دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘داستانك’

تا داد نزده بود “bitch ، تو فکر میکنی کی هستی، فکر میکنی از من بهتری؟” متوجه‌ی حضورش نشده بودم. داد که زد، اول فکر نکردم مخاطب کلمه‌ی “سلیطه” منم، ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه، در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی که خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، کفشهای نوک تیز را با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره، به پول، به این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست.

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.”
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند.

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد و شما هم می‌توانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود”

 

خانم واتسون روی کاغذ نوشت “قابلمه خوبی است، تنها مشکلش این است که غذا درونش قبل از پختن، ته می‌گیرد. ارادتمند نلی واتسون، صاحب قبلی قابلمه” و قابلمه سرخ را با در شیشه‌ای ضدحرارت نشکن کنار درخت مقابل خانه گذاشت، کاغذ را هم گذاشت زیر قابلمه، آنقدری که متن مشخص باشد ولی گوشه کاغذ زیر سنگینی قابلمه گیر بکند و باد از جا نبردش.

فردا قابلمه زیر درخت نبود و کاغذ را باد جابه‌جا کرده بود تا نزدیک جدول خیابان.

سه روز بعد خانم واتسون جلوی در خانه زیر یک سنگ کوچک یک کاغذ آبی پیدا کرد که ناشیانه از دفتری کنده شده بود و با خطی ناخوانا و چند غلط نگارشی و املایی رویش نوشته شده بود “حق با شماست خانم واتسون عزیز، باورکردنی نیست حتی صوپی که دارد از آب سرریز می‌شود هم در این قابلمه ته گرفت .با اجازه شما من درش را جایگزین در یکی از قابلمه‌هایم که شکسته است کردم ولی خودش را لاظم ندارم . با تشکر بابت در، ناجما واحد”

باران تندتر شده بود و کاغذ آبی زیر سنگ خیس بود. خود قابلمه ولی مقابل در نبود. لابد بعد از رفتن ناجما، و قبل از رسیدن خانم واتسون کسی قابلمه را برده بود. خانم واتسون بالای پله‌ها چترش را تکاند. کاغذ آبی خیس را مچاله کرد و فکر کرد قابلمه بدون در به چه درد کسی می‌خورد؟ آنهم قابلمه‌ای که در نامه‌ کنارش تاکید شده محتویاتش را قبل از پختن می‌سوزاند. لابد کسی آنرا برداشته تا روی سرش بگذارد تا از باران خیس نشود؟
خانم واتسون بر خودش لرزید، نه از سرما. خانم واتسون فکر کرد اگر رهگذری خیس از باران قابلمه را برای کمتر خیس شدن روی سرش گذاشته باشد الان سرش در حال ته گرفتن یا حتی سوختن است.متاسفانه ناجما هم مثل خانم واتسون فراموش کرده بود روی کاغذ تاکید کند این قابلمه لعنتی برای ته گرفتن محتویاتش حتی به شعله نیاز ندارد.


