دیوانگی در بروکلین

ئیوانگی در بروکلین
از آنجایی که تصمیم گرفته ام کتاب جزو زندگی ام باشد و با زندگی از آن بنویسم.. دیوانگی بروکلین را یک روز قبل از سفر به ایران شروع کردم و یادم رفت با خودم ببرمش.. در تاخیر پرواز در ایتالیا و نیویورک بارها خودم را سرزنش کردم به خاطر نبودش. یک جور عذاب وجدان گرفته بودم. بعد از دو هفته...

موخوره بزرگ می شود.

web-large
گفته بودم که" موخوره" دارد کم کم چمدان می بندد برود اینور و آن ور دنیا.. گفته بودم دو تا کشور می خواهد برود ببیند. خوب اینجوری شد: . اگر یادتان باشد من چندوقت پیش می رفتم کلاس creative writing یا همان نوشتن خلاق و داستان نویسی.. خیلی هم با ذوق و شوق،ماجراهایش را اینجا می نوشتم اما از یک...

نون تافتون

نون تافتون
به این داستان 5 تا ستاره داده ام تا یادم باشد اگر خواستی یک روز از زبان یک کودک داستانی بنویسی همینقدر ساده باشد و همینقدر بی آلایش و شیرین و غمگین.. ساده ساده. اکبر از رفتن به پرورشگاه خوشحال است و اصلا برایش مهم نیست که از مادرش جدا می شود. هنوز نمی تواند این چیزها را درک کند و...

چند سالگی؟

پستچی
بیست و دو سالم که بود خانه ی یکی از دوست های دوره ی راهنمایی م دعوت شدم. خیلی به هم بی ربط شده بودیم. این را می دانستم اما یک چیزی مثل کنجکاوی باعث شد بروم خانه ش. او سال سوم دبیرستان که بود با پسر آقای بوق ازدواج کرده بود و یک خانه ی ویلایی در منطقه ی " ک...ه" در شمال تهران داشتند. وقتی...

چ مثل چای

بابا همیشه باید بعد از خواب چای بخورد. یک آدابی که همیشه من را عصبی می کرد و می رفتم چای صبح تا حتی دیروز را همینجوری می گذاشتم روی گاز که فقط گرم شود. دم نمی کردم. اصلا دم کردن چای، رواعصاب ترین سنت بود برایم. مامان معتقد بود بعد از خواب(هرخوابی در هر وقت شبانه روز) بابا باید چای بخورد....

بیست بار دیگر

اولین بار که می گویند دو تا بیست و سه کیلو، فکر می کنی یکی دارد برایت یک قصه ی سانتی مانتال تعریف می کند و می خواهد یک جور نتیجه ی اخلاقی عجیب غریبی از قصه اش بگیرد. اما کم کم می شوی یکی از آدم های قصه... می روی توی قصه و چمدان بستن و باز کردن را یاد می گیری. . بیست و سه کیلو را حفظ می...

سرطان نوشتن

می رفتم که به تنهاترین درخت برسم که از کنار یه ساختمونی رد شدم. یه خانومه کنار پنرجه نشسته بود. پنجره هم پرده نداشت و میز چوبی و چراغ مطالعه ی خانومه و نوشتن ش با سرعت کاملا دیده می شد. خیلی حس خوبی بود. دیدنش. پیدا کردنش.. اینکه در همسایگی تو کسی هست که به بیماری تو مبتلا ه.. به بیماری...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

یکی از مرگ های من

  . . . قصه ی مردن من اینجوری شروع شد که من راهی نیویورک شدم. قشنگترین شهر دینا.. شهرهای زیادی تو دنیا هستند اما هیچ شهری به اندازه ی نیویورک شهر نیست. از همه جای دنیا ادم توش هست. مالتی کالچرترین شهر دنیاست. پرسرعت ترین شهر دنیاست. سعنی ادم هارو رو پله برقی می بینی که هی می دون...

فیلسوف با چشم های بزرگ

  . . . یک دوست هایی که دارم که فلسفه خوانده اند و بی حیرت اند. یک دوست هایی که دارم که هرگز فلسفه نخوانده اند و بیش از اندازه فیلسوف اند. به من می گفت خوب سیر طبیعی ه زندگی ه دیگه.. اینکه بیست سالگی یه موجود دیگر را در خودت داشته باشی... مستند که می ساختم... آن روزهای خوب سینماخوانی...

دیالیز با طعم ریحانه

. . . کریستوفر رضایی گوش می دهم.. آن قطعه ی " کنعان" را... نسل دومی ست... از آن موجوداتی که وقتی آمدم امریکا فهمیدشان.. نسل دومی ها.. یک برزخ میانه.. گاهی خوبی های هر دو فرهنگ را دارند و گاهی هم بدی های هر دو را.. ایرانی آمریکایی باشی.. هی هالویین بگیری و هی عید نوروز و هی تنکس گیویتگ خانه...

آدله طلایی

GOSTAV
مارلین که در نیویورک به دنیا آمده یک ریشه ی اتریشی هم دارد. گفت بیا برویم تاک آرت اتریش.. رفتم. بیشتر آدم های یهودی های فرهیخته ی خیلی پولدار اتریشی بودند که در نیویورک زندگی می کردند و قرار بود راجع به موزه گالری نیو که در نیویورک است و صاحب ش یک خانوم اتریشی ست و سکند است حرف زده...

کافه چی

کافه چی
یک پیشبند گلی گلی می بندم. . هر روز ساعت 7 بیدار می شوم و ساعت 7 و نیم از درب خانه می زنم بیرون. ساعت 8 کافه شروع می کند به کار. چای داریم و نسکافه و هات چاکلت و قهوه... قهوه هایمان شاید بی کیفیت باشد اولش... اما کم کم یاد می گیرم. مطالعه می کنم و دستگاه های مختلف قهوه می خرم. از این طرح...

پیر اما گلدار

گلگلی
اگه قرار شد پیر بشم،لباس های گل گلی بپوشم،لاغر باشم، موهای خاکستری داشته باشم. تنهایی بیام کافه،چای با طعم انبه سفارش بدم. .