دسته بندی
تخته سياه

تولدمن4

می رفتم که به تنهاترین درخت برسم که از کنار یه ساختمونی رد شدم. یه خانومه کنار پنرجه نشسته بود. پنجره هم پرده نداشت و میز چوبی و چراغ مطالعه ی خانومه و نوشتن ش با سرعت کاملا دیده می شد. خیلی حس خوبی بود. دیدنش. پیدا کردنش.. اینکه در همسایگی تو کسی هست که به بیماری تو مبتلا ه.. به بیماری نوشتن…
دیروز تو کتاب سه گانه ی نیویورک که داشتم می خوندم نوشته بود” نوشتن بیماری ای بود که هفتاد سال بهش مبتلا بود اما دیگه تموم شد. خیلی وقته حالم خوبه و چیز نمی نویسم.”
.
می دونی اگه تنهایی توی دنیا سرطان داشته باشی. اگر اولین نفری هستی که به بیماری ناشناخته ای مبتلا می شی همه ی درد رو باید تنهایی به دوش بکشی.. این همدرد نداشتن از درد ناشناخته خیلی خیلی بدتره.. اما وقتی یکی از دوست هات یکی از آشناهات همون بیماری رو گرفته. همون سرطان رو داشته می دونی که تو اولین نفری نیستی. آخرین نفر هم نیستی.. بیماری ت یه شکل دیگه ای می شه.. دیگه تنها نیستی. فقط باید روش خودت رو پیدا کنی.. نوشتن همه هیمنطوره..
ری بردبری نوشته بود من توی هر محیطی می تونم بنویسم. تو سرو صدا و شلوغی برام فرق نمی کنه. رکساناد رابینون نوشته بود م باید حتما رو به روی پنجره ی خونه مون بنویسم.
کنزابورویه نوشته بود من حتما بعد زا بیست دقیقه پیاده روی صبحگاهی می تونم بنویسم. درد بیماری تو پیدا کن…این تیکه ش فقط مال خودته.. درد و درمان ش دیگه فقط و فقط مال تو عه…
.
راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*