آرشیو مطالب در دسته بندی ‘داستانك’
زنها قبل از هرچیزی دنبال مرد قدرتمند هستند. قدرت حتی مهمتر از قیافه و خیلی چیزهای دیگر است . آدمهای معروف را میبینی؟ هر زنی را که اراده کنند میتوانند رام کنند. فکر میکنی چرا؟ چون قدرت دارند. معروفیت نوعی قدرت است. زن از اینکه در رقابت با دیگران توانسته کسی را که خیلیها آرزویش را دارند به دست آورد، احساس لذت میکند . ادامه مطلب »
چند بار وقتی که گذشتهام روی شانههایم سنگینی میکرد، این امید را داشتم که به یکباره از همهچیز ببُرم: شغل، شهر، زن و دنیایم را عوض کنم- دنیایی از پی دنیایی دیگر، تا جایی که یک دورِ کامل زده باشم،- عاداتم، رفقایم، معاملات، مشتریهایم… اشتباه میکردم؛ اما وقتی متوجه شدم که دیگر دیر شده بود. با این روش فقط گذشتهام را توی خودم جمع میکردم و گذشته را زیادتر میکردم. زندگی به نظرم زیاده از حد تکهتکه و مغشوش میآمد، آنقدر که نمیتوانستم آن را تا آخر دنبال خودم بکشم. هربار به خودم میگفتم: چه آرامشی، کنتور را صفر میکنم، تخته را هم با پاککن پاک میکنم. اما فردای آنروز که به جای جدیدی میرسیدم صفر تبدیل به عددی شده بود آنچنان، که دیگر روی کنتور جا نمیگرفت. سرتاسر تخته هم پرشده بود از اشخاص، مکانها، صحبتها، نفرتها و اشتباهات.
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری…/ ایتالو کالوینو/ لیلی گلستان
Time slow down right before in accident, and I have time to think about things.
I thought about what an undertaker had told me once. That your hair keeps growing for a while, anyway, after you die.
And then it stops.
I thought, “What keeps it growing?” is it like a plant in soil? What goes out of the soil? The soul?
And when does the hair realize that it’s gone?
The Man Who Wasn’t There / Joel Coen, Ethan Coen
درست در لحظهی وقوع تصادف زمان به آهستگی میگذره، و من وقت داشتم به یه چیزایی فکر کنم. درمورد چیزی که یهبار یه مسئول کفن و دفن به من گفته بود فکر کردم. که موهای انسان برای یهمدت بعد از مردنش به رشدکردن ادامه میده، و بعد متوقف میشه.
فکر میکردم که چی باعث رشدشون میشه؟ مث یه گیاه توی خاکه؟ چیه که از خاک بیرون میره؟ روح؟ و چه موقعی موها میفهمن که اون رفته؟
مردی که آنجا نبود / برادران کوئن
—–
در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز میکنیم، تجربه و عقلمان به ما میگویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم… روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد.
خوشیها و روزها / مارسل پروست / مهدی سحابی
—–
چطور آدم به پسرش بگوید که گاهی آدم به یاد کسی گریه نمیکند، اصلا آدم نمیفهمد چرا گریه میکند، و شاید یک نقطهی عمیق و نرم و ولرم، مثل نور آفتاب بهاری، توی دلش پیدا میشود، که اصلا حس بدی هم نیست. حتی یک احساس شادی است، گریهآور هم نیست، ولی آدم بیاختیار گریهاش میگیرد…
قابلهی سرزمین من/ رضا براهنی
—–
به دنبال زنم رفتم. با چهل قدم فاصله از ریل تراموا که به طرف میدان بیلدنر کشیده شده بود، گذشتم. کته مقابل دکهی زن گلفروشی ایستاد. دستانش را دیدم. او را به دقت نگاه کردم. کسی را که بیش از هر انسان دیگری در دنیا به او وابسته هستم. نه فقط به این دلیل که ده سال طولانی بیوقفه با او خوابیدهام، غذا خوردهام . حرف زدهام. بل به دلیل دیگری که بیشتر از خوابیدن آدمها با یکدیگر اهمیت دارد؛ لحظاتی بوده است که با هم دعا کردهایم.
و حتی یک کلمه هم نگفت/ هاینریش بل/ حسین افشار

یکیبودیکیدیگههمبود، غیر از خدایمهربون همه بودن. از بقال و چقال و خراز و نجار و سیدیفروش و فرشفروش و موادفروش و مالخر و رانتباز و شامولتیباز و خانوادهبازه و زنباز. همهوهمه بودن. توی این جنگل بیصاحب و بیدروپیکر که همهوهمه بودن، هرکسی یه گوشهایی رو برای خودش انتخاب کرده بود و داشت برای خودش یه آلونک، یه آپارتمون، یه ویلا، یه کاخ میساخت. هیچکسی هم نبود که بگه فلانی، عزیزم! جانم! اینجا که تو داری کاخ میزنی مال اون گنجشکک اشیمشی بیچارهاس، نکن، نزن!
