دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘ادبی’

از وقتی برگشته ام این چند روز هیچ نمی خورم. در حالیکه در ایران که بودم در همان هیجده روز سه کیلو چاق شدم و خوشحال بودم. یعنی این چاقی را دوست داشتم یک جورهایی. یک خوشحالی توام با شعفی همراه ش بود. یک دورهم بودن و رهایی که می دانستم ریشه های این چاقی با هم بودن است. خندیدن های سه نفره ی عمیق است. که تیرامیسوهای بعد از هر نهار است که با خنده و تمسخر قورت اش می دادم و از خوشی نگاه ان ها می مردم.
اما اینجا غذاها چیز دیگری می شوند حتی نوتلای عزیز هم دیگر آنقدرها عزیز نیست. چه در خانه باشم چه در بیرون یادم می رود که می شود غذا خورد که باید برای نهار خوردن و عصرانه یک تایم جدا داشته باشم. هی آب می خورم. هی برای آب خوردنم دنبال لیوان های جدید و ماگ های بزرگتر می گردم اما آب که نهار و شام نمی شود. او که باشد چیزی می خوریم. یعنی به اصرار او باز هم.. یعنی او یادآوری می کند که آدمی به شام خوردن نیاز دارد و بلند می شود و چیزکی درست می کند و می خوریم.
من اما حتی آن را هم با حوصله و شعف نمی خورم. من لاغر می شوم و این بازگشت به حالت ایده آل فیت گونه چیز خوبی ست دیگر؟ سلامت و داف بودگی دارد با خودش…
اما خوب من همان چاقی و بی ظرافتی شاد را ترجیح می دادم. ناراحت ش نبودم. انقدر تیرامیسوهای شاد می خوردم که به جایش هرگز افسردگی نمی گرفتم.
اما خوب آنقدر بزرگ هم شده ام که بدانم ۸۰ روز باشی همان سیر ۱۸ روز را طی نمی کنی . هی ۱۸ روز به ۱۸ روز سه کیلو کیلو چاق شوی و عین خیالت نباشد و هی خوشحال باشی و… نه همه چیز عادی می شود و برمی گردد سر جایش…
به تیرامیسو که فکر می کنم که عادی شود و برگردد سر جایش مثل هزار چیز دیگر… چه حس تلخی ست از دست رفتن رویاها وقتی بزرگ بوده اند روزگاری و بعد یک جایی که نمی دانی دقیقا کجا،یک جایی که یادمان نیست کجا ،یک جایی تمام شده اند. یک جایی دیگر ان همه شوق و رهایی و شعف همراه شان نبود.
.
.
تولد او بود دیروز… آخرهای اردیبهشت بود و هنوز تولدها بودند و به قول حافظ هوا روحانی بود هنوز… صبح اش اماده شدم که با آیدا بروم بیرون. گفتم بیا با هم برویم پلی پارک. پارکی ست که به شیوه ی اتریشی ها ساخته شده و از دیوارش آبشارهای بلند می ریزد. جمع و جور است و صندلی های کوچک گذاشته اند. صندلی های سفید. سوار اتوبوس که شدم پیش یک آقایی نشستم که از اول تا اخر مسیر با من حرف زد. تهیه کننده سینما بود و فیلم های کوتاه می ساخت و با بازیگرهای معروف که چهره شان را در گوکل نشانم داد کار می کرد. اسم شان را که نمی دانستم اما قیافه شان آشنا بود. خیلی حرف زد. گفت او هم خانواده اش مهاجر بوده اند و از ایرلند امده اند و برایم از اعتماد به نفس گفت. از زندگی سخت خودش و برادرش گفت که برادرش الکلی بود و حالا ترک کرده و خودش که یک زمانی هوم لس بوده و دوباره برخاسته و بلند شده. از زندگی پدرش گفت که افتاده بود زیر دست مافیاهای اف بی آی و…
کل زندگی اش را در همان ۱۵ دقیقه ای که با هم بودیم برایم تعریف کرد. بعد هم شروع کرد به نشان دادن عکس های خودش و خانواده اش در ایرلند. عکس مادرش را که در یک مزرعه ی اسب گرفته بود خیلی دوست داشتم. عکسی بود سبز و ساده.
مادرش در کنار خواهرش در عکس لبخند می زد. همان لحظه گفت وقتی ۳۷ سالش بوده مرده است. مادرش را می گفت که در ۳۷ سالگی مرده… و من لبخندش نگاه می کردم و لباس ساده اش و قصه اش که دارد به یک دختر ۳۰ ساله ی مهاجر از ایران می رسد و لبخندش که عکس ش را می گیرم و نمی دانم چرا این کار را می کنم… شاید چون مرگ لبخندش را جاودان ساخته است.
از فیلمسازی حرف زدیم. از ترس ها… از همه زندگی اش که پر از تنهایی بود.
در نهایت ایمیل ش را برایم نوشت و من دیر به آیدا رسیدم.
.
آیدا یکی از نویسنده ترین ها بود. من وبلاگ ش را خوانده بودم و به شکل غریبی او را دیده بودم. یعنی همه چیز از دو سال پیش شروع شد که دوست “ه” امد نیویورک. او یک ترکیب مجهول از مهندس دانشگاه شریف و عکاس و هنرمند است. از من عکس های هنری گرفت و وقتی دوربین ش را نگاه می کردم که عکس هایم را ببینم هی عقب زدم و عقب و … یک دختری بود لاغر در نور درخت های بوستون و پیاده رو های کنار خیابان.
گفت: این دختر نویسنده است و اسمش آیدا ست و…
من آدم فوضولی هستم و خیلی هم فست. اسمش را سرچ کردم و به وبلاگش و کتاب هایش رسیدم و بعد هم عکس هایش در اینستاگرام و ما با هم دوست شدیم. دوست های دورادور.. دوست هایی که هستند و نیستند.
تا اینکه بعد از دو سال او واقعی شد و امد به نیویورک. من برایش قصه را تعریف کردم و هر دو از این قصه ی عجیب به کوچک بودن دنیا به اندازه ی لنز یک دوربین پی بردیم.
آیدا توی این روزهای شلوغ و تنها که ادم های اهل دل دور و برم کم هستند خیلی خوب بود. نویسنده ترین بود. یعنی یک جوری که نوشتن همه ی روزش بود. یعنی یک شجاعتی که می دانست کارش نوشتن است. که من حسودی م شد که دلم خواست کاش من هم کارم باشد. یعنی هست اما خودم به این باور برسم. آیدا این باور را داشت.
آیدا همه ی شهرهای کوچک و بزرگ دنیا را دیده بود و یک ماه دوماه در ان ها زندگی کرده بود. برلین،امستردام،بلژیک،سوید، فراسنه و همه ی اروپا و همه ایالت های وسط و غرب و شرق آمریکا را هم… می گفت دو تا شهر بود که من را گرفتند. که انتخاب شان می کنم برای زندگی . برای بودن. یکی نیویورک و دیگری بیروت
نیویورک را می دانستم. ادم ها. دیوانگان.. شهر نخبه پرور روان پریشانه ای که اگر اهلش باشی دوستش خواهی داشت.
بیروت را می گفت تلفیق غریبی از مرگ بود و زندگی.. می گفت شب ها می رفتیم و توی کافه می نشستیم بعد صدای بمب می آمد از کوچه ی بغلی . یکی انتحاری کرده بود. مردم جمع می شدند چند دقیقه و دوباره به کافه برمی گشتند.
می گفت خیابان ها دو تا در میان تانک بود و تفنگ و بعد هم نایت کلاب و رقص و زندگی…
آیدا از مادرش هم تعریف کرد. مادری که دوستش داشتم. مادری که از اول به آیدا گفته بود کارگردانی بخوان. هنر بخوان اما آیدا توی گوشش نمی رفت و می خواست مثل پدرش مهندس شود و برق خوانده بود و گذشته بود تا به حرف مادرش برسد. قصه های آیدا، شورش، اصرارش به زندگی روزانه ی هر روز نوشتن را دوست داشتم.
.

تا داد نزده بود “bitch ، تو فکر میکنی کی هستی، فکر میکنی از من بهتری؟” متوجه‌ی حضورش نشده بودم. داد که زد، اول فکر نکردم مخاطب کلمه‌ی “سلیطه” منم، ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه، در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی که خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، کفشهای نوک تیز را با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره، به پول، به این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست.

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.”
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند.

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد و شما هم می‌توانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود”

 

خانم واتسون روی کاغذ نوشت “قابلمه خوبی است، تنها مشکلش این است که غذا درونش قبل از پختن، ته می‌گیرد. ارادتمند نلی واتسون، صاحب قبلی قابلمه” و قابلمه سرخ را با در شیشه‌ای ضدحرارت نشکن کنار درخت مقابل خانه گذاشت، کاغذ را هم گذاشت زیر قابلمه، آنقدری که متن مشخص باشد ولی گوشه کاغذ زیر سنگینی قابلمه گیر بکند و باد از جا نبردش.

