دسته بندی

دوست های عزیز و مهاجر یا همه ی افرادی که یکی از اعضای خانواده، فامیل و نزدیکان تون کوچ کرده، من برای انجام دادن یک پروژه ی فیلم مستند در نیویورک به کمک شما احتیاج دارم.

.

اسم طرح: ” دوراتاق”
بیشتر آدم هایی که به هر دلیلی خواسته یا ناخواسته مهاجرت کرده اند اتاق هایی دارند که هنوز در دوردست باقی ست. (شاید هم کاربری اش عوض شده و دیگر متعلق به آن افراد نیست.) به هرحال همه ی این اتاق ها قصه هایی دارند که نیاید به سادگی از کنارشان رد شد.
اگر عکس،فیلم به همراه قصه یا فقط عکس و فیلم بدون قصه از این اتاق ها دارید لطفا به آدرس های زیر بفرستید.

زمان ارسال: پایان تیر ماه
شیوه های ارسال: جیمیل mehdizade.razi@gmail.com
اینستاگرام:  آی دی -راضیه مهدی زاده و درخت زرشک- در دایرکت یا در صفحه ی خودتون با هشتگ #دوراتاق

.

نمونه ی کار را در اینجا⬇⬇ با سرچ #دوراتاق ببیند.
https://t.me/razimehdizadeh

از وقتی برگشته ام این چند روز هیچ نمی خورم. در حالیکه در ایران که بودم در همان هیجده روز سه کیلو چاق شدم و خوشحال بودم. یعنی این چاقی را دوست داشتم یک جورهایی. یک خوشحالی توام با شعفی همراه ش بود. یک دورهم بودن و رهایی که می دانستم ریشه های این چاقی با هم بودن است. خندیدن های سه نفره ی عمیق است. که تیرامیسوهای بعد از هر نهار است که با خنده و تمسخر قورت اش می دادم و از خوشی نگاه ان ها می مردم.
اما اینجا غذاها چیز دیگری می شوند حتی نوتلای عزیز هم دیگر آنقدرها عزیز نیست. چه در خانه باشم چه در بیرون یادم می رود که می شود غذا خورد که باید برای نهار خوردن و عصرانه یک تایم جدا داشته باشم. هی آب می خورم. هی برای آب خوردنم دنبال لیوان های جدید و ماگ های بزرگتر می گردم اما آب که نهار و شام نمی شود. او که باشد چیزی می خوریم. یعنی به اصرار او باز هم.. یعنی او یادآوری می کند که آدمی به شام خوردن نیاز دارد و بلند می شود و چیزکی درست می کند و می خوریم.
من اما حتی آن را هم با حوصله و شعف نمی خورم. من لاغر می شوم و این بازگشت به حالت ایده آل فیت گونه چیز خوبی ست دیگر؟ سلامت و داف بودگی دارد با خودش…
اما خوب من همان چاقی و بی ظرافتی شاد را ترجیح می دادم. ناراحت ش نبودم. انقدر تیرامیسوهای شاد می خوردم که به جایش هرگز افسردگی نمی گرفتم.
اما خوب آنقدر بزرگ هم شده ام که بدانم ۸۰ روز باشی همان سیر ۱۸ روز را طی نمی کنی . هی ۱۸ روز به ۱۸ روز سه کیلو کیلو چاق شوی و عین خیالت نباشد و هی خوشحال باشی و… نه همه چیز عادی می شود و برمی گردد سر جایش…
به تیرامیسو که فکر می کنم که عادی شود و برگردد سر جایش مثل هزار چیز دیگر… چه حس تلخی ست از دست رفتن رویاها وقتی بزرگ بوده اند روزگاری و بعد یک جایی که نمی دانی دقیقا کجا،یک جایی که یادمان نیست کجا ،یک جایی تمام شده اند. یک جایی دیگر ان همه شوق و رهایی و شعف همراه شان نبود.
.
.
تولد او بود دیروز… آخرهای اردیبهشت بود و هنوز تولدها بودند و به قول حافظ هوا روحانی بود هنوز… صبح اش اماده شدم که با آیدا بروم بیرون. گفتم بیا با هم برویم پلی پارک. پارکی ست که به شیوه ی اتریشی ها ساخته شده و از دیوارش آبشارهای بلند می ریزد. جمع و جور است و صندلی های کوچک گذاشته اند. صندلی های سفید. سوار اتوبوس که شدم پیش یک آقایی نشستم که از اول تا اخر مسیر با من حرف زد. تهیه کننده سینما بود و فیلم های کوتاه می ساخت و با بازیگرهای معروف که چهره شان را در گوکل نشانم داد کار می کرد. اسم شان را که نمی دانستم اما قیافه شان آشنا بود. خیلی حرف زد. گفت او هم خانواده اش مهاجر بوده اند و از ایرلند امده اند و برایم از اعتماد به نفس گفت. از زندگی سخت خودش و برادرش گفت که برادرش الکلی بود و حالا ترک کرده و خودش که یک زمانی هوم لس بوده و دوباره برخاسته و بلند شده. از زندگی پدرش گفت که افتاده بود زیر دست مافیاهای اف بی آی و…
کل زندگی اش را در همان ۱۵ دقیقه ای که با هم بودیم برایم تعریف کرد. بعد هم شروع کرد به نشان دادن عکس های خودش و خانواده اش در ایرلند. عکس مادرش را که در یک مزرعه ی اسب گرفته بود خیلی دوست داشتم. عکسی بود سبز و ساده.
مادرش در کنار خواهرش در عکس لبخند می زد. همان لحظه گفت وقتی ۳۷ سالش بوده مرده است. مادرش را می گفت که در ۳۷ سالگی مرده… و من لبخندش نگاه می کردم و لباس ساده اش و قصه اش که دارد به یک دختر ۳۰ ساله ی مهاجر از ایران می رسد و لبخندش که عکس ش را می گیرم و نمی دانم چرا این کار را می کنم… شاید چون مرگ لبخندش را جاودان ساخته است.
از فیلمسازی حرف زدیم. از ترس ها… از همه زندگی اش که پر از تنهایی بود.
در نهایت ایمیل ش را برایم نوشت و من دیر به آیدا رسیدم.
.
آیدا یکی از نویسنده ترین ها بود. من وبلاگ ش را خوانده بودم و به شکل غریبی او را دیده بودم. یعنی همه چیز از دو سال پیش شروع شد که دوست “ه” امد نیویورک. او یک ترکیب مجهول از مهندس دانشگاه شریف و عکاس و هنرمند است. از من عکس های هنری گرفت و وقتی دوربین ش را نگاه می کردم که عکس هایم را ببینم هی عقب زدم و عقب و … یک دختری بود لاغر در نور درخت های بوستون و پیاده رو های کنار خیابان.
گفت: این دختر نویسنده است و اسمش آیدا ست و…
من آدم فوضولی هستم و خیلی هم فست. اسمش را سرچ کردم و به وبلاگش و کتاب هایش رسیدم و بعد هم عکس هایش در اینستاگرام و ما با هم دوست شدیم. دوست های دورادور.. دوست هایی که هستند و نیستند.
تا اینکه بعد از دو سال او واقعی شد و امد به نیویورک. من برایش قصه را تعریف کردم و هر دو از این قصه ی عجیب به کوچک بودن دنیا به اندازه ی لنز یک دوربین پی بردیم.
آیدا توی این روزهای شلوغ و تنها که ادم های اهل دل دور و برم کم هستند خیلی خوب بود. نویسنده ترین بود. یعنی یک جوری که نوشتن همه ی روزش بود. یعنی یک شجاعتی که می دانست کارش نوشتن است. که من حسودی م شد که دلم خواست کاش من هم کارم باشد. یعنی هست اما خودم به این باور برسم. آیدا این باور را داشت.
آیدا همه ی شهرهای کوچک و بزرگ دنیا را دیده بود و یک ماه دوماه در ان ها زندگی کرده بود. برلین،امستردام،بلژیک،سوید، فراسنه و همه ی اروپا و همه ایالت های وسط و غرب و شرق آمریکا را هم… می گفت دو تا شهر بود که من را گرفتند. که انتخاب شان می کنم برای زندگی . برای بودن. یکی نیویورک و دیگری بیروت
نیویورک را می دانستم. ادم ها. دیوانگان.. شهر نخبه پرور روان پریشانه ای که اگر اهلش باشی دوستش خواهی داشت.
بیروت را می گفت تلفیق غریبی از مرگ بود و زندگی.. می گفت شب ها می رفتیم و توی کافه می نشستیم بعد صدای بمب می آمد از کوچه ی بغلی . یکی انتحاری کرده بود. مردم جمع می شدند چند دقیقه و دوباره به کافه برمی گشتند.
می گفت خیابان ها دو تا در میان تانک بود و تفنگ و بعد هم نایت کلاب و رقص و زندگی…
آیدا از مادرش هم تعریف کرد. مادری که دوستش داشتم. مادری که از اول به آیدا گفته بود کارگردانی بخوان. هنر بخوان اما آیدا توی گوشش نمی رفت و می خواست مثل پدرش مهندس شود و برق خوانده بود و گذشته بود تا به حرف مادرش برسد. قصه های آیدا، شورش، اصرارش به زندگی روزانه ی هر روز نوشتن را دوست داشتم.
.

