دسته بندی
داستانك

هر سال،زمستان ها مادرجون می آمد خانه ی ما. او زا تهران متنفر بود و ما نوه هایش تنها سرگرمی اش بودیم که می توانست برایمان قصه تعریف کند. شعر بخواند و ضرب المثل بگوید.
من تازه ارشد قبول شده بودم. مرضیه صبح زود بیدار می شد و می رفت سرکار. ریحانه هم ان سال داشت برای کنکور درس می خواند و از ساعت ۷ صبح می رفت کتابخانه و هیچکس خانه نبود.
.
بعضی از روزها که کلاسم زودتر تمام می شد ساعت ۳ می رسیدم خانه و مادرجون خیلی خوشحال می شد. همش می پرسید پس کی می خوای شوهر کنی؟ چرا شوهر نمی کنی؟ شوهر نکنی دیر می شه ها و .. من هی می خندیدم و مسخره بازی درمی آوردم که درس دارم اخه.. از صبح تا شب باید برم دانشگاه. بعد با تعجب از من می پرسید: پس کی درست تموم میشه؟
چرا مال بقیه تموم شده مال تو تموم نمی شه؟؟
خوب طبیعی بود که تا دیپلم را می توانست هضم کند اما چهار سال بعدش و دوباره دو سال بعدش را.. خوب این همه سال برایش سوال بود.
.
.
در کتابی از پیتر فرویشن جست و جوگر معروف قطب شمال، او از ماجرای گیر افتادن ش در برف و بوران منطقه ی گرین لند می گوید. او تنها بوده و با باقی مانده ی ذخایرش توانسته بود برای خودش ایگلو بسازد(همان خانه های یخی بومیان قطب)اما بوران قطع نمی شده و تا چند روز پشت سر هم برف می آمده تا جاییکه به دلیل یخبندان وحشتناک، نفس هایش بر دیوارها یخ می یسته و با هر نفسی دیوارها کلفت تر می شدند و ایگلو کوچکتر می شده تا اینکه بالاخره دیگر جایی برایش نمی ماند. انگار کن یک قبر یخی برای خودت ساخته باشی. چه نفس بکشی مرده ای. چه نفس نکشی مرده ای.
در نهایت او از این مخمصه نجات پیدا می کند.
.
.
حالا این خواندن و یاد گرفتن و درس و دانشگاه هم شده همان نفس کشیدن. راستش خیلی وقت ها به بیهودگی اش پی می بری و با چشم های درشت مادربزرگ مواجه می شوی که نمی تواند این همه سال خواندن و خواندن را درک کند. خیلی وقت ها سوال ” خوب حالا که چی” با موهای چتری و گونه های استخوانی می نشیند رو به رویت. دستش را زیر چانه می گذارد. نگاهت می کند و می پرسد” بعدش چی؟” ” مثلا اینهارو می خونی که چی بشه؟” ” واقعا کار بهتری بلد نیستی انجام بدی؟”
بعد دیوانه می شوی اما هنوز مجبوری برای زنده ماندن به شیوه ی خودت نفس بکشی. راستش بعضی از این نفس ها می شود همان دیواره ی ایگلو. یعنی یک لایه ی ضخیم بر ایگلو ایجاد می شود که قرار است جانت را بگیرد و هستی ات را تنگ کند اما بعضی از نفس ها می شود هوا. می شود همان که بدان زنده ای و خیلی وقت های نمی دانی. نمی بینی اش.
من یاد آن جمله ی معروف سارتر می افتم اما خودم یک جور دیگری می نویسمش” نفس بکش،ای محکوم به انتخاب و آزاد بودن.”
.
راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*