جنگل خوشگل ما دیگه داشت خراب میشد. همهوهمه کمر بسته بودن که این جنگل رو ویرون کنن. جونم بگه براتون که جنگل قصهی ما یه نگهابان داشت. نگهبان این جنگل یه آدم بود. نه بقال و چقال و خراز و نجار و سیدیفروش و فرشفروش و موادفروش و مالخر و رانتباز و شامولتیباز و خانوادهباز بود نه زنباز. اما خواب بود. توی یه خواب زمستونی طولانی. آخه زمستون جنگل قصهی ما ۴ماه نبود، ۴۰سال بود. بل بیشتر. کسی از ته زمستون خبر نداشت. کسی اصلاً به زمستون فکر نمیکرد. این نگهبان شجاع جنگل قصهی ما حسابی خواب بود. خیلیها خواستن بیدارش کنن ولی اون بیدار شدنی نبود. دیگه اون هم از یادها رفته بود. دیگه درخت تنومند اون هم داشت میپوسید. خیلی وقت بود که کسی به اون درخت دعا نبسته بود، حاجت نبسته بود.
آسمون سیاه بود و همیشه برف میبارید ولی نه برف سفید و خوشرنگ که جون میده واسه آدمبرفی ساختن و جفتک انداختن. برفی که از سیاهترین چیزها بود. این برف وقتی که به زمین میرسید آب نمیشد. سنگ میشد و مثل یه زخم بزرگ روی اون جنگل میموند.
دیگه جنگلی نمونده. همهجا پر از زخمه. روی خونهی نگهبان هم پر از زخمه. روی همهی خونهها پر از زخمه. همه چیز زخمیه. کاش نگهبان نمیخوابید ..
مرغماهیخوار از اون بالا داشت به پهنای دریا نگاه میکرد و دونبال یه شکار بابدندون میگشت.
بال میزد و روی موجهای نامرئی هوا جوری میچرخید و میلغزید که انگاری واقعاً روی چیزی موجسواری میکنه.
یه “ماهی” رو توی ۱متری آبدریا دید. چشمش یه برق زد. شیرجهیی زد و “ماهی” نگونبخت که به امید دیدن خورشید بالا اومده بود جوری قاپ زد که انگاری اصلاً همچین “ماهی” وجود نداشته. اون “ماهی” فقط میخواست خورشید رو که در اعماق سیاه دریا جایی نداشت ببینه، درک کنه. گرمای وجود خورشید رو بچشه، باهاش حرف بزنه، کمی از سیاهی تهدریا گله کنه، ازش بخواد که تا اونجاها هم بیاد اگه نمیآد شعاعهای خودش رو بفرسته. اون “ماهی” خیال میکرد که “ماهی”ها هم حقی از خورشید دارن درحالی که نه! اینطور نبود. خورشید برای مرغهای”ماهی”خواره که در اوج هستن، به خورشید نزدیکتر هستن. شاید هیچوقت از مهر و مهربونی خورشید چیزی نفهمیده باشن و عمل نکرده باشن ولی همین دلیل که “اونها نزدیکتر هستن” کافیه که اونها سهم بیشتری داشته باشن.
“ماهی” بیچاره دیر این رو فهمید. وقتی فهمید که فشار منقارهای سرخ شده از خون هزاران”ماهی” دیگه، اون رو داشت له میکرد. گلوش پاره شده بود و صدای اون حتی به گوش خودش هم نمیرسید چه برسه به خورشید. دیگه نمیتونست از خوبی خورشید برای “ماهی”های ته دریا بگه. اونها هنوز فکر میکردن که خورشید بیمهرترین چیز دنیاست.
“ماهی” بیچاره دیگه خورده شده بود. انگارنهانگار که “ماهی” به شکل و قیافه اون بوده. تموم شد. همه چیز تموم شد..
[ زن چشاشو به آرومی باز میکنه ]
- چرا همه جا تاریکه؟
+ چون شب شده عزیزم
- کی شب شد ، من چقدر خوابیدم؟
+ زیاد عزیزم
- ما کجاییم؟
+ نمیدونم
- نمیدونی؟ چور ممکنه ندونی ، ما از کجا میایم؟
+ منم مث توام عزیزم ، هیچی یادم نمیاد.
