دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘داستانك’

نگام می کرد می گفت جوش زدی؟؟ واای بدبخت شدیم رفت.
می گفتم: جوشه دیگه.. یعنی چی؟ میاد و میره.. یک هفته هست و بعد هم غیب می شه.
می گفت: نه والا خیلی بیشتر از یه جوش ه.. اینجوری ساده هم نمیاد و بره… از این جوش های روی صورت باید ترسید.
.
هر وقت هورمون هام به هم می ریزه و وقت پریودم می شه از این جوش های قرمز روی صورت می زنم.. و اون جوش تبدیل به یک عالیجناب سرخ پوش می شه.. به همه ی هورمون ها.. نه.. به همه ی سلول های بدنم فرمان می ده که راه بیفتید. منتظر چی هستید؟ چمدون هاتون کو؟ کجاست؟ چرا راه نمی رید؟
این میل به رفتن با اون جوش یک رابطه ی خطی مستقیم داره.. این چمدون بستن و کوله جمع کردن.. اینکه هی ساعت های دنبال بلیط برمه و کاستاریکا و هنگ کنگ می گردی و گوگل می نویسه سرچینگ.. بعد هم سه تا نقطه ی در حال حرکت…
.
.
دیروز بعد از اینکه برای هشتمن بار ” آمیلی ” رو دیدم توی گوگل نوشتم ” فرم درخواست طلاق توافقی”.. بعد همینجوری که گوگل کلی عکس و لینک آورده بود،روی موتور آمیلی و پسرک سوار شده بودم. باد می خورد توی صورتمان.. بعد به رنگ ها و موسیقی و خوشی های خیلی کوچک فیلم فکر کردم.. به دخترک کوچک که برگ را جلوی دهانش گرلفته بود و صدای سوت درمیاورد. به چسب مایه ی روی انگشت و بوی خوب ش .. و بعد خشک شدن و لذت کندن ش از دست..
به اینکه عاشق این بودیم که صورتمان را محکم توی شیشه ها فشار دهیم تا دماغ و لب مان بزرگ شود.. به عادت های خیلی ریز رفتاری آدم ها.. مثلا آمیلی که دسش را توی حبوبات فرو می کرد و اون آقاهه که عادت داشت پلاستیک های دایره ای را بترکاند و تیک عصبی داشت.. اصلا مدلی که امیلی به دنیا آمد و کروموزم ها و شکم مادر در یک حرکت سریع بزرگ شدند و بچه گریه کرد…
دوباره و برای بار هشتم برای این همه طنز و داستانک های خیلی خیلی مینیمال فیلم داشتم می مردم که یکی از فرم ها خیلی بزرگ شد. نوشته بود فرمت ورد و پی دی اف.. هر دو دانلود کردم و بعد هم فیلم آخر کارگردان امیلی را به لیست نت فیلیکس مان اضافه کردم. ” وری لانگ اینگیجمنت”
.
.
بعد بوی خوب نفت همه ی خانه را گرفته بود.. اینقدر بوی خوبی داشت که نزدیک بود فرم دانلود شده را دیلیت کنم.. بوی نفت من را می برد شمال.. می روم اتاق بالاخانه ی مامابزرگی …
آن موقع ها که همه با هم دوست بودیم.. آن موقع ها که همه ایران زندگی می کردیم و یکی آمریکا نبود و دیگری آلمان نبود و چند نفرشان هم که اصلا نمی دانیم کجا هستند.
می برد مرا به علاالدین های گرم و فلزی که رنگ های زرد و سبز داشتند و گوشه ی اتاق چوبی نم برشان می داشت. اما کسی به این چیزها اهمیت نمی داد ان موقع…
نزدیکی های غروب که می شد توی سر همه ی زن ها و جاری ها و عمو ها و ما بچه ها یک چیز بود.. یک چیزی که توی سر همه مان بود اما به هم لبخند می زدیم که دیگری رازمان را نفهمد..
باید راز و سربسته باقی می ماند وگرنه همه چیز را خراب می کرد.اینکه چه کسی امشب زودتر به اتاق بالاخانه می رود و جای بهتری برای خواب گیرش می آید.. کدام یک از ما دشک و هم پتو و هم بالش را با هم خواهد داشت؟؟
و همه مان آرام آرام و مرموزانه راه می افتادیم به سمت بالاخانه.. از پله های سنگی که موکت قرمز پر از پوست تحمه داشت بالا می رتفیم و از کنار سیرهای گس شده ی آویزان می گذشتیم و حواسمان بود پا روی شیوید های خشک شده ی پهن وسط سالن نگذاریم و به درب های چوبی بالاخانه برسیم.
.
(الان که هی بالاخانه بالاخانه می کنم فکر می کنم این ضرب المثل بالاخانه اش را اجازه داده از اینجا آمده.. شما همی می گویید یا فقط شمالی ها استفاده می کنند؟ یعنی طرف عقل ندارد یا حرف بیخود می زند..)
