دوراتاق

دوست های عزیز و مهاجر یا همه ی افرادی که یکی از اعضای خانواده، فامیل و نزدیکان تون کوچ کرده، من برای انجام دادن یک پروژه ی فیلم مستند در نیویورک به کمک شما احتیاج دارم. . اسم طرح: " دوراتاق" بیشتر آدم هایی که به هر دلیلی خواسته یا ناخواسته مهاجرت کرده اند اتاق هایی دارند که هنوز در...

در حسرت روزهای بهاری

Ghanari
در حسرت روزهای بهاری بغ کرده قناری... صدای حزن انگیز علیرضا حضرتی این ترانه را در ذهنم ماندگار کرد. اما راستش را اگر بخواهم بگویم آن دیواری که ما در  دبیرستان نمونه به دور خود کشیدیم درک لذت بهار را از ما گرفت. رفقا نوروزتان مبارک اما بگذارید کمی کام تان را تلخ کنم. ما در آنجا نه...

از میان شیشه از میان مه

از میان شیشه از میان مه
داستان اول خانه در کنار دریا به نظرم یکی از ضعف های بزرگ شروع کتاب ه.. یعنی خیلی بورینگ بود و من سریع داشتم دچار پیش قضاوت می شدم که اه چقدر ناتورالیستی اما از اونجایی که عادت دارم باید همه ی کتاب رو تا آخر بخونم. همه رو خوندم و لذت بردم زیاد و چهار تا ستاره هم دادم اینقدر که کیف کردم....

تیرامیسو و قصه ی من و آیدا بعد از لنز دوربین

مادرش
از وقتی برگشته ام این چند روز هیچ نمی خورم. در حالیکه در ایران که بودم در همان هیجده روز سه کیلو چاق شدم و خوشحال بودم. یعنی این چاقی را دوست داشتم یک جورهایی. یک خوشحالی توام با شعفی همراه ش بود. یک دورهم بودن و رهایی که می دانستم ریشه های این چاقی با هم بودن است. خندیدن های سه نفره...

در انتظار قطار بعدی

IMG_20170412_171403
تا داد نزده بود "bitch ، تو فکر میکنی کی هستی، فکر میکنی از من بهتری؟" متوجه‌ی حضورش نشده بودم. داد که زد، اول فکر نکردم مخاطب کلمه‌ی "سلیطه" منم، ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه، در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه. آره، تو سلیطه با اون کت...

قابلمه‌ی خانم واتسون

IMG_20170412_164408
خانم واتسون روی کاغذ نوشت “قابلمه خوبی است، تنها مشکلش این است که غذا درونش قبل از پختن، ته می‌گیرد. ارادتمند نلی واتسون، صاحب قبلی قابلمه” و قابلمه سرخ را با در شیشه‌ای ضدحرارت نشکن کنار درخت مقابل خانه گذاشت، کاغذ را هم گذاشت زیر قابلمه، آنقدری که متن مشخص باشد ولی گوشه کاغذ...

سرطان نوشتن

می رفتم که به تنهاترین درخت برسم که از کنار یه ساختمونی رد شدم. یه خانومه کنار پنرجه نشسته بود. پنجره هم پرده نداشت و میز چوبی و چراغ مطالعه ی خانومه و نوشتن ش با سرعت کاملا دیده می شد. خیلی حس خوبی بود. دیدنش. پیدا کردنش.. اینکه در همسایگی تو کسی هست که به بیماری تو مبتلا ه.. به بیماری...

تو خیلی ناقلایی، خوشگل خوشگلایی

tavaf
من شخصا گمان می‌کنم این‌که مردها، حداقل در ظاهر، نشان می‌دهند که تمایلی به ازدواج ندارند و عمرا خر بشوند و گول بخورند، در خیلی از موارد فقط در سطح شوخی و خنده است و در واقعیت، بسیاری از مردها دختری را دوست دارند که نتواسته‌اند به دست بیاورندش یا داشته‌اند و از دست داده‌اندش...

معصیت مردم

azady
باران رحمت از دولتی سر قبله‌ی عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از تراخم است. چهره ها تکیده از تریاک. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد.

یکی از مرگ های من

  . . . قصه ی مردن من اینجوری شروع شد که من راهی نیویورک شدم. قشنگترین شهر دینا.. شهرهای زیادی تو دنیا هستند اما هیچ شهری به اندازه ی نیویورک شهر نیست. از همه جای دنیا ادم توش هست. مالتی کالچرترین شهر دنیاست. پرسرعت ترین شهر دنیاست. سعنی ادم هارو رو پله برقی می بینی که هی می دون...

فیلسوف با چشم های بزرگ

  . . . یک دوست هایی که دارم که فلسفه خوانده اند و بی حیرت اند. یک دوست هایی که دارم که هرگز فلسفه نخوانده اند و بیش از اندازه فیلسوف اند. به من می گفت خوب سیر طبیعی ه زندگی ه دیگه.. اینکه بیست سالگی یه موجود دیگر را در خودت داشته باشی... مستند که می ساختم... آن روزهای خوب سینماخوانی...

دیالیز با طعم ریحانه

. . . کریستوفر رضایی گوش می دهم.. آن قطعه ی " کنعان" را... نسل دومی ست... از آن موجوداتی که وقتی آمدم امریکا فهمیدشان.. نسل دومی ها.. یک برزخ میانه.. گاهی خوبی های هر دو فرهنگ را دارند و گاهی هم بدی های هر دو را.. ایرانی آمریکایی باشی.. هی هالویین بگیری و هی عید نوروز و هی تنکس گیویتگ خانه...

آدله طلایی

GOSTAV
مارلین که در نیویورک به دنیا آمده یک ریشه ی اتریشی هم دارد. گفت بیا برویم تاک آرت اتریش.. رفتم. بیشتر آدم های یهودی های فرهیخته ی خیلی پولدار اتریشی بودند که در نیویورک زندگی می کردند و قرار بود راجع به موزه گالری نیو که در نیویورک است و صاحب ش یک خانوم اتریشی ست و سکند است حرف زده...

کافه چی

کافه چی
یک پیشبند گلی گلی می بندم. . هر روز ساعت 7 بیدار می شوم و ساعت 7 و نیم از درب خانه می زنم بیرون. ساعت 8 کافه شروع می کند به کار. چای داریم و نسکافه و هات چاکلت و قهوه... قهوه هایمان شاید بی کیفیت باشد اولش... اما کم کم یاد می گیرم. مطالعه می کنم و دستگاه های مختلف قهوه می خرم. از این طرح...

پیر اما گلدار

گلگلی
اگه قرار شد پیر بشم،لباس های گل گلی بپوشم،لاغر باشم، موهای خاکستری داشته باشم. تنهایی بیام کافه،چای با طعم انبه سفارش بدم. .