- داری منو میترسونی. چرا من هیچی یادم نمیاد؟ ما داریم کجا میریم؟
+ نمیدونم ، همونطوری که توام یادت نمیاد
- چرا وا نمیستی؟ باید از یکی بپرسیم. ، چرا هیچ ماشینی تو جاده نیست، من میترسم
+ نمیدونم عزیزم ، چشاتو ببند سعی کن بخوابی.
- چرا پاتو از رو گاز برنمیداری؟ چرا من نمیتونم بیرون و ببینم ، چرا بیرون این قدر تاریکه؟
+ نمیتونم عزیزم ، نمیدونم ، حالا بخواب.
- تو رو خدا وقتی چشامو باز کردم یادت بیاد ما کی هستیم ، از کجا اومدیم و این جاده به کجا میره
+ هیچ وقت نمیفهمیم عزیزم ، ما گم شدیم. بعضیا وقتی گم میشن هیچ وقت پیدا نمیشن
- ما گم شدیم؟
+ ما مدت هاست گم شدیم ، و تو بارهاست چشاتو باز میکنی و همین سوال ها رو ازم میکنی ، بعد میخوابی ، باز بیدار میشی و یادت نمیاد که اینا رو پرسیدی و باز میپرسی و باز میپرسی ، بخواب عزیزم هیچی ، هیچ وقت درست نمیشه
- میشه دستمو یگیری؟ من میترسم ، دفعه های قبلم ازت میخواستم دستمو بگیری؟
- نه همیشه عزیزم ، فقط گاهی که خیلی به لبه های درک کردن نزدیک میشی. بخواب، فقط سعی کن بخوابی ، آروم بخواب
تنها امید من اینه که تو با جواب همه ی سوال هامون بیدار شی
[زن با بی اعتمادی و ترس چشمانش را میبندد و روی هم فشار میدهد]

شکستنی واسه شکستنِ
+: باید برم،آخه به یکی قول ازدواج دادم نمیتونم بزنم زیر قولم.
-: برو .دل من به درک، مراقب قولت باش، نشکنه یههو.
—–
آیا میدانستید؟
آدمها…
مثل موبایل ها battery low ندارند
اکثرا بدون اخطار قبلی…
و خیلی ناگهانی تمام میشوند
—–
حالم به خوبی زندگیست
ممنون که نمی پرسی
حالت چطور است؟
تا مجبور نشوم دروغ بگویم که خوبم.
—–
وقتی نیستی
تمام زمین را
بی تو نمی خواهم
چه برسد به مساحتِ ناچیزِ این تختخواب.
—–
سرعت گیر
سرعت گیرهای سطح شهر
تنها سرعتمان را گرفتند
نه ایمانمان به تند رفتن را.
—–
انصاف
حواستان به آدمهای نزدیکِ زندگیتان باشد؛ تکیه کردن به آنها با کولیگرفتن ازشان فرق دارد.
—–
حاسدانه
هنگام بارش باران سرت را رو به آسمان نگیر.
من به بوسه های باران روی صورتت هم حسودی می کنم.

معاویه در مکه بود و ابن عامر را گفت: از تو خواهشی دارم. گفت: چیست؟ گفت: خانهات را در عرفه به من بخشی. گفت: بخشیدم. معاویه گفت: صله رحم کردی. اینک، تو چیزی از من بخواه. گفت: خواهم که خانهام را به من بازگردانی! گفت: بازگرداندم.
کشکول / شیخ بهایی
————-
او به ترور اعضای سرشناس حزب، پخش جزوههای آشوب طلبانه، اختلاس اموال عمومی، فروش اسرار نظامی و همه نوع خرابکاری اعتراف کرد. او اقرار کرد از سال ۱۹۶۸ مزدور و جیرخوار دولت ایستاسیا بوده است. به اصول مذهبی معتقد بوده و طرفدار سرمایه داری و دارای انحراف جنـسی است و با اینکه هم خودش و هم بازجوهایش میدانستند که زنش هنوز زنده است به قتل همسرش اعتراف کرد. اعتراف به همه چیز و به میان آوردن پای همه، کار بسیار راحتی بود. بعلاوه به یک معنی تمام این حرفها درست بود، واقعیت بود که او دشمن حزب بود و از دید حزب بین حرف و عمل تفاوتی وجود نداشت.
۱۹۸۴ / جرج اورول
————
اگه خدای متعال میخواست که زنها و مردها ازدواج کنن، همراه آدم و حوا توی بهشت یک کشیش هم گذاشته بود!
