دسته بندی
پرونده‌ي سياه

 

.

.

.

یک دوست هایی که دارم که فلسفه خوانده اند و بی حیرت اند. یک دوست هایی که دارم که هرگز فلسفه نخوانده اند و بیش از اندازه فیلسوف اند. به من می گفت خوب سیر طبیعی ه زندگی ه دیگه.. اینکه بیست سالگی یه موجود دیگر را در خودت داشته باشی… مستند که می ساختم…
آن روزهای خوب سینماخوانی که هر شب سه تا فیلم یم دیدم و هی می نوشتمو هی نگاه می کردم و هی حیرت می کردم و هی گاهی هزار بار فیلسوف تر می شدم… مگر افلاطون نبود که می گفت حیرت این سرآغاز.. این نقطه ی آفرینش..
بچه ها را نگاه می کردم. دوست شده بودیم. دو ماه در مهدکودک با هم زندگی کردیم و من می خواستیم سخت ترین سوال های فلسفه را که هزارسال طول کشیده بود و هزار سال دیگر هم طول می کشد در چشم های بیش از اندازه درشت آن ها پیدا کنم. نسیم می گفت نور و خرد و روشنی اند…
آرامش را می گفت یا کلا بچه ها را… یادم نمی آید… ولی راست می گفت… بودند. همه شان… حتی آن هایی که زشت بودند و به دل آدم نمی نشستتند. حتی آن هایی که تخس بودند و ادم با خودش می گفت واقعا چرا عمر گرانمایه رو صرف یه بچه ای مثل این…
ازشان می پرسیدم خدا؟ می پرسیدم مادر؟ می پرسیدم طبیعت.. از خواب هایشان هم برایم گفته بودند…
یکی شان هم گفته بود خدا.. خدا نوووور داره و خیلی بزرگه… نور که می گفت فکر می کردم افتاده وسط فلسفه ی اشراق آنطور که محمدعلی سه ساله خدا را می دید و سوار کامیونش بود و ” واو” نوور را کش می داد… انطور ..که رها بود و داشت بازی اش را می کرد و از خدا هم حرف می زد…
از نرگس کهمی پرسیدم با سوال و با حیرت می گفت: خدا؟؟ خدا چرا نمیاد مهدکودک ما؟
راست می گفت چرا نمی آمد؟؟
​از گوشه ی دیوار دیدم که نگاهشان می کند ولی…

راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*