.
زدم به جاده و از کنار اتوبان حرکت کردم. برای از صدای هلی کوپترها و هواپیماهایی که خیلی نزدیک حرکت می کنند نترسم،گوشی گذاشتم و داستان گوش کردم. ماردبزگرم فوبیای هلی کوپتر داشت. من به او حق می دهم. او جنگ را دیده بود و شنیده بود.هر آدمی که جنگ را دیده باشد حق دارد هزار مدل فوبیا و ترس نهفته داشته باشد. حق دارد گاهی به گوشه ای خیره بشود و هیچ کاری نکند. حق دارد همینجوری بی دلیل وقتی که غروب می شود و هواپیمایی از وسط آسمان بسیار زیبای بهار رد می شود به یکباره بزند زیر گریه. همه ی آدم هایی که جنگ را دیده اند همه ی این حق ها را دارند.
بچه که بودم عاشق رد شدن و دیدن پرواز هواپیماها بودم. گردنم را تا آخر کج می کردم که رد شدن شان را ببینم و تمام شوند. یک بار هم وقتی کمی بزرگتر بودم و نوجوان بودم در جمع فامیل گفتم مثلا فکر کنید آدم هواپیما سوار بشه و دستش رو ببره بیرون وسط ابرهای سفید. بعد همه ی ان ها که قبلا هواپیما سوار شده بودند خندیدند و گفتند نمی شه که.. پنجره های هواپیما باز نمی شه. همان جا بود که ایده ی ابرهای سفید و دست های وسط ش به خاک و خون کشیده شد.
اینجا که آمدم هر سه دقیقه یکبار یک هلی کوپتر و هواپیما رد می شود. شخصی و رییس های بارنک ها و توریستی و اخبار و..
اوایل از کار و زندگی افتاده بودم. باید می استادم و تا آخرش نگاه می کردم. هر دو دقیقه یک بار بادی تا محو شدن شان نگاه می کردم. یک جوکی هست که می گوید یکی از نشانه های جهان سومی بودن این است که باید تا آخر مسیر هواپیماها را دنبال کنی…
اما یک مشکلی دارم با هلی کوپترهایی که نزدیک رودخانه حرکت می کنند و خیلی پایین هستند و من واقعا می ترسم از این همه نزدیک شدن شان. از صدایشان می ترسم.
من جنگ را ندیدم اما فکر کن شیشه ها از صدا می شکستند. فقط همین صدا بس است که جنگ احمقانه ترین رفتار بشری باشد.
یک جمله ای دارد سلینجر در کتاب” این ساندویچ مایونز ندارد.” که من خیلی دوست دارم. هیچ وقت به فکر پسرها هم نرسیده که جنگ رو سرزنش کنن و به سربازهای توی کتاب تاریخ بخندند.اگه پسرهای آلمانی یاد می گرفتند خون و خونریزی و خشونت رو سرزنش کنن هیتلر مجبور بود واسه اینکه حوصله ش سر نره بافتنی ببافه.”
.
کاش جنگ در نگاه همه همینقدر مضحک بود و خنده دار.. به خودشان می گفتند داری شوخی می کنی؟ وقت گرانبهامون رو بزاریم بریم جنگ؟؟ واسه عقیده مون؟
خوب راسل می گه ما هیچ وقت نمی تونیم مطمین بشیم که عقیده مون درست و برحق ه. اوکی شما حرف راسل رو قبول ندارید و می گید کلا با فیلسوف جماعت مخالفید و پای استدلالیان چوبین بود و.. خودتون با خودتون روراست باشید. یعنی تا به حال پیش نیومده که تو زندگی تون به یه چیزی پافشاری کنید و مطمین باشید که دارید کار درست رو انجام میدید و بعدا که بزرگ شدید بلند بلند به فکر و تخیلات اون موقع تون بخندید. مثلا عاشق بضشید و بعد بفهمید چقدر بامزه و کیوت بوده. یا بی دین بشید و دین دار بشید از نوع اتفاقی و جوگیرانه و بعد بفهمید برداشت نادرستی داشتید و.. واقعا شده دیگه..
.
حالا این حرف هارو نمی خواستم بزنم. می خواستم از زدن به جاده بگم.. از اینکه جاده ها و کنار اتوبان راه رفتن چقدر با خودش حس غریب داره… حمید می گفت اون موقع که دانشجو بوده و توی خوابگاه زندگی می کرده خیلی به بی عدالتی ها فکر می کرده. خوب من تا حدی می فهمم که چی می گه. شاید هم خیلی خوب متوجه نشم ولی من خودم وقتی وارد دانشگاه تهران شدم تازه فهمید که کارتل هایی مثل مدرسه های مفید و نیکان و فرهنگ و سلام و اینها وجود داره که کاملا سیستم ش با درس خوندن توی تمام مدرسه هایی که من بودم متفاوته.. همه چیزش متفاوته و به اون ها هم می خورونن که شما خیلی چیزید.. و چون چیزید بهتره تا ابد با چیزها دوست باشید و بگردید و وقت گرانمایه رو همینجوری هدر ندید.
حمید وقتی دانشگاه شریف قبول شده بود رتبه ۱۹ بود. منطقه سه به عنوان منطقه محروم سهمیه داشت و می گفت گاهی می گفتند خوب شماها سهمیه داشتید ولی من بیشتر هم می دونم.مثلا اینکه خونه شون توی جنگ خراب می شه و جنگ زده می شن و مجبور می شن برن گچساران زندگی کنن و برای همیشه آبادان رو ترک می کنن و…
حمید می گه همیشه اون موقع ها کنار اتوبان قدم می زده و هی قدم می زده و هی .. کنار اتوبان قدم زدن براش یه مسیر بی انتها بوده که می تونسته به همه ی بی عدالتی های جهان و همه جنگ ها و ..فکر کنه.
من ایران که بودم کنار اتوبان حقانی رو بارها قدم زده بودم و رسیده بودم به کتابخونه ملی.. این مسیر همیشه برای من از تلخ ترین و مرطوب ترین مسیرهای جهان باقی خواهد ماند.
امروز که برای اولین بار زدم کنار اتوبان و سی دقیقه پیاده راه اومدم و از لب آب و خونه های قهوه ای شیروونی دار رد می شدم به این فکر می کردم که مثلا آدم باید زندگی های دیگه ای هم داشته باشه.. یعنی از نوع و مدل های مختلف. شاید چون داشتم داستانی راجع به تناسخ گوش می کردم این به فکرم زدم. راجع به تناسخ هم فکر کردم حتی. می گم اونم.
مثلا داشتم فکر می کردم یکی از زندگی های من تنهایی ه و یه خونه ای توی رامسر نزدیکی های دریا. خونم کوچیکه اما رنگی و سنتی ه. میرم برای خونم از پارکینگ پروانه خرید می کنم و کلی وسایل های قشنگ بار می زنم از تهران میارم تا رامسر… خونم بالکن داره و من از بالکن سقف شیروونی و آجری خونه هارو می بینم و از پشت سقف هم دریا رو می بینم. خونه م شب هاش کمی ترسناکه.. چون دریا تاریکه و بیش از اندازه بزرگ.. دریا به همون اندازه که می تونه روزهاش قشنگ باشه و دلربا،شب ها می تونه ترسناک ترین و دلهره آورترین پدیده ی هستی باشه.
توی بالکن م یه صندلی و یه نیمکت چوبی دارم و کلی گلدون دارم توی خونم. من توی رامسر دانشگاه های مختلف شهر درس می دم و مدرسه ی ابتدایی هم می رم و صبح ها به بچه ها انشا و ادبیات می گم. شاید هم داستان نویسی به زبان انگلسی هم عصرها به جوون ترها درس بدم.
گاهی عصرها ی بلند تابستون می رم لب دریا و سیگارهای خیلی خیلی ارزون می کشم دور از چشم ساکنین شهر. غذا درست می کنم هر روز. می رم شهروند تهران کلی سبزی خشک می خرم و باهاشون آش و قرمه سبزی و سبزی پلو درست می کنم. باید از شهروند کلی کنسرو لوبیا و عدس و نخود هم با خودم بیارم.
شاید بعد از مدتی عاشق بشم. خیلی عاشق بشم. شاید.. نمی دونم. اگه عاشق شدم بهش می گم گاهی بیا رامسر پیشم اما همیشه باهام نباش.
اون احتمالا تهران زندگی می کنه. نمی دونم شاید هم تو یکی از شهرهای دور ایران مثل مشهد. شیراز. اصفهان. تبریز… اما نمیزارم زیادی بیاید خونم. دوری زیبایی ست. دور باش و قشنگ. نزدیک بشی از دست میری..
گاهی می رم تهران. شاید ماهی یک بار. به دوست هام و به خواهرام می گم بیان خونمون هر چندوقت یکبار. تو خونمون با هم بازی می کنیم. غذا درست می کنیم. کباب سیخ می زنیم و می ریم لب دریا..
من عصرها بعد از اینکه قدم زدم و رفتم لب دریا میام می شینم توی بالکن و کتاب می خونم و همین چرندیات رو می نویسم. احتمالا توی اون بالکن خواهم نوشت من چقدر دلم برای نورهای نیویورک وقتی که می افتاد روی رودخانه ی هادسون تنگ شده…
.
راضیه مهدی زاده
.

