دسته بندی
نوستالوژي

در حسرت روزهای بهاری
بغ کرده قناری…
صدای حزن انگیز علیرضا حضرتی این ترانه را در ذهنم ماندگار کرد. اما راستش را اگر بخواهم بگویم آن دیواری که ما در  دبیرستان نمونه به دور خود کشیدیم درک لذت بهار را از ما گرفت.
رفقا نوروزتان مبارک اما بگذارید کمی کام تان را تلخ کنم. ما در آنجا نه شکفتن گلی را دیدیم نه آواز بلبلی را. کسی که آنجا را ساخته بود کاملا زمستانی فکر می کرد. حتی یک متر مربع فضای سبز که بشود بوی چمن تازه کوتاه شده را از آن حس کرد وجود نداشت. در کل خوابگاه هیچ دانش آموزی به هیچ گلی آب نداد و هیچ کس گلی را نبویید. پنجره ها رنگ آبی مرده ای داشتند و پرده های تیره هم آنها را زمستانی کرده بود.
درختان توت و چند نیمکت چوبی که روی آنها می نشستیم و مسابقات فوتبال را می دیدیم همه لذت ما از بهار بود. تا دلت بخواهد سرما بود و آدم های سرد و محیطی زمستانی. خدا بیامرزد پدر خودمان را که معلمان را با هزار کلک برداشتیم و به صحرا بردیم. سفرمان با آقای آذریان به سیاسرد و شنیدن صدای پرندگان و آب و باد خیلی دلچسب بود.
بهار در کنار ما اتفاق می افتاد و می گذشت و ما سرگرم این بودیم که اگر پیرمردی در آسانسور در حال چای خوردن باشد و طناب آسانسور پاره شود مطلوب است میزان چایی که از لیوان سرریز می شود و در ادامه محاسبه میزان آبی که در دل پیرمرد تکان می خورد.
کاش کسی برود و آنجا را خراب کند و از نو بسازد. چند متر چمن بکارد. در هر کلاسی چند گل شمعدانی و سنبل بگذارد. جلوی خوابگاه پیچک بکارد و سالن غذاخوری را پر کند از کاکتوس و حسن یوسف. اطراف مسجد را پر کند از گل و گیاه. پنجره ها و پرده ها را سبز کند. مقداری رنگ قرمز را در جایی خرج کند. یک قبضه آرپیجی بردارد و سرویس های بهداشتی را با خاک یکسان کند. آدم های زمستانی را بازنشسته و تبعید کند. شاید در این صورت قناری بغش بشکند.

یک پاسخ به “در حسرت روزهای بهاری”

یک نظر بگذارید

*