دسته بندی
داستانك

اینطوری نبود که وقتی می بیندت بگوید:” تی بلا میسر.. می چیشم سو بوشو که دخترجان…”
همانطوری با ابروهای پهن اش، با چشم های درشت ش ،با قد بلندش و این اواخر با عصای چوبی اش می نشست توی اتاق، کنار گاز پیک نیکی کوچکش و همیشه خودش را تکان می داد و یک شعری می خواند. یک زمزمه ای.. یک خنده ای.. یک گریه ای… گاهی ملغمه ای از هردو…
.
بچه که بودم یکی از انگشت هایش را می گذاشت روی لب،نزدیک بینی اش و می گفت: “هیس.”
همین و من لال می شدم. خشک می شدم.گریه و ناله و نق زدن و … همه چیز را از یاد می بردم. اصلا تمام می شدم.
بچه که بودم صدای عصایش به سقف بالاخانه آن هم ساعت ۶ صبح که همه را برای صبحانه بیدار می کرد،یکی از بزرگترین عذاب های زندگی بود.
.
آقاجون که مرد دیگر آنقدرها هم رازآلود نبود. خودش را به بی خیالی می زد.
می گفت: “همین بغل است دیگر…”
قبر آقاجون را می گفت که پیاده تا خانه شان هفت دقیقه راه بود. نگاهش می کردم. باورم نمی شد او بوده که یک زمانی نصف ایران را سفر کرده. او بوده که آجبل و نقل و فندق پخش می کرده تا آقاجون را پیدا کند. تا آقاجون که سربازی رفته بود و گم شده بود را به خانه برگرداند.
فکر می کنم عاشق ش بود. از آن عشق هایی که خودت هم خبر نداری. از آن عشق هایی که نمی خواهی باورش کنی.از آن عشق هایی که تا آخر عمر هم نمی فهمی…
.
آقاجون که مرد دیگر خانه شان گاو نداشت. دیگر سگ نگهبان نداشتند. دیگر بوقلمون های اسراییلی نداشتند. دیگر غازهای مهاجر به حیاط خانه شان کوچ نمی کردند. چندتا مرغ و خروس برایش مانده بود که گاهی می آمدند توی آشپزخانه و کارخرابی می کردند.
مادربزرگ هم دیگر حوصله ی جمع کردن نداشت. دخترش که می آمد به او سر بزند شروع می کرد به غر زدن که مرغ و خروس ها همه ی خانه را به گند کشیده اند و… به خودش بود اصلا نمی دید. اصلا به مسالمت رسیده بود. یک جوری شده بود که رو به روی علایدینبا با کته پلایش(برنج دمی به گیلکی) می توانست سال ها زندگی کند. بی نیاز و رها و بی هیچ خواسته ای…
.
.
عاشق دخترش بود و من می توانم شرط ببیندم که روزها منتظر می نشست تا او بیاید و برایش غر بزند اما به هیچکش نمی گفت که چقدر عاشق دخترش است.
اصلا آدم گفتن نبود. دختر بزرگش برایش مثل یک خواهر بود.با هم سیزده سال تفاوت سنی داشتند. دو تا خواهر بودند که خیلی خیلی عاشق هم بودند و در ظاهر همیشه در حال جنگ و دعوا می دید شان.
یک جور خوبی نقش، بازی می کرد که هرگز نمی فهمیدی این همه دوست داشتن را…
یک بازیگر حرفه ای بود و به راحتی می توانست همه را گول بزند. همه گول اش راخورده بودند و فکر می کردند او بی خیال ترین آدم دنیاست. فکر می کردند برایش مهم نیست آدم ها بیایند بروند. دخترش سر بزند یا نزند. اما یک بار مچ اش را گرفتم. یک بار که شب بیدار مانده بود تا نوه اش بیاید و برایش شام را گرم نگه داشته بود.
من هفت ساله بودم و شب ادراری داشتم و هر دو ساعت یکبار بیدار می شدم از ترس اینکه آنجا را خیس نکنم.
