دسته بندی
پرونده‌ي سياه

 

.

.

.

آدم نباید وقتی می خواد اینجا از یه کتاب بنویسه اینجوری موسیقی هم گوش بده..” دویوانه نی ام من که روم خانه به خانه..”
اولین چیزی که از کتاب یادم می آد اون سرمای سرد زمستون های دهه ۴۰ و ۵۰.. زمستون هایی که دیگه توی ایران نیست.. بادهای سردی که من وقتی از فرودگاه جی اف کی اومدم بیرون گوش هام رو سوزوند… اون موقه بود که بهارم صادقی و اون زمستون های استخوان سوز رو فهمیدم.. فقر.. صف.. بچه ها.. بازی کردن.. مرام و مغرفت اون سال ها.. و توصیف های خیلی جاها ناتورالیستی کتاب…
بیشترین داستان هایی که از این مجموعه دوست داشتم. سنگر و قمقمه های خالی بود و اون شبوه ی روایی مهر اداره ی قند روی شناسنامه که خیلی شیرین بود… و نویسنده تازه کار است.. چه خوب بهرام صادقی رفته و گوشه وایستاده.. مثل یه منتقد .. بعد چه خوب هم نویسنده ی تازه کار شده و هم روایت واقعی تر رو از حرف های نویسنده ی تازه کار بیرون کشیده…
حال و هوای اون پیرمرد که یه شب سرد زمستون از خونه می ره بیرون و تا بیست سال بعد هم برنمی گرده.. وقت یهم که برمی گرده می گه اون چپق م رو روی طاقچه جا گذاشته بودم اومدم اون رو بردارم..
این میل به رفتن… این مد بودن رهایی بین پیرهای قدیم.. آقاجوون هم همین کارو کرد.. کلی گشتن بعد تو جغتا پیداش کردن.. یه شهر خیلی دور.. خیلی دور به شمال ایران… یعنی داشته می رفته مشهد زیارت؟ بعد وسط راه عاشق شده؟ بعد گفته خوب همینجا می مونم… چه بی تعلقی خوب و رشک برانگیزی..
.
.

