کوبریک به برگمن نامه می نویسد.

36950
نامه «کوبریک» به «برگمن» 19 بهمن 1393 درسینماگران, مقالات سینمایی نظر بدهید 34 بازدید یونیورسال- شهرک سینمایی- کالیفرنیا 9 فوریه 1960 آقای برگمن عزیز, بی شک شما آنقدر موفقیت و تحسین در دنیا داشته اید که این یادداشت را غیرضروری کند. اما هرچه باشد میل دارم به عنوان یک همکار فیلمساز,...

جزیره ی سرگردانی

7448278-lg
نور از شیشه ی پنجره،پشت پلک های هستی افتاد و به قلبش راه یافت. خواب می دید در سرزمین ناشناسی ست.   از یک زن که مقش عقرب زیرگلویش داشت پرسید: این درخت ها...؟؟ زن،گذار جواب داد: درخت کنار است. هستی می اندیشد که منظورش درخت سدر است. همان که حافظ گفته منت اش را نباید کشید.   هستی...

کتاب به کی سلام کنم؟

Black61-[Ir-Tci.org]
- راست می گفتی چشم هایش،عین دریای دم غروب است. و من به این فکر می کردم به عمرم هیچ زنی دست روی سرم نگذاشته و هیچ کس هم بهم نگفته چشم هایم مثل چیست؟ - دلم نمی خواست با خانوم بروم. همش دست به سر و رویم می کشد. حلال و حرام که حالیش نمی شود. -دو تا کبوتر بودند. یکی ش پرید. -واقعا کی مانده بهش...

پانسمان

شهاب لواسانی
شده گاهی تو را اشتباه بگیرم با رودخانه ای در خیابان وقتی از رو به رو می آیی همراه صورتم و لرزش دستم کنارت بنشینم و خودم را به دقت شناسایی کنم دست ببرم در آب بریزم به هم دایره ی گیج سرم را دست ببرم در شکل خودم در فکرهای شناورم تا شهاب های زیادی همراه حباب ها غرق شوند اما حالا...

پنگوئن باش اما پرواز نکن

9227534-md
- "می شود نروی. بمانی. این غول های آهنین، تو را پرنده می کنند. پرنده شدن چیز خوبی نیست. پرنده ها را در قفس، زندانی می کنند." - " اما پرنده ها پرواز هم می کنند." - "پرواز، هوایی شان می کند. این ها شعر است. تخیلات ما آدم هاست از پرواز و پریدن و رفتن. تو پرنده نباش. یک پنگوئن چاق باش...

درخت ها،عاشق می شوند.

مرا در میان بازوانت پنهان کن
: من یک درخت گلابی ام.شاید هم یک بوته ی پرپشت توت فرنگی.شاید هم شاتوت ام. من نمی توانم خودم را ببینم.سال هاست یک گوشه ای نشسته ام. تو من را می بینی؟ : آری. من همه را می بینم. من بهارم. : بهار؟! پس تو هم باید یک مزه ای داشته باشی. مزه ی من گس است. گاهی ترش،گاهی شیرین. مزه ی تو چیست؟ :...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

و عشق آغاز شد

images
-  عزیزم، می‌خوای مهریه رو به اندازه‌ی سال تولدت بزنیم؟ + اونجوری که سنم رو همه می‌فهمن، همون به اندازه‌ی شماره ملی بزنی بهتره!

کتابِ زنده،نویسنده ی مرده

1کتاب زنده،نویسنده مرده 2

ادامه دارد…

902013-md
من ،سکوتم.. سکوت دختری که در برزخ خانواده ای جدید افتاده و اصلا نمی داند در کدامین گوشه ی این بازی جایگاه درست تری دارد.. نمی داند این گوشه نشینی چگونه سرانجامی دارد... من خودم را به لکنت زده ام.. ترس هایم را...  الهه از راه رسید. اما هنوز هم حال کسی را داشتم که نمی شناختمش. حال بی کسی...

برون ریزی!

6183552-lg
یک عمر همه چیز را گرفت از ما؛ جنگ! کودکی را... جوانی را... و ترس از مردن را... داستان ما، یک رمان سمبلیک مضحک بود که تمامی نمادهایش به باروت ختم می شد... و نویسنده همان دیکتاتوری بود، که در پایان هر سطر بجای نقطه،گلوله می گذاشت... ما همان موسی های رهسپار آب ایم... که سیل...

پسر دلیل آمدنش را خواست… مادر از جنگ گفت و دلخوشی

mother and son

هر جای دنیایی…

ژوان3

پایان بهار…؛ در چشم های سبز تو!

جایی شروع می شود... اولین نگاه... اولین دیدار... اولین احساس... و همیشه فرو می برد ما را، در قعر خودش؛ زمان... و هر شروعی را پایانی ست... آخرین نگاه... آخرین دیدار... آخرین احساس... . . پ.ن: تمام شد..؛ شور بی قاعده ی عاشقی... بزرگ شده ای و حال، باید به آستانه ی قدم زدن...