حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

آرشیو نویسنده

سلام مرتضی جان. خوبی بابا؟ من و مادرت زینب هم خوبیم. نزدیک های ساعت ۹ شب است و داریم جایمان را می اندازیم که بخوابیم. قبلش یادم باشد قرص های زینب را بدهم بخورد باز یادش نرود. دیشب که یادش رفته بود صبح بنده ی خدا کمر درد امانش را بریده بود. من خودم هم دست هایم را از آن پمادی که زن دکترت برایم آورده بود میزنم. خدا پدرش را بیامرزد، خیلی خوب است. راستی چرا بچه دار نمی شوید بابا؟ می خواهید نذری نیازی چیزی کنم برایتان؟ فردا نوبت آب من ۳ صبح است. این سرمای بی پیر هم، برف که نمی آید بدتر می سوزاند انگار. نماز صبح را هم می رویم مسجد. این حاج آقایی را که آمده ده ما خیلی بچه سال است. یاد جوانی های تو می افتم که می گفتی می خواهی بروی آخوند شوی. حالا خوب شد مهندس شدی. فقط یک هو هوا برت ندارد خانه های مردم را کج و کول بسازی. خدا نگاهت می کند ها.
می گفتم که بعد از نماز می آیم خانه یک صبحانه ای سق میزنم، یک چرتکی می اندازم بالا تا کمی خورشید که فراخ تر بیاید بروم سر زمین. نزدیک های اسفند است دیگر. برایت چند درخت تازه می کارم. آلو و گرچ. بارش به عمر من قد نمی دهد. ان شاء الله برای تو و بچه هایت. راستی عیبی ایرادی که نداری که بچه دار نمی شوی؟ کم کم دارد چشم هایم گرم می شود. بروم توی ایوان قرانم را بخوانم، سیگار آخر شبم را بکشم. کم می کشم بابا، نگران نباش. تا حالا هم که مرضی نگرفته ام ازش. باز هم می گویم که سیگارهای شما شهری ها از آن خطرناک هاست. این ها گیاهی است. به قول میرزا هزار منفعت هم دارد. ولی باز چون تو می گویی، چشم.
دیگر شمع مان دارد پت پت می کند. بروم، دعای من و ننه ات به همراهت. خدا پشت و پناهت بابا.
راستی نگران هم نباش. زینب عادت دارد غر بزند که دلش تنگ شده. زن است دیگر، کم طاقت. مادر است، دیگر بدتری بدتر

wpid-782065img_0106.jpg

aks.akkasee.com/photos/259839

از +

نشسته بودم قیف درست می کردم، واسه نخودچی کیشمیش، عروسکم حوصله اش سر رفته بود، هی منو نگاه می کرد، آخر سر ازم پرسید:
- چیکار می کنی؟
- دارم قیف درست می کنم که توش نخودچی کیشمیش بریزم واسه دوستهام.
- دوست چیه؟
- دوست همونه که آدم از دیدنش خوشحال میشه، باهاش راحت حرف می زنه، درد دل می کنه، دوست خیلی چیز خوبیه، مگه تو دوست نداری؟
- نه، آخه من قلب ندارم.
- خوش به حالت، اینجوری کسی نمی تونه قلبتو بشکنه.
- تو هم می تونی مثل من باشی، حتی با وجود قلب.
- چه جوری؟
- به آدما به چشم عروسک نگاه کن، چون وقتی قلبت می شکنه که بهشون به چشم آدم نگاه کنی، فکر کن همه مثل من قلب ندارن، اونوقت دیگه ازشون انتظار نداری که به قلبت احترام بذارن.
- خب قلب خودمو چیکار کنم؟ من که قلب دارم.
- اونو دیگه نمی دونم، فکر کنم کار سختی باشه قلب داشته باشی و فکر کنی بقیه قلب ندارن، واسه من آسونه ولی. 
- هووووم، ولی تو مهربون ترین عروسک بی قلب دنیایی.
- اوهوم، آخه من می فهممت. یه تیکه از تو توی وجود من هست، بدون قلب و احساس، بدون ترس و هراس، بدون شادی و سرخوشی،،بدون دلواپسی و دلتنگی، بدون عشق و محبت… من توی بی قلبم. راحت و بی خیال.
- من دوست ندارم مثل تو باشم.
- خب پس بشین قیف درست کن، قلب که داشته باشی این مکافات رو هم داری، منم با خیال راحت تماشات می کنم.
عروسکم رو پنجشنبه با خودم میارم، شاید از “پشت آیینه قدیمی” یه قلب کوچولو واسش پیدا کردیم :-)

