حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

دخترونه

f0b6_death_star_ice_tray_inuse

 

با عذاب وجدانم کنار می آیم و
راضی می شوم که امروز دست از روزْمرگی هایم بردارم و
بروم خرید… که مثلا زن بودنم را یادم نرود!
و آنوقت یک لحظه که دارم از پله های پاساژ بالا می روم،
زول می زنم به چهره ی آدم ها…
و درست در تصویری به این سادگی به بی غایتی جهان پی می برم!
و بعد دیگر آن سرخوشی اول صبح از یادم می رود…
بازار را طی می کنم…
از نگاه بی دلیل آدم ها عذاب می کشم…
از پرسه زدن های بی انتها…
و بازار آنقدر برایم بزرگ می شود که خودم را در آن گم کنم!
و انگشتر “این نیز بگذرد”ی که نمی خرمش…
و فکر می کنم که اگر دستم باشد،
هر روز با خودم خواهم گفت که این نیز خواهد گذشت…
و آنوقت سخت خواهد شد…؛
چیزی که باید بگذرد و تو این را می دانی!
امیدهای کودکانه ات به سخره گرفته خواهد شد…
راه می روم و از دیدن تمامی کیف های سنتی و
مانتوهای گلدار ذوق می کنم…
راه می روم و از دورشدن روزْمرگی هایم عذاب می کشم…
بازار را تمام می کنم…
خودم را نیز…
من پرسه می زنم…
پرسه های عمیق…
در بازار…
در خودم..
پرسه های بی انتها…
من بی دلیل زندگی میکنم..!
و این بزرگ ترین خیانت به “مرگ” است..

.
.

ر.م

نوشته ی ریحانه مهدی زاده

۳پاسخ به “پرسه های بی انتها…”

  • serate:

    خانم ریحانه مهدی زاده بسیاز لذت بردم از نوشتتون. اما مفهوم قسمت آخر نوشته تون رو به درستی درک نکردم.به معنای زندگی رو بدون دلیل زیستن و به مرگ خیانت کردن؟

  • razi:

    واقعیت اینه که وقتی ته ته ش هیچی نیست.. یعنی هیچی ه هیچی ه هیچی.. به معنای واقعی کلمه.. تو هرگز به زندگی و به خودت خیابنت نکردی.. فقط باید کاری رو که دوست داری و به معنای واقعی کلمه ازش لذت می بری رو انجام بدی.. همین .. قرار نیست هیچ کس هیچ کار خاصی رد جهان امجام بده.. فقط کارهای کوچیک . نفطه های ریزه که آدم ها رو از جهان نجات می ده

یک نظر بگذارید