دسته بندی

آرشیو نویسنده

مرحوم عمی جان شوهر یکی از اقوام مرحوم ما عاشق خاموش کردن لامپ بود، اضافی و غیر اضافی. ممکن بود سر مستراح نشسته باشی یکهو ببینی یکی چراغ رو خاموش کرد. وسط مهمانی میگفت شب بخیر من میرم بخوابم شما راحت باشید و موقع خروج از پذیرایی لوستر را خاموش میکرد و گاهی تازه عروس دامادهای فامیل که به عادت لامپ خاموش کردنش واقف نبودند مشکوک میشدند که منظور عمی جان از “راحت باشید” دقیقا چه جنس راحتی بوده است.  با لامپ تلویزیون هم همین حال بود. داشتی کارتون میدیدی که رد میشد و میپرسید؟ کانال یک رو نگاه میکنی یا کانال دو رو؟ میگفتی کانال یک، میگفت پس من کانال دو رو خاموش میکنم و طبعا چون تنها راه خاموش کردن یک کانال خاموش کردن تلویزیون است، کل مجموعه رو خاموش میکرد. من بچه بودم که فوت کرد و خاطراتم از عمی جان محدود است به پیرمردی چروکیده با ژاکتهای دست باف قهوه ای و موهای رنگ شده ایستاده کنار کلید برق. فکر نکنم حتی همسرش که فامیل مرحوم ما باشد و در جوار هم پنج بچه تولید مثل کرده بودند به اندازه کلیدهای برق از ایشون خاطره تماس داشته باشد. آنطور که پدرم و عموهایم میگفتند سنش هم خیلی بالا بود. آنقدر بالا که پشت قران نوشته نشده بود چون زمان تولد ایشان احتمالا قرآن هنوز نازل نشده بوده است. حالا نه انقدر ولی احتمالا کمی بزرگتر از ادیسون بود. برای همین است که گاهی فکر می کنم  بدون شک قبل از اینکه ادیسون لامپ را اختراع کند، عمی جان خاموش کردن لامپ را اختراع کرده است.

از: آیدا-پیاده رو

تا داد نزده بود “bitch ، تو فکر میکنی کی هستی، فکر میکنی از من بهتری؟” متوجه‌ی حضورش نشده بودم. داد که زد، اول فکر نکردم مخاطب کلمه‌ی “سلیطه” منم، ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه، در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی که خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، کفشهای نوک تیز را با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره، به پول، به این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست.

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.”
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند.

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد و شما هم می‌توانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود”

 

خانم واتسون روی کاغذ نوشت “قابلمه خوبی است، تنها مشکلش این است که غذا درونش قبل از پختن، ته می‌گیرد. ارادتمند نلی واتسون، صاحب قبلی قابلمه” و قابلمه سرخ را با در شیشه‌ای ضدحرارت نشکن کنار درخت مقابل خانه گذاشت، کاغذ را هم گذاشت زیر قابلمه، آنقدری که متن مشخص باشد ولی گوشه کاغذ زیر سنگینی قابلمه گیر بکند و باد از جا نبردش.

فردا قابلمه زیر درخت نبود و کاغذ را باد جابه‌جا کرده بود تا نزدیک جدول خیابان.

سه روز بعد خانم واتسون جلوی در خانه زیر یک سنگ کوچک یک کاغذ آبی پیدا کرد که ناشیانه از دفتری کنده شده بود و با خطی ناخوانا و چند غلط نگارشی و املایی رویش نوشته شده بود “حق با شماست خانم واتسون عزیز، باورکردنی نیست حتی صوپی که دارد از آب سرریز می‌شود هم در این قابلمه ته گرفت .با اجازه شما من درش را جایگزین در یکی از قابلمه‌هایم که شکسته است کردم ولی خودش را لاظم ندارم . با تشکر بابت در، ناجما واحد”

باران تندتر شده بود و کاغذ آبی زیر سنگ خیس بود. خود قابلمه ولی مقابل در نبود. لابد بعد از رفتن ناجما، و قبل از رسیدن خانم واتسون کسی قابلمه را برده بود. خانم واتسون بالای پله‌ها چترش را تکاند. کاغذ آبی خیس را مچاله کرد و فکر کرد قابلمه بدون در به چه درد کسی می‌خورد؟ آنهم قابلمه‌ای که در نامه‌ کنارش تاکید شده محتویاتش را قبل از پختن می‌سوزاند. لابد کسی آنرا برداشته تا روی سرش بگذارد تا از باران خیس نشود؟
خانم واتسون بر خودش لرزید، نه از سرما. خانم واتسون فکر کرد اگر رهگذری خیس از باران قابلمه را برای کمتر خیس شدن روی سرش گذاشته باشد الان سرش در حال ته گرفتن یا حتی سوختن است.متاسفانه ناجما هم مثل خانم واتسون فراموش کرده بود روی کاغذ تاکید کند این قابلمه لعنتی برای ته گرفتن محتویاتش حتی به شعله نیاز ندارد.