تا داد نزده بود “bitch ، تو فکر میکنی کی هستی، فکر میکنی از من بهتری؟” متوجه‌ی حضورش نشده بودم. داد که زد، اول فکر نکردم مخاطب کلمه‌ی “سلیطه” منم، ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه، در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی که خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، کفشهای نوک تیز را با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره، به پول، به این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست.

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.”
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند.

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد و شما هم می‌توانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود”

 

خانم واتسون روی کاغذ نوشت “قابلمه خوبی است، تنها مشکلش این است که غذا درونش قبل از پختن، ته می‌گیرد. ارادتمند نلی واتسون، صاحب قبلی قابلمه” و قابلمه سرخ را با در شیشه‌ای ضدحرارت نشکن کنار درخت مقابل خانه گذاشت، کاغذ را هم گذاشت زیر قابلمه، آنقدری که متن مشخص باشد ولی گوشه کاغذ زیر سنگینی قابلمه گیر بکند و باد از جا نبردش.

فردا قابلمه زیر درخت نبود و کاغذ را باد جابه‌جا کرده بود تا نزدیک جدول خیابان.

سه روز بعد خانم واتسون جلوی در خانه زیر یک سنگ کوچک یک کاغذ آبی پیدا کرد که ناشیانه از دفتری کنده شده بود و با خطی ناخوانا و چند غلط نگارشی و املایی رویش نوشته شده بود “حق با شماست خانم واتسون عزیز، باورکردنی نیست حتی صوپی که دارد از آب سرریز می‌شود هم در این قابلمه ته گرفت .با اجازه شما من درش را جایگزین در یکی از قابلمه‌هایم که شکسته است کردم ولی خودش را لاظم ندارم . با تشکر بابت در، ناجما واحد”

باران تندتر شده بود و کاغذ آبی زیر سنگ خیس بود. خود قابلمه ولی مقابل در نبود. لابد بعد از رفتن ناجما، و قبل از رسیدن خانم واتسون کسی قابلمه را برده بود. خانم واتسون بالای پله‌ها چترش را تکاند. کاغذ آبی خیس را مچاله کرد و فکر کرد قابلمه بدون در به چه درد کسی می‌خورد؟ آنهم قابلمه‌ای که در نامه‌ کنارش تاکید شده محتویاتش را قبل از پختن می‌سوزاند. لابد کسی آنرا برداشته تا روی سرش بگذارد تا از باران خیس نشود؟
خانم واتسون بر خودش لرزید، نه از سرما. خانم واتسون فکر کرد اگر رهگذری خیس از باران قابلمه را برای کمتر خیس شدن روی سرش گذاشته باشد الان سرش در حال ته گرفتن یا حتی سوختن است.متاسفانه ناجما هم مثل خانم واتسون فراموش کرده بود روی کاغذ تاکید کند این قابلمه لعنتی برای ته گرفتن محتویاتش حتی به شعله نیاز ندارد.