فردا قابلمه زیر درخت نبود و کاغذ را باد جابه‌جا کرده بود تا نزدیک جدول خیابان.

سه روز بعد خانم واتسون جلوی در خانه زیر یک سنگ کوچک یک کاغذ آبی پیدا کرد که ناشیانه از دفتری کنده شده بود و با خطی ناخوانا و چند غلط نگارشی و املایی رویش نوشته شده بود “حق با شماست خانم واتسون عزیز، باورکردنی نیست حتی صوپی که دارد از آب سرریز می‌شود هم در این قابلمه ته گرفت .با اجازه شما من درش را جایگزین در یکی از قابلمه‌هایم که شکسته است کردم ولی خودش را لاظم ندارم . با تشکر بابت در، ناجما واحد”

باران تندتر شده بود و کاغذ آبی زیر سنگ خیس بود. خود قابلمه ولی مقابل در نبود. لابد بعد از رفتن ناجما، و قبل از رسیدن خانم واتسون کسی قابلمه را برده بود. خانم واتسون بالای پله‌ها چترش را تکاند. کاغذ آبی خیس را مچاله کرد و فکر کرد قابلمه بدون در به چه درد کسی می‌خورد؟ آنهم قابلمه‌ای که در نامه‌ کنارش تاکید شده محتویاتش را قبل از پختن می‌سوزاند. لابد کسی آنرا برداشته تا روی سرش بگذارد تا از باران خیس نشود؟
خانم واتسون بر خودش لرزید، نه از سرما. خانم واتسون فکر کرد اگر رهگذری خیس از باران قابلمه را برای کمتر خیس شدن روی سرش گذاشته باشد الان سرش در حال ته گرفتن یا حتی سوختن است.متاسفانه ناجما هم مثل خانم واتسون فراموش کرده بود روی کاغذ تاکید کند این قابلمه لعنتی برای ته گرفتن محتویاتش حتی به شعله نیاز ندارد.

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.. یونا. یونا.
داشتم فکر می کردم شاید روح یکی از خواهران امیلی برونته باشم. سه خواهر بودند شبیه ما.. یا یکی از زنان کوچک باشم. چند روز پیش داشتم فیلم ش را نگاه می کردم و از اینکه این همه مدت است که با مرضیه و ریحانه نبوده ام. از اینکه با هم نخندیده ایم این همه مدت. چیزی را با هم به سخره نکشیده ایم. از اینکه با هم رنج های مشترک خانوادگی مان را سه نفری به حرف ننشسته ایم،از اینکه با هم حرف های خاله زنکی نزده ایم. از اینکه با هم چرت و پرت نگفته ایم..
قلبم داشت می زد. او هم نشسته بود. با تک تک دیالوگ های دخترک خواهر وسطی به من نگاه می کرد. می داند که چقدر به هم وابسته ایم. می داند که اگر ایران زندگی می کردیم بارها فراموشش می کردم و می رفتم در دنیای سه نفره مان گم می شدم و همه ی ادم ها را من انجا فراموش می کنم و او به این فکر می کند با خودش که چرا به من زنگ نمی زند؟ چرا کم از من خبر می گیرد؟ کم کم فهمیده. خودش فهمیده. توضیح ندادم خیلی.خودش دید و فهمید.
فیلم خیلی بد بود. اصلا ربطی به کارتونش نداشت. اما با همان فیلم بد هم من می توانستم رقیق شوم و مرطوب شوم و هی با خودم بگویم خاک بر سرت.. مگر دنیا چند روز است که این همه اش را دور باشی از آن ها…
همین دیگر. این روزها دنبال روح های حلول کرده ای هستم که هستند و بیرون شدنی نیستند و جا خوش کرده اند و من جسم را در اختیارشان می گذارم. آن ها فرمان می رانند. می گوید بنویس.
می گویند کلمه ها را بیرون بپاش تا جا برای نفس کشیدن باز شود. من به حرف هایشان گوش می دهم. آن موقع ها که به حرف هایشان گوش می دهم خوشحال ترم. حال بهتری دارم.
وقتی نافرمانی می کنم ومی روم به سمتی که ادم های زنده ی از من می خواهند اما.. آن روزها شوم است. آن ها این را می فهمند. آن روح های رها و آزاد که در من گردش می کنند این را می فهمند و می گویند چند روزی ولش کنیم به حال و هوای خودش باشد. خودش با پای خودش برمی گردد. راست می گویند.
راضیه مهدی زاده