در حسرت روزهای بهاری
بغ کرده قناری…
صدای حزن انگیز علیرضا حضرتی این ترانه را در ذهنم ماندگار کرد. اما راستش را اگر بخواهم بگویم آن دیواری که ما در  دبیرستان نمونه به دور خود کشیدیم درک لذت بهار را از ما گرفت.
رفقا نوروزتان مبارک اما بگذارید کمی کام تان را تلخ کنم. ما در آنجا نه شکفتن گلی را دیدیم نه آواز بلبلی را. کسی که آنجا را ساخته بود کاملا زمستانی فکر می کرد. حتی یک متر مربع فضای سبز که بشود بوی چمن تازه کوتاه شده را از آن حس کرد وجود نداشت. در کل خوابگاه هیچ دانش آموزی به هیچ گلی آب نداد و هیچ کس گلی را نبویید. پنجره ها رنگ آبی مرده ای داشتند و پرده های تیره هم آنها را زمستانی کرده بود.
درختان توت و چند نیمکت چوبی که روی آنها می نشستیم و مسابقات فوتبال را می دیدیم همه لذت ما از بهار بود. تا دلت بخواهد سرما بود و آدم های سرد و محیطی زمستانی. خدا بیامرزد پدر خودمان را که معلمان را با هزار کلک برداشتیم و به صحرا بردیم. سفرمان با آقای آذریان به سیاسرد و شنیدن صدای پرندگان و آب و باد خیلی دلچسب بود.
بهار در کنار ما اتفاق می افتاد و می گذشت و ما سرگرم این بودیم که اگر پیرمردی در آسانسور در حال چای خوردن باشد و طناب آسانسور پاره شود مطلوب است میزان چایی که از لیوان سرریز می شود و در ادامه محاسبه میزان آبی که در دل پیرمرد تکان می خورد.
کاش کسی برود و آنجا را خراب کند و از نو بسازد. چند متر چمن بکارد. در هر کلاسی چند گل شمعدانی و سنبل بگذارد. جلوی خوابگاه پیچک بکارد و سالن غذاخوری را پر کند از کاکتوس و حسن یوسف. اطراف مسجد را پر کند از گل و گیاه. پنجره ها و پرده ها را سبز کند. مقداری رنگ قرمز را در جایی خرج کند. یک قبضه آرپیجی بردارد و سرویس های بهداشتی را با خاک یکسان کند. آدم های زمستانی را بازنشسته و تبعید کند. شاید در این صورت قناری بغش بشکند.

سلام مرتضی جان. خوبی بابا؟ من و مادرت زینب هم خوبیم. نزدیک های ساعت ۹ شب است و داریم جایمان را می اندازیم که بخوابیم. قبلش یادم باشد قرص های زینب را بدهم بخورد باز یادش نرود. دیشب که یادش رفته بود صبح بنده ی خدا کمر درد امانش را بریده بود. من خودم هم دست هایم را از آن پمادی که زن دکترت برایم آورده بود میزنم. خدا پدرش را بیامرزد، خیلی خوب است. راستی چرا بچه دار نمی شوید بابا؟ می خواهید نذری نیازی چیزی کنم برایتان؟ فردا نوبت آب من ۳ صبح است. این سرمای بی پیر هم، برف که نمی آید بدتر می سوزاند انگار. نماز صبح را هم می رویم مسجد. این حاج آقایی را که آمده ده ما خیلی بچه سال است. یاد جوانی های تو می افتم که می گفتی می خواهی بروی آخوند شوی. حالا خوب شد مهندس شدی. فقط یک هو هوا برت ندارد خانه های مردم را کج و کول بسازی. خدا نگاهت می کند ها.
می گفتم که بعد از نماز می آیم خانه یک صبحانه ای سق میزنم، یک چرتکی می اندازم بالا تا کمی خورشید که فراخ تر بیاید بروم سر زمین. نزدیک های اسفند است دیگر. برایت چند درخت تازه می کارم. آلو و گرچ. بارش به عمر من قد نمی دهد. ان شاء الله برای تو و بچه هایت. راستی عیبی ایرادی که نداری که بچه دار نمی شوی؟ کم کم دارد چشم هایم گرم می شود. بروم توی ایوان قرانم را بخوانم، سیگار آخر شبم را بکشم. کم می کشم بابا، نگران نباش. تا حالا هم که مرضی نگرفته ام ازش. باز هم می گویم که سیگارهای شما شهری ها از آن خطرناک هاست. این ها گیاهی است. به قول میرزا هزار منفعت هم دارد. ولی باز چون تو می گویی، چشم.
دیگر شمع مان دارد پت پت می کند. بروم، دعای من و ننه ات به همراهت. خدا پشت و پناهت بابا.
راستی نگران هم نباش. زینب عادت دارد غر بزند که دلش تنگ شده. زن است دیگر، کم طاقت. مادر است، دیگر بدتری بدتر

