دسته بندی
نسكافه

از وقتی برگشته ام این چند روز هیچ نمی خورم. در حالیکه در ایران که بودم در همان هیجده روز سه کیلو چاق شدم و خوشحال بودم. یعنی این چاقی را دوست داشتم یک جورهایی. یک خوشحالی توام با شعفی همراه ش بود. یک دورهم بودن و رهایی که می دانستم ریشه های این چاقی با هم بودن است. خندیدن های سه نفره ی عمیق است. که تیرامیسوهای بعد از هر نهار است که با خنده و تمسخر قورت اش می دادم و از خوشی نگاه ان ها می مردم.
اما اینجا غذاها چیز دیگری می شوند حتی نوتلای عزیز هم دیگر آنقدرها عزیز نیست. چه در خانه باشم چه در بیرون یادم می رود که می شود غذا خورد که باید برای نهار خوردن و عصرانه یک تایم جدا داشته باشم. هی آب می خورم. هی برای آب خوردنم دنبال لیوان های جدید و ماگ های بزرگتر می گردم اما آب که نهار و شام نمی شود. او که باشد چیزی می خوریم. یعنی به اصرار او باز هم.. یعنی او یادآوری می کند که آدمی به شام خوردن نیاز دارد و بلند می شود و چیزکی درست می کند و می خوریم.
من اما حتی آن را هم با حوصله و شعف نمی خورم. من لاغر می شوم و این بازگشت به حالت ایده آل فیت گونه چیز خوبی ست دیگر؟ سلامت و داف بودگی دارد با خودش…
اما خوب من همان چاقی و بی ظرافتی شاد را ترجیح می دادم. ناراحت ش نبودم. انقدر تیرامیسوهای شاد می خوردم که به جایش هرگز افسردگی نمی گرفتم.
اما خوب آنقدر بزرگ هم شده ام که بدانم ۸۰ روز باشی همان سیر ۱۸ روز را طی نمی کنی . هی ۱۸ روز به ۱۸ روز سه کیلو کیلو چاق شوی و عین خیالت نباشد و هی خوشحال باشی و… نه همه چیز عادی می شود و برمی گردد سر جایش…
به تیرامیسو که فکر می کنم که عادی شود و برگردد سر جایش مثل هزار چیز دیگر… چه حس تلخی ست از دست رفتن رویاها وقتی بزرگ بوده اند روزگاری و بعد یک جایی که نمی دانی دقیقا کجا،یک جایی که یادمان نیست کجا ،یک جایی تمام شده اند. یک جایی دیگر ان همه شوق و رهایی و شعف همراه شان نبود.
.
.
تولد او بود دیروز… آخرهای اردیبهشت بود و هنوز تولدها بودند و به قول حافظ هوا روحانی بود هنوز… صبح اش اماده شدم که با آیدا بروم بیرون. گفتم بیا با هم برویم پلی پارک. پارکی ست که به شیوه ی اتریشی ها ساخته شده و از دیوارش آبشارهای بلند می ریزد. جمع و جور است و صندلی های کوچک گذاشته اند. صندلی های سفید. سوار اتوبوس که شدم پیش یک آقایی نشستم که از اول تا اخر مسیر با من حرف زد. تهیه کننده سینما بود و فیلم های کوتاه می ساخت و با بازیگرهای معروف که چهره شان را در گوکل نشانم داد کار می کرد. اسم شان را که نمی دانستم اما قیافه شان آشنا بود. خیلی حرف زد. گفت او هم خانواده اش مهاجر بوده اند و از ایرلند امده اند و برایم از اعتماد به نفس گفت. از زندگی سخت خودش و برادرش گفت که برادرش الکلی بود و حالا ترک کرده و خودش که یک زمانی هوم لس بوده و دوباره برخاسته و بلند شده. از زندگی پدرش گفت که افتاده بود زیر دست مافیاهای اف بی آی و…
کل زندگی اش را در همان ۱۵ دقیقه ای که با هم بودیم برایم تعریف کرد. بعد هم شروع کرد به نشان دادن عکس های خودش و خانواده اش در ایرلند. عکس مادرش را که در یک مزرعه ی اسب گرفته بود خیلی دوست داشتم. عکسی بود سبز و ساده.