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل معروف شود. به مجله های مختلفی روزمه و عکس می فرستاد. شاید که یک روزی یک مجله ای به او زنگ بزند.
.
.
یک دختری بود بیست و پنج ساله. در چین زندگی می کرد. شانگهای را دوست نداشت. پکن را دوست نداشت. بیجینگ را دوست نداشت. جهان را در کل دوست نداشت و زندگی کردن برایش یک چیز مسخره ی تکراری بود. هیچ کاری نبود که دوست داشته باشد. از روی بی حوصلگی تصمیم گرفت لخت شود و عکس های لخت ش را توی شبکه های مجازی پخش کند. بعد هم کم کم معروف شد و دوست هایش هم گفتند از ما هم عکس می گیری. دوست هایش هم لخت می شدند و او از آن ها به شکل های عجیب و غریبی عکس می گرفت. او اما کماکان بی حوصله بود و خوشحال نبود.
.
.
یک آقای سی و پنج ساله ای بود اهل اکوادور که عاشق شیشه ها بود. دوست داشت همه ی شیشه ها و پنجره ها برق بزنندو او عاشق تمیز کردن شیشه ها بود. به همین خاطر از کشورش آمد به شهر پر از برج و شیشه ش منهتن. او مهاجرت کرد و هر روز ساعت ها شیشه های برج ها را تمیز می کرد و از جرثقیل مخصوصش بالا می رفت و شیشه ها را برق می انداخت و وقتی می رسید خانه لبخند می زد به زندگی.
.
.
یک آقایی بود شاعر بود. یعنی همه او را به ترانه سرا می شناختند اما او سال های بسیاری روانپزشکی خوانده بود و روزنامه نگاری کرده بود و در مجله های موفقیت از رمز و رازهای زندگی خوب گفته بود. او بیشتر سال های زندگی اش را رفته بود دانشگاه شهید بهشتی تهران و درس ها روانپزشکی را خوانده بود اما آدم های خیلی کمی او را به عنوان روانپزشک و روزنامه نگار می شناختند. اسمش که می آمد آدم ها زیر لب زمزمه می کردند” وقتی ابد چشم تو را از ازل می آفرید… من عاشق چشمت شدم…”
.
.
.
مدل آمریکایی یک روز که توی خانه نشسته بود و مادرش داشت غر می زد که وضعیت ایالت و نفت خیلی به هم ریخته و این دموکرات ها دیگر امسال نباید رای بیاورند، به مادرش چشم غره رفت و با خستگی پاهایش را مالید. امروز سه مایل دویده بود و ناراضی بود. نمی دانست باید مدل شود یا نه. هنوز هیچ مجله ای با او تماس نگرفت. این همه فمر پر کرده بود اما حتی یک موسسه هم خبری نبود.
مادرش همینطور که داشت غر می زد و بوی استیک و روغن سوخته همه ی خانه را برداشته بود،تلفن را برداشت. گفت: آره خونه ست.گوشی دستتون باشه.
فرنزیا رفت پای گوشی،سعی کرد خودش را کنترل کند. گفت کی می تونم بیام؟ من از همین فردا هم آمادگی دارم. گفتند نه باید هفته ی دیگه بیاید. قرارشان شد روی ریل های قطار برای عکاسی.
این اولین موسسه ای بود که او را تبدیل به یک مدل معروف می کرد. تلفن را قطع کرد. از پله های خانه بالا رفت و لباس هایش را روی تخت ریخت و به نوبت رو به آینه پوشید و خودش را در زاویه های مختلف نگاه کرد.
.
.
دوست های دختر چینی هر روز بیشتر از او می خواستند که سوژه ی عکس هایش باشد. دختر چینی نمی فهمید چرا باید این همه برای آدم ها جذاب باشد که خودشان را نمایش بدهند؟ خوب عکس شان در تمام دنیا پخش می شد و معروف می شدند.
کارهایی که دختر چینی به عنوان یک عکاس می کرد با بی حوصلگی همراه بود اما عجیب بود. کارهای عجیب ش دست به دست می چرخید و برایش مسیج می آمد از همه جای دنیا که از ما هم عکس بگیر لطفا.
بعد هم برایش مسیج های بیشتری آمد از آلمان و فرانسه و ایتالیا و لندن و نیویورک که بیا از عکس هایت نمایشگا بگذار.
دختر چینی دلیل این ایمیل ها را نمی دانست اما دلش نمی خواست این همه معروف شود. حالش از سفرهایی که می رفت به هم می خورد اما برای اینکه وقت ش را بگذراند می رفت و از او هزار عکس می گرفتند و میلیون ها فالوور داشت. هیچ کدام از این ها او را خوشحال نمی کرد. او بیست و هشت سالش شده بود و هر روز به یک شبکه ی تلویزیونی و روزنامه و مصاحبه.. او حالا یکی از معروف ترین هنرمندان دنیا بود.
او می خندید و اصلا نمی فهمید چه اتفاقی در حال افتادن است. خنده اش از سر رضایت نبود. ریشخند بود بیشتر… خوشحال نبود. حتی توی فیس بوک ش نوشته بود کاش همین روزها بمیرم.مرگ شاید من را خوشحال کند.
.
.
آقای اکوادوری در حالی که یک روز از طرف شرکت به یک ساختمان ۵۰ طبقه رفته بود تا شیشه ها را تمیز کند با خودش فکر می کرد چقدر کارش را دوست دارد. با خودش فکر می کرد چقدر خوب شیشه ها را برق می اندازد. با خودش فکر می کرد کاش پسرهایش را یک روز بیاورد این بالا را نشان دهد.همه ی شهر زیر پای او بود. همه ی نیویورک و رودخانه ی هادسون بدون هیچ حفاظی زیر چشم های او بود که طنابش شل شد و او از طبقه ی ۴۷ افتاد پایین.
.
.
ترانه سرا که در زندگی اش کارهای متنوعی کرده بود جالا خیلی معروف بود و به عنوان شاعر همه جا دعوت می شد و زندگی اش توی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی می گذشت. یک بار وقتی یکی از آشنایانش فوت کرده بود برایش به رسم یادبود و احترام نوشت:
هر سال
یک بار
از لحظه‌ی مرگم
بی‌تفاوت گذشته‌ام
بی‌آنکه
بفهمم یک روز
در چنین لحظه‌ای
خواهم مُرد
■ بعضی مرگ ها غیرمنتظره است
با اینکه #مرگ ، غیرمنتظره نیست.
او دو روز بعد در یک تصادف فوت می کند و هیچ کس باورش نمی شود که مرگ اینچنین نزدیک است. این همه نزدیک و چسبیده به جان.
.
.
مدل آمریکایی آن روز آماده می شود و می رود سمت ریل های قطار. چند دست لباس با خودش برده است. با شادی با مادرش خداحافظی می کند و می گوید برام دعا کن که کارم بگیره و بعدش بتونم از مجله ها و موسسه های معروف تر پیشنهاد کاری بگیرم.
او روی ریل های قطار می ایستد. عکاس می گوید کمی کج تر بایست. لبخندت را ملیح تر.. نگاهت به دور… دست هایت را روی باسن ات بگذار. پاهایت. زانوها. نوک انگشت ها. آرنج….
قطار می آید. او هنوز ایستاده لبخند می زند. می داند که قطار از کنارش رد می شود. قطار می آید و او را زیر می کند.
.
.
رن هنگ حالا یک عکاس معروف جهانی ست. عکس هایش در اینستاگرام شیر می شود. او مدل های چینی را به جهان مدل و عکاسی و هنر معروفی می کند. او بیست و نه ساله ست. کم کم سی ساله می شود. خسته است. هنوز هم خوشحال نیست.
شب می خوابد. در حالیکه ایمیل های درخواست نمایشگاه عکاسی در جمهوری دومینکن را بی جواب می گذارد. روی تخت دراز می کشد. قرص های افسردگی اش را می خورد.بی دلیل می زند زیر گریه. خودش را لای پتو می پیچاند. سردش است. صبح بیدار نمی شود. به سی سال نمی رسد. می میرد. هیچ کس باورش نمی شود. چطور می شود؟ او خیلی جوان بود. یکی توی فیس بوکش می نویسند اما تو شاید برایت بهتر بود. خوب تو توی این دنیا خوشحال نبودی…
.
.
شیشه پاک کن اکوادوری افتاده بود روی زمین و آمبولانس و آتش نشان ها با سرعت از راه می رسیدند اما می دانستند که تنها کاری که باید در این لحظه انجام دهند این است که حواسشان باشد به جنازه که آسیب نبیند و ترک نخورد. می روند آرام به سمت ش تا جمع اش کنند و به خانواده اش خبر بدهند که می بینند گرم است و دارد نفس می کشد.او زنده بود و زنده ماند. یک ماه توی کما بود. بیرون آمد و همه ی بیمارستان و پزشک ها گفتند ما نمی فهمیم چه اتفاقی رخ داده.
.
.
گاهی دلت یک چیز را می خواهد خیلی زیاد. بیش از انکه فکر کنی. اینکه آدم ها ببینند تو را . اینکه باشی و بودنت را پررنگ کنی. بعد می روی و همان روز اول تمام می شوی. گاهی اصلا به این چیزها فکر نمی کنی و از سر بی کاری بلند می شوی و خودت را لخت می کنی و هی عکس می گیری و هی آرزو می کنی کاش هرچه زودتر این جهان تمام شود بعد هی معروف می شوی. هی آدم ها زنگ می زنند و می گویند بیا کشور ما و..
گاهی کارهای جدی می کنی و ۱۰ ساعت در روز زیست می خوانی و می دانی که بزرگترین آرزویت قبول شدن در روان پزشکی دانشگاه تهران و بهشتی ست. آن وسط های ده ساعت هم ده دقیقه یک چیزهایی می نویسی شبیه ترانه. ده ساعت ها یک جای زندگی تمام می شودند و ده دقیقه آنقدر پررنگ می شوند که باورت نمی شود.
گاهی هم در شرایطی قرار می گیری که همه ی آدم های از جنس پوست و گوشت و استخوان در آن شرایط تمام می شوند. تو اما می مانی و زندگی دوباره شروع می شود و این بار فکر می کنی شاید به خاطر بچه ای که یک ساله است باید یک جور دیگر زندگی کنی…
این ها را یک روز در اخبار بی بی سی خواندم. خبرها و زندگی های واقعی . داستان شان را برای خودم ساختم و نوشتم. باشد که به معجزه ی قصه ها زنده بمانم.
.
راضیه مهدی زاده

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه. می دونه که قصه ها چه کارهایی می تونن بکنن.
برام تعریف می کرد که خونه های شنی و ماسه ای رو دیدی که بچه های کوچیک لب دریا درست می کنند. گفت دیدی همشون بعد از یه تایمی می ریزن.. گفتم خوب آره حالا چی می خوای بگی.. می گفت می دونی اون ذره آخریه.. اون شن کوچیکی که آخر از همه گذاشته می شه و به اندازه ی بقیه ی شن هاست. دقیقا به اندازه ی بقیه شون. همون می تونه کل کوه شنی رو بریزه.. همون می تونیم ما باشیم. ما همون ذره هایی هستیم که اگه با هم باشیم شاید بتونیم خونه های شنی رو بریزیم.
ذره باشیم. مهم نیست. ذره هم تاثیرگذاره..
.
قصه هاش همیشه من رو به فکر فرو می بره فلجم می کنه. از کار و زندگی می ندازتم. همش فکر می کنم که راست می گه می تونیم اون ذره باشیم و… معجزه ی قصه ها…
.
توی امتحان زبان وربالم یکی از سوال ها این بود که برادر یکی از دوست های شما داره یه کار اشتباهی رو انجام می ده،پیشنهاد شما برای اینکه اون کارو انجام نده چیه؟
پیشنهاد من به برادر این بود که برای برادرش قصه تعریف کنه. قصه ی آدم هایی که این کارو انجام می دادن و بعد از اینکه دیگه اون کارو انجام ندادن و تغییر دادند مسیر زندگی شون رو.. بعدش چی شد.. گفتم باید براش قصه تعریف کنه.
چیزی که جالبه من این ماجرارو وقتی بچه بودم هم می دونستم. یه جورایی به شکل شهودی می دونستم که قصه ها تنها معجزه های زمینی هستند که باعث آرامش و شادی و آسودگی خیال آدم ها می تونن باشن.
پیش دانشگاهی که بودم می رفتم دزاشیب،کانون شاعران و نویسندگان. اونجا معلم نویسندگی داشتیم و بعد از کلاس من می رفتم توی کتابخونه ی خیلی کوچیکی که رو به یه حوض آبی بود می نشستم و با کتاب ها لاس می زدم. بعد یه بار دم حوض نشسته بودم تا بابا بیاد دنبالم و بریم خونه با هم. یه خانومی نشسته بود و با حسرت و با تلخی و به سخره به بچه اش نگاه می کرد که داشت با سبزه ها و جلبک های توی حوض بازی می کرد. من نیمکت کناری نشسته بودم زن به من نگاه کرد و با پوزخند و اشاره به بچه اش گفت:پنج ساله شه اما نمی تونه درست حسابی حرف بزنه. اصلا یک کلمه هم بلد نیست بگه…
بعد من الکی بهش گفتم نگران نباشید. من یه پسرخاله داشتم اینجوری بود. الان راحت حرف می زنه و هیچ مشکلی نداره و پسرخاله ی منم از ۷ سالگی تازه راه افتاد. ولی الان عالی تر از همه حرف می زنه و… بعد هم زن شروع کرد به سوال پرسیدن که دکتر بردنش؟ چجوری بود؟ الان راحت حرف می زنه؟ لکنت زبون نداره و…
من جواب همه ی سوال ها رو با شرح و بسط و قصه می دادم.
بابا آمد و من رفتم و زن خوشحال بود و از هم خداحافظی کردیم. من آن روز خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم همیشه از این قصه های آماده داشته باشم برای آدم ها…
من اصلا خاله ندارم. پسرخاله که جای خود دارد.
راضیه مهدی زاده


