دسته بندی
داستانك

اولین بار که می گویند دو تا بیست و سه کیلو، فکر می کنی یکی دارد برایت یک قصه ی سانتی مانتال تعریف می کند و می خواهد یک جور نتیجه ی اخلاقی عجیب غریبی از قصه اش بگیرد.
اما کم کم می شوی یکی از آدم های قصه… می روی توی قصه و چمدان بستن و باز کردن را یاد می گیری.
.
بیست و سه کیلو را حفظ می شوی و زندگی ات را وزن می کنی. یاد می گیری به کدام قسمت زندگی ات پاپیون قرمز وصل کنی و به کدام یک پاپیون مشکی و سرمه ای؟؟
.
اولین بار که می گویند بیست و سه کیلو،نگاه می کنی به کتاب هایت.به جزوه ها، به نامه های عاشقانه ای که خیلی هایشان بی جواب ماند و دلت نیامد بیندازی شان دور، به آلبوم های بچگی ات، به یادداشت های نوجوانی ات که بار جهان و رسالت هستی بر دوش شان بود.
.
این بار اما باید کیلو به کیلو،گرم به گرم انتخاب کنی. انتخاب کنی بین شال گردن بنفشی که مامان پارسال زمستان برایت بافت یا جزوه ای که پر است از شعرهای قیصر و شمس.
انتخاب کنی بین دفتری که در آن نوشتی بودی ” رفته ای و من هنوز مانده ام و…” یا جامدادی ای که روزهای کتابخانه ملی را در خودش چرک کرده.
.
چمدان می بندی و کیلوهای زندگی ات را انتخاب می کنی.
می بندی و دلت می آید که از دفترچه ی ” برمی گردی و برایت خواهم نوشت…” بگذری.
می بندی و نامه ها را گوشه ی کمد می گذاری برای شاید وقتی دیگر که می دانی نمی آید آن وقت دیگر… (که هزار بار تجربه کرده ای و هنوز باورت نمی شود.)اما دلت نمی آید دورشان بندازی.نمی بری شان با خودت اما هستند و دلت به همین گوشه ی دور کمد خوش است.
.
انتخاب می کنی و بین همه ی آت و آشغال هایی که فقط برای تو معنی دارد (و نه هیچکس دیگر) چندتایی را برمی داری تا به وقت غروب های زمستان،باشند. بودن شان دلت را گرم می کند. همین بودنشان در زیپ پایین چمدان که در فوردگاه پرت می شود اینور و آنور و له می شود.
.
.
چمدان می بندم.
یاد گرفته ام. از پس اش برمی آیم. ذوق و شوق دارم.
اما راستش گریه ام هم می گیرد. دیروزش در یکی از کانال های تلگرامی (وحیدآنلاین بود فکر کنم. مطمین نیستم.)خواندم، پدر و مادری برای فرزندشان که در قاره ای دور از آن ها زندگی می کرد نوشته بودند” ما حساب کردیم اگر بیست سال دیگر زنده باشیم و شما سالی یک بار به دیدن ما بیایید یعنی بیست بار دیگر می توانیم همدیگر را ببینیم.”
.
راستش اشکم بند نمی آید.
.
راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*