معرفی کتاب” یک کیلو ماه” نوشته ی راضیه مهدی زاده

یک کیلو ماه
. این قسمت در کتاب نیامده و هیچ ربطی به معرفی کتاب ندارد. . روزها گریه می کردم و شب ها از درد به خود می پیچیدم و مثل یک جنین منجمد توی دست و پای خودم چمپاته می زدم وقتی " یک کیلو ماه" را می نوشتم. بعد یک شب خواب دیدم توی وان سفید حمام افتاده ام. تنها بودم.  به پرده ی گل دار حمام چنگ می...

مثل یک دونات دیوانه

مثل یک دونات دیوانه
می گفت: بدبخت نشی بیای اینجا موندگار شی... . . دو تا دونات می خریم. می گم بریم درب خونه ی دوستمون.  خونه ی دوستمون توی آمریکاست. دوست هامون ایرانی هستند و ما از نانوای عرب و خانوم اسپنیش فروشنده دو تا دونات می خریم که ببریم برای دوست هامون. تعطیل است. تولد عیسی مسیح است. بعد جوابش...

معرفی یک شاعر

سه عکس
" با خودم حرف می زنم" " راه رفتن روی بند" " مردن به زبان مادری" شاعر: روجا چمنکار . . بخش هایی از کتاب: . - به اندازه ی تمام نبض هایت ح.دزنی کرده ام با کلمات.  در آشپزخانه اتاق خواب کوچکن بر سطح میز چوبی درست انتهای پرستشگاه پنهانت... . - همینطور پاشیده شوی در زندگی شلوغ کشی با چشم...

ارغوانی پوش

ماهی دامن چین دار می پوشد.
فکر کنم همه چیز از آن روز شد که همه با هم رفتیم مهمانی.. رفتیم مهمانی و نشستیم دور هم...همنیجوری نشستیم دور هم و یکدیگر را نگاه کردیم... ما آدم های الکی روشنفکری بودیم که در آن روزها با آن سن های دو دهه ای نشده مان فکر می کردیم دنیا را فتح کرده ایم. .همه مان هم از آن جویندگان تقلبی علم...

قبرستان بروکلین

کله ی داغ
پسرم کله اش داغ بود. می خواست دنیا را عوض کند.گفت: مامان می روم لهستان. من برمی گردم به ریشه ام. من طاقت این آمریکای تازه به دوران رسیده را ندازم. از نیویورک هم حالم به هم می خورد. شهر هزارتکیه ی شلوغ.. برمیگیردم لهستان مامان. تو هم برگرد. به خودت برگرد و گول این سرمایه داری و کاپیتالیسم...

چشم های درشت منفی ده

مادرجون
. همه ی آدم هایی که من رو می شناسن می دونن که چقدر سرمایی ام... همه ی آدم هایی که تو رو هم می شناختن می دونستن که چقدر سرمایی هستی... ولی ما اصلا شبیه هم نبودیم... تا اینکه یک روز یگانه اومد خونمون و گفت چقدر چشماتون شبیه همه.. چشم های درشت تون... . من چشم های درشتم رو برداشتم،رفتم برات...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

و عشق آغاز شد

images
-  عزیزم، می‌خوای مهریه رو به اندازه‌ی سال تولدت بزنیم؟ + اونجوری که سنم رو همه می‌فهمن، همون به اندازه‌ی شماره ملی بزنی بهتره!

هالوین پارتی

halloween
          . هالوین نزدیک است. نه خیلی البته...اما اینها زیادی ذوق دارند. . پارسال دور هم جشن گرفتیم. ربکا ایتالیایی بود و از من می پرسید:" ایران این روزها جنگ است؟" . کارولین آمریکایی بود و می گفت:" غذاهای ایرانی عالی هستند..رستوران ایرانی این اطراف می شناسی؟  راستی...

پنیر فیلادلفیا

شمس
  .   هیچ قصه ای شروع نشده بود. پنیر فیلادلفیا از سال1872 وجود داشت. شمس تبریزی مرده بود. پودینگ که "انگار کن شیربرنج خودمان را" که گاهی حتی بوی گلاب کاشان میدهد،محصول اوهایو بود و از سال 1950 بود تا به امروز. فقط من بودم که در نقشی فرعی در گوشه ای از قصه ای نوشته شده وارد شده بودم. من...

مجموعه داستان مینیمال موخوره در کافه نادری منهتن

موخوره کافه نادری
      "رفتن "را می خواست. "رفتن" را با همه ی اضلاع بی فرم و ناشناخته اش می خواست. در گوگل سرچ کرد. گوگل مپ را چندین بار چک کرد. و جی پی اس،بهترین مسیرهای رفتن را نشانش داد. "رفتن" یک فعل کش دار بود. یک ایستگاه بود در گوشه ی غربیِ رودخانه. . " موخوره" رفته کافه نادری  .  —...

داستان زندگی- پیری

11951793_876458175773016_539766981176668386_n
درحالیکه نخ های سفید لباس سپهر را از اطراف دکمه ی پیراهنش با دندان می کندم،انتظار می کشیدم. وقتی داشتم مانتوی سفید بته جقه دار مهتاب را نگاه می کردم،انتظار می کشیدم. وقتی نقل ها را مشت کرده بودم و مواظب بودم تا از دستم بیرون نریزد،انتظار می کشیدم. گل های یاس همسایه از دیوار،خودشان...

داستان زندگی- میانسالی

11889646_876458485772985_4015416774708376458_n
. توی این سال ها،باکوچک شدن بینی و آهی که در بیمارستان کشیده بودی،دویدی. آنقدر بزرگ شده ای که خودت هر روز حفره ی روزمره ی زندگی ات را پر میکنی. مدت هاست،مثل یک مورچه ی پرشور،هر روز کفش های کتانی ات را می پوشی.  مدت هاست با سوال های سهمناک زندگی،کنار آمده ای. مدت هاست که دیگر در برابر...

داستان زندگی – جوانی

11046556_876458099106357_8681574148117686699_n (1)
. مدت هاست که دیگر حرفی نمی زنی. رازهایت را تعریف نمی کنی. آنقدر بزرگ شده ای که خیلی شب ها بدون هیچ قصه ای،بدون هیچ رازی،بدون هیچ حرفی می خوابی. همه چیز تقصیر آن بینی بزرگ ات است که باد کرده و اصلا به صورتت نمی آید. عاشق شده ای و این ناگفته پیداست. فردا صبح وارد اتاقت می شوم.گلدان...