در حسرت روزهای بهاری
بغ کرده قناری…
صدای حزن انگیز علیرضا حضرتی این ترانه را در ذهنم ماندگار کرد. اما راستش را اگر بخواهم بگویم آن دیواری که ما در  دبیرستان نمونه به دور خود کشیدیم درک لذت بهار را از ما گرفت.
رفقا نوروزتان مبارک اما بگذارید کمی کام تان را تلخ کنم. ما در آنجا نه شکفتن گلی را دیدیم نه آواز بلبلی را. کسی که آنجا را ساخته بود کاملا زمستانی فکر می کرد. حتی یک متر مربع فضای سبز که بشود بوی چمن تازه کوتاه شده را از آن حس کرد وجود نداشت. در کل خوابگاه هیچ دانش آموزی به هیچ گلی آب نداد و هیچ کس گلی را نبویید. پنجره ها رنگ آبی مرده ای داشتند و پرده های تیره هم آنها را زمستانی کرده بود.
درختان توت و چند نیمکت چوبی که روی آنها می نشستیم و مسابقات فوتبال را می دیدیم همه لذت ما از بهار بود. تا دلت بخواهد سرما بود و آدم های سرد و محیطی زمستانی. خدا بیامرزد پدر خودمان را که معلمان را با هزار کلک برداشتیم و به صحرا بردیم. سفرمان با آقای آذریان به سیاسرد و شنیدن صدای پرندگان و آب و باد خیلی دلچسب بود.
بهار در کنار ما اتفاق می افتاد و می گذشت و ما سرگرم این بودیم که اگر پیرمردی در آسانسور در حال چای خوردن باشد و طناب آسانسور پاره شود مطلوب است میزان چایی که از لیوان سرریز می شود و در ادامه محاسبه میزان آبی که در دل پیرمرد تکان می خورد.
کاش کسی برود و آنجا را خراب کند و از نو بسازد. چند متر چمن بکارد. در هر کلاسی چند گل شمعدانی و سنبل بگذارد. جلوی خوابگاه پیچک بکارد و سالن غذاخوری را پر کند از کاکتوس و حسن یوسف. اطراف مسجد را پر کند از گل و گیاه. پنجره ها و پرده ها را سبز کند. مقداری رنگ قرمز را در جایی خرج کند. یک قبضه آرپیجی بردارد و سرویس های بهداشتی را با خاک یکسان کند. آدم های زمستانی را بازنشسته و تبعید کند. شاید در این صورت قناری بغش بشکند.

