دسته بندی
پرونده‌ي سياه

.

.

.
قوم و خویش دور را می خوانم. از اورهان پاموک… دریاچه ی بهشت از جسی راو… و خانواده ی مصنوعی را از استیون کینگ…
بعد عکس ها را نگاه می کنم.. چقدر آدم های ایرانی دیده ام که عاشق استانبول هستند و ترکیه رو کشورشان می دانند. حمید ترکیه رفته و یک دوست صمیمی و هماکار ترکیه ای دارد که استنفورد درس خوانده و هی چپ ش استنفورد است. راستش بریتش کلمبیا،پشت سر ام آی تی.. و رو به رویش برکلی.. دیوانه می شود خوب. حق دارد
اما ترکیه را می گفتم. من نرفته ام. حمید که رفته بود می گفت پوست دخترها سفید است اما نه به اندازه ی روس ها.. می گفت با نم اند اما نه به اندازه ی اوکراینی ها.. می گفت غذاها خوشمزه است اما نه به اندازه ی غذای مدیترانه ای ها مصل لبنان و… دوست داشت… اما خیلی از ایرانی ها را دیده ام که می گویند آنجا ترکیه استانبول مخصوصا شهرشان است.. شهر رویایی و جادویی شان…
.
اورهان پاموک هم در چند مصاحبه خودش را ایرانی می داند بیشتر تا ترکیه ای.. یک جوری بیشتر با آداب و رسوم ایران انگار می نویسد. توی این داستان اسم ها بود ” سیبیل” نسبیه” فسون:” اسم های خوش هجای ترکی…
یک دوستی داشتم سال اول دانشگاه که بودم . دوست بهاره بود. بهاره خودش دخترخاله ی سمیه بود. بهاره میکروپیولوژی می خواند. سال آخر که دیدمش داشت زبان می خواند که برود کانادا و ان سال من امده بودم نمازخانه دانشگاه که نمازم را بخوانم و .. او هم امده بود و داشت تنهایی درس می خواند. یکی بود اسمش بود… (حالا ان ماجرا را ولش… یک دوست های مشترک عجیب غریبی هم با بهاره داشتیم..) اسمش دوست بهاره اولدوز بود. اسم ترکی ای که به معنای ستاره… این همه را گفتم که بگویم همین را بگویم اولدوز و ستاره را…
.
.
چند وقت پیش ها داشتیم از خیابون رد می شدیم. همینجوری بلند بلند هم داشتیم حرف می زدیم.. فارسی دیگه… بعد یه
آقایی اومد به انگیلسی ازمون پرسید شما دارید فراسی حرف می زنید؟ واااای من عاشق فارسی ام… بعد کلی شروع کرد از فرهنگ غنی و زبان فراسی و شاعران و .. گفت.. خودش اهل ترکیه بود و از طرفدارهای اردوغان و … بعد حرف رومی شد… مولانا… گفت مولاانا که مال ترکیه ست…
:۰دیگه گفتیم سریع بحث رو خاتمه بدیم و بیشتر از این باهاش دوستی نکنیم.

راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*