فکر کن بدنت را مثل یک لباس قدیمی به یکباره بِکنی و آویزان کُنی بر جالباسی سرد زمان.. آن ها هم شده بودند جزو بدنم. “تر، و ترین” را می گویم که روزگاری،ستون فقرات من بودند.
از بچگی شروع شد.من عادت کرده بودم بهترین شاگرد مدرسه باشم. بهترین دانشگاه درس بخوانم. بهترین رتبه ها را بیاورم و…
خوب،شما فکر می کنید خوب است دیگر. آدم باید بهترین باشد… اما نبود. نیست.
.
در یکی از همین اتوبوس های همگانیِ “تر و ترین” سوار بودم و داشتم خودم را می کشتم تا دوباره به دست شان بیاورم که او پیدایش شد.
او اصلا شبیه آدم هایی نبود که قصه بلد باشند اما بلد بود. زیاد.
گفت: مگر نمی گویی قصه داری توی گلویت؟ پس بپر…
.
دست هایم می لرزیدند به وقت خودکار گرفتن، به وقت ضربه زدن روی دکمه های سفید که “تر و ترین” هایم را می کشتند.
آدم ها را چه می کردم که می گفتند “خوب بی کار است دیگر.دغدغه ای ندارد و نفس اش از…”
اما پریدم. بارها صدای استخوان هایم را شنیدم که در حین پریدن می شکنند اما پریدم.
.
نوشتن برای من یک پریدن است.
دیواری ست که پرنده های قاب را گِلی می کند و جان می دمد.
فنجان ها را درخت می کند. درخت ها را انار می دهد. ترمه ها را برگ ریزان پاییز می کند. گل ها شکوفه می دهد و من بار دیگر می پرم. هر روز هزار بار با هزار بال می پرم.
.

بابا همیشه باید بعد از خواب چای بخورد. یک آدابی که همیشه من را عصبی می کرد و می رفتم چای صبح تا حتی دیروز را همینجوری می گذاشتم روی گاز که فقط گرم شود. دم نمی کردم. اصلا دم کردن چای، رواعصاب ترین سنت بود برایم.
مامان معتقد بود بعد از خواب(هرخوابی در هر وقت شبانه روز) بابا باید چای بخورد. در غیراینصورت عصبی می شود. و من همه ی تلاشم را می کردم که در مضرات چای و غیرعلمی بودن این حرف ها سخنرانی سر دهم. اما یک دقیقه بعد از بالا کشیدن چای،معجزه رخ می داد.بابا سرحال می شد و همه ی علم من کشک می شد. من همان موقع ها بود که کینه ی چای را به دل گرفتم.
.
.
کینه ام وقتی بیشتر اوج گرفت که زمستان ها،مادرجون می آمد خانه ی ما. او یک عاشق به چای بود. بعد از هر غذا،بعد از هر خواب، بعد از هر باز نماز خواندن حتی…
من از چای متنفر بودم و این نفرت تا مدت ها ادامه داشت.
.
.
ازدواج کردم. مهاجرت کردم. خانه مان را قشنگ کردم. یک میز چوبی مشکی وسط هال گذاشتم. مهمان آمد خانه مان. ما رفتیم مهمانی. ما قوری نداشتیم و هنوز هم نداریم. اما با همان کتری و آب جوش و تی بگ های چیده شده توی کاسه، چای ها آورده می شد. چای ها برده می شد. چای ها،حرف می آورد. چای ها می شد دوستی. چای ها می شد کلمه.
و به یکباره چای تبدیل شد به یک چیز دیگر. شد،آیین دوستی. شد،تعارف های مهربان. شد،گرم گرفتن با آدم ها. شد” حالا یه دقیقه بیاین بالا بشینید یه چای با هم بخوریم.” ” به اندازه ی یه چای مزاحم تان می شویم.” ” هیچ کاری نکنیدآ. فقط یه چای بزارید.”
.
.
انگار کن که یک راز بزرگ را کشف کرده ای. یک معجره ای که بابا را مهربان تر می کرد و مادرجون را جوان تر… آن یک دقیقه که تو هستی و چای… آن یک ربعی که تو هستی و جمع دوستی به بهانه ی چای و به انتظار نشستن برای ته نشینی بخار چای…
.
حالا اینقدر دوست شده ایم با هم که به وقت تنهایی، به وقت غربت، به وقت دلتنگی، یک چای برای خودم می ریزم. با خودم گرم می گیرم. با خودم دوست تر می شوم. با خودم به بهانه ی یک لیوان چای می نشینم به گفت و گو… و چای مثل یک غروب رو به شب می گوید زندگی کوتاه است. بخار است. سرد می شود. سر بکش…
.
راضیه مهدی زاده
.
.