داستان اول خانه در کنار دریا به نظرم یکی از ضعف های بزرگ شروع کتاب ه.. یعنی خیلی بورینگ بود و من سریع داشتم دچار پیش قضاوت می شدم که اه چقدر ناتورالیستی اما از اونجایی که عادت دارم باید همه ی کتاب رو تا آخر بخونم. همه رو خوندم و لذت بردم زیاد و چهار تا ستاره هم دادم اینقدر که کیف کردم. فضاها خیلی خاص بودند و شخصیت ها به شدت به فضاها می اومدند. پرش زمانی بین خاطره و حال عالی بود. یک ادبیات خاص رو دیدم توی این پرش های زمانی.
“بقیه ی روز را پیرزن می خوابید. بعد بلند می شد. ظرف های صبح را می شست. حمام می کرد و دراز می کشید. موهایش را شانه می کرد. خرید می رفت و بعضی وقت ها بسته به فصل،ترشی می انداخت. لباس های زمستانی اش را جمع می کرد و نفتالین میزد و توی صندوق می گذاشت و لباس های تابستانی را توی کمد جا می داد. بعضی وقت ها عکس یا یادداشتی را توی یک کیف قدیمی یا گوشه ی صندوق پیدا می کرد…”
.
پیرزن پلو می ریخت توی دیس و همه ی غذا را می ریخت و میز را می چید و همه را صدا می زد که ” بیایید شام حاضر است.”
کاری که مامان همیشه می کرد و هنوز هم احتمالا.. یعنی نه اینکه متنبه شده باشم. یعنی بچه جماعت همینه. همین الان هم اگه برگردم خونه مون احتمالا یادم میره که باید کمک کنم با اینکه الان همه ی همه ی کارها را خودم می کنم.. اما خوب انگار این خاصیت بچه بوده حالا چه چهارده سال چه چهل سال.. مامان ها انگار یادشون نمی ره…
.
داستان دوم به اسم یک داستان را هم دوست نداشتم. چون پراکنده گویی های شاعرانه ای بود که قصه نداشت. روایت نداشت. قشنگ بود صرفا.
اسم داستان هایی که دوست شان داشتم جاده، از میان شیشه از میان مه، دو نامه، بارون بارونه، برای خداحافظی،بدری مسته، یاد قدیم تر ها
.
برگشت تا به مغازه ی آزاکس نگاه کند. همه چیز در مه گم شده بود. داستان ارمنی گونه ی دو پیرزن و خاطرات شان و زندگی شان در انزلی و مه و دوست داشتن شان که هر دو یک نفر را دوست داشتند آن روزها که کافه ای را تنهایی در شهر اداره می کردند و فقط شیرقهوه می فروختند. بعد یکی شان می رود از شهر..
هیچ کدام از این ها در قصه نیامده و همه ی جذابیت قصه همین است که از خلال مه و شیشه داستان را بسازی.
قصه ی جاده را خیلی دوست داشتم. قصه ی پیرزنی که خانه اش در یکی از جاده های بین راهی ست.
” باز هم خیال ببافم. حوصله ام سر رفت. بروم بافتنی ببافم. برای نوه ام لباس گرم و نرم ببافم.”
من را یاد مادرجون می اندازد. همه ی زندگی اش انتظار بود از جنس برای گودو. همه ی زندگی اش دل نگرانی وهراسی بود که همیشه با او همراه بود. شغلش بود. هویت اش بود. هم ی بودن اش را از آن مهربانی هراس آلود بود که می گرفت.
چقدر داستان پیرزن های معمولی را خوب نوشته است. تنهایی هایشان را . دلخوشی های خیلی خیلی کوچک شان را. انتظار بیهوده شان ر. حانه شان لب جاده را چقدر خوب انتخاب کرده است. یا خانه ی لب دریا.. هیچ کدام برایشان فرق ندارد،تنها که باشی از جنس انتظار…
.
” بعد یک ماشین دیگر هم گذشت.” این یکی دیگر خودش است. این یکی هم نبود.”
داستان دو نامه فوق العاده است. ساده ترین داستان با فضایی حزن آلود. دو پیرزن ارمنی برای هم نامه می نویسند و از هم خبر می گیرند. همین.
” دیگر کسی در کلاس رقص من ثبت نام نمی کند. حالا دیگر رقص هایی که ما بلد بودیم،مد نیست. برایم حتما نامه بنویس.”
داستان بارون بارونه یکی از غمگین ترین داستان هایی که باز هم در انزلی اتفاق می افتد. پر از غم و سادگی اهالی ست. عشق به خواننده ویگن را نشان می دهد که چقدر سریع همه چیز تمام می شود. در انتهای داستان یک خانومی سوار قایق آقا آلیس می شود که به نظر می آید همان بدری مسته ی داستان بعدی باشد. تمام شدن ادم های خیلی خیلی بزرگ که بسیار در تاریخ سینما و تیاتر رخ داده. دیگر کسی هورا نمی کشد. به خاطرت خودش را به آب . آتش نمی زند.همین دیگر تمام می شوی. چجوری و کی اش را نمی دانی؟ خیلی تدریجی.. خیلی آرام.
” کنار مادربزرگ سرو صدا می کنیم تا از مردن نترسد. تا آرام آرام از ما جدا شود.”
مادربزرگ می میرد.از آسانسور بیرون می آیم با چمدانی قرمز در دستم.باید به خانه برویم و زندگی را شروع کنیم.خواب نیستم. مادر از پنجره رو به خیابان نگاهم می کند. رادیو صبح به خیر می گوید. خداحافظی می کنم و دست تکان می دهم. هوا ابری ست. خیابان اصلی تازه باز شده است. از ترافیک خبری نیست. فینا می آید…”
بازگشت به زندگی عادی را نشان می دهد. در حالیکه مادربزرگ در فاصله بسته شدن خیابان و باز کردن ش می میرد اما جهان و خیابان به همیشگی اش ادامه می دهد…
.
یاد قدیم ترها خیال و خاطرات قدیم و جدید و در هم تنیده ی یک دختر که با پدرش زندگی می کرده. فوق العاده فضاسازی کرده. واقعا لذت بردم.
.
کاراکترهای قصه در قصه های بعدی نقش کمرنگ و پررنگی دارند و از یک جایی پیدایشان می شود. کتاب را خیلی دوست داشتم.
علی خدایی را هم مثل دیگران سرچ کردم.متولد ۱۳۳۷ است و در اصفهان زندگی می کند و علوم آزمایشگاهی خوانده…

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.. یونا. یونا.
داشتم فکر می کردم شاید روح یکی از خواهران امیلی برونته باشم. سه خواهر بودند شبیه ما.. یا یکی از زنان کوچک باشم. چند روز پیش داشتم فیلم ش را نگاه می کردم و از اینکه این همه مدت است که با مرضیه و ریحانه نبوده ام. از اینکه با هم نخندیده ایم این همه مدت. چیزی را با هم به سخره نکشیده ایم. از اینکه با هم رنج های مشترک خانوادگی مان را سه نفری به حرف ننشسته ایم،از اینکه با هم حرف های خاله زنکی نزده ایم. از اینکه با هم چرت و پرت نگفته ایم..
قلبم داشت می زد. او هم نشسته بود. با تک تک دیالوگ های دخترک خواهر وسطی به من نگاه می کرد. می داند که چقدر به هم وابسته ایم. می داند که اگر ایران زندگی می کردیم بارها فراموشش می کردم و می رفتم در دنیای سه نفره مان گم می شدم و همه ی ادم ها را من انجا فراموش می کنم و او به این فکر می کند با خودش که چرا به من زنگ نمی زند؟ چرا کم از من خبر می گیرد؟ کم کم فهمیده. خودش فهمیده. توضیح ندادم خیلی.خودش دید و فهمید.
فیلم خیلی بد بود. اصلا ربطی به کارتونش نداشت. اما با همان فیلم بد هم من می توانستم رقیق شوم و مرطوب شوم و هی با خودم بگویم خاک بر سرت.. مگر دنیا چند روز است که این همه اش را دور باشی از آن ها…
همین دیگر. این روزها دنبال روح های حلول کرده ای هستم که هستند و بیرون شدنی نیستند و جا خوش کرده اند و من جسم را در اختیارشان می گذارم. آن ها فرمان می رانند. می گوید بنویس.
می گویند کلمه ها را بیرون بپاش تا جا برای نفس کشیدن باز شود. من به حرف هایشان گوش می دهم. آن موقع ها که به حرف هایشان گوش می دهم خوشحال ترم. حال بهتری دارم.
وقتی نافرمانی می کنم ومی روم به سمتی که ادم های زنده ی از من می خواهند اما.. آن روزها شوم است. آن ها این را می فهمند. آن روح های رها و آزاد که در من گردش می کنند این را می فهمند و می گویند چند روزی ولش کنیم به حال و هوای خودش باشد. خودش با پای خودش برمی گردد. راست می گویند.
راضیه مهدی زاده

