دسته بندی
داستانك

فکر کن بدنت را مثل یک لباس قدیمی به یکباره بِکنی و آویزان کُنی بر جالباسی سرد زمان.. آن ها هم شده بودند جزو بدنم. “تر، و ترین” را می گویم که روزگاری،ستون فقرات من بودند.
از بچگی شروع شد.من عادت کرده بودم بهترین شاگرد مدرسه باشم. بهترین دانشگاه درس بخوانم. بهترین رتبه ها را بیاورم و…
خوب،شما فکر می کنید خوب است دیگر. آدم باید بهترین باشد… اما نبود. نیست.
.
در یکی از همین اتوبوس های همگانیِ “تر و ترین” سوار بودم و داشتم خودم را می کشتم تا دوباره به دست شان بیاورم که او پیدایش شد.
او اصلا شبیه آدم هایی نبود که قصه بلد باشند اما بلد بود. زیاد.
گفت: مگر نمی گویی قصه داری توی گلویت؟ پس بپر…
.
دست هایم می لرزیدند به وقت خودکار گرفتن، به وقت ضربه زدن روی دکمه های سفید که “تر و ترین” هایم را می کشتند.
آدم ها را چه می کردم که می گفتند “خوب بی کار است دیگر.دغدغه ای ندارد و نفس اش از…”
اما پریدم. بارها صدای استخوان هایم را شنیدم که در حین پریدن می شکنند اما پریدم.
.
نوشتن برای من یک پریدن است.
دیواری ست که پرنده های قاب را گِلی می کند و جان می دمد.
فنجان ها را درخت می کند. درخت ها را انار می دهد. ترمه ها را برگ ریزان پاییز می کند. گل ها شکوفه می دهد و من بار دیگر می پرم. هر روز هزار بار با هزار بال می پرم.
.

یک نظر بگذارید

*