.
زدم به جاده و از کنار اتوبان حرکت کردم. برای از صدای هلی کوپترها و هواپیماهایی که خیلی نزدیک حرکت می کنند نترسم،گوشی گذاشتم و داستان گوش کردم. ماردبزگرم فوبیای هلی کوپتر داشت. من به او حق می دهم. او جنگ را دیده بود و شنیده بود.هر آدمی که جنگ را دیده باشد حق دارد هزار مدل فوبیا و ترس نهفته داشته باشد. حق دارد گاهی به گوشه ای خیره بشود و هیچ کاری نکند. حق دارد همینجوری بی دلیل وقتی که غروب می شود و هواپیمایی از وسط آسمان بسیار زیبای بهار رد می شود به یکباره بزند زیر گریه. همه ی آدم هایی که جنگ را دیده اند همه ی این حق ها را دارند.
بچه که بودم عاشق رد شدن و دیدن پرواز هواپیماها بودم. گردنم را تا آخر کج می کردم که رد شدن شان را ببینم و تمام شوند. یک بار هم وقتی کمی بزرگتر بودم و نوجوان بودم در جمع فامیل گفتم مثلا فکر کنید آدم هواپیما سوار بشه و دستش رو ببره بیرون وسط ابرهای سفید. بعد همه ی ان ها که قبلا هواپیما سوار شده بودند خندیدند و گفتند نمی شه که.. پنجره های هواپیما باز نمی شه. همان جا بود که ایده ی ابرهای سفید و دست های وسط ش به خاک و خون کشیده شد.
اینجا که آمدم هر سه دقیقه یکبار یک هلی کوپتر و هواپیما رد می شود. شخصی و رییس های بارنک ها و توریستی و اخبار و..
اوایل از کار و زندگی افتاده بودم. باید می استادم و تا آخرش نگاه می کردم. هر دو دقیقه یک بار بادی تا محو شدن شان نگاه می کردم. یک جوکی هست که می گوید یکی از نشانه های جهان سومی بودن این است که باید تا آخر مسیر هواپیماها را دنبال کنی…
اما یک مشکلی دارم با هلی کوپترهایی که نزدیک رودخانه حرکت می کنند و خیلی پایین هستند و من واقعا می ترسم از این همه نزدیک شدن شان. از صدایشان می ترسم.
من جنگ را ندیدم اما فکر کن شیشه ها از صدا می شکستند. فقط همین صدا بس است که جنگ احمقانه ترین رفتار بشری باشد.
یک جمله ای دارد سلینجر در کتاب” این ساندویچ مایونز ندارد.” که من خیلی دوست دارم. هیچ وقت به فکر پسرها هم نرسیده که جنگ رو سرزنش کنن و به سربازهای توی کتاب تاریخ بخندند.اگه پسرهای آلمانی یاد می گرفتند خون و خونریزی و خشونت رو سرزنش کنن هیتلر مجبور بود واسه اینکه حوصله ش سر نره بافتنی ببافه.”
.
کاش جنگ در نگاه همه همینقدر مضحک بود و خنده دار.. به خودشان می گفتند داری شوخی می کنی؟ وقت گرانبهامون رو بزاریم بریم جنگ؟؟ واسه عقیده مون؟
خوب راسل می گه ما هیچ وقت نمی تونیم مطمین بشیم که عقیده مون درست و برحق ه. اوکی شما حرف راسل رو قبول ندارید و می گید کلا با فیلسوف جماعت مخالفید و پای استدلالیان چوبین بود و.. خودتون با خودتون روراست باشید. یعنی تا به حال پیش نیومده که تو زندگی تون به یه چیزی پافشاری کنید و مطمین باشید که دارید کار درست رو انجام میدید و بعدا که بزرگ شدید بلند بلند به فکر و تخیلات اون موقع تون بخندید. مثلا عاشق بضشید و بعد بفهمید چقدر بامزه و کیوت بوده. یا بی دین بشید و دین دار بشید از نوع اتفاقی و جوگیرانه و بعد بفهمید برداشت نادرستی داشتید و.. واقعا شده دیگه..
.
حالا این حرف هارو نمی خواستم بزنم. می خواستم از زدن به جاده بگم.. از اینکه جاده ها و کنار اتوبان راه رفتن چقدر با خودش حس غریب داره… حمید می گفت اون موقع که دانشجو بوده و توی خوابگاه زندگی می کرده خیلی به بی عدالتی ها فکر می کرده. خوب من تا حدی می فهمم که چی می گه. شاید هم خیلی خوب متوجه نشم ولی من خودم وقتی وارد دانشگاه تهران شدم تازه فهمید که کارتل هایی مثل مدرسه های مفید و نیکان و فرهنگ و سلام و اینها وجود داره که کاملا سیستم ش با درس خوندن توی تمام مدرسه هایی که من بودم متفاوته.. همه چیزش متفاوته و به اون ها هم می خورونن که شما خیلی چیزید.. و چون چیزید بهتره تا ابد با چیزها دوست باشید و بگردید و وقت گرانمایه رو همینجوری هدر ندید.
حمید وقتی دانشگاه شریف قبول شده بود رتبه ۱۹ بود. منطقه سه به عنوان منطقه محروم سهمیه داشت و می گفت گاهی می گفتند خوب شماها سهمیه داشتید ولی من بیشتر هم می دونم.مثلا اینکه خونه شون توی جنگ خراب می شه و جنگ زده می شن و مجبور می شن برن گچساران زندگی کنن و برای همیشه آبادان رو ترک می کنن و…
حمید می گه همیشه اون موقع ها کنار اتوبان قدم می زده و هی قدم می زده و هی .. کنار اتوبان قدم زدن براش یه مسیر بی انتها بوده که می تونسته به همه ی بی عدالتی های جهان و همه جنگ ها و ..فکر کنه.
من ایران که بودم کنار اتوبان حقانی رو بارها قدم زده بودم و رسیده بودم به کتابخونه ملی.. این مسیر همیشه برای من از تلخ ترین و مرطوب ترین مسیرهای جهان باقی خواهد ماند.
امروز که برای اولین بار زدم کنار اتوبان و سی دقیقه پیاده راه اومدم و از لب آب و خونه های قهوه ای شیروونی دار رد می شدم به این فکر می کردم که مثلا آدم باید زندگی های دیگه ای هم داشته باشه.. یعنی از نوع و مدل های مختلف. شاید چون داشتم داستانی راجع به تناسخ گوش می کردم این به فکرم زدم. راجع به تناسخ هم فکر کردم حتی. می گم اونم.
مثلا داشتم فکر می کردم یکی از زندگی های من تنهایی ه و یه خونه ای توی رامسر نزدیکی های دریا. خونم کوچیکه اما رنگی و سنتی ه. میرم برای خونم از پارکینگ پروانه خرید می کنم و کلی وسایل های قشنگ بار می زنم از تهران میارم تا رامسر… خونم بالکن داره و من از بالکن سقف شیروونی و آجری خونه هارو می بینم و از پشت سقف هم دریا رو می بینم. خونه م شب هاش کمی ترسناکه.. چون دریا تاریکه و بیش از اندازه بزرگ.. دریا به همون اندازه که می تونه روزهاش قشنگ باشه و دلربا،شب ها می تونه ترسناک ترین و دلهره آورترین پدیده ی هستی باشه.
توی بالکن م یه صندلی و یه نیمکت چوبی دارم و کلی گلدون دارم توی خونم. من توی رامسر دانشگاه های مختلف شهر درس می دم و مدرسه ی ابتدایی هم می رم و صبح ها به بچه ها انشا و ادبیات می گم. شاید هم داستان نویسی به زبان انگلسی هم عصرها به جوون ترها درس بدم.
گاهی عصرها ی بلند تابستون می رم لب دریا و سیگارهای خیلی خیلی ارزون می کشم دور از چشم ساکنین شهر. غذا درست می کنم هر روز. می رم شهروند تهران کلی سبزی خشک می خرم و باهاشون آش و قرمه سبزی و سبزی پلو درست می کنم. باید از شهروند کلی کنسرو لوبیا و عدس و نخود هم با خودم بیارم.
شاید بعد از مدتی عاشق بشم. خیلی عاشق بشم. شاید.. نمی دونم. اگه عاشق شدم بهش می گم گاهی بیا رامسر پیشم اما همیشه باهام نباش.
اون احتمالا تهران زندگی می کنه. نمی دونم شاید هم تو یکی از شهرهای دور ایران مثل مشهد. شیراز. اصفهان. تبریز… اما نمیزارم زیادی بیاید خونم. دوری زیبایی ست. دور باش و قشنگ. نزدیک بشی از دست میری..
گاهی می رم تهران. شاید ماهی یک بار. به دوست هام و به خواهرام می گم بیان خونمون هر چندوقت یکبار. تو خونمون با هم بازی می کنیم. غذا درست می کنیم. کباب سیخ می زنیم و می ریم لب دریا..
من عصرها بعد از اینکه قدم زدم و رفتم لب دریا میام می شینم توی بالکن و کتاب می خونم و همین چرندیات رو می نویسم. احتمالا توی اون بالکن خواهم نوشت من چقدر دلم برای نورهای نیویورک وقتی که می افتاد روی رودخانه ی هادسون تنگ شده…
.
راضیه مهدی زاده
.

