دسته بندی
اتاق آبي

کلاس نویسندگی10
کلاس و افسردگی.
.
نوشته هامو ترجمه کرده بودم و داستان کوتاه های خودم بود. قرار بود سر کلاس بخونمشون.
.
.
مثلا کوچه..
من چجوری باید کوچه رو ترجمه می کردم. لعنتی.. اه.. خسته شدم.
نمی فهمیدن منظرومو…
یه جورایی توی انگلیسی اون حس من از کوچه رو نداشت.
کوچه ای که تنگه و محل عبورو مروره و جوی آب داره و در گذشته آدم ها توش عاشق می شدند.
اما کوچه ای که ترجمه کرده بودم این نبود و هرچقدر هم که زبانی توضیح دادم،اون نشد.

گفتم مثل کوچه ها و خیابون های نیویورک که شطرنجی ه نه..
مثلا یه کوچه ای که تهش بسته ست…بن بسته…
ولی می دونم که معلم مون نفهمید منظورمو. گفت می دونم یه حالت شعری داره اما اینجاش کانفیوزینگ ه…
دپ شدم.
خیلی از جمله ها و ترجمه ی داستان کوتاه هام همینجوری می شه.
بعضی هاشو اصلا دلم نمی خواد حتی نشون بدم از بس وقتی ترجمه شون می کنم عجیب غریب می شن…. ارزا پاوند بود که می گفت ادبیات ترجمه ناپذیر است… شعر ترجمه ناپذیر است… واقعا هست.
.

یک نظر بگذارید

*