حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

نسكافه

5557669-lg

شاید هر بار که تو را می بینم شماره ی چشم های پیرتر شود و لرزش دست های تو بیشتر .. اما لبخندهایمان را هنوز در میزهای بلند وکش دار دانشگاه کاشته ایم…

می دانم که خوب می دانی که ما آدم های تنهایی هستیم.. نه به مثابه ی تنهایی فلسفی.. به مثابه ی تنهاتر از همگان بودن… به مثابه سخت گوش سپردن به داده های دیگران… ما با خیال پردازی هایمان زندگی می کنیم و سخت مان می شود که به نشانه ی اخلاق نیکوماخوسی ارسطووار سر تکان دهیم و لبخند روی لب بکاریم… ما خودمان را از دیگران زیادی دریغ می کنیم.. نمی دانم خوب است یا بد است…

اما عادت کرده ایم آدم های کمی را دوست بداریم… کم اما دیوانه وار.. آنطور که شایسته ی دوست داشتن است..چون سال هاست با خودمان تکرار کرده ایم دوست داشتن پیاله ای نمی شود.. من همیشه از مادرها و پدرها و مادربزرگ هایی که می گویند همه را یکسان دوست دارند خنده ام می گیرد…

می دانی من از وهم هایم باردارم و چیزی د رمن لگد پرت می کند…

دختری کنار من نشسته و اصرار دارد به خواندن نوشته های میان من و تو.. اصرار دارد من و تو بفهمد… اما می دانم که نمی فهمد وهمین خوشحال می کند مرا… می دانم که باز هم می دانی مرگ را .. مرگ در میان سلول های پنجره نشسته وهر روز روزی سه بار میان دهانمان چای می خورد…قلیان می کشد و نیشخند دود می کند…

ما اینجاییم… میان این همه آدم که از مترو پیاده می شوند.. میان این همه دانشجو که از سردر پنجاه تومانی می گذرند.. میان ان همه غوغا و ادم های ۸۸… میان آن هم ادم های نیمکت نشین.. نیمکت های سبز و بلند… تو مانده ای و من تو را برگزدیم و تو نیز…

و همه چیز از موبایل تو شروع شد که مدلش یک مدل بالاتر از من بود وما با هم حرف زدیم.. همین.. همین سر حرف مان را باز کرد… و من از تو با حیرت می پرسدیم این هارو نگاه کن..  دانی .. ما بازی های کمی بلدیم… و شطرنج هایمان را بیرون پنجره ی تن مان ناقص می ماند… می شویم هر بار ساختمان بیمه کاره ای که بدقواره است به تن پوش خیابان زندگی…

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی خواب هایت می روند

یک نظر بگذارید