هزارسال پیش، هزار فرسخ آنطرفتر، گردنبند را تو برایم بستی. قرار نبود موقع حاضر شدنم آنجا باشی، قرار نبود کسی بداند تو آنجایی ولی بودی و من هرچه پوشیدم را مرحله به مرحله نشانت دادم و گفتی خوب است. به گردنبند که رسید هول بودم و بسته نمی‌شد. آمدم جلویت ایستادم که کنار پنجره سیگار می‌کشیدی. گفتم می‌بندی؟ سیگار را نگه داشتی  بین لبهایت و گردنبند را بستی، گفتم تنگ است و دوباره بازش کردی و بستی تا گفتم اندازه شد. گفتی آخری، همیشه به حلقه آخری ببند پس، با حوصله و آرام گردنبند را بستی. من در عوض عجله داشتم و گفتم خب. نفس گرمت خورد پشت گردنم. داغ شد.  وقت نبود برای داغ شدن گردن.  برگشتم با عجله گفتم لباسم خوبه؟‌ سه قدم هم عقب رفتم. گفتی خیلی و رفتیم که رفتیم.  تمام آن شب حداقل ده متر فاصله بود بین دستانت و گردنبند، و ده مترهم  فاصله بین لبهایت و من. هربار از دور نگاهت کردم جای گردنبند روی گردنم سوخت.  سالها گذشت و مهم نیست که بعدها فاصله دستانت و گردنبند شد ده هزار کیلومتر و فاصله لبهات و من یکسال نوری، ولی هنوز هربار گردنبند را می‌بندم چیزی مثل آب داغ از مهره گردنم می‌ریزد پایین. انقدر واقعی که گاهی دست می‌کشم به کمرم ببینم نسوخته باشد. جز تصویر محو تو در قاب پنجره آنسال آنروز آنجا، یادم مانده است که تو گفتی حلقه آخر زنجیر گردنبند برازنده من است.

zanjir

عکس از : axabad.com

از +

باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که تو را به وقت هایی که می داند خوب نیستی و حوصله نداری بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکی یکجایی هست که هنوز دوستت دارد.. باید یکی باشد که ببینی که چقدر برایش مهم است همین یکذره بهتر و بدتر شدن هات… باید یکی باشد که نسپاردَت به امان زمان که بلکه خود به خود خوب شوی خود… باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که دو دقیقه حتی زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند… باید یکی باشد که ببینی چقدر برایش فرق می کنی و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است… باید یکی باشد که به یادت بیاود که برای یکی فرق داری. باید آدم برای یکی فرق داشته باشد، فقط برای یکی؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است…! و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می کنم همه مان یک مُشت در شلوغی بی پناه و بی اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجای جهان برنمی خورد هر بلایی هم که سرمان بیاید… باید یکی، فقط یکی، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهم ایم!… مثلا فرض کنید همین الان در یکی از پیاده روهای این کره ی خاکیِ بی صاحب مانده که ما حتی اسمش را هم نشنیده ایم، یکی بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکی تمام دنیای فقط یک نفر نبوده نباشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ی دنیا!… باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را…