دن کامیلو و پسرناخلف/جووانی گوارسکی/مرجان رضایی
————-
زندگی قدیسها همیشه مبهم مانده چون مدتها بعد از وقایعی که به ظاهر اتفاق افتاده نوشته شده، اما داستان قدیس شدن هنک به خوبی ثبت شده است. یک روز هنک داشت در محوطه بزی را آب میداد- نه اینکه بزها نیاز به آبیاری داشته باشند، اما کتابهای تاریخ به این مورد خیلی واضح اشاره کردهاند پس فکر کردم به آن اشاره کنم- و به ریش فکر میکرد. شاید داشت به ریش فکر میکرد چون بز ریش دارد. شاید به این خاطر که آن دوره تعداد مردهای ریشو خیلی بیشتر بود، چون هنوز کسی یک تیغ ریشتراشی درست و حسابی اختراع نکرده بود( یا اگر هم کرده بود به کس دیگری نگفته بود) . خلاصه بنا به هر دلیلی هنک داشت به ریش فکر میکرد که خم شد تا تکگُلی را از بین علفها بچیند. درست در لحظهای که داشت گل را جلوی دماغش میگرفت تا حسابی آن را بو بکشد یک زنبور ملکه روی آن نشست. زنبور ملکه داشت دنبال خانهای جدید میگشت و اگر دربارهی زنبورهای ملکه چیزی بدانید، میدانید که هرجا او برود بقیه زنبورها هم او را دنبال میکنند. پس قبل از آنکه هنک بداند چه اتفاقی دارد میافتد، دستهای از هزاران زنبور آمدند و روی چانهی او نشستند و همانجا خانه کردند… از فاصلهی دور شبیه یک ریش بلند شده بود.
درست در همان زمان لشکر بزرگ دشمن از تپه گذشت و فرماندهشان- بعضی کتابهای تاریخ او را سایمون ِ نسبتاً رذل و بعضی دیگر سایمون ِ نه چندان خوب نامیدهاند- چهارنعل به طرف هنک آمد. آن ارتش تازه به آن سرزمین رسیده بود و سایمون اولین کسی بود که آنها را میدید. وقتی سایمون ِ حالا اسمش هر چی بود آن مرد را دید که ریشی بلند و وزوزو داشت که حالت آن مدام تغییر میکرد، برگشت و فرار کرد، ارتشش را هم با خود برد.
میگویند جملهای حکیمانه هم گفته: ” اگر رعیتهای عادی این سرزمین چنین ریش جادویی و تهدیدآمیزی دارند، ببین پادشاهشان چه قدرتی دارد! ” البته جملهای که واقعاً گفته احتمالاً این بوده: ” اَکههی! ما که رفتیم! ”
سهگانهی ادی دیکنز- افتضاحآباد/ فیلیپ آردا/ فرزاد فربد
————-
آدم عاشق این است که خودش را خشن و بد بداند اما آدم نه خشن است و نه بد. فقط کم دل است. بهش بگو ظالم، جانی، دزد، قالتاق تا برایت غش کند و دوستت بدارد و فخر بفروشد به اینکه در رگهایش خون گردن کلفتها و چپاولچیهای تاریخ روان است. بهش بگو دروغگو، دزد، حداکثر از دستت به عنوان توهین به دادگاه شکایت میکند. اما بهش بگو ترسو، آن وقت از خشم دیوانه میشود و برای اینکه این حقیقت گزنده را بپوشاند حتی به مرگ حاضر میشود.
دون ژوان در جهنم / برنارد شاو / ترجمه ابراهیم گلستان
————-
آدم باید جلوتر برود، آدم باید جلوتر برود. انگیزهٔ جلوتر رفتن در جهان، چیز قدیمی است. هراکلیتوس پیچیده گو گفته است: آدم دو بار از یک رودخانه عبور نمیکند. هراکلیتوس پیچیده گو شاگردی داشت که به این گفته بسنده نکرد، جلوتر رفت و افزود: آدم حتی یک بار هم نمیتواند این کار را بکند.
ترس و لرز / سورن کی یر که گور

بچهایی در شکم داشت. پا به راه بود. آمدن و نیامدنش بود. نه حال شاید چند حال دیگر بیاید. شوهرش صحرا بود. کسی خانه نبود. تکوتنها. قابله شهر رفته بود. رفتهبود به دخترش سربزند. تنها بودونبود. ذکر از دهانش نمیافتاد. “سبحان..”. گریه نمیکرد. عرق میکرد. بدنش سرد، صورتش زرد. خواب به چشمش نمیآمد. چرا باید بیاید؟ بچه در راه است. شوهرش نیست. قابله نیست. “خدا هست” این، به ذهنش هبوط کرد.