wpid-782065img_0106.jpg

aks.akkasee.com/photos/259839

از +

نشسته بودم قیف درست می کردم، واسه نخودچی کیشمیش، عروسکم حوصله اش سر رفته بود، هی منو نگاه می کرد، آخر سر ازم پرسید:
– چیکار می کنی؟
– دارم قیف درست می کنم که توش نخودچی کیشمیش بریزم واسه دوستهام.
– دوست چیه؟
– دوست همونه که آدم از دیدنش خوشحال میشه، باهاش راحت حرف می زنه، درد دل می کنه، دوست خیلی چیز خوبیه، مگه تو دوست نداری؟
– نه، آخه من قلب ندارم.
– خوش به حالت، اینجوری کسی نمی تونه قلبتو بشکنه.
– تو هم می تونی مثل من باشی، حتی با وجود قلب.
– چه جوری؟
– به آدما به چشم عروسک نگاه کن، چون وقتی قلبت می شکنه که بهشون به چشم آدم نگاه کنی، فکر کن همه مثل من قلب ندارن، اونوقت دیگه ازشون انتظار نداری که به قلبت احترام بذارن.
– خب قلب خودمو چیکار کنم؟ من که قلب دارم.
– اونو دیگه نمی دونم، فکر کنم کار سختی باشه قلب داشته باشی و فکر کنی بقیه قلب ندارن، واسه من آسونه ولی. 
– هووووم، ولی تو مهربون ترین عروسک بی قلب دنیایی.
– اوهوم، آخه من می فهممت. یه تیکه از تو توی وجود من هست، بدون قلب و احساس، بدون ترس و هراس، بدون شادی و سرخوشی،،بدون دلواپسی و دلتنگی، بدون عشق و محبت… من توی بی قلبم. راحت و بی خیال.
– من دوست ندارم مثل تو باشم.
– خب پس بشین قیف درست کن، قلب که داشته باشی این مکافات رو هم داری، منم با خیال راحت تماشات می کنم.
عروسکم رو پنجشنبه با خودم میارم، شاید از “پشت آیینه قدیمی” یه قلب کوچولو واسش پیدا کردیم 🙂

هزارسال پیش، هزار فرسخ آنطرفتر، گردنبند را تو برایم بستی. قرار نبود موقع حاضر شدنم آنجا باشی، قرار نبود کسی بداند تو آنجایی ولی بودی و من هرچه پوشیدم را مرحله به مرحله نشانت دادم و گفتی خوب است. به گردنبند که رسید هول بودم و بسته نمی‌شد. آمدم جلویت ایستادم که کنار پنجره سیگار می‌کشیدی. گفتم می‌بندی؟ سیگار را نگه داشتی  بین لبهایت و گردنبند را بستی، گفتم تنگ است و دوباره بازش کردی و بستی تا گفتم اندازه شد. گفتی آخری، همیشه به حلقه آخری ببند پس، با حوصله و آرام گردنبند را بستی. من در عوض عجله داشتم و گفتم خب. نفس گرمت خورد پشت گردنم. داغ شد.  وقت نبود برای داغ شدن گردن.  برگشتم با عجله گفتم لباسم خوبه؟‌ سه قدم هم عقب رفتم. گفتی خیلی و رفتیم که رفتیم.  تمام آن شب حداقل ده متر فاصله بود بین دستانت و گردنبند، و ده مترهم  فاصله بین لبهایت و من. هربار از دور نگاهت کردم جای گردنبند روی گردنم سوخت.  سالها گذشت و مهم نیست که بعدها فاصله دستانت و گردنبند شد ده هزار کیلومتر و فاصله لبهات و من یکسال نوری، ولی هنوز هربار گردنبند را می‌بندم چیزی مثل آب داغ از مهره گردنم می‌ریزد پایین. انقدر واقعی که گاهی دست می‌کشم به کمرم ببینم نسوخته باشد. جز تصویر محو تو در قاب پنجره آنسال آنروز آنجا، یادم مانده است که تو گفتی حلقه آخر زنجیر گردنبند برازنده من است.