Under the Rain in Paris

از +
شده تا حالا به این فکر کنید که کی باید تو خونه چراغ ها رو خاموش کنه؟ خودتون؟ باباتون؟ مامانتون؟ همسر گرامی؟ پسرکوچیکه ی عمو رسول اینا؟ یا ادیسون خدا بیامرز؟ انصافا من که تا حالا از این فکرها نکرده بودم، سه شنبه ای سر ظهر نهارمو خورده بودم با خیال راحت رفته بودم تو رختخواب و پتو رو هم تا سر حد امکان و تا جایی که کش میومد کشیده بودم رو کله امو داشتم وارد مرحله ی یک خواب شیرین میشدم که آهنگ (ران بیبی ران، از خواننده محترم شرلی کرو) که متاسفانه ۲ روز قبلش با دست شکسته شده ی خودم برای زنگ گوشیم انتخاب کرده بودمش چنان بلند پیچید تو اتاق، که با یک حرکت بلند شدم و تحت تاثیر خواننده که به زبون خارجکی میگفت: پس بدو عزیزم، بدو! دوییدم و گوشیم رو جواب دادم ، که ای کاش جواب نمیدادم و خواب ظهرمو خراب نمیکردم. اما از اونجایی که حتی اگه خواننده هم نمیگفت بدو عزیزم بدو، من میدوییدم و گوشیم رو جواب میدم تا ببینم کی هست؟ چی میگه؟ چی شده؟ چی خبره؟!! نمیشه تقصیر رو انداخت گردن خواننده! چون شدیدا مایل بودم بدونم دوستم سر ظهری با اون صدای جیغیش چه خبر جدیدی داره؟! که متاسفانه خورد تو ذوقم، و فهمیدم ازم میخواد براش ۱ کتاب بگیرم و عصر سر کلاس بهش بدم.

از اونجایی هم که ساعت حدودا ۲ ظهر بود و من ساعت ۴ کلاس داشتم مجبور شدم بی خیال خواب نازنینم بشم و .. همون طور که زیر لب برای موفقیت و خوشبختی دوستم و تمام اجدادش در تمام عرصه های زندگیشون دعا میکردم حاضر بشم .. تا اینکه توی کتاب فروشی مثل سایر اشخاص متشخص کتاب مورد نظر رو پیدا کردم ، حساب کردم و داشتم میامدم بیرون که عنوان ۱ کتاب توجه ام رو جلب کرد: «چراغ ها را من خاموش میکنم» منم پیش خودم گفتم: «خوب کتاب دوستم را هم من میخرم». اما یه حسی که دیگه نمیگم اسمش چیه ، کف پام رو خاروند و من هم فقط برای اینکه خارش کف پام بیافته  و نه برای هیچ منظور دیگه ای، چند قدم جلو رفتم و خیلی اتفاقی کتاب رو برداشتم که اسم «خانم زویا پیرزاد» نویسنده مورد علاقه ام رو روی جلد کتاب دیدم و همین هم باعث شد که کتاب رو خیلی سریع و اما خیلی متشخصانه بخرم.
cheragh
و اما کتاب:
کتاب «چراغ ها را من خاموش میکنم» از زبان کلاریس بیان میشود.کلاریس زنی ارمنی است، ۳ فرزند دارد: ۱ پسر ۱۵ ساله و ۲ دختر بچه دوقلو. شوهرش در شرکت نفت است و در ابادان زندگی میکنند. داستان از کجا شروع میشود؟ از همان صفحه اول که صدای ترمز اتوبوس مدرسه می اید، بعد قیژ در فلزی حیاط، صدای دویدن روی راه باریکه ی وسط چمن و جمله ی: «لازم نبود به ساعت دیواری آشبصخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود.» و این جمله میشود آغاز دنیای روزمرگی های کلاریس در کتاب . دنیای روزمرگی ها و کارهای بی پایان زنی خانه دار. زنی که خودش هم ، دنیا و خواست ها و دوست داشتن هایی دارد. دوست داشتن ها و خواست هایی که کسی به آنها بهایی نمیدهد. بچه هایش دارند بزرگ میشوند و او در دنیای انها کمرنگ تر میشود، شوهرش غرق در کار و زندگی خودش است، خواهر و مادرش هم همینطور، دوست و همسایه هایه هایش هم .. همسایه؟ بله، و یکی از همین روزهای تکراری، یک همسایه جدید می اید. همسایه ای که تکراری نیست. و انگار دنیای کلاریس را میبیند. خواست ها و دوست داشتن هایش را. و کلاریس حس جدیدی را در کنار ان همه حس های کهنه تجربه میکند. حسی که پسرش هم چند وقتی است احساس میکند؟ شاید همان حس است شاید هم..