اولین بار که می گویند دو تا بیست و سه کیلو، فکر می کنی یکی دارد برایت یک قصه ی سانتی مانتال تعریف می کند و می خواهد یک جور نتیجه ی اخلاقی عجیب غریبی از قصه اش بگیرد.
اما کم کم می شوی یکی از آدم های قصه… می روی توی قصه و چمدان بستن و باز کردن را یاد می گیری.
.
بیست و سه کیلو را حفظ می شوی و زندگی ات را وزن می کنی. یاد می گیری به کدام قسمت زندگی ات پاپیون قرمز وصل کنی و به کدام یک پاپیون مشکی و سرمه ای؟؟
.
اولین بار که می گویند بیست و سه کیلو،نگاه می کنی به کتاب هایت.به جزوه ها، به نامه های عاشقانه ای که خیلی هایشان بی جواب ماند و دلت نیامد بیندازی شان دور، به آلبوم های بچگی ات، به یادداشت های نوجوانی ات که بار جهان و رسالت هستی بر دوش شان بود.
.
این بار اما باید کیلو به کیلو،گرم به گرم انتخاب کنی. انتخاب کنی بین شال گردن بنفشی که مامان پارسال زمستان برایت بافت یا جزوه ای که پر است از شعرهای قیصر و شمس.
انتخاب کنی بین دفتری که در آن نوشتی بودی ” رفته ای و من هنوز مانده ام و…” یا جامدادی ای که روزهای کتابخانه ملی را در خودش چرک کرده.
.
چمدان می بندی و کیلوهای زندگی ات را انتخاب می کنی.
می بندی و دلت می آید که از دفترچه ی ” برمی گردی و برایت خواهم نوشت…” بگذری.
می بندی و نامه ها را گوشه ی کمد می گذاری برای شاید وقتی دیگر که می دانی نمی آید آن وقت دیگر… (که هزار بار تجربه کرده ای و هنوز باورت نمی شود.)اما دلت نمی آید دورشان بندازی.نمی بری شان با خودت اما هستند و دلت به همین گوشه ی دور کمد خوش است.
.
انتخاب می کنی و بین همه ی آت و آشغال هایی که فقط برای تو معنی دارد (و نه هیچکس دیگر) چندتایی را برمی داری تا به وقت غروب های زمستان،باشند. بودن شان دلت را گرم می کند. همین بودنشان در زیپ پایین چمدان که در فوردگاه پرت می شود اینور و آنور و له می شود.
.
.
چمدان می بندم.
یاد گرفته ام. از پس اش برمی آیم. ذوق و شوق دارم.
اما راستش گریه ام هم می گیرد. دیروزش در یکی از کانال های تلگرامی (وحیدآنلاین بود فکر کنم. مطمین نیستم.)خواندم، پدر و مادری برای فرزندشان که در قاره ای دور از آن ها زندگی می کرد نوشته بودند” ما حساب کردیم اگر بیست سال دیگر زنده باشیم و شما سالی یک بار به دیدن ما بیایید یعنی بیست بار دیگر می توانیم همدیگر را ببینیم.”
.
راستش اشکم بند نمی آید.
.
راضیه مهدی زاده

Jpeg

همه چیز از گل های قرمز ظرف های خیلی نازک چینی شروع شد. من می خندیدم و به موذیانه ترین شکل ممکن ظرف ها را قایم می کردم. بعضی اوقات هم نوعی بی احتیاطی های بیش از حد درموردشان به خرج می دادم که از دستم بیفتند.

مامانم نگاه می کرد. حرص می خورد. ناراحت می شد اما می گفت فدای سرت. قضا بلا بوده و بعد هم جاروی خیلی بلند را برمی داشت که خورده های گل سرخ توی دست و پایمان نرود.

من می خواستم به هر طریقی شده آن ها را نیست و نابود کنم اینقدر که ازشان بدم می آمد و به نظرم املی بودند و هی به مامان می گفتم اینها را چرا نگه داشتی آخر؟ بریزشان دور خوب…

 نمی ریخت. نگاهی می کرد و می گفت مادرم داده. مادرجون.. خیلی دوستشان داشت. می گفت تو یه کمد چوبی نگه شون می داشت برای روز مبادا. هر سال می رفت و یه دست شش تایی دیگر می خرید و طی سال ها شدن این همه…

.

.

راه افتاده ام توی منهتن. خیابان های نیویورک و مغازه های چینی و ژاپنی را بالا پایین می کنم شاید چندتا از ان ظرف های گل سرخ یا شبیه شان را پیدا کنم. آن ظرف ها دیگر فقط خاطره ی شکستن نیستند. خاطره ی تنهایی و اشک و آیدین و شیرینی هم هستند. خاطره  ی یلداهای بلندند که بوی گل پر،گل های سرخ را پر می کرد.

