وقت گل نی

vaght e gol e ney 1
وقت گل نی اولش زد توی ذوقم اما پشت کتاب را که خواندم و دیدم برای گروه سنی کودک و نوجوان است و باید نوع دیگری بخوانم و نگاهش کنم. بعدش دوستش داشتم. سه داستان ساده و کیوت.. در داستان اول درگیری عیدی گرفتن است که خیلی بامزه گفته.. :) داستان دوم که شب ادراری ست . داستان سوم خیلی خیلی بانمک...

خاطره ی دلبرکان محبوب من

خاطره
خاطره ی دلبرکان را گفتم نیم ساعت می خوانم و بعد ولش می کنم می روم سر درس و مشق هایم. اما تا آخرش خواندم و یک ساعت و نیم هم شد. شروع خیلی جذابی داشت. مرد نود ساله ای که برای تولدش می خواهد به خودش دختر باکره ای هدیه بدهد. همین شد که تا آخرش خواندم ببینم خوب چه می شود دیگر :) . " در آن ایام...

همنام قسمت دوم

پای نوشتن از شما که می رسد من پرشور می شوم. پاهایم درد می کند. امروز دویدم زیاد و فکر کنم بد بود نخوده ی دویدنم روی تردمیل.. بعد از مدت ها بود که خودم را مجبور کرده بودم به ورزش کردن. به هرجال به نوشتن از شما که می رسد خستگی را فراموش می کنم. گوگول رفته دانشگاه ییل و آنجا را مثل خانه...

یکی از خواهران امیلی برونته بودن

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.....

آدم ها،بودن ها،رفتن ها،ماندن ها

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل...

هرکسی باید یک قصه گو باشد

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه....

سرطان نوشتن

می رفتم که به تنهاترین درخت برسم که از کنار یه ساختمونی رد شدم. یه خانومه کنار پنرجه نشسته بود. پنجره هم پرده نداشت و میز چوبی و چراغ مطالعه ی خانومه و نوشتن ش با سرعت کاملا دیده می شد. خیلی حس خوبی بود. دیدنش. پیدا کردنش.. اینکه در همسایگی تو کسی هست که به بیماری تو مبتلا ه.. به بیماری...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

یکی از مرگ های من

  . . . قصه ی مردن من اینجوری شروع شد که من راهی نیویورک شدم. قشنگترین شهر دینا.. شهرهای زیادی تو دنیا هستند اما هیچ شهری به اندازه ی نیویورک شهر نیست. از همه جای دنیا ادم توش هست. مالتی کالچرترین شهر دنیاست. پرسرعت ترین شهر دنیاست. سعنی ادم هارو رو پله برقی می بینی که هی می دون...

فیلسوف با چشم های بزرگ

  . . . یک دوست هایی که دارم که فلسفه خوانده اند و بی حیرت اند. یک دوست هایی که دارم که هرگز فلسفه نخوانده اند و بیش از اندازه فیلسوف اند. به من می گفت خوب سیر طبیعی ه زندگی ه دیگه.. اینکه بیست سالگی یه موجود دیگر را در خودت داشته باشی... مستند که می ساختم... آن روزهای خوب سینماخوانی...

دیالیز با طعم ریحانه

. . . کریستوفر رضایی گوش می دهم.. آن قطعه ی " کنعان" را... نسل دومی ست... از آن موجوداتی که وقتی آمدم امریکا فهمیدشان.. نسل دومی ها.. یک برزخ میانه.. گاهی خوبی های هر دو فرهنگ را دارند و گاهی هم بدی های هر دو را.. ایرانی آمریکایی باشی.. هی هالویین بگیری و هی عید نوروز و هی تنکس گیویتگ خانه...

آدله طلایی

GOSTAV
مارلین که در نیویورک به دنیا آمده یک ریشه ی اتریشی هم دارد. گفت بیا برویم تاک آرت اتریش.. رفتم. بیشتر آدم های یهودی های فرهیخته ی خیلی پولدار اتریشی بودند که در نیویورک زندگی می کردند و قرار بود راجع به موزه گالری نیو که در نیویورک است و صاحب ش یک خانوم اتریشی ست و سکند است حرف زده...

کافه چی

کافه چی
یک پیشبند گلی گلی می بندم. . هر روز ساعت 7 بیدار می شوم و ساعت 7 و نیم از درب خانه می زنم بیرون. ساعت 8 کافه شروع می کند به کار. چای داریم و نسکافه و هات چاکلت و قهوه... قهوه هایمان شاید بی کیفیت باشد اولش... اما کم کم یاد می گیرم. مطالعه می کنم و دستگاه های مختلف قهوه می خرم. از این طرح...

پیر اما گلدار

گلگلی
اگه قرار شد پیر بشم،لباس های گل گلی بپوشم،لاغر باشم، موهای خاکستری داشته باشم. تنهایی بیام کافه،چای با طعم انبه سفارش بدم. .