zanjir

عکس از : axabad.com

از +

باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که تو را به وقت هایی که می داند خوب نیستی و حوصله نداری بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکی یکجایی هست که هنوز دوستت دارد.. باید یکی باشد که ببینی که چقدر برایش مهم است همین یکذره بهتر و بدتر شدن هات… باید یکی باشد که نسپاردَت به امان زمان که بلکه خود به خود خوب شوی خود… باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که دو دقیقه حتی زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند… باید یکی باشد که ببینی چقدر برایش فرق می کنی و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است… باید یکی باشد که به یادت بیاود که برای یکی فرق داری. باید آدم برای یکی فرق داشته باشد، فقط برای یکی؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است…! و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می کنم همه مان یک مُشت در شلوغی بی پناه و بی اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجای جهان برنمی خورد هر بلایی هم که سرمان بیاید… باید یکی، فقط یکی، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهم ایم!… مثلا فرض کنید همین الان در یکی از پیاده روهای این کره ی خاکیِ بی صاحب مانده که ما حتی اسمش را هم نشنیده ایم، یکی بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکی تمام دنیای فقط یک نفر نبوده نباشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ی دنیا!… باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را…

Under the Rain in Paris

از +
شده تا حالا به این فکر کنید که کی باید تو خونه چراغ ها رو خاموش کنه؟ خودتون؟ باباتون؟ مامانتون؟ همسر گرامی؟ پسرکوچیکه ی عمو رسول اینا؟ یا ادیسون خدا بیامرز؟ انصافا من که تا حالا از این فکرها نکرده بودم، سه شنبه ای سر ظهر نهارمو خورده بودم با خیال راحت رفته بودم تو رختخواب و پتو رو هم تا سر حد امکان و تا جایی که کش میومد کشیده بودم رو کله امو داشتم وارد مرحله ی یک خواب شیرین میشدم که آهنگ (ران بیبی ران، از خواننده محترم شرلی کرو) که متاسفانه ۲ روز قبلش با دست شکسته شده ی خودم برای زنگ گوشیم انتخاب کرده بودمش چنان بلند پیچید تو اتاق، که با یک حرکت بلند شدم و تحت تاثیر خواننده که به زبون خارجکی میگفت: پس بدو عزیزم، بدو! دوییدم و گوشیم رو جواب دادم ، که ای کاش جواب نمیدادم و خواب ظهرمو خراب نمیکردم. اما از اونجایی که حتی اگه خواننده هم نمیگفت بدو عزیزم بدو، من میدوییدم و گوشیم رو جواب میدم تا ببینم کی هست؟ چی میگه؟ چی شده؟ چی خبره؟!! نمیشه تقصیر رو انداخت گردن خواننده! چون شدیدا مایل بودم بدونم دوستم سر ظهری با اون صدای جیغیش چه خبر جدیدی داره؟! که متاسفانه خورد تو ذوقم، و فهمیدم ازم میخواد براش ۱ کتاب بگیرم و عصر سر کلاس بهش بدم.