آرمن نگاه به سقف پرسید : تو و پدر قبل از این که عروسی کنید عاشق هم شدید؟

هول شدم. سوال های ناگهانی، رفتار پیش بینی نشده و هرچیزی که از قبل خودم را برایش آماده نکرده بودم دستپاچه ام میکرد و آرمن خدای این کارها بود. حالا به جای سقف زل زده بود به من و منتظر جواب بود.

پاشدم رفتم کنار پنجره ایستادم. یاد روزی افتادم خیلی سال پیش، که دبیر جبر قرار نبود از من درس بپرسد و پرسیده بود و بلد نبودم معادله ی روی تخته سیاه را حل کنم. نگاه های همکلاسی ها را پشت سرم حس میکردم و از زیر چشم دبیر ریاضیات را می دیدم که بی حوصله و منتظر، با انگشت روی میز ضربِ یورتمه گرفته بود. خیس عرق بودم و قلبم به شدت میزد. توی دلم میگفتم “خدایا کمکم کن. این لحظه ها را زودتر بگذران.

قلبم زیاد تند نمی زد و خیس عرق هم نبودم، اما دلم میخواست لحظه ها زودتر بگذرند.چشم به درخت کُنار و پشت به پسرم گفتم: ” من هم مثل تو از ریاضی خیلی خوشم نمی آمد.

                    
خوب قسمتی رو که خوندید بخش کوتاهی از این کتاب دوست داشتنی بود. کتابی که اولین بار در سال ۸۰ چاپ شد و خیلی زود هم طرفداران خودش رو پیدا کرد. در واقع کتاب  «چراغ ها را من خاموش میکنم» یکی از بهترین رمان های معاصر به قلم «خانم زویا پیرزاد» هست که تقدیر ها و جوایز زیر رو هم به خودش اختصاص داده:
                                                                               
بهترین رمان سال ۱۳۸۰ پکا (مهرگان ادب)
بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد هوشنگ گلشیری
لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ی ادبی یلدا (۱۳۸۰)
بهترین رمان سال در بیستمین دوره ی کتاب سال (۱۳۸۰)
در ضمن این کتاب به چند تا زبان از جمله فرانسه، آلمانی، ترکی و یونانی هم ترجمه شده. ۲۹۳ صفحه داره، و انتشارات «نشر مرکز» این اثر موفق رو به چاپ رسونده.
توضیح مدیرمسئول: قبلا نیز نقدی بر این کتاب در مجله درج شده بود. برای مشاهده اینجا را کلیک کنید.
از +

به
چشمهایم زل زد و گفت : با هم درستش می کنیم …
و من تازه فهمیدم : تنهایی چه وسعت نامحدودی دارد!
با هم … ! چه لذتی داشت این با هم … ! حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست
نمی شد … حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت … حسی که به واژه ی ” با
هم ” داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم ..! تنها کسی که
وحشت تنهایی را درک کرده باشد ، می توانست حس من را در آن لحظات، درک کند!

ادامه مطلب »

تو می‌رقصی و

من

عاشق شدن رو یاد می‌گیرم…
raghs1466201_1383199161900726_1444822865_n 1497671_1383924058494903_191015178_n 1395779_1380376435516332_2123800180_n

ادامه مطلب »

با من قدم بزن،

تو این پیاده رو

من عاشقت شدم، از پیش من نرو!
1503301_1384880085065967_1982557201_n1497474_1384085861812056_1005871472_n1466029_1384634525090523_1132477397_n1525256_1384252288462080_1722461615_n

ادامه مطلب »

من دیگه خسته شدم،

بس‌که چشام بارونیه…

1240585_1377863805767595_1547484906_n 1240067_1378106522409990_758201955_n 1234415_1377651629122146_207009368_n

ادامه مطلب »

این‌که نگات نمیکنم،

یعنی گرفتار توام!
994987_1381586502061992_1975480990_n 1461842_1382678338619475_814383570_n 1184939_1377981059089203_424892709_n

ادامه مطلب »