ظرف های گل قرمزی را پیدا نمی کنم.و خانه ی یک دوست ایرانی دعوت می شویم و در کمال تعجب می بینم یک دانه از ان ظرف های گل قرمزی دارد و یک لیوان هم دارد. ست هستند . دقیق همان ها هستند. به خجالت و حالتی عجیب ازشان درخواست می کنم که می توانم ظرف گل قرمزی تان را قرض بگیرم؟

ظرف را خالی را می خواستم. می خواستم عکس بگیرم ازشان. می خواستم انار بگذرام و گل های سرخ خشک شده کنارشان و عکس بگیرم و برای خودم توی آلبوم خاطره های دور و نزدیک تنهایی و مهاجرت سیوشان کنم.

.می گوید آره حتما. فقط ظرف رو می خوای؟؟

می گویم: آره…

 دیگر چیز نمی پرسد و من خوشحال می شوم.

.

.

 ظرف را می گذارم روی پارکت قهوه ای خانه و یاد آن روزی می افتم کمه هی می رفتم بالای پشتی و منتظر پسردایی آیدینی بودم. همیشه او می آمد و برایمان آیدین می آورد. آیدین های کش دار شیرین. آیدین ها را دور انگشتانمان می پیچیدم  تا بزرگ تر شوند و دراز شوند و ما کیف کنیم از این همه شیرینی کش آمده. ما عاشق آیدین بودیم و پسردایی که می آمد اول از همه به دست هایش نگاه می کردیم که پر باشد . پر از آیدین های توت فرنگی و شکلاتی و وانیلی و لیمویی.. ان موقع ها او سرباز بود و آیدین ارزان ترین و خوشحال کننده ترین چیزی بود که او می توانست برای ما بخرد.

.به عادت همیشگی می روم بالای پشتی و پنجره را نگاه می کنم. پسر دایی با لباس سربازی از دور می آید. دست هایش را نگاه می کنم اما خوب نمی بینم. نمی شود خوب دید. نگرانم می کند. آیدین ها پس کجا هستند؟؟

.

 . زنگ درب را می زند. می پرم درب را باز می کنم. آیدین ندارد. جیبش را با دقت نگله می کنم. شاید توی جیبش باشد. ندارد. نه…

.

می رود توی آشپزخانه و با مامان حرف می زند و مامان برایش انار دان می کند و توی همان ظرف گل قرمزی.. هی تعارف می کند و گل پر می زند و پسردایی چند دانه برمی دارد. اما نمی خورد. الکی برداشته دانه های انار را..

 بعد دهانش تکان می خورد و چند جمله را آرام آرام می گوید.

.

 مامان نگاهش می کند. نگاهش می کند. نگاهش می کند. گل های سرخ ظرف خیس می شوند. بوی گل پر بلند می شود از خیسی اشک مامان. مامان به بهانه ی بردن ظرف انار بلند می شود که ما اشک هایش را نبینیم. ظرف از دستش می افتد. همه جا پر می شود از دانه های سرخ انار و گل های سرخ شکستنی…

من گل های قرمز را خیس را جمع می کنم. مامان برای مادری که سال ها برایش گل های رخ و ظرف های شکستی جمع می کرد،شعر می خواند. همه جا پر می شود از بوی گل پر و شعر و گل های شکسته…

و

.

.

راضیه مهدی زاده

 

هر سال،زمستان ها مادرجون می آمد خانه ی ما. او زا تهران متنفر بود و ما نوه هایش تنها سرگرمی اش بودیم که می توانست برایمان قصه تعریف کند. شعر بخواند و ضرب المثل بگوید.
من تازه ارشد قبول شده بودم. مرضیه صبح زود بیدار می شد و می رفت سرکار. ریحانه هم ان سال داشت برای کنکور درس می خواند و از ساعت ۷ صبح می رفت کتابخانه و هیچکس خانه نبود.
.
بعضی از روزها که کلاسم زودتر تمام می شد ساعت ۳ می رسیدم خانه و مادرجون خیلی خوشحال می شد. همش می پرسید پس کی می خوای شوهر کنی؟ چرا شوهر نمی کنی؟ شوهر نکنی دیر می شه ها و .. من هی می خندیدم و مسخره بازی درمی آوردم که درس دارم اخه.. از صبح تا شب باید برم دانشگاه. بعد با تعجب از من می پرسید: پس کی درست تموم میشه؟
چرا مال بقیه تموم شده مال تو تموم نمی شه؟؟
خوب طبیعی بود که تا دیپلم را می توانست هضم کند اما چهار سال بعدش و دوباره دو سال بعدش را.. خوب این همه سال برایش سوال بود.
.
.
در کتابی از پیتر فرویشن جست و جوگر معروف قطب شمال، او از ماجرای گیر افتادن ش در برف و بوران منطقه ی گرین لند می گوید. او تنها بوده و با باقی مانده ی ذخایرش توانسته بود برای خودش ایگلو بسازد(همان خانه های یخی بومیان قطب)اما بوران قطع نمی شده و تا چند روز پشت سر هم برف می آمده تا جاییکه به دلیل یخبندان وحشتناک، نفس هایش بر دیوارها یخ می یسته و با هر نفسی دیوارها کلفت تر می شدند و ایگلو کوچکتر می شده تا اینکه بالاخره دیگر جایی برایش نمی ماند. انگار کن یک قبر یخی برای خودت ساخته باشی. چه نفس بکشی مرده ای. چه نفس نکشی مرده ای.
در نهایت او از این مخمصه نجات پیدا می کند.
.
.
حالا این خواندن و یاد گرفتن و درس و دانشگاه هم شده همان نفس کشیدن. راستش خیلی وقت ها به بیهودگی اش پی می بری و با چشم های درشت مادربزرگ مواجه می شوی که نمی تواند این همه سال خواندن و خواندن را درک کند. خیلی وقت ها سوال ” خوب حالا که چی” با موهای چتری و گونه های استخوانی می نشیند رو به رویت. دستش را زیر چانه می گذارد. نگاهت می کند و می پرسد” بعدش چی؟” ” مثلا اینهارو می خونی که چی بشه؟” ” واقعا کار بهتری بلد نیستی انجام بدی؟”
بعد دیوانه می شوی اما هنوز مجبوری برای زنده ماندن به شیوه ی خودت نفس بکشی. راستش بعضی از این نفس ها می شود همان دیواره ی ایگلو. یعنی یک لایه ی ضخیم بر ایگلو ایجاد می شود که قرار است جانت را بگیرد و هستی ات را تنگ کند اما بعضی از نفس ها می شود هوا. می شود همان که بدان زنده ای و خیلی وقت های نمی دانی. نمی بینی اش.
من یاد آن جمله ی معروف سارتر می افتم اما خودم یک جور دیگری می نویسمش” نفس بکش،ای محکوم به انتخاب و آزاد بودن.”
.
راضیه مهدی زاده