آرام شد. عرق نمیکند. گریه میکند. بلند ذکر میگوید. حالا درد دارد. خیلی درد دارد. جیغ میکشد. “سبحان..”
چراغها چرا خاموش شد؟ توی این هاگیر واگیر برق هم رفت. “خدا هست”
آه..که آرامش پس از درد چه لذیذ و زیباست. گوارای وجودش. بچهاش به بغل. دختر است. اسمش را می گذارد “نرجسخاتون”.
-نرجس خاتون! تو را خدا به من داد. با دستهای خودش. به خدا سلام نمی کنی؟
به افتخار استاد رحماندوست
دستش به پنجره نمیرسید. مادرش رفته بود داداش حسینش را از مدرسه برگرداند. به او گفته بود به گاز و بخاری و برق دست نزند. دست نزده بود. او به مادرش قول داده بود و سر قولش بود. اما او هم کوچک بود. سختش بود که تکوتنها در یک خانهی کوچک، مثل قفس بماند. تلوزیون هم مثل همیشه یا مصاحبه پخش میکرد یا گفتگوی خبری. “اَه” این را گفت که صدای بوق یک ماشین او را به طرف پنجره کشاند. پنجرهی بزرگ و آهنی که رنگش سفید بود و حسابی تمیز. مادرش آن را حسابی برق انداخته بود. شب مهمان داشتند. چند قدمی که به پنجره نزدیک شد باز یک صدای بوق دیگر. برق از چشمانش پرید. بُدُو به سمت پنجره رفت. دستش به پنجره نمیرسید. پرید، باز هم پرید. خسته شد. یک بچه به این زودیها خسته نمیشود. هیجان دارد این بچه، خسته نمیشود که. انگار این خستگی از ناامیدی است و هیچ زهری بدتر از ناامیدی نیست. انگار که آبی روی آتش باشد سرد شد و آمد روی کاناپه، رو به پنجره و کنار کتابخانهی کوچک خانهیشان نشست. از این فاصله فقط از پنجره آسمان دودی و نهآبی بل خاکستری دیده میشد.
صدای جیغ زوق زدگیاش با صدای بادبادکی به هوا رفت. باز بدو رفت طرف پنجره. سعی کرد…سعی کرد. باز به نتیجهایی نرسید.”آ…آ” باز صدای جیغش و داد بادبادکی قاطی شد. شوری دیگر. با عجله به اینور و آنور نگاه میکرد.میخواست چیزی را پیدا کند که رویش بایستد. نه! نیست. توی آشپزخانه، نه اینجا هم نیست.. اینجا..اینجا..اینجا! نیست..نیست..نیست..”اَه!”..
هم خشم بود و هم تاسف. اشک در ایوان چشمش بیتاب بود که قِل بخورد و بپرد که چشمش محلت نداد و به سمت کاناپه چرخید.چشمش برقی زد. عقلش میگفت سنگین است، کودکی، نمیتوانی. نه! اینکار صحیح نیست. از طرفی دلش سنگ
تمام گذاشته بود.
بادبادکهای رنگی، خیابان، ماشینهای رنگ و وارنگ، پرندههای روی درخت، بچههایی که بازی میکنند و و و.. .
اینها را دلش مرتب توی گوشش با لحنی شیرین و خوشمزه بیان میکرد و کمکم لبان دخترک کشیده شد..کشیده شد و چه برقی که نمیزند این چشمان زیبایش.
مثل فنر از جا پریده شده، با داد”با..”ی بادبادکی از جا پرید و به کاناپه حمله کرد. “اَه، چقدر سنگینه..”. صدای بادبادکی نمیدانم چه نیرویی به او داده بود که هیچ چیز جلو داره او نبود. زور میزد و کاناپه سانت به سانت حرکت میکرد. “یه خورده بیشتر نمونده..” چیزی نمانده بود. رسید. انگار دنیا را فتح کرده بود. کرده بود!
آرام بالا رفت. انگاری که میخواست شیرینی این دیدار را مزّه مزّه کند و آرام زیر دندانهایش فشار دهد تا اعماق روحش خنکایش را حس کند.
“دیدم، دیدم…سلام..سلام بادبادکی..”
بادبادکی سری میچرخاند و او را میبیند. “سلام جانم؛ بادبادک میخوایی؟ بیا پایین دخترخانم..”
چشمش به بادبادکهای رنگ و وارنگ بود که چگونه روی دریای هوا موج سواری میکردند. با شنیدن این حرف سرش را آرم و با ترس به سمت در گرداند. باز هم همان برق چشمانش… .