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل معروف شود. به مجله های مختلفی روزمه و عکس می فرستاد. شاید که یک روزی یک مجله ای به او زنگ بزند.
.
.
یک دختری بود بیست و پنج ساله. در چین زندگی می کرد. شانگهای را دوست نداشت. پکن را دوست نداشت. بیجینگ را دوست نداشت. جهان را در کل دوست نداشت و زندگی کردن برایش یک چیز مسخره ی تکراری بود. هیچ کاری نبود که دوست داشته باشد. از روی بی حوصلگی تصمیم گرفت لخت شود و عکس های لخت ش را توی شبکه های مجازی پخش کند. بعد هم کم کم معروف شد و دوست هایش هم گفتند از ما هم عکس می گیری. دوست هایش هم لخت می شدند و او از آن ها به شکل های عجیب و غریبی عکس می گرفت. او اما کماکان بی حوصله بود و خوشحال نبود.
.
.
یک آقای سی و پنج ساله ای بود اهل اکوادور که عاشق شیشه ها بود. دوست داشت همه ی شیشه ها و پنجره ها برق بزنندو او عاشق تمیز کردن شیشه ها بود. به همین خاطر از کشورش آمد به شهر پر از برج و شیشه ش منهتن. او مهاجرت کرد و هر روز ساعت ها شیشه های برج ها را تمیز می کرد و از جرثقیل مخصوصش بالا می رفت و شیشه ها را برق می انداخت و وقتی می رسید خانه لبخند می زد به زندگی.
.
.
یک آقایی بود شاعر بود. یعنی همه او را به ترانه سرا می شناختند اما او سال های بسیاری روانپزشکی خوانده بود و روزنامه نگاری کرده بود و در مجله های موفقیت از رمز و رازهای زندگی خوب گفته بود. او بیشتر سال های زندگی اش را رفته بود دانشگاه شهید بهشتی تهران و درس ها روانپزشکی را خوانده بود اما آدم های خیلی کمی او را به عنوان روانپزشک و روزنامه نگار می شناختند. اسمش که می آمد آدم ها زیر لب زمزمه می کردند” وقتی ابد چشم تو را از ازل می آفرید… من عاشق چشمت شدم…”
.
.
.
مدل آمریکایی یک روز که توی خانه نشسته بود و مادرش داشت غر می زد که وضعیت ایالت و نفت خیلی به هم ریخته و این دموکرات ها دیگر امسال نباید رای بیاورند، به مادرش چشم غره رفت و با خستگی پاهایش را مالید. امروز سه مایل دویده بود و ناراضی بود. نمی دانست باید مدل شود یا نه. هنوز هیچ مجله ای با او تماس نگرفت. این همه فمر پر کرده بود اما حتی یک موسسه هم خبری نبود.
مادرش همینطور که داشت غر می زد و بوی استیک و روغن سوخته همه ی خانه را برداشته بود،تلفن را برداشت. گفت: آره خونه ست.گوشی دستتون باشه.
فرنزیا رفت پای گوشی،سعی کرد خودش را کنترل کند. گفت کی می تونم بیام؟ من از همین فردا هم آمادگی دارم. گفتند نه باید هفته ی دیگه بیاید. قرارشان شد روی ریل های قطار برای عکاسی.
این اولین موسسه ای بود که او را تبدیل به یک مدل معروف می کرد. تلفن را قطع کرد. از پله های خانه بالا رفت و لباس هایش را روی تخت ریخت و به نوبت رو به آینه پوشید و خودش را در زاویه های مختلف نگاه کرد.
.
.
دوست های دختر چینی هر روز بیشتر از او می خواستند که سوژه ی عکس هایش باشد. دختر چینی نمی فهمید چرا باید این همه برای آدم ها جذاب باشد که خودشان را نمایش بدهند؟ خوب عکس شان در تمام دنیا پخش می شد و معروف می شدند.
کارهایی که دختر چینی به عنوان یک عکاس می کرد با بی حوصلگی همراه بود اما عجیب بود. کارهای عجیب ش دست به دست می چرخید و برایش مسیج می آمد از همه جای دنیا که از ما هم عکس بگیر لطفا.
بعد هم برایش مسیج های بیشتری آمد از آلمان و فرانسه و ایتالیا و لندن و نیویورک که بیا از عکس هایت نمایشگا بگذار.
دختر چینی دلیل این ایمیل ها را نمی دانست اما دلش نمی خواست این همه معروف شود. حالش از سفرهایی که می رفت به هم می خورد اما برای اینکه وقت ش را بگذراند می رفت و از او هزار عکس می گرفتند و میلیون ها فالوور داشت. هیچ کدام از این ها او را خوشحال نمی کرد. او بیست و هشت سالش شده بود و هر روز به یک شبکه ی تلویزیونی و روزنامه و مصاحبه.. او حالا یکی از معروف ترین هنرمندان دنیا بود.
او می خندید و اصلا نمی فهمید چه اتفاقی در حال افتادن است. خنده اش از سر رضایت نبود. ریشخند بود بیشتر… خوشحال نبود. حتی توی فیس بوک ش نوشته بود کاش همین روزها بمیرم.مرگ شاید من را خوشحال کند.
.
.