اینطوری نبود که وقتی می بیندت بگوید:” تی بلا میسر.. می چیشم سو بوشو که دخترجان…”
همانطوری با ابروهای پهن اش، با چشم های درشت ش ،با قد بلندش و این اواخر با عصای چوبی اش می نشست توی اتاق، کنار گاز پیک نیکی کوچکش و همیشه خودش را تکان می داد و یک شعری می خواند. یک زمزمه ای.. یک خنده ای.. یک گریه ای… گاهی ملغمه ای از هردو…
.
بچه که بودم یکی از انگشت هایش را می گذاشت روی لب،نزدیک بینی اش و می گفت: “هیس.”
همین و من لال می شدم. خشک می شدم.گریه و ناله و نق زدن و … همه چیز را از یاد می بردم. اصلا تمام می شدم.
بچه که بودم صدای عصایش به سقف بالاخانه آن هم ساعت ۶ صبح که همه را برای صبحانه بیدار می کرد،یکی از بزرگترین عذاب های زندگی بود.
.
آقاجون که مرد دیگر آنقدرها هم رازآلود نبود. خودش را به بی خیالی می زد.
می گفت: “همین بغل است دیگر…”
قبر آقاجون را می گفت که پیاده تا خانه شان هفت دقیقه راه بود. نگاهش می کردم. باورم نمی شد او بوده که یک زمانی نصف ایران را سفر کرده. او بوده که آجبل و نقل و فندق پخش می کرده تا آقاجون را پیدا کند. تا آقاجون که سربازی رفته بود و گم شده بود را به خانه برگرداند.
فکر می کنم عاشق ش بود. از آن عشق هایی که خودت هم خبر نداری. از آن عشق هایی که نمی خواهی باورش کنی.از آن عشق هایی که تا آخر عمر هم نمی فهمی…
.
آقاجون که مرد دیگر خانه شان گاو نداشت. دیگر سگ نگهبان نداشتند. دیگر بوقلمون های اسراییلی نداشتند. دیگر غازهای مهاجر به حیاط خانه شان کوچ نمی کردند. چندتا مرغ و خروس برایش مانده بود که گاهی می آمدند توی آشپزخانه و کارخرابی می کردند.
مادربزرگ هم دیگر حوصله ی جمع کردن نداشت. دخترش که می آمد به او سر بزند شروع می کرد به غر زدن که مرغ و خروس ها همه ی خانه را به گند کشیده اند و… به خودش بود اصلا نمی دید. اصلا به مسالمت رسیده بود. یک جوری شده بود که رو به روی علایدینبا با کته پلایش(برنج دمی به گیلکی) می توانست سال ها زندگی کند. بی نیاز و رها و بی هیچ خواسته ای…
.
.
عاشق دخترش بود و من می توانم شرط ببیندم که روزها منتظر می نشست تا او بیاید و برایش غر بزند اما به هیچکش نمی گفت که چقدر عاشق دخترش است.
اصلا آدم گفتن نبود. دختر بزرگش برایش مثل یک خواهر بود.با هم سیزده سال تفاوت سنی داشتند. دو تا خواهر بودند که خیلی خیلی عاشق هم بودند و در ظاهر همیشه در حال جنگ و دعوا می دید شان.
یک جور خوبی نقش، بازی می کرد که هرگز نمی فهمیدی این همه دوست داشتن را…
یک بازیگر حرفه ای بود و به راحتی می توانست همه را گول بزند. همه گول اش راخورده بودند و فکر می کردند او بی خیال ترین آدم دنیاست. فکر می کردند برایش مهم نیست آدم ها بیایند بروند. دخترش سر بزند یا نزند. اما یک بار مچ اش را گرفتم. یک بار که شب بیدار مانده بود تا نوه اش بیاید و برایش شام را گرم نگه داشته بود.
من هفت ساله بودم و شب ادراری داشتم و هر دو ساعت یکبار بیدار می شدم از ترس اینکه آنجا را خیس نکنم.
ساعت ۳ شب بود که بیدار شدم و پله های سنگی را پایین رفتم. همه جا تاریک بود و باید می رفتیم پشت حیاط خلوت که جنگل مانند بود. آن سال ها دستشویی ترسناک ترین جای دنیا بود. پله های بدون حفاظ را باید می آمدی پایین و می رسیدی به حیاط و از درخت انجیر و آلوچه می گذشتی و… و دستشویی پر از حلزون های از خانه شان بیرون آمده بود.
.
به پله های حیاط که رسیدم، دیدم توی تاریکی نشسته است. رو به شعله ی قرمز گاز پیک نیکی اش بیدار نشسته بود. نمی دانم من را دید یا خودش را زد به ندیدن اما همانجا فهمیدم که منتظر نوه اش است.
برایش غذا را گرم نگه داشته بود و من می دانم وقتی نوه اش می رسید،خودش را می زد به خواب.
مدل خودش محبت می کرد. با هیس گفتن. با اخم کردن. با صدتومانی دادن های از لای قرآن و عیدی سال نو، با اسم هایی که خودش برای نوه هایش انتخاب می کرد و تا سال های سال بدون توجه به اسم واقعی شان با سماجت آن ها را به آن نام صدا می زد. (مثلا اسم من را گذاشته بود سمیه. اسم یکی از دخترعموهایم که فاطمه است را گذاشته بود هایده.)
.
مادربزرگم آدم تنهایی بود اما با تنهایی اش کنار آمده بود. انگار از اول می دانست که چه چهار تا بچه داشته باشی چه چهارده تا همین است. همین جنگل تاریک و روستایی که تو ماندی و یک همسایه ته روستا چند کیلومتر دورتر…
با تنهایی اش می رفت جمعه بازار. می رفت مرجغل خرید می کرد و با سنگ پا و غوره برمی گشت خانه.
تنهایی اش را برمی داشت ،می رفت سر جاده می ایستاد، تاکسی می گرفت و می رفت آرایشگاه و با دخترها حرف می زد و آمار شوهر و بچه و خواستگارهایشان را می گرفت. و هر وقت ما از تهران می رفتیم خانه اش کلی داستان های عجیب غریب داشت که مطمین نبودیم باید همه شان را باور کنیم یا اینکه فقط بشنویم و رد بشویم. وسط داستان ها باز هم می شد همان بازیگری که به راحتی می توانستی گولش را بخوری. می زد زیر گریه… بعد یکهو قهقهه سر می داد و می خندید و دوباره گریه می کرد. اصلا گیج ت می کرد. اصلا همش گولت می زد و…
بعد از گریه و خنده و داستان های دور و درازش می رفت توی خودش. به یک نقطه ای خیره می شد و می رفت توی تنهایی ای که باهاش راحت بود. همان تنهایی که مثل یک ژن مرموز ناشناخته در جان بابا است. در رگ های من هم انگار هست.
.
آخرهایش دیگر نمی خندید. گریه نمی کرد. دیگر داستانی نداشت. دیگر نا نداشت هیس بگوید و انگشت ش را نزدیک بینی بگیرد و من از ترس سکته کنم.
.
آخرهایش دیگر درخت آلوچه پشت حیاط خشک شد. مرغ و خروس های بی خیالش آبله گرفتند و مردند و دیگر کارخرابی نکردند.
حلزون ها خشک شدند. چمن های کف حیاط پوسیدند. برف آمد و سقف خانه ی صد ساله اش افتاد.
خودش هم رفت پشت مسجد ، همانجایی که تاکسی می گرفت تا برسد به آرایشگاه. همانجایی که سال ها،خودش را می زد به آن راه تا دلش برای آقاجان تنگ نشود.
رفت نزدیکی های آقاجان. دوباره همسایه شدند مثل هشتاد سال پیش ،آن موقع که دختری چهارده ساله بود با ابروهای خیلی پهن مشکی…
.
.
راضیه مهدی زاده

