دسته بندی
مداد سفيد

صبح تولدت تو آمریکایی که ترامپ رییس جمهورش شده از خواب بیدار بشی و ببینی همه ی نیویورک و ایمپایر استیت رو مه گرفته و … ببینی شهر منتظر باریدن ه.. هی دلت برای یه چیزی که دقیقا نمی دونی چیه تنگ بشه..
شب قبلش گفت شاید چون دختر خوبی بودی بابانویل برات هدیه ای آورده باشه.. گفت مثلا شاید زیر بالشت گذاشته باشه… زیر بالش بود هدیه.. نمی دون چه علاقه ای به مجیک داره.. دیدیم چندبار یوتویپ های مربوط به مجیشسن هارو نگاه می کرده و بعد برای من هم گذاشت. معروفترین شون که دیوید بلیم بود. کلی لذت بردیم..
خیلی چیزهای قشنگ به من یاد داده. مثلا گوش کردن به Ted. Talk. یا معرفی کورس های فلسفه و داستان نویسی که توی دانشگاه های مختلف ارایه می شه رو سریع برام ایمیل می کنه. یا کمدین های خنده داری مثل ماز جبرانی و عزیز انصاری و مکس.. یا نگاه کردن به برنامه های سی ان ان و مستندهای بی بی سی.. یا اخبار خوندن هر روز که ازش یاد گرفتم و .. یا آدم های نوبل گرفته و نویسنده هایی که من نمی شناختم و ریاضی دان ها و فیزیک خونده هایی که اصلا دلیلی هم نداشت منن بشناسم و برام از زندگی شون حرف زده و فیلم هاشون رو گذاشته و من رو به دنیای اون ها برده و..(تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم.)
مثلا اولین پارکینگ پروانه رو باهم رفتیم. اولین فرهنگ معاصر و بازارچه ی بالای پارک لاله رو با هم رفتیم اون موقع ها که اصلا ازش خوشم نمی اومد. اولین توی ابرها بودن و پرواز رو .. اولین های زیادی رو باهاش داشتم.. من بیشتر.. اون کمتر.. شاید چون اون بزرگتره…
ولی اون از اینکه می تونه کسی رو داشته باشه که اولین هاشو بهش بده خیلی ذوق می کنه.. چندبار بهم اینو گفته که خیلی دوست دارم که تو رو ببرم یه جایی که تا حالا ندیدی و برای من عادی شده و ببینم تو چجوری نگاه می کنی و ذوق می کنی و چشم هاتو درش می کنی و..
گفت مثلا روزی که اولین بار من رو برد نیویورک و میدان زمان و من سرمو بالا گرفتم که همه ی نور و تلویزیون های خیلی بزرگ و لوکیشن قشنگ همه ی فیلم های دنیارو ببینم و …
.
.
دو تا بلیط بود. هردوتاشون از آرزوهای من بودند. یکی شو دوست داشتم دو تایی با هم بریم و نگاه کنیم و گوش بدیم و لذت ببریم و حیرت کنیم که یعنی همین بدن هستند. بعد هی دست بکشیم به کمر و ستون فقرات و پاها و دست هایمان و ببینم همان ها هستند که آن ها هم دارند. هی نگاه کنیم به نوک انگشت های پاها که کش و قوس می آید و می لرزد و می لغزد و…
.
یکی از بلیط ها را دوست داشتم با ان دو تا می رفتم. آن دو که “من ” اند و من نیستند و سه شاخه ی انگوریم. زرد و سبز و ارغوانی.. شنگول و منگول و حبه ی انگور…
با هم می رفتیم و جیغ می زدیم و به شمالی می گفتیم” او” او”.. هی بلند بلند و بدون ترس می خندیدیم و می خواندیم و ادم ها را کنار می زدیم و می رفتیم آن جلوها می ایستادیم و می خواندیم رویای من اینه.. دینای بی کینه… بعد آرام تر می شدیم و دلمان برای یک چیزی دوری تنگ می شد و فریاد می کشیدیم ستاره های سربی.. فانوسک های…
.
.
غم بود که ریخته بود توی جانم.. نمی توانستم بلند شوم. بیدار شده بودم اما مه و ماجرای دیشب خسته ام کرده بود. تا ساعت ۳ بیدار بودم و لحظه به لحظه ایالت های امریکا را می دیدم که قرمز می شود و آخرهایش از حرف افتادم و غمگین سرم را توی موبایلم فرو کردم و خوابیدیم و به سخنرانی اش هم گوش ندادیم.
.
.
راستش دوست داشتم روز تولدم بروم سنترال پارک.. همه ی پارک را در پاییز پیاده راه بروم. از کنار دریاچه ی کوچک ش بگذرم و بعد از تمام شدن پارک با خودم بگویم ” بزرگترین پارک شهری جهان را قدم زدی در روز تولدن…” بعد هم بروم موزه ی متروپلیتن و برای سومین بار بقایای تخت جمشید را در نیویورک ببینم. در ایران ندیده ام.. خاک…
خیلی دوست داشتم. از یک ماه پیشش برنامه ریخته بودم اما راستش یک دلیل مسخره و مزخرف و خجالت آور، من را ترساند. آن هم تهدید القاعده بود که گفته بود در روزهای انتخابات، نیویورک و حومه را…
از بعدازظهر هم قرار بود تظاهرات علیه ترامپ شروع شود…
نیویورک،شهر من است. نیویورک دانشگاه تهران من است. نیویورک هم خوانی یار الفبا است و نشستن نزدیکی های سردر سیر دانشگاه.. نیویورک دیوار دو ردیفه ی گاردهای سیاه پوش رو به روی در پنجاه تومانی ست. نیویورک، همه روزهای رفته ی من است.
تایمز اسکویر، خیابان پنجم و رو به روی ترامپ تاور و یونیون اسکویر شلوغ شده بود و همه یک صدا می گفتند:
NOT MY PRESIDENT
MY BODY, MY CHOICE
PLEASE REJECT THE PRESIDENT ELECT
TRUMP IS FULL OF SHIT, HE IS NOT MY PRESIDENT
WHOLE REFUGEES ARE WELCOME
…..
کاش یک کشور بودی برای خودت.. کاش تنها بودی و می ایستادی و آدم ها به تنهایی فقط عاشق تو می شدند.
وسوسه ی در میان جمعیت بود داشت من را می کشت.. داشتم می مردم که فریاد بکشم.. دوباره بیست و یک ساله شوم و ترس برود یک جایی که هنوز توی سرزمین جان، خانه نداشت. بیست و هشت ساله بودم و ترسو… بیست و هشت ساله بودم و آرام.. بیست و هشت ساله بودم و کمی عمیق.. بیست و هشت ساله بودم و صبورتر .. بیست و هشت ساله بودم و خبری از بی قراری تکان دادن دنیا با یک دست نحیف نبود.
.
.
 

راضیه مهدی زاده

 

 

یک نظر بگذارید

*