مجموعه داستان مینیمال “موخوره” در نمایشگاه بین المللی کتاب اصفهان

موخوره نمایشگاه بین الملل اصفهان
یازدهمین نمایشگاه کتاب اصفهان -مکان: نمایشگاه بین الملل اصفهان جنب پل بزرگمهر. سالن میرداماد. انتشارات کتاب کوله پشتی. مجموعه داستان مینیمال "موخوره" نوشته ی راضیه مهدی زاده 11تا 16 شهریور 10صبح تا 10شب

معرفی کتاب ” گامیاسب ماهی ندارد.”

گامیساب
"گامیاسب ماهی ندارد." نوشته ی حامد اسماعیلیون نشر ثالت - بخش هایی از کتاب: -حرف از انقلاب بود.از اینکه به زودی عدل و مساوات همچون ابری باران گیر همه جا را فرا می گیرد. از اینکه یکی از خودشان،بخشدار خواهد شد. یکی از خودشان استاندار خواهد شد. یکی از خودشان می رود مجلس و نطق می کند. -...

بزرگراه شلوغ دلشوره

بزرگراه شلوغ دلشوره
بزرگراه شلوغ دلشوره نوشته ی پویان مقدسی نشر مروارید - مجموعه شامل شانزده داستان با نام های (کوپه،ته خط،کلافه،کافه گودو، کارگاه نمایش،پل های منطقه ی ادیسون،اعتراف،بازگشت،یک ظهر پاییزی،تنبکی،چی شده آقای مهندس،شب عید،معلم ورزش،پناهگاه،از همیشه بهتری،اوس ممدعلی) می یاشد. -بخش...

من به راه اهن چشمای توهم ریل دارم!!

نازهم میکنی اهسته بکن دل دارم من به این حالته وارسته ی تومیل دارم غم،چشمان تو این گونه مرا برهم زد مثل طوفانی شدید حالت یک سیل دارم نازنینم توببین بامن عاشق چقدر بی رحمی من که درسینه ی خود جای توهم دل دارم شایدم فکر کنی گفتن این جمله کمی اغراق است من به راه اهن چشمای توهم ریل...

کاشی های سازمان ملل

7452641-lg
آنجا بود. همان جا بود. آن نقطه ی صفر بی مرز. آن کاشی های کج قدیمی... اسم دیگرکاشی ها بود،سازمان ملل. همان کاشی های خم شده ی موازیِ توی لابی ساختمان. آنجا سازمان ملل بود. جایی که لبخند و بی صدایی و نگاه به هم می رسید. من با پلاستیک های سفیدم رسیدم. همسایه مان از طبقه ی بالا با سگش می...

سیمرغ چوب کبریت

email.large
هرکدام به نور شدن می اندیشیدند. خودشان را با پرهای سیمرغ و معجزاتش مقایسه می کردند و هیچ کس هم نبود بهشان بگوید:سیمرغ،افسانه بوده جان من. . . . به هر حال انقلابی در راه بود. با سرهایی سوخته و آماده ی آتش. هر روز یک سخنرانیِ عظیم از انقلاب نور و آبادیِ جهان و یادآور شدن به تک تک شان...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

و عشق آغاز شد

images
-  عزیزم، می‌خوای مهریه رو به اندازه‌ی سال تولدت بزنیم؟ + اونجوری که سنم رو همه می‌فهمن، همون به اندازه‌ی شماره ملی بزنی بهتره!

کتابِ زنده،نویسنده ی مرده

1کتاب زنده،نویسنده مرده 2

ادامه دارد…

902013-md
من ،سکوتم.. سکوت دختری که در برزخ خانواده ای جدید افتاده و اصلا نمی داند در کدامین گوشه ی این بازی جایگاه درست تری دارد.. نمی داند این گوشه نشینی چگونه سرانجامی دارد... من خودم را به لکنت زده ام.. ترس هایم را...  الهه از راه رسید. اما هنوز هم حال کسی را داشتم که نمی شناختمش. حال بی کسی...

برون ریزی!

6183552-lg
یک عمر همه چیز را گرفت از ما؛ جنگ! کودکی را... جوانی را... و ترس از مردن را... داستان ما، یک رمان سمبلیک مضحک بود که تمامی نمادهایش به باروت ختم می شد... و نویسنده همان دیکتاتوری بود، که در پایان هر سطر بجای نقطه،گلوله می گذاشت... ما همان موسی های رهسپار آب ایم... که سیل...

داستان زندگی- پیری

11951793_876458175773016_539766981176668386_n
درحالیکه نخ های سفید لباس سپهر را از اطراف دکمه ی پیراهنش با دندان می کندم،انتظار می کشیدم. وقتی داشتم مانتوی سفید بته جقه دار مهتاب را نگاه می کردم،انتظار می کشیدم. وقتی نقل ها را مشت کرده بودم و مواظب بودم تا از دستم بیرون نریزد،انتظار می کشیدم. گل های یاس همسایه از دیوار،خودشان...

داستان زندگی- میانسالی

11889646_876458485772985_4015416774708376458_n
. توی این سال ها،باکوچک شدن بینی و آهی که در بیمارستان کشیده بودی،دویدی. آنقدر بزرگ شده ای که خودت هر روز حفره ی روزمره ی زندگی ات را پر میکنی. مدت هاست،مثل یک مورچه ی پرشور،هر روز کفش های کتانی ات را می پوشی.  مدت هاست با سوال های سهمناک زندگی،کنار آمده ای. مدت هاست که دیگر در برابر...

داستان زندگی – جوانی

11046556_876458099106357_8681574148117686699_n (1)
. مدت هاست که دیگر حرفی نمی زنی. رازهایت را تعریف نمی کنی. آنقدر بزرگ شده ای که خیلی شب ها بدون هیچ قصه ای،بدون هیچ رازی،بدون هیچ حرفی می خوابی. همه چیز تقصیر آن بینی بزرگ ات است که باد کرده و اصلا به صورتت نمی آید. عاشق شده ای و این ناگفته پیداست. فردا صبح وارد اتاقت می شوم.گلدان...