حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

داستانك

vase
.
غروب سه درجه ی پاییز را نشسته بودم به خواندن هفت شهر عشق عطار…
پرنده ها یک به یک می افتادند. 
بال شان می شکست. 
زخمی می شدند.
باد می بردشان.
اما هنوز سرشان داغ سیمرغ بود.
.
رسیدم به وادی حیرت. آشفتگی بود و سرگردانی و گردباد که یک نفر در زد.
.
در را باز کردم.
یک آقای میانسال شروع کرد به اسپانیایی حرف زدن.
گفتم:” من اسپانیایی بلد نیستم.”
زبانش را عوض کرد و به انگلیسی برایم از مسیح گفت و مصایب اش و مراسمی که هفته ی آینده در کلیسا دارند.
.
یادم آورد،در ایران هم محرم است و عاشورا نزدیک…
.
و انگار همه ی مردمان جهان در سرزمین حیرت، دلشان هوای هفت شهر عشق را دارد.
می روند و گیر می کنند در خم کوچه ی عشق.
می رویم و گیر می کنیم در خم کوچه ی عشق…
.
Wishing that love could make the world go around not money.
Isn’t simply the most beautiful miracle ever?
It’s Said that” love conquere all”well, definitely it doesn’t need to prove

یک نظر بگذارید