امروز میشه چهارمین روز از زمانی که چالش رو شروع کردم. خوب پیش رفته. اون قدرها محکم و جدی پیش نمیره ولی.. بزرگ شدم. و این عجیب ترین قسمتی ه که دارم با چشم های خودم می بینم. تفاوت برنامه ریزی کردن رو.. تفاوت زندگی کردن رو.. تفاوت اینکه هر روز فکر می کنم برای چی دارم این زمان رو می گذرونم..
روز کلی باهام حرف زد و گفت مثلا من رو نگاه کن.. من دیگه نصف عمرم رو رفتم. بر اساس آمار زنده بودن آدم ها روی زمین داشت حرف می زد و سن پدر خودش وقتی که فوت کرد.. گفت تو هنوز نرسیدی به نصف عمرت ولی باید به این فکر کنی که بیست وهشت سالگی و بیست و نه سالگی دیگه بیست سالگی نیست. به خاطر اینکه فولانی بگه واای. به خاطر نگاه جامع کاری رو نکن. خودت بهش ایمان بیار.. کاری رو انجام بده که قراره تو عمر کوتاه تو انجام بشه..
.
امروز با هم دیگه رفتمی لب رودخونه قدم زدیم. آفتاب بود اما هوا منفی یک درجه بود. سرد نبود. باد نداشت. دو تا مرغابی داشند با هم دیگه عشق بازی می کردند و دو تا هواپیما سفیدی خط های همدیگرو وسط آب آُسمون قطع می کردند و اون کروز بزرگ ه سرجاش بود.. من همیشه می ترسم وقتی کروز بزرگه راه می افته به حرکت کردن.. خیلی بزرگه.. ادم فکر می کنه الان همه ی رودخونه میاد پایین.
.
باهام حرف زد و گفت ما می میریم. از دیروز شروع شد..
یعنی دیورز که سومین روز چالش بود و می خواستیم خیلی زود بیدار شم و درس بخونم چون جمعه ش یعنی روز قبلش رفته بودم دانشگاه کلمبیا و منهتن گردی و کمتر زمان گذاشته بودم برای یادگیری و البته چه کار خوبی کردم رفتم. یکی از بزرگترین و عجیب ترین تجربه های زندگیم بود دیدن اون آدم.. می گم حالا..
دیروز ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و کمرم خیلی درد می کرد اما شروع کردم به کار کردن و خودم و خستگی هام رو کشیدم سر میز و نوشتن و … بیدار بود. اما بلند نمی شد. همین جوری به سقف خیره شده بود. اینجوری نیست. همیشه من اینجوری ام که فاصله ی ویک آپ و گت آپم خیلی خیلی زیاده و از دست خودم ناراحتم بابت این قضیه.. اما اون سریع بلند می شه و کارهاش رو می کنه و من هر وقت بیدار می شم یه مشت جونور و خرچنگ ریاضی روی بالش و روی تخت ه.. از این علامت های ترسناک که شبیه خرچنگه واقعا.. همیشه داره کنارم روی تخت یه پیپری کتابی چیزی می خونه و حل می کنه.. اما زودی می تونه کارهاش رو شروع کنه.. من ویندوزم دیر بالا میاد..
دیروز برعکس شده بودیم. من همینجوری که روی میز نشسته بودیم و پشتم بهش بود داشتم کار می کردم برگشتم نگاهش کردم. دیدم بازم زل زده به سقف و دیدم چشماش خیس ه… گفت خواب باباش رو دیده..
گفت همه مون می میرم. گفت اینقدر نخون.. گفت نرو. گفت باش..
باباش رو از دست داده بود درحالیکه توی خوابگاه بود و بهش گفته بودن بیا بابا بیمارستان ه و حالش خوب نیست. می گفت همینجوری خوش خوش رفتم اتوبوس بگیرم. با مترو رفتم اتوبوس نبود. دوباره رفتم ترمینال آرژانتین و .. خیلی آسوده و آروم اومده بود و خودش رو رسونده بود.. به هیچی فکر نمی کرد.. به این فکر نمی کرد که آدم ها می تونن بمیرن. کی فکر می کنه باباش بمیره؟؟
وقتی رسید همه چی تموم شده بود. باباش تموم شده بود. دیروز همش داشت به تموم شدن فکر می کرد. امروز هم دید من استرس دارم و هی می خوام کار کنم و برنامه ریزی کنم اومد کلی برام قصه تعریف کرد و حرف زد و .. می دونه من همینجوری حرف هاش رو ول نمی کنم. می دونه چقدر میره روی اعصابم.. خودش می دونه…
.
از جمعه بگم.. جمعه روز خوبی بود. روز ی که من تصمیم گرفته بودم بعد از هزرا سال دست خودم رو بگیرم و برم کلاس مولانا دانشگاه کلمبیا و دیدن دکتر.. یعنی خیلی این کلاس رو دوست داشتم. اما به یکباره جوش خیلی سنگین شد.. یه روزی که من حالم به هم خورد و مامان هم مریض شد و من کلا افسردگی گرفتم.
صبح زود بیدار شدم اما دیر شروع کردم به کار کردن و برنامه هام مثل همیشه همیشه نصفه موند.. نمی دونم چرا.. به هرحال من تصمیم گرفته بودم کلاس رو برم.. شاید مرگ تاثیر داشت. مرگ کلاس.. مرگ شیرین که همه چیز را زیبا می کند.. که میرایی .. که همین میرایی رمز جاودانگی ست.. این را سیمون دوبورا می گفت در همه می میرند. در ریموند کارور هستم مصطفی عزیرزی هم یک داستانی هست در همین احوالات..
و من به مرگ عزیز ایمان دارم.. بله… فکر می کردم کلاس هست و ابدی ست و دکتر برای همیشه هست که برایمان مولانا بخواند و تفسیر کند تا اینکه نامه ای آمد شیشه ای و گفت دکتر می خواهند از این دانشگاه بروند.
دوباره رفتم توی این فکر که امریکا یعنی بی قراری .. یعنی همیشه رفتن.. یعنی هر روز یکی از دست می رود و محو می شود و تمام می شود و آدم ها دوباره برمی گردند سر کار خودشان.. آدم ها زیاد وقت ندارند برای محو شدن دیگری غصه بخورند. غصه خوردن وقت می خواهد . فراغ بال می خواهد.
خیال آسوده می خواهد. وقتی مهاجری کدام یک از این ها را داری؟
حتی وقتی پولدارترین هستی و جزو بیست درصد بالای جامعه ی امریکایی… بازهم نداری.و فکر می کنی کم است.
یک چیزهایی دیگری را نداری اما به اشتباه فکر می کنی با پول و خانه و ماشین جبران می شود. با ساعت های کار کردن است که جبران می شود که اسمت می شود باهوش.. نخبه.. هاردورک… اصلا یادت نمی آید چه چیزهایی را نداری.اصلا نمی خواهی که یادت بیاید.
.
نوشته بود احتمالا دیگر کلاس نخواهیم داشت. فکر نبودن کلاس جانم را خلی. نوشته بود نامه بنویسد برای دکتر و جشن بگیریم. من نامه ام را نوشتم و ابروهایم را با رنگی که یک دلار خریده بودم و از تاریخ مصرف شا هم احتمالا یک سالی گذتشه بود رنگ کردم. طلایی شد. خوشحال شدم. با همان خوشحال شدم و دوباره احساس کردم زیبا هستم.
این صفتی که فراموشش کرده ام. که انگار برای یک زمان دیگر بود.
او هر روز به من از زیبایی می گوید.. حتما هستم اما دیگر اصراری ندارم. دیگر تلاشی نیست.. انگار همه ی جذابیت ش را در تاریخ دیگری از زندگی چشیده ام و حالا به طرز غریبی به بی نیازی رسیده ام.
.
رفتم سر کلاس.. توی مترو که بودم مثل همیشه یک خانومی داشت اپرا می خواند و پرنده های توی گلویش را رها می کرد و صدایش از آسمان به زمین می رسید.. جیغ می زد و اضلاع صورت ش عجیب غریب می شد. فیلم گرفتم. هر بار فیلم می گیرم و حتی در ایتساگرام هم نمی گذارم. زیبایی اش را باید وقتی سرپا ایستاده ای در میان جمعیت ،درشلوغی روز جمعه و ترافیک انسانی و بوی شاش متروی نیویورک درک کنی.. وگرنه در اینستاگرام هم بی فایده است.
.
همینطوری که می رفتم یک آقایی از این مبلغان مذهب ایستاده بود و دین را تبلیغ می کرد و می گفت ایمان بیاروید و مسیح این است و .. وی آر ناسینگ.. وی آر هیچی نیستم ما..بلند بلند چندبار گفت هیچی نیستیم ما.. نبودیم دیگر..
مترو را همیشه دوست داشتم. نگاه کردن به آدم هایی از همه جای دنیا قشنگترین بخش متروی نیویورک است. آدم های سفید و صورتی و سیاه و قهوه ای و چشم های تنگ و آبی و سبز و سیاه و ..
.
رسیدم کلاس.. خلوت بود. خانوم “م” آمده بود. خانوم” م” آدم ها را زیاد تحویل نمی گیرد اما مهربان است.جدی ست. یک خانوم دیگری هم آمد. همینجوری که آمد توی کلاس داشت با خودش حرف می زد و برای اولین من اسم خانوم “میم” را از بان خانم دوم شنیدم که واای شیرین خانوم چقدر هوا سرده.. من خرو بگو امروز کلاهمون نیاوردم و .. بعد هم گفت برم موهایم را شانه کنم و میک آپ و..
خیلی گرم و دوستانه بودو تا به حال هم کلاس نیامده بود.
بعد از اینکه از موشانه کردن بازگشت، شیرینی هایی را که از کاسکو خریده بود باز کرد و تیکه تیکه کرد که بین بچه های کلاس تقسیم کند و همینجوری هم داشت حرف می زد. بعد خانوم” میم “گفت ایشون همسر دکتر هستند….
.
من فقط سکوت شدم و حیرت… دستش را آورد جلو و گفت اسمش “میم” است و ۵۲ سال سن دارد و دوباره کالج را شروع کرده. من از اول هم عاشقش شده بودم. به خاطر راحتی ای که با محیط داشت. به خاطر اینکه با خودش حرف می زد و پر از انرژی بود. به خاطر شانه کردن موهایش که من هم در این سن یادم رفته.. به خاطر گرمی اش..
.
اما من فکر می کردم،همسر دکتر خیلی جدی هستند. خیلی خودشان را می گیرند. خیلی کم حرف هستند. خیلی آدم ها را کم تحویل می گیرند و خیلی تیپ های رسمی ای دارند و ..
او اما هیچ کدام از این ها نبود. حتی یکی شان نبود. می خندید. کلاس را گرم می کرد. تیکه می انداخت. به خودش می رسید. و من عاشق اش شدم.
ازخودم هم به خاطر این همه کلیشه های فکری بدم آمد. اما او همه ی این ها را زدوده بود. هی می گفتم با خودم باید حتما تا آخر کلاس بگویم که نایس ترین است. که مهربان ترین است.. گاهی رد می شوم. مثلا شبیه خجالت کشدن است.
اما آخر کلاس گفتم. گفتم و با خوشحالی فرار کردم به سمت مترو..
“میم” برای من یک درس بزرگ بود. یک دلگرمی.. یک خوشحالی. یک نگاه تازه.. یک آدمی که آنچه که کلیشه ها از او می سازند نبود. خودش بود. تیکه می انداخت. شیطنت می کرد. می خندید. آدم ها برایش مهم نبودند. خودش مهمترین بود در دنیای خودش. خودش و گرمی و نشاط خوزستانی اش …
او شاید هرگز این چیزها را نفهمد. گاهی” میم” باشیم برای آدم های خیلی کوچکتر از خودمان. “میم” باشیم و به آدم ها نشان بدهیم چقدر با کلیشه های آن لحظه شان فاصله دارن و چقدر بلندد خط ها را به سخره بکشند.
.
و نامه ی من به دکتر
:
وقتی نامه ی شیشه ای آمد که شاید دیگر کلاس نداشته باشیم و قرار است شما از دانشگاه بروید اولین چیزی که یادم آمد این شعر شمس لنگرودی بود” حیف نیست بهار باشد شما نباشید.” با اینکه یک سالی بود که دیگر کلاس نمی آمدم اما فکر تمام شدن کلاس،سخت غمگینم کرد.
دفتر را باز می کنم.
دوازده دسامبر ۲۰۱۵ در کلاس نوشته ام” دنیا رویاست. خواب کسی ست که خوابیده و خیال می کند که همین است دیگر.. همین زندگی ابدی ست و… به خودش رنج نمی دهد خاک آلودگی و غفلت را بتکاند.”
پایین خط نوشته ام “و انسان در آب و گل دست و پا می زند.”
صفحه ی بعد، داستان درخت موسی ست. درخت سبزی که آتش گرفته اما نمی سوزد. در سایه ی این درخت همه ی آرزوها برآورده می شوند چون دیگر خودت را نمی بینی.
راستش،کلاس مولانا برای من شبیه این درخت بود.
جایی بود برای دست و پا زدن در آب و گل، برای ندیدن این حجم گوشتی متوهم از “من” و “واجد اثر ” بودن… شبیه جایی بود که مولانا می گفت در آن لحظه آدم ها می خواهند یک لحظه برگردند. بگویند صبر کنید. دست نگه دارید. من باید برگردم و کمی نور با خودم بیاورم. کلاس تان نور بود. بیشتر از کمی…

