جزیره ی سرگردانی

7448278-lg
نور از شیشه ی پنجره،پشت پلک های هستی افتاد و به قلبش راه یافت. خواب می دید در سرزمین ناشناسی ست.   از یک زن که مقش عقرب زیرگلویش داشت پرسید: این درخت ها...؟؟ زن،گذار جواب داد: درخت کنار است. هستی می اندیشد که منظورش درخت سدر است. همان که حافظ گفته منت اش را نباید کشید.   هستی...

کتاب به کی سلام کنم؟

Black61-[Ir-Tci.org]
- راست می گفتی چشم هایش،عین دریای دم غروب است. و من به این فکر می کردم به عمرم هیچ زنی دست روی سرم نگذاشته و هیچ کس هم بهم نگفته چشم هایم مثل چیست؟ - دلم نمی خواست با خانوم بروم. همش دست به سر و رویم می کشد. حلال و حرام که حالیش نمی شود. -دو تا کبوتر بودند. یکی ش پرید. -واقعا کی مانده بهش...

گسل

گسل
کتاب،نوشته ی یک ایرانی ه مهاجر می باشد که در کانادا ساکن است و زندگی مهاجران ایرانی در سال های بعد از انقلاب را از نظرگاه 5 شخصیت اصلی نشان می دهد. کتاب در ایران اجازه ی چاپ پیدا نکرده (به دلیل بحث هایی که هر یک از شخصیت ها در باب انقلاب و پاشیده شدن زندگی شان در خلال اوضاع نابه سامان...

درخت ها،عاشق می شوند.

مرا در میان بازوانت پنهان کن
: من یک درخت گلابی ام.شاید هم یک بوته ی پرپشت توت فرنگی.شاید هم شاتوت ام. من نمی توانم خودم را ببینم.سال هاست یک گوشه ای نشسته ام. تو من را می بینی؟ : آری. من همه را می بینم. من بهارم. : بهار؟! پس تو هم باید یک مزه ای داشته باشی. مزه ی من گس است. گاهی ترش،گاهی شیرین. مزه ی تو چیست؟ :...

کمر باریک یک جاده

10591618-md
:تو زببایی. با همه ی ناهمواری های وجودت. با همه ی سنگلاخ های برآمده ی کمرت. تو زیبایی. یک زیباییِ طبیعی. :اما من باید لاغرتر باشم.این همه قناسی،کسل کننده است.تو که می توانی بروی،خوب برو. اگر تو بروی،من هم لاغر می شوم. :اما تو دق می کنی. :دق کردن هم بخشی از زندگی ست. :من...

زخم از خون انار

2260962-lg
چهل سال نشسته بود. خورشید در رگ هایش به چهل رسیده بود و کوچه ی انتظارش زخم برداشته بود. چندین بار عزم بر آن شد که از ریشه قدقعن شود. بریده شود. چون منظره ی درخت های دیگر را که قرمز بودند و انارهای درشتی می دادند،خراب کرده بود. اما کسی نمی دانست،درخت،ریشه در غروب دارد. مثل یک ساختمان...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

و عشق آغاز شد

images
-  عزیزم، می‌خوای مهریه رو به اندازه‌ی سال تولدت بزنیم؟ + اونجوری که سنم رو همه می‌فهمن، همون به اندازه‌ی شماره ملی بزنی بهتره!

کتابِ زنده،نویسنده ی مرده

1کتاب زنده،نویسنده مرده 2

ادامه دارد…

902013-md
من ،سکوتم.. سکوت دختری که در برزخ خانواده ای جدید افتاده و اصلا نمی داند در کدامین گوشه ی این بازی جایگاه درست تری دارد.. نمی داند این گوشه نشینی چگونه سرانجامی دارد... من خودم را به لکنت زده ام.. ترس هایم را...  الهه از راه رسید. اما هنوز هم حال کسی را داشتم که نمی شناختمش. حال بی کسی...

برون ریزی!

6183552-lg
یک عمر همه چیز را گرفت از ما؛ جنگ! کودکی را... جوانی را... و ترس از مردن را... داستان ما، یک رمان سمبلیک مضحک بود که تمامی نمادهایش به باروت ختم می شد... و نویسنده همان دیکتاتوری بود، که در پایان هر سطر بجای نقطه،گلوله می گذاشت... ما همان موسی های رهسپار آب ایم... که سیل...

پسر دلیل آمدنش را خواست… مادر از جنگ گفت و دلخوشی

mother and son

هر جای دنیایی…

ژوان3

پایان بهار…؛ در چشم های سبز تو!

جایی شروع می شود... اولین نگاه... اولین دیدار... اولین احساس... و همیشه فرو می برد ما را، در قعر خودش؛ زمان... و هر شروعی را پایانی ست... آخرین نگاه... آخرین دیدار... آخرین احساس... . . پ.ن: تمام شد..؛ شور بی قاعده ی عاشقی... بزرگ شده ای و حال، باید به آستانه ی قدم زدن...