دسته بندی
پرونده‌ي سياه

 
.

.

.

قصه ی مردن من اینجوری شروع شد که من راهی نیویورک شدم. قشنگترین شهر دینا.. شهرهای زیادی تو دنیا هستند اما هیچ شهری به اندازه ی نیویورک شهر نیست. از همه جای دنیا ادم توش هست. مالتی کالچرترین شهر دنیاست. پرسرعت ترین شهر دنیاست. سعنی ادم هارو رو پله برقی می بینی که هی می دون و هی می دون و هی … رودخونه داره.. موزه داره.. رنگ داره.. نور داره.. بوی شاش داره.. تاکسی های زرد تاکسی درایور مارتین اسکورسیزی داره.. ایمپایر استیت داره.. پول داره زیاد.. خیلی زیاد.. حمید می گفت این خیابون رو نگاه کن.. تو پارک نشسته بودیم. همه گی بودند تو اون پارکه و یه جوری بود فضا که ما توش احساس معذب بودن داشتیم. زیر پاهامون معدن طلای دنیا بود. یه پارکی بود نزدیک وال استریت.. اصلا قرار نبود بحث به نیویورک بکشه.. اما کشیده..
.
روزی که قرار بود من بمیرم از شش ماه قبلش شروع شد و براش برنامه ریزی شد و من هم سهم به سزایی داشتم توش… رفتم و ثبت نام کردم کلاس های ادبیات انگلیسی.. این کلاس ها کتاب های مشهور دنیارو می خونی و به بحص می شینی و .. ولی خوب چون قرار بود به زبان انگلیسی باشه تازه بود و ترسناک و من به شدت می ترسیدم و بعد از اینکه اینترنتی ثبت نام کردم گفتم خداکنه بهم زنگ نزنن.. گفتم خداکنه سریع پر بشه و بگن جا برای شما نداریم
.با اینکه کلی فرم پر کردم و دو تا امتحان هم باید می دادم… و همه ی این کارها رو کرده بودم اما می ترسیدم برم کلاس رو… اعتماد به نفس ش رو نداشتم. بعد از سه ماه زنگ زدن و گفتن تو می تونی بیای شرکت کنی.. خوشحالی و ناراحتی توامان داتشم.
تایم کلاس هارو که چک کردم فقط ویکندها بود. بعد قرار شد برم ثبت نام. حمید هی می گفت بیا ویکندها با هم باشیم و این ترم همین creative writing رو برو
و هی یه جوری می گفت که می گفتم راست می گه ها چرا اخه ویکندها برم کلاس… کلاسم از ساعت ۴ بود تا ساعت ۸ و نیم .. هر دو روز ویکند.. آخر هفته ها…
و دقیقا همون موقعی بود که این این آقای افغان امریکایی بمب رو گذاشت توی سطل آشغال.. و دقیقا همون جایی تشکیلی می شد که این سطل آشغال قرار بود… دقیقا همون ساعت و همون خیابون…
من نرفتم. من نمردم.. من زنده ام و داستان یکی از مرگ هامون دارم می نویسم و همین الان یه هلی کوپتر بزرگ از توی پنجره ی خونه رد شد و آسمون آبی تر از همیشه ی پاییزه…

​راضیه مهدی زاده

یک نظر بگذارید

*