از اونجایی هم که ساعت حدودا ۲ ظهر بود و من ساعت ۴ کلاس داشتم مجبور شدم بی خیال خواب نازنینم بشم و .. همون طور که زیر لب برای موفقیت و خوشبختی دوستم و تمام اجدادش در تمام عرصه های زندگیشون دعا میکردم حاضر بشم .. تا اینکه توی کتاب فروشی مثل سایر اشخاص متشخص کتاب مورد نظر رو پیدا کردم ، حساب کردم و داشتم میامدم بیرون که عنوان ۱ کتاب توجه ام رو جلب کرد: «چراغ ها را من خاموش میکنم» منم پیش خودم گفتم: «خوب کتاب دوستم را هم من میخرم». اما یه حسی که دیگه نمیگم اسمش چیه ، کف پام رو خاروند و من هم فقط برای اینکه خارش کف پام بیافته  و نه برای هیچ منظور دیگه ای، چند قدم جلو رفتم و خیلی اتفاقی کتاب رو برداشتم که اسم «خانم زویا پیرزاد» نویسنده مورد علاقه ام رو روی جلد کتاب دیدم و همین هم باعث شد که کتاب رو خیلی سریع و اما خیلی متشخصانه بخرم.
cheragh
و اما کتاب:
کتاب «چراغ ها را من خاموش میکنم» از زبان کلاریس بیان میشود.کلاریس زنی ارمنی است، ۳ فرزند دارد: ۱ پسر ۱۵ ساله و ۲ دختر بچه دوقلو. شوهرش در شرکت نفت است و در ابادان زندگی میکنند. داستان از کجا شروع میشود؟ از همان صفحه اول که صدای ترمز اتوبوس مدرسه می اید، بعد قیژ در فلزی حیاط، صدای دویدن روی راه باریکه ی وسط چمن و جمله ی: «لازم نبود به ساعت دیواری آشبصخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود.» و این جمله میشود آغاز دنیای روزمرگی های کلاریس در کتاب . دنیای روزمرگی ها و کارهای بی پایان زنی خانه دار. زنی که خودش هم ، دنیا و خواست ها و دوست داشتن هایی دارد. دوست داشتن ها و خواست هایی که کسی به آنها بهایی نمیدهد. بچه هایش دارند بزرگ میشوند و او در دنیای انها کمرنگ تر میشود، شوهرش غرق در کار و زندگی خودش است، خواهر و مادرش هم همینطور، دوست و همسایه هایه هایش هم .. همسایه؟ بله، و یکی از همین روزهای تکراری، یک همسایه جدید می اید. همسایه ای که تکراری نیست. و انگار دنیای کلاریس را میبیند. خواست ها و دوست داشتن هایش را. و کلاریس حس جدیدی را در کنار ان همه حس های کهنه تجربه میکند. حسی که پسرش هم چند وقتی است احساس میکند؟ شاید همان حس است شاید هم..

آرمن نگاه به سقف پرسید : تو و پدر قبل از این که عروسی کنید عاشق هم شدید؟

هول شدم. سوال های ناگهانی، رفتار پیش بینی نشده و هرچیزی که از قبل خودم را برایش آماده نکرده بودم دستپاچه ام میکرد و آرمن خدای این کارها بود. حالا به جای سقف زل زده بود به من و منتظر جواب بود.

پاشدم رفتم کنار پنجره ایستادم. یاد روزی افتادم خیلی سال پیش، که دبیر جبر قرار نبود از من درس بپرسد و پرسیده بود و بلد نبودم معادله ی روی تخته سیاه را حل کنم. نگاه های همکلاسی ها را پشت سرم حس میکردم و از زیر چشم دبیر ریاضیات را می دیدم که بی حوصله و منتظر، با انگشت روی میز ضربِ یورتمه گرفته بود. خیس عرق بودم و قلبم به شدت میزد. توی دلم میگفتم “خدایا کمکم کن. این لحظه ها را زودتر بگذران.

قلبم زیاد تند نمی زد و خیس عرق هم نبودم، اما دلم میخواست لحظه ها زودتر بگذرند.چشم به درخت کُنار و پشت به پسرم گفتم: ” من هم مثل تو از ریاضی خیلی خوشم نمی آمد.

                    
خوب قسمتی رو که خوندید بخش کوتاهی از این کتاب دوست داشتنی بود. کتابی که اولین بار در سال ۸۰ چاپ شد و خیلی زود هم طرفداران خودش رو پیدا کرد. در واقع کتاب  «چراغ ها را من خاموش میکنم» یکی از بهترین رمان های معاصر به قلم «خانم زویا پیرزاد» هست که تقدیر ها و جوایز زیر رو هم به خودش اختصاص داده:
                                                                               
بهترین رمان سال ۱۳۸۰ پکا (مهرگان ادب)
بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد هوشنگ گلشیری
لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ی ادبی یلدا (۱۳۸۰)
بهترین رمان سال در بیستمین دوره ی کتاب سال (۱۳۸۰)
در ضمن این کتاب به چند تا زبان از جمله فرانسه، آلمانی، ترکی و یونانی هم ترجمه شده. ۲۹۳ صفحه داره، و انتشارات «نشر مرکز» این اثر موفق رو به چاپ رسونده.
توضیح مدیرمسئول: قبلا نیز نقدی بر این کتاب در مجله درج شده بود. برای مشاهده اینجا را کلیک کنید.
از +

به
چشمهایم زل زد و گفت : با هم درستش می کنیم …
و من تازه فهمیدم : تنهایی چه وسعت نامحدودی دارد!
با هم … ! چه لذتی داشت این با هم … ! حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست
نمی شد … حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت … حسی که به واژه ی ” با
هم ” داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم ..! تنها کسی که
وحشت تنهایی را درک کرده باشد ، می توانست حس من را در آن لحظات، درک کند!

ادامه مطلب »