جشن یک سالگی مجموعه داستان مینیمال” موخوره” نوشته ی راضیه مهدی زاده

یک سالگی موخوره
موخوره در آستانه ی یک سالگی چقدر بزرگ شده است؟   -          حضور در نمایشگاه ها کتاب تهران و نمایشگاه های استانی کتاب(استان های اصفهان،گیلان،خراسان، کرامانشاه،لرستان...) -          رونمایی و حضور در کافه نادری منهتن نیویورک -          نقد و بررسی متین شکرانی در مجله ی ادبی...

یک کیلو ماه

یک کیلو ماه
- " یک کیلو ماه" نوشته ی راضیه مهدی زاده نشر هزاره ققنوس . . بخش هایی از کتاب: . - آن دستگاه ها نمی توانند موهای مجعد تو را بو بکشند. نمی توانند پرهای حریر تو را ببینند. هنوز هیچ عکس واضحی از چشم های تو به من نداده اند اما من می توانم تو را بو کنم. ببینمت. با تو حرف بزنم وبرایت...

سانسور شود…

نیویورک
آن شب 15 دی بود.. دی بود و من برای عشق مان سالگرد گرفته بودم.. سالمرگ ش بود در واقع... اولین سالمگری بود که او نبود و من امده بودم از دانشگاه هنر تهران به دانشگاه تهران... مریم هنوز توی آن دانشگاه درس می خواند و من گریه می کردم و او زنگ می زد به او.. وهمینجوری همه چیز تمام می شد... جلوی چشم...

راز بهارنارنج- قسمت دوم. (از مجموعه ی آدم،آدم نیست.)

راز بهارنارنج. قسمت دوم
طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود. جانش رفته بود. شب ها با ماه و ستاره ها حرف می زد و می گفت برسد به دست محسن جانم.دلیلش هم واضح و مبرهن است. جنگ بود. اشک بود. مرگ بود. دلخوشی نبود.جای عشق خالی بود. حالا فرقی نداشت چند ساله باشی. فرقی نداشت از عشق،فقط "عین" ش را یاد...

راز بهارنارنج– قسمت اول– (از مجموعه ی آدم،آدم نیست.)

راز بهارنارنج. قسمت اول
       دست استخوانی اش را جلو آورد و تعارف کرد.بد بود اگر قبول نمی کردم،مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که “اوا” با چه ذوق و سلیقه ای،توتون ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند. می خواستم بگویم ممنون. الان حسش نیست. اما دستش...

دو دنیایی ها. قسمت اول (از مجموعه ی آدم،آدم نیست.)

دودنیایی1
حالا خوبی ها و بدی های مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم،فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است.کشف بزرگم این بود،آدم ها نمی میرند. فقط از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می شوند. حالا پیش خودتان می گویید:" ای نویسنده ی...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

و عشق آغاز شد

images
-  عزیزم، می‌خوای مهریه رو به اندازه‌ی سال تولدت بزنیم؟ + اونجوری که سنم رو همه می‌فهمن، همون به اندازه‌ی شماره ملی بزنی بهتره!

هالوین پارتی

halloween
          . هالوین نزدیک است. نه خیلی البته...اما اینها زیادی ذوق دارند. . پارسال دور هم جشن گرفتیم. ربکا ایتالیایی بود و از من می پرسید:" ایران این روزها جنگ است؟" . کارولین آمریکایی بود و می گفت:" غذاهای ایرانی عالی هستند..رستوران ایرانی این اطراف می شناسی؟  راستی...

پنیر فیلادلفیا

شمس
  .   هیچ قصه ای شروع نشده بود. پنیر فیلادلفیا از سال1872 وجود داشت. شمس تبریزی مرده بود. پودینگ که "انگار کن شیربرنج خودمان را" که گاهی حتی بوی گلاب کاشان میدهد،محصول اوهایو بود و از سال 1950 بود تا به امروز. فقط من بودم که در نقشی فرعی در گوشه ای از قصه ای نوشته شده وارد شده بودم. من...

مجموعه داستان مینیمال موخوره در کافه نادری منهتن

موخوره کافه نادری
      "رفتن "را می خواست. "رفتن" را با همه ی اضلاع بی فرم و ناشناخته اش می خواست. در گوگل سرچ کرد. گوگل مپ را چندین بار چک کرد. و جی پی اس،بهترین مسیرهای رفتن را نشانش داد. "رفتن" یک فعل کش دار بود. یک ایستگاه بود در گوشه ی غربیِ رودخانه. . " موخوره" رفته کافه نادری  .  —...

انگشت های میانسال پیکاسو

پیکاسو
آن روز که وسط نیویورک بودیم نزدیک کریسمس بود. هوا سرد و درخت های کاج کریسمس گرم بودند و سبز و چراغانی... باید از لا به لای مردم و توریست هایی که در خیابان پنجم و برادوی قدم می زدند رد می شدیم. . . یه جوری می پیچیدی به آدم ها که فکر می کردی تنها نیستی. فکر می کردی افتادی وسط نور و رنگ...

خواب هایت می روند… نخ ببندشان..

خواب هایت می روند... نخ ببندشان
این باید پوستر فیلم من باشد. اسم فیلمم بود“ خواب هایت می روند. نخ ببندشان...“ . بعد بچه ها آمدند. رو به رویم نشستند و خواب های کوچک شان را تعریف کردند. . یکی شان توی خواب از درخت های ارغوانی بالا می رفت. . یکی شان یک گربه ی بنفش داشت که با هم دو تایی توی یک ستاره ی پنج ضلعی زندگی می...

کاج و پنجره

کاج و پنجره
می دونم که این عکس اصلا قشنگ نیست. غیرحرفه ای و ناشیانه و زشته... اما یه درخت داره شبیه درخت تو... این درخت و همه ی درخت هایی که این همه بلند می شن تا برسن پشت پنجره ی شیشه ای ه آدم ها... . کاج ها، شبه کاج ها... همشون منو یاد تو می ندازن... یاد اون کاج بلندی که پشت پنجره ی اتاقت بود.  که از...