حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

داستانك

broadway

 

حالا می فهمم که چطور جنازه ی تو در من راه می رود.
می فهمم که چطور به خیابان های تو رسیده ام.
همان جایی که تو زندگی می کردی. سال ها،۲۵سال. همان جایی که با دخترهای لهستانی و نیویورکی عشق بازی می کردی. به کافه تریا می رفتی و…
تو داشتی به او فکر می کردی و من به تو.
او مرده بود. تو هم مرده ای. من هم…
نوشته بودی:” اغلب به فکر او بودم. ذهن چطور می تواند چنین کابوس هایی تولید کند؟
در آن مغز کوچک چه خبر است؟
اصلا شاید کل بشر به شیزوفرنی مبتلاست.
به خودم گفتم تا نفهمم چه اتفاقی افتاده،آرام نمی نشینم. 
ولی سرم روز به روز شلوغ تر شد.کافه تریا را بستند. محله عوض شد. سال ها گذشت و من دیگر هرگز او را ندیدم.
بله،جنازه ها در خیابان برادوی قدم می زنند.”
.
.
Fate hand has arrived me here when exactly I was reading “love and exile”was written by Isaac bashevis singer and it was about some stories where located around Broadway… Such an overlapping life after life… Living after living…
.
.

 — at Broadway, New York.

یک نظر بگذارید