شب شد. خوشحالم داره میاد خونه.. تنهایی رو خیلی دوست دارم. زیاد. اصلا همیشه یکی از آرزوهام بوده. مریض احوالم می دونم.. ولی فکر می کنم اگر یه مدت تنها بودم و زندگی مجردی داشتم شاید منم دلم می خواست مثل غزاله علیزاده وقتی میام خونه روشن باشه و پنجره ها باز باشن و نور از لای درب خونه بزنه بیرون.. بعد از یه مدت وقتی هر روز میاد خونه و می بینه چراغ ها خاموش ه عصبی می شه.. اونم مثل من عاشق نور بوده. من هر وقت میرم خونه ی حمید اینها همه ی چراغ هارو روشن می کنم. عمه ی حمید خوشش میاد و میگه واای دستت در نکنه.. نمی دونم راست می گن یا اینکه بدشون میاد که یه همچین عروس فوضولی دارن که صرفه جویی و خاموش بودن چراغ ها و نورهای غیرلازم و غیرضروری رو درک نمی کنه.. من دوست دارم همش لامپ بخرم و همه جای خونه روشن باشه.. همه ی دوست هامون معتقدن خونه ی ما روشن ترین خونه ی آمریکاست که تا به حال دیدن.
بعدش که من هم مثل غزاله می شدم و با بیژن نجدی تموم می کردم(راستی چرا ابراهیم گلستان و فروغ این همه توی چشم هستند اما غزاله و بیژن نه خیلی؟؟) بعد هم می رفتم و خودم رو به درخت زرشک نزدیک رودخونه آویزون می کردم. چه مرگی از این شاعرانه تر.. مرگ نباید اینقدر گستاخ باشه که خودش بیاد سمتت.. باید تو اینقدر قوی باشی که بری بزنی پشت شونه های مرگ و بگی بفرما.. کاری داشتی؟؟
دو روز تنهایی من و یک شب تنهایی من تمام شد و فکر می کنم به انتظرا کسی بود همیشه بهتر از نبودن ه.. یعنی انتظار گودو را می پسندم حتی به دروغین ترین شیوه اش.. به خنده دارترین وجه..
.
دیشب دلم می خواست از لالالند و منچسر بنویسم.. از اینکه چقدر نایس بود لالالند.. از اینکه پایان آلترنتیوش را چقدر دوست داشتم.. از اینکه می شد که بشود اما خوب نشد دیگر..
لالاند و مون لایت را به عالم هپروت و مهتاب ترجمه کرده اند رد فارسی.. خنده ام می گرد . خیلی عجیب است..
و دیدن منچسر که همه ی سالن گریه می کردند و روح داشت از سالن می رفت.. ان جایی که زن می ایستد و التماس می کند که فقط یک لانچ.. فقط.. فقط.. آخ آخخ. من را یاد آن دیورا نزدیک متروی نواب می اندزاد.. یاد آن کارگرهای ساختمانی که رد می شدند و با تعجب نگاه می کردند به دختری که لباس های سنتی می پوشید و زار می زد و تکیه داده بود به آبی ر حال ساخت نزدیک متروی نواب..
آنجا که زن می ایستد و گریه می کند. من حتی سه بار دیگر تکه هایی از فیلم را در اسکار و تلویزون دیدم و سکته کردم و دلم رفت و نابود شدم و ..
همه ی فیلم را با هم دیدم و کنار هم نشسته بودیم و آقای پیر جلویی مان از اول گفت.. هیششش.. ما تا آخر خفته شدیم و من گریه کردم خیلی.. خیلی.. همه ی سالن که بیشترشان پیر بودند هم گریه کردند و اسکار فیلم نامه را گرفت و بازیگر مرد نقش اول را.. که چقدر هم درد داشت بازی اش.. که چقدر همه ی زندگی برایش تمام شده بود.. که بچه هایش را با دست خودش.. که زن دیوانه شد و.. برگشت… اما دیر.. خیلی دیر…
.
خوبی بود آن روز که با منچشتر تمام شد. قرار نبود بریم.. یعنی من بعد زا هزار سال که تصمیم گرفته بودم بروم خانه ی ادگار آلن پو پدر داستان های کوتاه و ببینم به کدام نقطه ی هادسون ریوز زل می زده و می نوشته.. من بعد از هزار سال راه افتادم سمت برانکس.. به او نباید می گفتم. او اگر می فهمید می گفت برانکس خیلی خطرناک است. تنها نرو. با هم می رویم. اما با هم هیچ وقت نمی رویم که من بنشینم روی تخت سنگ پارک ریور ساید که سال ها پیش ادگار آلن پو وقتی خانه اش در نیویورک بوده بعداز ظهرها می آمده می نشسته آنجا و به آدم ها و به رودخانه و به غروب خورشید و به آسمان خیلی آبی زل می زده.. نه با هم نمی رفتیم.
که بودم وبلاگ هیچ هایک های ایرانی را خواندم که سفر می کنند به شهرهای ایران به روستاهای ایران و .. وبلاگ شان انگلیسی ست و خیلی هم جذاب است. با خودم قرار گذراشته ام هر روز یکی از بخش ها را بخوانم. در راه هم فریبز لاچینی گوش دادم. معتاد شده ام به شندین دست هایش روی پیانهو… چقدر جهان می سازد موسیقی اش.. چه جهان های طلایی ای.. چه خواب های بی بدیلی..