آقای اکوادوری در حالی که یک روز از طرف شرکت به یک ساختمان ۵۰ طبقه رفته بود تا شیشه ها را تمیز کند با خودش فکر می کرد چقدر کارش را دوست دارد. با خودش فکر می کرد چقدر خوب شیشه ها را برق می اندازد. با خودش فکر می کرد کاش پسرهایش را یک روز بیاورد این بالا را نشان دهد.همه ی شهر زیر پای او بود. همه ی نیویورک و رودخانه ی هادسون بدون هیچ حفاظی زیر چشم های او بود که طنابش شل شد و او از طبقه ی ۴۷ افتاد پایین.
.
.
ترانه سرا که در زندگی اش کارهای متنوعی کرده بود جالا خیلی معروف بود و به عنوان شاعر همه جا دعوت می شد و زندگی اش توی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی می گذشت. یک بار وقتی یکی از آشنایانش فوت کرده بود برایش به رسم یادبود و احترام نوشت:
هر سال
یک بار
از لحظه‌ی مرگم
بی‌تفاوت گذشته‌ام
بی‌آنکه
بفهمم یک روز
در چنین لحظه‌ای
خواهم مُرد
■ بعضی مرگ ها غیرمنتظره است
با اینکه #مرگ ، غیرمنتظره نیست.
او دو روز بعد در یک تصادف فوت می کند و هیچ کس باورش نمی شود که مرگ اینچنین نزدیک است. این همه نزدیک و چسبیده به جان.
.
.
مدل آمریکایی آن روز آماده می شود و می رود سمت ریل های قطار. چند دست لباس با خودش برده است. با شادی با مادرش خداحافظی می کند و می گوید برام دعا کن که کارم بگیره و بعدش بتونم از مجله ها و موسسه های معروف تر پیشنهاد کاری بگیرم.
او روی ریل های قطار می ایستد. عکاس می گوید کمی کج تر بایست. لبخندت را ملیح تر.. نگاهت به دور… دست هایت را روی باسن ات بگذار. پاهایت. زانوها. نوک انگشت ها. آرنج….
قطار می آید. او هنوز ایستاده لبخند می زند. می داند که قطار از کنارش رد می شود. قطار می آید و او را زیر می کند.
.
.
رن هنگ حالا یک عکاس معروف جهانی ست. عکس هایش در اینستاگرام شیر می شود. او مدل های چینی را به جهان مدل و عکاسی و هنر معروفی می کند. او بیست و نه ساله ست. کم کم سی ساله می شود. خسته است. هنوز هم خوشحال نیست.
شب می خوابد. در حالیکه ایمیل های درخواست نمایشگاه عکاسی در جمهوری دومینکن را بی جواب می گذارد. روی تخت دراز می کشد. قرص های افسردگی اش را می خورد.بی دلیل می زند زیر گریه. خودش را لای پتو می پیچاند. سردش است. صبح بیدار نمی شود. به سی سال نمی رسد. می میرد. هیچ کس باورش نمی شود. چطور می شود؟ او خیلی جوان بود. یکی توی فیس بوکش می نویسند اما تو شاید برایت بهتر بود. خوب تو توی این دنیا خوشحال نبودی…
.
.
شیشه پاک کن اکوادوری افتاده بود روی زمین و آمبولانس و آتش نشان ها با سرعت از راه می رسیدند اما می دانستند که تنها کاری که باید در این لحظه انجام دهند این است که حواسشان باشد به جنازه که آسیب نبیند و ترک نخورد. می روند آرام به سمت ش تا جمع اش کنند و به خانواده اش خبر بدهند که می بینند گرم است و دارد نفس می کشد.او زنده بود و زنده ماند. یک ماه توی کما بود. بیرون آمد و همه ی بیمارستان و پزشک ها گفتند ما نمی فهمیم چه اتفاقی رخ داده.
.
.
گاهی دلت یک چیز را می خواهد خیلی زیاد. بیش از انکه فکر کنی. اینکه آدم ها ببینند تو را . اینکه باشی و بودنت را پررنگ کنی. بعد می روی و همان روز اول تمام می شوی. گاهی اصلا به این چیزها فکر نمی کنی و از سر بی کاری بلند می شوی و خودت را لخت می کنی و هی عکس می گیری و هی آرزو می کنی کاش هرچه زودتر این جهان تمام شود بعد هی معروف می شوی. هی آدم ها زنگ می زنند و می گویند بیا کشور ما و..
گاهی کارهای جدی می کنی و ۱۰ ساعت در روز زیست می خوانی و می دانی که بزرگترین آرزویت قبول شدن در روان پزشکی دانشگاه تهران و بهشتی ست. آن وسط های ده ساعت هم ده دقیقه یک چیزهایی می نویسی شبیه ترانه. ده ساعت ها یک جای زندگی تمام می شودند و ده دقیقه آنقدر پررنگ می شوند که باورت نمی شود.
گاهی هم در شرایطی قرار می گیری که همه ی آدم های از جنس پوست و گوشت و استخوان در آن شرایط تمام می شوند. تو اما می مانی و زندگی دوباره شروع می شود و این بار فکر می کنی شاید به خاطر بچه ای که یک ساله است باید یک جور دیگر زندگی کنی…
این ها را یک روز در اخبار بی بی سی خواندم. خبرها و زندگی های واقعی . داستان شان را برای خودم ساختم و نوشتم. باشد که به معجزه ی قصه ها زنده بمانم.
.
راضیه مهدی زاده