.

 

مامان را نگاه می کنم. پف کرده. شانه هایش مچاله شده… هی ناله می کند شاید قطره اشکی دیگر ببارد از ابرهای قهوه ای روشن چشم هایش… اما نیست دیگر…
.
.
دیروز اخبار گوش می دادم. وسط همه ی صداها و دست ها و چشم ها… مغزم خالی بود اما صدا می آمد و می گفت یک سیاره ی دیگر شبیه زمین کشف شده…
قرارمان کانادا بود. اینکه حداقل هفت هشت سالی بمانی و برگردی… سیاره ی دیگر کدام گوری ست؟ همین کانادا هم کلی اقیانوس و آسمان باید می آمدیم تا دستمان به تو می رسید…
.
.
زنت بود با آن صدای نازکش… با آن ته لهجه ی ق دار فرانسوی اش…
هی می گفت. هی تلاش می کرد محکم باشد. وکیل است دیگر.. خارجی ها با ما فرق می کنند خوب…
روز اول که عکسش را فرستادی مامان گفت اینه… کاش حداقل خوشگل ترش رو انتخاب می کرد.مگه نمی گفتی فرانسوی ه؟ فرانسوی ها که بد نیست قیافه شون.
به مامان گفتم که کانادایی ست و فرانسه حرف می زند. کانادا اینجوری ست دیگر.. خودت هم دو زبانه شده بودی انگار… نه انگلیسی ات خیلی خوب بود و نه فرانسه ات…
زنت عاشق مردانگی ات شده بود شاید.. حرف هم را که درست و حسابی نمی فهمیدید.
مردانگی دیگر چیست؟
خودش وکیل زنان است.آنقدر از مردها بد گفت و آنقدر ضد مرد است که اصلا این ازدواج دومش با تو را نمی فهمیدم. دو تا بچه داشت. کارولاین و بنی.
دخترش بور بود و بی نمک… از این سفیدهای خیلی سفید بی روح. اما تو دوستش داشتی.می نشست روی پایت و برایش قصه می خواندی با آن لهجه ات.دخترک ۸ سال داشت. بهتر از تو حرف می زد و می فهمید و خیلی از کلمه های قصه را می گفت دوباره بخوان..