.
دوباره چک کردم ببینم نتاریخ امروز به فارسی دقیقا چندم است.. هی می ترسم که یادم برود تاریخ تولد ریخانه.. نه اینکه یادم برود. فارسی انگلیسی اش را قاتی کنم و گند بزنم و یادم برد که تبریک بگویم.بعد فرک کن این یعنی تمام شده ای.. یعنی دیگر همه ی تعلق ات را از دست داده ای.. چه گندی از این..
” همنام” جومپا لاهیری را می خوانم این روزها.. دیشب شروع کردم. می خوساتم اسکار نبینم و کتاب بخوانم. اما هر دو را با هم هندل می کردم. کتاب را بیش از اندازه دوست دارم. زندگی های در آینده ی مهاجرگونه ی ما را نوشته انگار..
از زبان ما و زندگی های توخالی سایه وارمان حرف می زند. از اینکه هر کاری می کنیم باز هم یک چیزهایی واقعی نیست. از اینکه سایه مانه دارد به جای ما زندگی می کند. مرد استاد برق می شود ام آی تی.. دکتری ش می گیرد و آن ها سال ها در ماساچوست و کمبریج زندگی می کنند. و من دلم می گیرد. دلم برای خودمان می سوزد. خیلی خیلی زیاد..
با حمید حرف می زدم که در فرودگاه سین سیناتی بود. می گفت اینجا همه سفید هستند. از نیویورک که بیرون می رویم مثل این است که از منطقه ی امن مان دور شده باشیم. هی می ترسیم. حتی حمید می گفت آدم ها من را نگاه می کنند. من می خندیدم و می گفتم نه چون محیط جدید است این فکر را می کنی..
نیویورک را به خاطر همین دوست داریم که هیچ جا نیست که همه یجا است. حتی تا همین کانتی کیت هم که گرفته بودیم همینطور بود. همه سفید بودند و همه داشتند انگلیسی حرف می زدند و این اولین بار بود که ما تنه مهاجران یک جایی بودیم. همین الان در اخبار می خواندم که ان مردک که در کانزاس سیتی که در کلاب رفته و دو مرد هندی را کشته رفته همه جا گفته دو تا ایرانی را کشته ام و بعد هم بلندبلند داد کشیده از کشور من بیرون بروید.. می خواسته ایرانی ها را بکشد که زده هندی ها را کشته.. احمق..
کتاب را می خوانم عصه ام می گرد برای بچه ای که ندارم. برای بچه ای که قرار باشد اینجا به دنیا بیاید و سرنوشت گوگول را پیدا کند.و از ما این همه دور باشد. ما را درک نکند. مثلا می دیدم چه شباهت های غریبی ست بین همه ی زندگی های مهاجران..
نوشته بود به بهانه ی تولد من همه ی بنگالی ها دور هم جمع می شدند ۵۰ ۶۰ نفر ادم بزرگ به اسم عمو و خاله و عمه.. حنده دار است.. ایرانی ها هم همینطور ن اینجا. بچه دارهایشان به بهانه ی تولد بچه مهمانی های بزرگ می گیردن و ۶۰ نفر دور هم جمع می شوند و…
بی بی سی فارسی” کلاب” را ترجمه کرده میکده.. خیلی خنده دار است این عوالم ترجمه..
آشوک و آشیما لباس یازی می پوشم و طلاهایم را توی دست هایم می اندازم و می رویم کلکلته.. می رویم و حس شان را درک می کنم و .. همه ی زندگی شان را انگار زندگی کرده انم..
تا وقت گیر می آورم کتاب را می خوانم و می روم توی زندگی شان.. در این سال های آمریکا زندگی کردن.. در این مهاجرت که با یک چمدان امدند و حالا با پول هایشان یک تیکه از خاک آمریکا را خریده اند که همان خانه شان است. هر سال به کلکته رفته اند و پدر و مادرها و عموها و دایی ها و خاله ها مرده اند و…
گوگول می نویسد که وقتی پدر و مادرش ار در خاک هند می بیند از همان فرودگاه ان ها شادتردند. بلند تر می خندند. راحت تر ند. اعتماد به نفسی داردند و خلاصه هرگز ان ها را توی خیابان تمپرن ماساچوست اینطور ندیده اند.
ته ذهن من همیشه بازگشت هست. همیشه برگشتن وجود دارد.
امروز هم برایش کتاب را گفتم. همانطور که از گیت رد می شد و از سکوریتی و فکر کنفرانس و مصاحبه اش بود به داستان های من گوش می داد. بعد اینقدر در داستان غرق شده بودم ههمه ی ماجرای کتاب را برایش تعریف کردم. هر دویمان انگار بغض کرده باشیم و گریه مان گرفته باشد.. هر دویمامن انگار همه ی کتاب را زندگی کرده باشبم..
هردوی مان. انگار دلمان برای دش. همان مام وطن به هندی تنگ شده باشد..
.
.
امروز برای مریم و معصومه ویس گذشاتم. برایشان بسیار خوشحالم. خیلی زیاد. ان ها دوست های موفق من هستند که اط خط ها بیرون می زندند. من همه را به از خط ها بیرون زدن تشویق می کنمو آدم چرا باید از ازل تا ابد برودی توی پیله ای که جامعه برایش می سازد بعد هم الکی بدون هیچ شناختی از خودش بگوید من موفق ام..
آن اول هایش که آمده بودیم آمریکا با دختری دوست شدم که دوست پسری داشت و عاشق ش بود. اما از این عشق هیا تینیجری بود. دختر می گفت در دانشگاه تبریز مهنسی مکانیک خوانده و همین احتمالا ما را ز هم دور کرد. دوست یکی از دوست های دانشگاه هنرم بود در ایران که او مار ا به هم معرفی کرد و آن دختر را دیدم و برایم تعریف کرد که با دوست پسر ایرانی اش در اینجا زندگی می کند اما خانواده اش سنتی هستند و زیاد در این مورد به آن ها توضیحی نداده و..
هم یک روز با دوست پسرش دعوایش شد و به من گفت می تونم باهات حرف بزنم و من رفتم دیدمش.. به هم ریخته بود. اما از این دخترهای مهندس بود که گریه را بد می داند و زیاد به خودشان اجازه خود بودن نمی دهند. توی گوششان فرو کرده اند قوی باش و این ها هم گفته اند چشم و فکر کردند قوی بودن یعنی عصای مزخرف غرورت را قورت بدهی و بشوی یک آدم نچسب مرموز و کلا به این جیزها فکر نکرده اند. یعنی دختر فقط به این فکر می کرد که ماشین لکسوس بخرد و هی توی خیابان با دست ماشین ها را نشان می داد و.. وقت نداشت به این چیزها فکر کند که معنی قوی باش را پیش خودش یک بار دیگر واکاوی کند. به هرحال گریه نمی کرد با ناراحتی برایم تعریف می کرد که به دوست پسرش مشکوک شده و..
وسط هاش گفتم نه دیوونه.. اینجور نیست و تو نباید بگی و.. من خیلی صمیصمانه با او حرف زدم و او به یکباره گفت لطفا تو دخالت نکن..
بعد هم با هم آشتی کردند و بالاخره گرفته ش و او به آرزوی ش رسید و با هم رفتند کانادا و الان داردند آنجا کار می کنند و دو سال است شهروند نمونه شده اند و از این مسخره بازی های موفق گون مهاجر طور که می توانی به خودت ببالی.
.
بعضی وقت ها.. راستش بعضی وقت ها واقعا دوست دارم کمی مثل او باشم. پرو . گستاخ و جسور.. او برای دوست پسرش آن طور می جنگید و من برایم کارم اینطور بجنگم که مثلا به آدم ها بگویم لطفا تو دخالت نکن..
نشده.. تا به حال نتوانستم اینطور باشم. اصلا نشده ولی کاش می شد و می فهمیدم چطور است؟
مثلا می گفتم لطفا شما دخالت نکنید. این قصه ی من است. این زندگی من است و دوست دارم با تمام کردن کلمه ها خرج ش کنم نه با مصرف دلارها.. دوست دارم بی کار باشم آنچنان که شما فکر می کندی و بی عار و بی دغدغه انچنان که شما برچسب می زنید و بعد ته دلتان به خودتان می بالید که هاردورک ترینید و موفق ترین.. و بعد آرام و با عشوه بگویم شما لطفا دخالت نکن…
.
می خواستم از نشستن بر سنگ بگویم. از ادگار آلن پو.. از خیابانی که روزگاری او زندگی می کرده و به عنوان پدر داستان کوتاه زل می زده به رودخانه ی هادسون و چشم برنمی داشته تا وحی ای بشود و داستان ترسناکی نازل شود.
من که رسیدم روز بود و عصر بود و آفتابی .. وااخر فوریه بود و هوا گرم بود و خوب.. عجیب است اما بود. توی خیابوان زنی با بادکنک های رنگی و سگ ش با هم راه می رتند. من هم پشت سر آن ها راه افتادم و فهمیدم یک خیابان را اشتباه آمده ام و دوباره باید برگردم. خیابان یک عتیقه فروشی بزرگ داشت که از وسط ش یک درخت بلند می گذشت و زیبا بود. دوست داشتم بروم چرخی بزنم و .. نرفتم.برگشتم و رسیدم به خیابان ادگار آلن پو.. بالاخره رسیدم. دو دختر داشتند با هم دیگر خداحافظی می کردند و قرار مدار روز تعطیل را می گذاشتند.و من هی از تابلو ی خیابان عکس می گرفتم. اما اینجا هم عادت ندارند که از چیزی و کلا از هیچ تعجب کنند.
مثلا یکی از رفتارهایی که برای من همیشه عجیب بود آن اوایل این بود که چرا موقع ورود به کتابخانه.. یعنی وقتی کسی تازه وارد کتابخانه می شود آدم های نشسته سرشان را بالا نمی آوردند تا ببنید کیست.. کلا با همه ی جیزهای غریب انگار کنار آمده اند.

