دسته بندی
ديدگاه

این پره ی گوشت و لپ.. نه دقیقا. خود لپ نه.. یک گوشه ای پایین لپ. از فک شروع می شود تا لپ…
همان.. همان گوشه ی کشیده که از بیست و پنج تا سی سال اتفاق می افتد و باقی می ماند. که نشان می دهد یک دوره ی تازه ای در راه است.
بلوغ نیست. یک چیز دیگری ست. یک چیزی انگار غریب تر از بلوغ که نشانه های ظاهری زیادی دارد. که یک جوری تکلیفش معلوم است و همه می دانند طرف نوجوان است و سگ اخلاق و کریه.. (قیافه ی آدم دیگر یا آن دماغ گنده و جوش های قرمز و زیر پستی و لب های ورم کرده و… کلا درب داغان…)
.
اما این پره ی نازک گوشت انگار فکر است. خیال است. هنوز کمی بلندپروازی هست اما یک مدل دیگری… انگار با خودش رسالت دارد. عنفوان دوره ی رسالت است. چون غایت ش می رسد به چهل سالگی… احتمالا بعد از آن هم می رسد به یک دوره ی هارمونی… یه دوره ی سازگاری با بدنت.. با موهای ریخته ات.. با پیشانی ات که چند خط موازی کوتاه و بلند دارد… می رسد به آن روزی که توی آینه نگاه می کنی و از چاله ی سبز پایین چشم هایت نمی ترسی.. هراسان نمی شوی که سریع، کانسلیر و کرم دور چشم سفارش بدهی و چشم به راه باشی که برسد دم در خانه و…
دیگر می دانی که هستند… که قرار است باشند.
.
اما این دوره را می گفتم. این پره ی گوشت روی صورت… گونه نیست. لپ نیست. یک پره ی نازک است که می گویند” ” فلانی چقدر قیافه ش جا افتاده”
یک جور قشنگی می گویند که هول نکنی… که ترس ورت ندارد.
اما خودت که خر نیستی.. می فهمی دوره ی جدید است. می فهمی دوباره باید پوست بیاندازی. می فهمی که رنج های خودش را دارد. دردهای مخصوص جاافتادگی را…
مثل دوره ی بلوغ که هر روز دماغ گنده ات را نگاه می کردی و باورت نمی شد یک روز کوچک شود. که هرروز جوش های صورتت را به دست و موچین و فشار از دو طرف می کندی و پیش خودت می گفتی : یعنی هست روزی که اینها نباشند؟ یعنی می روند این ها یک روزی؟ “
فکر نمی کردی بروند. فکر می کردی ابدی هستند.
ابدی نبودند. رفتند.
این پره ی نازک گوشت هم ابدی نیست. می رود.
آن خط های روی پیشانی هم..
حتی این روزهای روی دست مانده ی ” چه کنم؟” ” رسالتم چیست؟” ” آیا این بهترین نقش من است در جهان هستی؟” این ها هم می روند…
یک چیزی اما هر لحظه باقی ست.. چه آن موقع که پره ی نازک گوشتت در حال شکل گرفتن است.. چه آن موقع که با سوال ” من کیستم” یک چین دیگر به پیشانی ات اضافه می شود و ماندگار می شود تا روزی برسد که باد برود و چه آن موقع که آن جوش های قرمز سمج غیب شان زد و نفهمیدی کجا گم و گور شدند…
.
و آن چیزی نیست جز “لحظه”.. جز اقتدار ” لحظه های لرزان”…
جز حوضچه ی رقیق ” اکنون”..
جز همین “آن”…
این آنات متصل و فراری…

 .

راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*