می خواندی برایش…
اصلا این همه صبر را در تو ندیده بودم. چطور این همه دوستش داشتی…
گفتی دیگر به برگشتن فکر نمی کنی.
گفتیم حداقل عید بیا… عیدهای ایران هوا خیلی خوب است. اصلا زمستان بیا که کانادا گورستان یخ زده می شود و شاش آدم نرسیده توی هوا قندیل می زند.
لبخند زدی. محکم زدی به شانه ی ۱۰ ساله ی بنی که شبیه تو بود انگار… با اینکه بچه ی تو نبود اما دماغ قوزدارش. ابروهای مشکی اش. چشم های نیمه تیره اش به تو رفته بود.
شاید زنت عاشق تو شده بود چون شبیه آن دیگری اش بودی.اصلا تو به این چیزها فکر می کردی؟
اصلا دیگر این جور چیزها برایت مهم بود؟
.
زدی به شانه های بنی و گفتی؟
آر یو این گیم؟
من و مامان به هم نگاه می کردیم که یعنی می خواهند بروند بازی کنند با هم؟ که یعنی ایران را این همه فراموش کرده که بحث را اینطوری می پیچاند؟!
بنی پرید و گفت: آی لاو ویزیتینگ ایران.
بعدا گفتی از بنی پرسیده ای؟ پایه ای؟ یعنی پایه ای برویم ایران؟
.
تو و بنی خوب بازی مان دادید و ما دلمان خوش شد و توی عکس ها زیر درخت های صورتی “اتاوا” هی لبخند زدیم و هی لب و لوچه مان را غنچه کردیم و هی گفتیم دفعه ی بعدی تهران…اصلا می ریم با آزادی عکس می گیریم. کی گفته ضایع ست؟! خیلی هم قشنگه…
.
تو برج میلاد را ندیده بودی.آزادی شاید دلت را می برد. تو گفتی: خوب شما بیاین دوباره… بد بود آبشار نیاگارا مگه؟!  اصلا دفعه ی دیگه می ریم اونورش هم میبینیم. می ریم نیویورک… نیویورک نیویورک ویر کامینگ…
از این آوزاهای خارجی می خواندی و کارولین و بنی می رقصیدند و ما سعی می کردیم دوستشان داشته باشیم و به دلمان بنشانیم شان…
.
زنت بود؟
صدای خودش بود؟
خودش بود دیگر… گفت الیزابت هستم. اسمش همین بود یا الینا…
زنگ زده بود ایران چرا؟ از این عادت ها نداشت. مثل ما که خواهرشوهر،مادرشوهر و این حرف ها حالی اش نمی شد.
.
مامان خورشت بادمجان درست کرده بود.ته دیگ زعفرانی وسط سفره بود که تو زنگ زدی.
من داشتم دوغ را می آوردم و بابا داشت ریحان ها را می شست.
وسط این همه عطر تو زنگ زدی و گفتی الیزابت هستی.
من گوشی را برداشته بودم و انگلیسی حرف زدن یادم رفته بود. کمی صدای خوشحال از خودم درآوردم و ذوق کردم و گفتم: اوه… یاه.. او.. یس…
بقیه ی کلمه ها را یادم نمی آمد. چه باید می گفتم به انگلیسی وسط آن همه عطر روز جمعه…
.
تو یک جوری بود صدایت. آن هجاهای بی مفهموم و شاد من را با صدای ناله گونی پاسخ دادی و هی حرف زدی و هی من نمی فهمیدم و یادم نمی آمد چطور بگویم دوباره بگو…
هی چشم هایم را بستم و فکر کردم و بوی زعفران، ریه هایم را پر می کرد که گفتم: پیلیز ریپید الیزابت. پیلیز…
و او آرام و شمرده شمرده گفت.
آخر جمله اش را آرام تر می گفت. خیلی آرام تر… “پسد اوی لست نایت.”
بابا،سبد ریحان را گذاشت روی میز و با دست اشاره کرد که چی می گه؟
و من وسط بوی ریحان هی فکر می کردم . لست نایت… لست نایت… شب گذشته … دیشب..
پسد اوی را اما نمی فهمیدم.
دلم می خواست بفهمم تا مجبور نباشم بگویم لطفا گوشی را بده به سپهر…
سپهر، مسخره ام می کرد و می خندید که در این حد هم یعنی انگلیسی نمی فهمی… بعد با هم می خندیدیم و ادای حرف زدنم را جلوی بنی و کارولین درمی آورد. آن ها نمی خندیدند. من و سپهر اما ریسه می رفتیم.
گفتم: سپهر ایز هیر؟
بعد فهمید “هیر” می شود اینجا…
گفتم: دیر الیزابت( مثلا می خواستم بگویم الیزابت جان و برای عروس خارجی مان خواهرشوهر مهربانی باشم) ساری. سپهر ایز در؟
الیزابت دیگر صدایش غمگین نبود. زده بود زیر گریه…
دیوانه شده بود انگار… شاید می خواستند جدا بشوند. من و مامان حدس می زدیم این روز را…
الیزابت گفت: نه… هی ایز دد…دد… دد
بعد دیگر حرف نزد. هی صدای نفسش از همه ی اقیانوس اطلس گذشت و لای بخار برنج دودی پیچید.
.
.
.
راضیه مهدی زاده