های پله خور و درب های چوبی خانه های نیویورک را داشت. از یک دقیقه یک بار هم از بالای سرم هلی کوپتر رد می شد و من هم .. یعنی کلا ما به عنوان جهان سومی ها نسبت به ااین مسیله آلرزی داریم و حتما باید هر بار تا آخرین لحظه ی رد شدن هلی کوپتر را با دقت نگاه کنیم. نگاه می کردم تا تمام شوند.. کوچه تمام شد و رسیدن به به خیابان که رو به رویش پارک بود. پارک را در عکس ها دیده بودم و به سرعت تخته سنگ بزرگی که ادگار آلن پو روی آن می نشسته نظرم را جلب کرد. خودش بود. رفتم به سمت پارک.. همه توی خیابان سگ به دست داشتند و پارک ربیشتر برای قدم زدن سگ هایشان استفاده می کردند.رسیدم به آن سمت خیابان و تخته سنگ را به سختی بالا رفتم. کفش تخت ده دلاری مشکی ام را پوشیده بودم که برای تخته سنگ نوردی اصلا مناسب نبود.

.
خودم را رساندم به بالای تخته سنگ. یک دختر و یک پسر داشتند وید می کشیدند و من از وقتی آمده ام به آمریکا به خوبی بوی وید را از سیگار تشخیص می دهم. از بس توی پارک ها می شنوی این بو را.. من به ابرها نگاه می کردم که بیش از اندازه سفید شده بودند و له آسمان که رو به غروب بود. بعد دختر پسر رفتند و جای شان یک گروه دختر پسر دبیرستانی آدمده اند و با هم آهنگ های رپ سیاه را از موبایل شان پخش می کردند و دور هم روی تخته سنگ نشسته بودند. آن موقع پو به چه چیزی فکر می کرده.؟؟ اصلا فکرش را می کرده که ۸۰ سال بد یک دختر ۲۸ ساله از ایران برای دیدن جایی که او روزگاری به ابرها خیره می شود راه بیفتد بیاید برانکس؟؟
اصلا می دانسته ایران کجاست؟
.
غروب شد. آمدم پایین. یک دخرت روی یکی از صندلی های پارک نشسته بود. چشم هایش را بسته بود و داشت مدیتیشن می کرد. دو سگ خیلی بامزه ی پاکوتاه که دوقولو بودند و شبیه سگ های پرین هی پشت سر هم راه افتاده بودند و خیلی خنگول بودند و هی همدیگر را گم می کردند.. یک آقای خیلی پیر دیدم که پوست ش چروک های زیادی داشت اما داشت اسکیت بازی می کرد و همه ی پارک را با سرعت می رفت.
همین دیگر.. آفتاب غروب کرد.
من رفتم لینکن سنتر و حمید هم از سرکار آمد. رفتیم منجستر را دیدم و من تما مدت گریه کردم و یاد لویاتان و دیوار بروکلین پل استر افتادم.
.
از امروز هم باید بنویسم که سه ساعت تمام کتاب همنام را خواندم و آشیما مرد و من زار زار برایش گریه می کردم. آشیما را چقدر دوست داشتم. زندگی خط کشی شده اش را.. پدر خانواده بودن ش .. تنهایی شان را.. من خیلی دلم برای خانواده شان.. دلم برای آشوک می سوزد.. من دارم در زندگی شان ذوب می شوم.

من یک بار دیدمش. شاید هم دو بار که یک بارش مطمینا در خیالاتم بوده. اولین بار که دیدمش سیزده ساله بود. چشم های سبزی درشتی داشت و من چشم هایش را دوست نداشتم. من از چشم های خیلی سبز خیلی بدم می آید. او خیلی سبز بود. خیلی.
او در روستای کوچکی زندگی می کرد و چشم هایش برای پسرهای روستا زیبای خیره کننده ای داشت.
آن سال ها نمی دانستم که سه سال غیب ش می زند.درست وقتی شانزده سال اش می شود و می فهمد عشق چیست،با پسر همسایه شان از خانه فرار می کند و می رود تا در یک شهر دور با هم دوتایی زندگی کنند.
.
دارم داستان های سلینجر را می خوانم. ” این ساندویچ مایونز ندارد.” هلدن یک جایی عاشق دختر می شود و می گوید:می تونیم دیگه اتوبوس های خیابون مدیسون رو سوار نشیم. بهش می گه اینجوری می تونیم بدون خداحافظی کردن از بقیه،بدون کارت پستال نوشتن و تلفن زدن به آدم ها از اینجا بریم.
دختره اما شهری بود و نیویورک به دینا آمده بود. او قبول نمی کند. نه اینکه نخواهد عاشق نباشد. نه.. نه اینکه دوست ش نداشته باشد. نه.. اما می گوید بهتر است بروی کالج درس ات را بخوانی و تمام کنی و بروی خدمت و برگردی و کار پیدا کنی و…
دختر با او نمی رود. هلدن با او خداحافظی می کند و می رود جنگ و زیر لب با خودش می گوید: تو باعث می شوی من یک درد با شکوه را حس کنم.
.هلدن برای همیشه مفقودالاثر می شود.
.
دختر چشم سیز را دیگر هرگز در زندگی ام نمی بینم. از فامیل هایشان می شنوم که با همان پسر همسایه شان یک بچه دارند. یک بچه که چشم های سبز روشنی دارد اما نه خیلی سبز..
خوشحال هستند. گاهی برای خانواده هایشان که طردشان کرده اند عکس می فرستند اما هنوز هم هیچکس نمی داند که کجا هستند.
آن ها یا هیچکس خداحافظی نکردند. برای هیچ کس کارت پستال نفرستادند و عیدها به کسی زنگ نزدند که تبریک بگویند.
آن دخرت چشم سبز نیویورکر نبود. حتی تهرانی هم نبود. او دی بی سلینجر را نمی شناختد و قطعا نام هلدن و ماجرایش را هم نشینده بود. او فقط می دانست که باید برود. می دانست که رفتن اشتباه است اما باید می رفت. می دانست که طاقت ندارد تا پسر همسایه درسش را تمام کند. برود کالج و برگردد و کار بگیرد و مفقودالاثر شود..