مادرش در کنار خواهرش در عکس لبخند می زد. همان لحظه گفت وقتی ۳۷ سالش بوده مرده است. مادرش را می گفت که در ۳۷ سالگی مرده… و من لبخندش نگاه می کردم و لباس ساده اش و قصه اش که دارد به یک دختر ۳۰ ساله ی مهاجر از ایران می رسد و لبخندش که عکس ش را می گیرم و نمی دانم چرا این کار را می کنم… شاید چون مرگ لبخندش را جاودان ساخته است.
از فیلمسازی حرف زدیم. از ترس ها… از همه زندگی اش که پر از تنهایی بود.
در نهایت ایمیل ش را برایم نوشت و من دیر به آیدا رسیدم.
.
آیدا یکی از نویسنده ترین ها بود. من وبلاگ ش را خوانده بودم و به شکل غریبی او را دیده بودم. یعنی همه چیز از دو سال پیش شروع شد که دوست “ه” امد نیویورک. او یک ترکیب مجهول از مهندس دانشگاه شریف و عکاس و هنرمند است. از من عکس های هنری گرفت و وقتی دوربین ش را نگاه می کردم که عکس هایم را ببینم هی عقب زدم و عقب و … یک دختری بود لاغر در نور درخت های بوستون و پیاده رو های کنار خیابان.
گفت: این دختر نویسنده است و اسمش آیدا ست و…
من آدم فوضولی هستم و خیلی هم فست. اسمش را سرچ کردم و به وبلاگش و کتاب هایش رسیدم و بعد هم عکس هایش در اینستاگرام و ما با هم دوست شدیم. دوست های دورادور.. دوست هایی که هستند و نیستند.
تا اینکه بعد از دو سال او واقعی شد و امد به نیویورک. من برایش قصه را تعریف کردم و هر دو از این قصه ی عجیب به کوچک بودن دنیا به اندازه ی لنز یک دوربین پی بردیم.
آیدا توی این روزهای شلوغ و تنها که ادم های اهل دل دور و برم کم هستند خیلی خوب بود. نویسنده ترین بود. یعنی یک جوری که نوشتن همه ی روزش بود. یعنی یک شجاعتی که می دانست کارش نوشتن است. که من حسودی م شد که دلم خواست کاش من هم کارم باشد. یعنی هست اما خودم به این باور برسم. آیدا این باور را داشت.
آیدا همه ی شهرهای کوچک و بزرگ دنیا را دیده بود و یک ماه دوماه در ان ها زندگی کرده بود. برلین،امستردام،بلژیک،سوید، فراسنه و همه ی اروپا و همه ایالت های وسط و غرب و شرق آمریکا را هم… می گفت دو تا شهر بود که من را گرفتند. که انتخاب شان می کنم برای زندگی . برای بودن. یکی نیویورک و دیگری بیروت
نیویورک را می دانستم. ادم ها. دیوانگان.. شهر نخبه پرور روان پریشانه ای که اگر اهلش باشی دوستش خواهی داشت.
بیروت را می گفت تلفیق غریبی از مرگ بود و زندگی.. می گفت شب ها می رفتیم و توی کافه می نشستیم بعد صدای بمب می آمد از کوچه ی بغلی . یکی انتحاری کرده بود. مردم جمع می شدند چند دقیقه و دوباره به کافه برمی گشتند.
می گفت خیابان ها دو تا در میان تانک بود و تفنگ و بعد هم نایت کلاب و رقص و زندگی…
آیدا از مادرش هم تعریف کرد. مادری که دوستش داشتم. مادری که از اول به آیدا گفته بود کارگردانی بخوان. هنر بخوان اما آیدا توی گوشش نمی رفت و می خواست مثل پدرش مهندس شود و برق خوانده بود و گذشته بود تا به حرف مادرش برسد. قصه های آیدا، شورش، اصرارش به زندگی روزانه ی هر روز نوشتن را دوست داشتم.
.

یک نظر بگذارید

*