” باران وحشی تر وسنگین تر شده بود” یکی دعا می کرد. یکی می خندید. یکی گریه می کرد. همه هم از ترس…
” آهان کمی سرتان را بالا بگیرید. ابروهایتان را از هم باز کنید. بخندید. حاضر یک دو سه..”
یاد اون داستان ها و طرح های فیلمسازی می افتم که با علیرضا رییسان نوشتیم سر کلاس فیلم سازی و هی هر روز می رفتیم بهمون پول بدن و طرح مون تصویب شده بود و نویسنده کارگردان و …. پیدا کرده بودیم… چقدر رییسان عاشق طرح م شده بود… چقدر راحت تر می نوشتم قدیم ترها…
این کلاف سردرگم را بهرام صادقی خیلی فلسفی نوشته.. فلسفه ی اینکه تو کی هستی؟ همه هم شبیه تو هستند. اصلا عکس ها چی را ثابت می کنند. دیروز رفتم تن اسپات یک تاپ خریدم ۳ دلار.. گفت ای دی لطفا.. گفت پالیسی ست و ببخشید و …
.
.
داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ را دوست داشتم.. داستان همه ی ما عن تلکت ها ست.. در خانه های روشنفرکانه و زندان های ثانیه مان که فکر می کنمی جهانی را به تفکر در حال چرخاندنیم… قوا می گفت باید بستنی خورد و رقصید و در خیابان به بستنی لیس زد.. سال اول فلسفه این را گفت.. خاتمی هم گفت همینی که تقلب کرده و با اخلاق ترین آدم زمین بود و به همه ی ما سال اولی های خاک بر سر سلام می داد تا شرمنده شویم.. می گفت همین سال ها باید کتاب بخوایند شما که فلسفه ی دانشگاه تهران قبول شده اید.. اینقدر هندوانه های سرخ و آبدار می گذاشت زیر بغل مان. اینقدر حال می کردیم سر کلاسش.. حتی از کلاس دکتر بهشتی هم که همش گیم بازی می کردیم وسط قرون وسطا و آگوستین عزیر هم بیشتر…
. ان موقع ها تازه اول هایش بود از این بازی های حرکتی در موبایل امده بود…دکتر بهشتی می دید مثلا ته کلاس دست و موبایل ها با هم حرکت می کنند. قرارا بود یک توپ برسد سرجایش.. بعد خودش هم بی خیال می شد و داستان پدرش را تعریف می کرد. بهشتی بزرگ که قانون اساسی ایران و .. آن خیابان که به نام اش است.. می گفت پدر را که می خواستند جراحی کنند. عمل جراحی اش سخت بود.. باید نامه می دادیم و می گفتیم پایش را قطع کنید و.. به این فکر می کردیم از کما که بیورن بیاید بعد از عمل.. بعد از اینجا درس اخلاق می داد و فلسفه اخلاق می گفت و ما گوش می دادیم….
.
(مغز که نیست .بی ربط ساز مسلم است.. از سنگر و بهرام صادقی رسیدی به اینها آخر؟)
.
یک روز از زندگی آقای کمبوجیه…
در یک صبح فرح انگیز بهاری که گنجشک ها با گنجشک ها عشق بازی می کردند. که ماهی ها با ماهی قرار می گذاشتند و پسرها خواب دخترها را می دیدند….
فکرهای آقای کمبوجیه.. به چی فکر کنم؟ به عشق؟ به خانه ام که جایی باشد که رودخانه داشت باشد. رودخانه ای که تابستان ها پر آب باشد و زمستان ها خشک….
.
یک شب از زندگی دوشیزه سکینه
” مرا به خارجه بفرستید”
.
شناسنامه ی سوم. ” اشکبوس” که برادری به نام” ارسطو” دارد.
.
گواهی می شود که آقای اشکبوس یک ساله به دلیل ضعف مزاج و بیماری داخلی فوت کرده است. در همان لحظات بحرانی سکینه خانوم دفتر خاطراتش را از چمدانی که یادگار دوران دوشیزگی اش بود بیرون کشید” آه از این محیط نامساعد… این همه ناملایمات… باید او را به خارجه بفرستیم…”
و فکرهای آقای کمبوجیه که ساکت نشسته بود و معلوم نبود در آن مغز فعالش چه می گذرد”
پسرم نمرد بلکه خودکشی کرد. او سنگر زندگی را تهی کرددرحالیکه من سال هاست با چند قمقمه ی خالی پوسیده،مدام از این گوشه به آن گوشه فرار می کنم.”
.
.
و این ظرافت های دقیق که خیلی حال می کنم.. چه خوب ادم هایش را دیده.. انگار گاهی رو به رویش نشسته اند و دارد با آن ها چای می خورد.. چای البته شاید ان موقع گران بوده…
.
” در حال تفکر،چانه اش را در دست گرفته بود. مثل اینکه به حل یکی از معضل ترین مسایل علمی مشغول است.”
..
واای داستان غیرمنتظره که کمدی تلخ و سیاه است..
شوهر در دوران بازنشستگی نشسته و کتاب می نویسد راجع به احساسات زنان ایرانی در دروه ی هخامنشیان 🙂
” زن های ایرانی حتی در زمان جاهلیت و وحشی گری تنکه می پوشیدند. پستان بند اعمال می کردند.”
از این کارهایی که اکتیویست های خارجی می کنند راجع به فمینیست 🙂 🙂
.
.
” لعنت بر تو ای رفیق گیج که تسبیح مرا گرفتی و به داروخانه رفتی که قرص سردرد بخری. ان وقت وقتی برگشتی خندیدی و گفتی گم شده است. همین. غافل از اینکه این تسبیح پنجاه سال در دست های من بوده. بوی پدرم را می داد. بوی جوانیم را می داد که تعلیمی در دست می گرفتم و فکل مرتب می کردم و به ” گراند هتل” می رفتم. بوی مشروطبت می داد….”
.
.
پسر اشرف خانوم که پزشک شده بود و فرنگی ..” بدکاری خانوم. بدکاری کبد دارید به اضافه ی سوهاضمه و ضعف قوای جسمانی”
” اشرف خانوم فاتحانه به گوشه ی آسمان که از پشت پنجره پیدا بود خیره شده بود.”
.
.
” در زمان مادها زن های ایرانی با لباس دکولته در جنگ شرکت می کرده اند. این کم است؟>”
.
داستان سبزعلی.. از نویسنده ای که اصلا ده رو زندگی در آن را تجربه نکرده اما مصرانه از آن نوشته است.
” برایم قالیچه ی کهنه ای آوردند. من سرم را پایین انداختم و می ترسیدم به ان ها نگاه کنم. من موجود رذل و پستی که از دسترج دیگران زندگی ام را می گذرانم و حتی برای یک لحظه مزه ی گرسنگی و درد و زحمت شب های کار را نچشیده ام. بریام چای آوردند و توت تکاندند.”
سبزعلی مغازه ای زده بود و وقتی کارها رو به راه شد می گذراد و می رود و…
” همه چیز تغییر کرد. اندوخته ی مختصر بر باد رفت. گوسفند بیچار کشته شد. طلبکارها مغازه را تصرف کردندو بچه ها بزرگتر شدند.”
..
زن سبزعلی می گوید: فکر می کردم ترک دست هایم باز می شود. دست هایی که در سرما رخت می شستند. درد استخوان هایم رو به بهبود می رود.نمی داتستم که…
..
اذان غروب و آن مرد که برای دیدار شیخ بهایی از هزار شهر گذشته بود. و نمی دانست وقتی به او می رسد چه باید بگوید… و شیخ بهایی و ان مرد غریبه با هم راه رفتند.. رفتند به شهری دور…
..
کتاب را از دست فروش خریدم. از این ها که کتاب ها را پهن می کنند وسط خیابان انقلاب…

 

 راضیه مهدی زاده

 

یک نظر بگذارید

*