دسته بندی
پرونده‌ي سياه

 

.

.

چند روز که بگذره ادم سفت می شه.. آدم خیلی سفت می شه.. وقتی نمی نویسی چند روز.. وقتی هی توی ذهنت شاهکارو می سازی.. هی توی ذهنت انگولکش می کنی.. هی توی ذهنت .. هی توی ذهنت.. اخ از این ذهن… بعد اینقدر شاهکار می شه که می ترسی بهش نزدیک بشی.. بعد اینقدر آدم ها بزرگ شدن.. اینقدر همون شخصیت ها.. همون ها که کوچیک بودند و تو با هزار خون و درد و اشتیاق و آه و ناله بزرگ شون کردی و خیلی وقت ها اون ها عین خیالشون نبود .و لج بازی می کردند و بدقلق بودند و …
همون ها حالا بعد از این مدت که توی ذهنت بودند و همونجا داشتند نفس می کشیدند و همونجا نگه شون داشتی.. حالا دیگه کار خیلی سخت شده… دیگه زیادی بزرگ شدن.. به کاغذ راضی نیستند… به تایپ شدن راضی نیستد.. نمیان بیرون.. انگار که یه جورایی پیر شده باشند.. انگار که تحمل و طاقت درد مهاجرت رو نداشته باشند.. انگار که بهت بگن.. حالا این موقع؟
نمیان بیرون دیگه.. اینقدر هم بزرگ شدن که بتون توی همون ذهن رو پای خودشون بایستن و تو رو به هیچی شون حساب کنند.. اینقدر بزرگ شدند و گاهی اینقدر پیر شدند که می شینند به نصیحت کردن تو.. به خندیدن بهت.. به نیشخند زدن و …
نباید بزاری این همه آدم های توی ذهنت بمونن.. نباید پیرشون کنی.. بنویسشون… نه وقی نوزادن.. نه.. نه وقتی جت لگ ن نه.. بزار وقتی راه می رن و کمی می تونن حرف بزنن.. اون موقع.. اون وقت خوبی ه…

راضیه مهدی زاه

یک نظر بگذارید

*