حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

داستانك

گوشه

 
.
از این گوشه ای که منم صدای باران می آید و من می روم تا زیر پل ستارخان.
نمی دانم؟
شاید دور فلکه صادقیه بود.
شاید نزدیک دانشگاه شریف…
.
.
میله ها اما خوب یادم هست. میله هارا سفت چسبیده بودم و تو نمی دانستی چه باید گفت.
و باید میگفتی:” خوش به حالت که گریه میکنی.”
“خوش به حالت که غصه می خوری. خوش به حالت که آروم و قرار نداری…”
.
و من به تو نگاه می کردم و می پرسیدم:”یعنی میخواد بره؟ یعنی می تونه؟ یعنی برنمی گرده؟”
.
.
Someplace is really comfortable for bringing you to a long trip by only blinking your eyes. 
This corner of my kitchen is one of those.
.

یک نظر بگذارید