دسته بندی
داستانك

به بهانه ی کتاب فیزیک بود که عاشقت شده بودم. به بهانه ی بی قراری و شباهت های فیزیک و فلسفه بود که دلم داشت از توی لباس های سفید م،شره می کرد. آن روز گفتم قرارمان باشد ساعت ۵ یلوار کشاورز.. گفتی می آیی و کتاب های فیزیک ت را می آوری..
گفتم آخر می دانی فیزیک بنیان هستی ست.. گفتم اصلا مگر می شود آدم فیزیک بلد نباشد.. گفتم عاشق فیزیک شده ام.
تو با اینکه خیلی فیزیک بلد بودی، فکر می کردی بدون فیزیک هم می شود زندگی کرد. تو اصلا بینیان هستی را می فهمیدی؟
نیامدی و شب شد و بلوار کشاورز شد خیابان ولیعصر و من هنوز یک دختربچه ی نوجوان دبیرستانی بودم.
شب شد و من فلسفه خواندم و تو امدی و کتاب های فیزیکت بدجوری دست من جا ماند.
هی جا ماند و هی من گفتم تو آخر بدون بنیان هستی چطور زندگی می کنی؟ مگر می شود کتاب های فیزیک ت را نخواهی؟
نمی خواستی.. داشتی زندگی ات را می کردی… همینجوری راحت،بدون کتاب های فیزیک ت.. ماشین هم خریده بود. دوست دختر هم پیدا کرده بودی… بدون کتاب های فیزیک ت..
من ماندم و بنیاد هستی.
تو رفته بودی یک کشور دیگر… داشتی زندگی ات را می کردی…
بدون کتاب های فیزیک ت..
.

راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*