دسته بندی
پرونده‌ي سياه

.

.

.

کریستوفر رضایی گوش می دهم.. آن قطعه ی ” کنعان” را… نسل دومی ست… از آن موجوداتی که وقتی آمدم امریکا فهمیدشان.. نسل دومی ها.. یک برزخ میانه.. گاهی خوبی های هر دو فرهنگ را دارند و گاهی هم بدی های هر دو را..
ایرانی آمریکایی باشی.. هی هالویین بگیری و هی عید نوروز و هی تنکس گیویتگ خانه ی این و آن بوقلمون بخوری و هی در خانه دلت برای بوی قرمه سبزی لک بزند… هی ندانی کدامت بیشتر است؟ هی گیر کنی و هی فکر کنی و هی…
.
ریحانه برایم تعریف می کرد.. یعنی همینجوری حرف تو حرف شد.. توی حرف هایش گفت.. ریحانه هم مثل پریساست.. درون گراست.. باید هی سوال بپرسی.. باید از ته اعماق شان یک چیزهایی را بکشی بیرون. باید تلاش کنی برای کشف شان.. این بچه آخری های غریب.. این بچه آخری های فهمیده.. این بچه آخری ها که در سکوت و نگاه می بینند و دم نمی زنند. که انگار می شوند گنجینه ی تجربه.. گنجینه ی اسرار مگو…
برایم تعریف کرد می روند بیمارستان… کودکان دیالیزی.. وقتی می گفت گریه اش گرفته بود.. گریه ام گرفته بود. بچه های خیلی کوچک که از روزی که به دنیا می آیند هر یک روز درمیان دیالیز می شوند. یک چیزی مثل تصفیه ی خون.. یک روز در میان.. فکرش را بکن.. فردا نه پس فردا از خواب بیدار می شوی.. ساعت ۸ صبح باشد. ان بلوز قهوه ای دکمه دارت را بپوشی.. آن کفش های کتانی که خاله از امریکا برایت سوغاتی آورده.. موهایت را مادر ببافد و یک پاییون صورتی بی ریط به رنگ لباس و کفش هایت ته گیس ها بزند… بعد سسرت را ببوسد و بپرسد: آماده ای؟
توی آینه نگاه کنی و قی گوشه ی چشم ها را پاک کنی و بروید دو تایی باهم.. بروید بیمارستان مثل پریروز.. مثل پس فردا… چندساعت بنشینی و دستت را مستقیم روی ملحفه های سفید نگه داری.. خون برود… خون بیاید..
بعد ریحانه و دوست هایش از داشنگاه تهران با آن لباس ها و روسری های گل دار بیایند تو و بگویند سلام الهه … حالت خوبه؟ امروز بهتری؟
الهه..
آخ الهه..
مگر تو چندساله ای… این همه رنج برای یک بدن ۷ ساله زیاد نیست..؟؟
بعد تو لبخند بزنی و بگویی آمدی ریحانه؟؟
ریحانه به تو ریاضی یاد می دهد. اینکه چطور دو را به توان سه برسانیم. اینکه چطور کسرها را یکسان کنیم و آن علامت های “د” را اینور و ان ورش قرار بدهیم و تو همینطور که خون ها می روند و یم آیند و ریاضی یاد می گیری و…
به ریحانه بگویی بزرگ که شدی دوست داری شاعر شوی… بگویی بیا.. برات نقاشی کشیدم.. بعد نقاشی ات را با همان دست های سوزن زده رنگ کرده باشی… نه خیلی مرتب.. نامرتب و رنگ به رنگ..
بعد هفته ی بعد ریحانه هرچقدر دنیال تو بگردد.. هرچقدر طبقه های بیمارستان را بالا پایین کند.. هرچقدر اسم تو را به مسیول بخش بگوید تو نباشی.. تو نباشی.. تو نباشی..
.
ریحانه گفت بعضی هفته ها که می رویم سنتور می برم.. گفت با گروه موسقی دانشگاه می رویم و برایشان آهنگ می زنیم و … گفت بعضی هفته ها که می رویم از الهه های هفته ی پیش خبری نیست…
.

راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*