ساعت ۳ شب بود که بیدار شدم و پله های سنگی را پایین رفتم. همه جا تاریک بود و باید می رفتیم پشت حیاط خلوت که جنگل مانند بود. آن سال ها دستشویی ترسناک ترین جای دنیا بود. پله های بدون حفاظ را باید می آمدی پایین و می رسیدی به حیاط و از درخت انجیر و آلوچه می گذشتی و… و دستشویی پر از حلزون های از خانه شان بیرون آمده بود.
.
به پله های حیاط که رسیدم، دیدم توی تاریکی نشسته است. رو به شعله ی قرمز گاز پیک نیکی اش بیدار نشسته بود. نمی دانم من را دید یا خودش را زد به ندیدن اما همانجا فهمیدم که منتظر نوه اش است.
برایش غذا را گرم نگه داشته بود و من می دانم وقتی نوه اش می رسید،خودش را می زد به خواب.
مدل خودش محبت می کرد. با هیس گفتن. با اخم کردن. با صدتومانی دادن های از لای قرآن و عیدی سال نو، با اسم هایی که خودش برای نوه هایش انتخاب می کرد و تا سال های سال بدون توجه به اسم واقعی شان با سماجت آن ها را به آن نام صدا می زد. (مثلا اسم من را گذاشته بود سمیه. اسم یکی از دخترعموهایم که فاطمه است را گذاشته بود هایده.)
.
مادربزرگم آدم تنهایی بود اما با تنهایی اش کنار آمده بود. انگار از اول می دانست که چه چهار تا بچه داشته باشی چه چهارده تا همین است. همین جنگل تاریک و روستایی که تو ماندی و یک همسایه ته روستا چند کیلومتر دورتر…
با تنهایی اش می رفت جمعه بازار. می رفت مرجغل خرید می کرد و با سنگ پا و غوره برمی گشت خانه.
تنهایی اش را برمی داشت ،می رفت سر جاده می ایستاد، تاکسی می گرفت و می رفت آرایشگاه و با دخترها حرف می زد و آمار شوهر و بچه و خواستگارهایشان را می گرفت. و هر وقت ما از تهران می رفتیم خانه اش کلی داستان های عجیب غریب داشت که مطمین نبودیم باید همه شان را باور کنیم یا اینکه فقط بشنویم و رد بشویم. وسط داستان ها باز هم می شد همان بازیگری که به راحتی می توانستی گولش را بخوری. می زد زیر گریه… بعد یکهو قهقهه سر می داد و می خندید و دوباره گریه می کرد. اصلا گیج ت می کرد. اصلا همش گولت می زد و…
بعد از گریه و خنده و داستان های دور و درازش می رفت توی خودش. به یک نقطه ای خیره می شد و می رفت توی تنهایی ای که باهاش راحت بود. همان تنهایی که مثل یک ژن مرموز ناشناخته در جان بابا است. در رگ های من هم انگار هست.
.
آخرهایش دیگر نمی خندید. گریه نمی کرد. دیگر داستانی نداشت. دیگر نا نداشت هیس بگوید و انگشت ش را نزدیک بینی بگیرد و من از ترس سکته کنم.
.
آخرهایش دیگر درخت آلوچه پشت حیاط خشک شد. مرغ و خروس های بی خیالش آبله گرفتند و مردند و دیگر کارخرابی نکردند.
حلزون ها خشک شدند. چمن های کف حیاط پوسیدند. برف آمد و سقف خانه ی صد ساله اش افتاد.
خودش هم رفت پشت مسجد ، همانجایی که تاکسی می گرفت تا برسد به آرایشگاه. همانجایی که سال ها،خودش را می زد به آن راه تا دلش برای آقاجان تنگ نشود.
رفت نزدیکی های آقاجان. دوباره همسایه شدند مثل هشتاد سال پیش ،آن موقع که دختری چهارده ساله بود با ابروهای خیلی پهن مشکی…
.
.
راضیه مهدی زاده

.

 

یک نظر بگذارید

*