دسته بندی
دخترونه

هزارسال پیش، هزار فرسخ آنطرفتر، گردنبند را تو برایم بستی. قرار نبود موقع حاضر شدنم آنجا باشی، قرار نبود کسی بداند تو آنجایی ولی بودی و من هرچه پوشیدم را مرحله به مرحله نشانت دادم و گفتی خوب است. به گردنبند که رسید هول بودم و بسته نمی‌شد. آمدم جلویت ایستادم که کنار پنجره سیگار می‌کشیدی. گفتم می‌بندی؟ سیگار را نگه داشتی  بین لبهایت و گردنبند را بستی، گفتم تنگ است و دوباره بازش کردی و بستی تا گفتم اندازه شد. گفتی آخری، همیشه به حلقه آخری ببند پس، با حوصله و آرام گردنبند را بستی. من در عوض عجله داشتم و گفتم خب. نفس گرمت خورد پشت گردنم. داغ شد.  وقت نبود برای داغ شدن گردن.  برگشتم با عجله گفتم لباسم خوبه؟‌ سه قدم هم عقب رفتم. گفتی خیلی و رفتیم که رفتیم.  تمام آن شب حداقل ده متر فاصله بود بین دستانت و گردنبند، و ده مترهم  فاصله بین لبهایت و من. هربار از دور نگاهت کردم جای گردنبند روی گردنم سوخت.  سالها گذشت و مهم نیست که بعدها فاصله دستانت و گردنبند شد ده هزار کیلومتر و فاصله لبهات و من یکسال نوری، ولی هنوز هربار گردنبند را می‌بندم چیزی مثل آب داغ از مهره گردنم می‌ریزد پایین. انقدر واقعی که گاهی دست می‌کشم به کمرم ببینم نسوخته باشد. جز تصویر محو تو در قاب پنجره آنسال آنروز آنجا، یادم مانده است که تو گفتی حلقه آخر زنجیر گردنبند برازنده من است.

zanjir

عکس از : axabad.com

از +

۳پاسخ به “حلقه آخر زنجیر”

یک نظر بگذارید

*