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه. می دونه که قصه ها چه کارهایی می تونن بکنن.
برام تعریف می کرد که خونه های شنی و ماسه ای رو دیدی که بچه های کوچیک لب دریا درست می کنند. گفت دیدی همشون بعد از یه تایمی می ریزن.. گفتم خوب آره حالا چی می خوای بگی.. می گفت می دونی اون ذره آخریه.. اون شن کوچیکی که آخر از همه گذاشته می شه و به اندازه ی بقیه ی شن هاست. دقیقا به اندازه ی بقیه شون. همون می تونه کل کوه شنی رو بریزه.. همون می تونیم ما باشیم. ما همون ذره هایی هستیم که اگه با هم باشیم شاید بتونیم خونه های شنی رو بریزیم.
ذره باشیم. مهم نیست. ذره هم تاثیرگذاره..
.
قصه هاش همیشه من رو به فکر فرو می بره فلجم می کنه. از کار و زندگی می ندازتم. همش فکر می کنم که راست می گه می تونیم اون ذره باشیم و… معجزه ی قصه ها…
.
توی امتحان زبان وربالم یکی از سوال ها این بود که برادر یکی از دوست های شما داره یه کار اشتباهی رو انجام می ده،پیشنهاد شما برای اینکه اون کارو انجام نده چیه؟
پیشنهاد من به برادر این بود که برای برادرش قصه تعریف کنه. قصه ی آدم هایی که این کارو انجام می دادن و بعد از اینکه دیگه اون کارو انجام ندادن و تغییر دادند مسیر زندگی شون رو.. بعدش چی شد.. گفتم باید براش قصه تعریف کنه.
چیزی که جالبه من این ماجرارو وقتی بچه بودم هم می دونستم. یه جورایی به شکل شهودی می دونستم که قصه ها تنها معجزه های زمینی هستند که باعث آرامش و شادی و آسودگی خیال آدم ها می تونن باشن.
پیش دانشگاهی که بودم می رفتم دزاشیب،کانون شاعران و نویسندگان. اونجا معلم نویسندگی داشتیم و بعد از کلاس من می رفتم توی کتابخونه ی خیلی کوچیکی که رو به یه حوض آبی بود می نشستم و با کتاب ها لاس می زدم. بعد یه بار دم حوض نشسته بودم تا بابا بیاد دنبالم و بریم خونه با هم. یه خانومی نشسته بود و با حسرت و با تلخی و به سخره به بچه اش نگاه می کرد که داشت با سبزه ها و جلبک های توی حوض بازی می کرد. من نیمکت کناری نشسته بودم زن به من نگاه کرد و با پوزخند و اشاره به بچه اش گفت:پنج ساله شه اما نمی تونه درست حسابی حرف بزنه. اصلا یک کلمه هم بلد نیست بگه…
بعد من الکی بهش گفتم نگران نباشید. من یه پسرخاله داشتم اینجوری بود. الان راحت حرف می زنه و هیچ مشکلی نداره و پسرخاله ی منم از ۷ سالگی تازه راه افتاد. ولی الان عالی تر از همه حرف می زنه و… بعد هم زن شروع کرد به سوال پرسیدن که دکتر بردنش؟ چجوری بود؟ الان راحت حرف می زنه؟ لکنت زبون نداره و…
من جواب همه ی سوال ها رو با شرح و بسط و قصه می دادم.
بابا آمد و من رفتم و زن خوشحال بود و از هم خداحافظی کردیم. من آن روز خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم همیشه از این قصه های آماده داشته باشم برای آدم ها…
من اصلا خاله ندارم. پسرخاله که جای خود دارد.
راضیه مهدی زاده


