دسته بندی
داستانك

بابا همیشه باید بعد از خواب چای بخورد. یک آدابی که همیشه من را عصبی می کرد و می رفتم چای صبح تا حتی دیروز را همینجوری می گذاشتم روی گاز که فقط گرم شود. دم نمی کردم. اصلا دم کردن چای، رواعصاب ترین سنت بود برایم.
مامان معتقد بود بعد از خواب(هرخوابی در هر وقت شبانه روز) بابا باید چای بخورد. در غیراینصورت عصبی می شود. و من همه ی تلاشم را می کردم که در مضرات چای و غیرعلمی بودن این حرف ها سخنرانی سر دهم. اما یک دقیقه بعد از بالا کشیدن چای،معجزه رخ می داد.بابا سرحال می شد و همه ی علم من کشک می شد. من همان موقع ها بود که کینه ی چای را به دل گرفتم.
.
.
کینه ام وقتی بیشتر اوج گرفت که زمستان ها،مادرجون می آمد خانه ی ما. او یک عاشق به چای بود. بعد از هر غذا،بعد از هر خواب، بعد از هر باز نماز خواندن حتی…
من از چای متنفر بودم و این نفرت تا مدت ها ادامه داشت.
.
.
ازدواج کردم. مهاجرت کردم. خانه مان را قشنگ کردم. یک میز چوبی مشکی وسط هال گذاشتم. مهمان آمد خانه مان. ما رفتیم مهمانی. ما قوری نداشتیم و هنوز هم نداریم. اما با همان کتری و آب جوش و تی بگ های چیده شده توی کاسه، چای ها آورده می شد. چای ها برده می شد. چای ها،حرف می آورد. چای ها می شد دوستی. چای ها می شد کلمه.
و به یکباره چای تبدیل شد به یک چیز دیگر. شد،آیین دوستی. شد،تعارف های مهربان. شد،گرم گرفتن با آدم ها. شد” حالا یه دقیقه بیاین بالا بشینید یه چای با هم بخوریم.” ” به اندازه ی یه چای مزاحم تان می شویم.” ” هیچ کاری نکنیدآ. فقط یه چای بزارید.”
.
.
انگار کن که یک راز بزرگ را کشف کرده ای. یک معجره ای که بابا را مهربان تر می کرد و مادرجون را جوان تر… آن یک دقیقه که تو هستی و چای… آن یک ربعی که تو هستی و جمع دوستی به بهانه ی چای و به انتظار نشستن برای ته نشینی بخار چای…
.
حالا اینقدر دوست شده ایم با هم که به وقت تنهایی، به وقت غربت، به وقت دلتنگی، یک چای برای خودم می ریزم. با خودم گرم می گیرم. با خودم دوست تر می شوم. با خودم به بهانه ی یک لیوان چای می نشینم به گفت و گو… و چای مثل یک غروب رو به شب می گوید زندگی کوتاه است. بخار است. سرد می شود. سر بکش…
.
راضیه مهدی زاده
.
.

یک نظر بگذارید

*