دسته بندی
خط خطي

شاخه در گلو
می گفت یه چیزی داشت تو چشماش که آدمو وحشی می کرد.
می گفت هر روز فقط به دو تا چیز فکر می کنم.
سینما و چشم های مریض اون… چشم هایی که خون هفت روباه سرخ را داغ داغ سر کشیده بودند.
گفت: این ریشه های سبز شاهدن. به همین ریشه ها قسم…
.
گفتم: می دونی که ازدواج کرده؟ یه سالی می شه..
پاستاشو قورت داد. به ریشه های سبز خیره شد.
گفت: آره… می دونم…
#ایران۴۵

یک نظر بگذارید

*