.
زدم به جاده و از کنار اتوبان حرکت کردم. برای از صدای هلی کوپترها و هواپیماهایی که خیلی نزدیک حرکت می کنند نترسم،گوشی گذاشتم و داستان گوش کردم. ماردبزگرم فوبیای هلی کوپتر داشت. من به او حق می دهم. او جنگ را دیده بود و شنیده بود.هر آدمی که جنگ را دیده باشد حق دارد هزار مدل فوبیا و ترس نهفته داشته باشد. حق دارد گاهی به گوشه ای خیره بشود و هیچ کاری نکند. حق دارد همینجوری بی دلیل وقتی که غروب می شود و هواپیمایی از وسط آسمان بسیار زیبای بهار رد می شود به یکباره بزند زیر گریه. همه ی آدم هایی که جنگ را دیده اند همه ی این حق ها را دارند.
بچه که بودم عاشق رد شدن و دیدن پرواز هواپیماها بودم. گردنم را تا آخر کج می کردم که رد شدن شان را ببینم و تمام شوند. یک بار هم وقتی کمی بزرگتر بودم و نوجوان بودم در جمع فامیل گفتم مثلا فکر کنید آدم هواپیما سوار بشه و دستش رو ببره بیرون وسط ابرهای سفید. بعد همه ی ان ها که قبلا هواپیما سوار شده بودند خندیدند و گفتند نمی شه که.. پنجره های هواپیما باز نمی شه. همان جا بود که ایده ی ابرهای سفید و دست های وسط ش به خاک و خون کشیده شد.
اینجا که آمدم هر سه دقیقه یکبار یک هلی کوپتر و هواپیما رد می شود. شخصی و رییس های بارنک ها و توریستی و اخبار و..
اوایل از کار و زندگی افتاده بودم. باید می استادم و تا آخرش نگاه می کردم. هر دو دقیقه یک بار بادی تا محو شدن شان نگاه می کردم. یک جوکی هست که می گوید یکی از نشانه های جهان سومی بودن این است که باید تا آخر مسیر هواپیماها را دنبال کنی…
اما یک مشکلی دارم با هلی کوپترهایی که نزدیک رودخانه حرکت می کنند و خیلی پایین هستند و من واقعا می ترسم از این همه نزدیک شدن شان. از صدایشان می ترسم.
من جنگ را ندیدم اما فکر کن شیشه ها از صدا می شکستند. فقط همین صدا بس است که جنگ احمقانه ترین رفتار بشری باشد.
یک جمله ای دارد سلینجر در کتاب” این ساندویچ مایونز ندارد.” که من خیلی دوست دارم. هیچ وقت به فکر پسرها هم نرسیده که جنگ رو سرزنش کنن و به سربازهای توی کتاب تاریخ بخندند.اگه پسرهای آلمانی یاد می گرفتند خون و خونریزی و خشونت رو سرزنش کنن هیتلر مجبور بود واسه اینکه حوصله ش سر نره بافتنی ببافه.”
.
کاش جنگ در نگاه همه همینقدر مضحک بود و خنده دار.. به خودشان می گفتند داری شوخی می کنی؟ وقت گرانبهامون رو بزاریم بریم جنگ؟؟ واسه عقیده مون؟
خوب راسل می گه ما هیچ وقت نمی تونیم مطمین بشیم که عقیده مون درست و برحق ه. اوکی شما حرف راسل رو قبول ندارید و می گید کلا با فیلسوف جماعت مخالفید و پای استدلالیان چوبین بود و.. خودتون با خودتون روراست باشید. یعنی تا به حال پیش نیومده که تو زندگی تون به یه چیزی پافشاری کنید و مطمین باشید که دارید کار درست رو انجام میدید و بعدا که بزرگ شدید بلند بلند به فکر و تخیلات اون موقع تون بخندید. مثلا عاشق بضشید و بعد بفهمید چقدر بامزه و کیوت بوده. یا بی دین بشید و دین دار بشید از نوع اتفاقی و جوگیرانه و بعد بفهمید برداشت نادرستی داشتید و.. واقعا شده دیگه..
.
حالا این حرف هارو نمی خواستم بزنم. می خواستم از زدن به جاده بگم.. از اینکه جاده ها و کنار اتوبان راه رفتن چقدر با خودش حس غریب داره… حمید می گفت اون موقع که دانشجو بوده و توی خوابگاه زندگی می کرده خیلی به بی عدالتی ها فکر می کرده. خوب من تا حدی می فهمم که چی می گه. شاید هم خیلی خوب متوجه نشم ولی من خودم وقتی وارد دانشگاه تهران شدم تازه فهمید که کارتل هایی مثل مدرسه های مفید و نیکان و فرهنگ و سلام و اینها وجود داره که کاملا سیستم ش با درس خوندن توی تمام مدرسه هایی که من بودم متفاوته.. همه چیزش متفاوته و به اون ها هم می خورونن که شما خیلی چیزید.. و چون چیزید بهتره تا ابد با چیزها دوست باشید و بگردید و وقت گرانمایه رو همینجوری هدر ندید.
حمید وقتی دانشگاه شریف قبول شده بود رتبه ۱۹ بود. منطقه سه به عنوان منطقه محروم سهمیه داشت و می گفت گاهی می گفتند خوب شماها سهمیه داشتید ولی من بیشتر هم می دونم.مثلا اینکه خونه شون توی جنگ خراب می شه و جنگ زده می شن و مجبور می شن برن گچساران زندگی کنن و برای همیشه آبادان رو ترک می کنن و…
حمید می گه همیشه اون موقع ها کنار اتوبان قدم می زده و هی قدم می زده و هی .. کنار اتوبان قدم زدن براش یه مسیر بی انتها بوده که می تونسته به همه ی بی عدالتی های جهان و همه جنگ ها و ..فکر کنه.
من ایران که بودم کنار اتوبان حقانی رو بارها قدم زده بودم و رسیده بودم به کتابخونه ملی.. این مسیر همیشه برای من از تلخ ترین و مرطوب ترین مسیرهای جهان باقی خواهد ماند.
امروز که برای اولین بار زدم کنار اتوبان و سی دقیقه پیاده راه اومدم و از لب آب و خونه های قهوه ای شیروونی دار رد می شدم به این فکر می کردم که مثلا آدم باید زندگی های دیگه ای هم داشته باشه.. یعنی از نوع و مدل های مختلف. شاید چون داشتم داستانی راجع به تناسخ گوش می کردم این به فکرم زدم. راجع به تناسخ هم فکر کردم حتی. می گم اونم.
مثلا داشتم فکر می کردم یکی از زندگی های من تنهایی ه و یه خونه ای توی رامسر نزدیکی های دریا. خونم کوچیکه اما رنگی و سنتی ه. میرم برای خونم از پارکینگ پروانه خرید می کنم و کلی وسایل های قشنگ بار می زنم از تهران میارم تا رامسر… خونم بالکن داره و من از بالکن سقف شیروونی و آجری خونه هارو می بینم و از پشت سقف هم دریا رو می بینم. خونه م شب هاش کمی ترسناکه.. چون دریا تاریکه و بیش از اندازه بزرگ.. دریا به همون اندازه که می تونه روزهاش قشنگ باشه و دلربا،شب ها می تونه ترسناک ترین و دلهره آورترین پدیده ی هستی باشه.
توی بالکن م یه صندلی و یه نیمکت چوبی دارم و کلی گلدون دارم توی خونم. من توی رامسر دانشگاه های مختلف شهر درس می دم و مدرسه ی ابتدایی هم می رم و صبح ها به بچه ها انشا و ادبیات می گم. شاید هم داستان نویسی به زبان انگلسی هم عصرها به جوون ترها درس بدم.
گاهی عصرها ی بلند تابستون می رم لب دریا و سیگارهای خیلی خیلی ارزون می کشم دور از چشم ساکنین شهر. غذا درست می کنم هر روز. می رم شهروند تهران کلی سبزی خشک می خرم و باهاشون آش و قرمه سبزی و سبزی پلو درست می کنم. باید از شهروند کلی کنسرو لوبیا و عدس و نخود هم با خودم بیارم.
شاید بعد از مدتی عاشق بشم. خیلی عاشق بشم. شاید.. نمی دونم. اگه عاشق شدم بهش می گم گاهی بیا رامسر پیشم اما همیشه باهام نباش.
اون احتمالا تهران زندگی می کنه. نمی دونم شاید هم تو یکی از شهرهای دور ایران مثل مشهد. شیراز. اصفهان. تبریز… اما نمیزارم زیادی بیاید خونم. دوری زیبایی ست. دور باش و قشنگ. نزدیک بشی از دست میری..
گاهی می رم تهران. شاید ماهی یک بار. به دوست هام و به خواهرام می گم بیان خونمون هر چندوقت یکبار. تو خونمون با هم بازی می کنیم. غذا درست می کنیم. کباب سیخ می زنیم و می ریم لب دریا..
من عصرها بعد از اینکه قدم زدم و رفتم لب دریا میام می شینم توی بالکن و کتاب می خونم و همین چرندیات رو می نویسم. احتمالا توی اون بالکن خواهم نوشت من چقدر دلم برای نورهای نیویورک وقتی که می افتاد روی رودخانه ی هادسون تنگ شده…
.
راضیه مهدی زاده
.