.
به اتاق که می رسیدی. در چوبی را پشت سرت که می بستی یک نفس راحتی می کشیدی. اما هنوز یک پرده ی پارچه ایرا باید کنار می زدی . پرده ی پارچه ای که بعد از درب چوبی بود. کنار دشک های روی هم جمع شده که گاهی تا سقف هم می رسید.. پرده را کنار می زدی و می دید باز هم با همه ی این ها هنوز اولین نفر نیستی.. می دیدی زن عموها دور هم نشسته اند و دارند از طرز تهیه ورژن جدید میرزا قاسمی حرف می زنند و ابرو برمی داند و بند می اندازند و از دختر فلانی برای پسرشان حرف می زنند…
و آنجا میان همه ی حرف ها و پشم های اضافه و خواستگاری های خیالی و بوی سیر و شیوید خشک شده و زیتون پرورده و آبغوره،بین این همه بو،بوی نفت می آمد.. بوی خوب نفت که من سرم را توی بشکه اش فرو می کردم و از ترس اینکه نفت نخورم مرا به زور جدا می کردند.
بوی نفت را امروز می فهمه که ملغمه ای ست از دوستی.. از اتاق کوچکی که برای همه جا داشت. که گرم بود و یک علاالدین خیلی کهنه کارش را بلد بود.. که تا صبح بوی خوب نفت می آمد و مامان بزرگی ساعت ۶صبح با عصای چوبی اش به سقف می زد و همه را بیدار می کرد اما بوی نفت نمی پرید. نه از اتاق.. نه از حیاط که گوجه های سبز لهیده روی زمین ش پخش شده بود.. نه از اتاق رازآلود بالاخانه… بوی نفت جاودان بود.
.
.
چشمم به ایمپایر استیت افتاد که به رنگ اقیانوس های نزدیک یونان شده بود، همان موقع بوی نفت پرید و فرم را در یک فولدر زرد گوشه ی لپ تاپم ذخیره کردم. نگاهش کردم. داشت کفش هایش را واکس می زد و بوی نفت از واکس بود. هی دلم می خواست از کنار کفش هایم رد شوم و بو کنم. نمی شد. باید خودم را کنترل می کردم.
.
.
تا ساعت سه صبح لیست سفرها و جاها را نوشتم. گفتم اولش می روم خانه ی ادگار آلن پو.. او که داستان های کوتاه را مد کرد و چه کار خوبی کرد. گرچه داستان کلاغ ش را دوست ندارم. اما خانه اش را دوست دارم ببینم. خانه ای که می نشست و برای خودش داستان های ترسناک درست می کرد.
بلیط رزو می کنم و عکس های خانه اش را نگاه می کنم که یک درخت با شکوفه های سفید آلبالو جلوی درب خانه اش است. با این درخت چطور می توانسته داستان های ترسناک و وهم آلود بنویسد؟؟
من اگر بودم فقط عاشقانه های آبکی می نوشتم و دلم خنک می شد از عشق…
بعد از خانه اش می روم یک ایالت دیگر و دانشگاه ییل را می بینم. معماری اهوارای گوتیک اش که خیلی دوست داشتنی ست.. که ادم می رود وسط فیلم های لندن.
بعد هم سفر می کنم به هنگ کنگ و کره ی جنوبی. با کیم کی دوک چای می خوریم. او به من سوشی تعارف می کند و من با بی میلی می گویم ممنون و او حتما تعجب می کند.. می گوید اصل ژاپن است. از انجا برایم اوردند…
. بعد می روم برمه.. بعد کاستاریکا.. شاید هم اتفاقی دوست نویسنده ام را توی یکی از خیابان های کاستاریکا ببینم. دختر خوشگلی بود با موهای صاف بلند.. بعد از مدت ها دوستی تصمیم گرفته بودم ان روز بگویمش تو خیلی خوشگلی لعنتی.. همان روز نیامد.. دیگر کلا نیامد کلاس..
..
.
کوله ام را که می بندم یک رژ کالباسی برمی دارم و محکم به لب هایم می کشم. به پایین لبم که نگاه می کنم خیلی بدم می آزید.. چه جوش بزرگی زده ام…
.

راضیه مهدی زاده

هنوز نمی تونست بی خیالت بشه… هنوز نمی تونستم بی خیالش بشم. من و “ه” مثل هم بودیم در دوردست خیال…در فرسنگ ها فاصله که هرگز هم را ندیده بودیم. که حتی عکس هم را.. شاید او عکس من و تو را دیده بود.. من ندیدمش.. یادم رفت از تو بخواهم که نشانم دهی. می گفتی دست هایش بزرگ بود. می گفتی بازوهای سفیدی داشت که روی تو باز بود و باز و باز …
فکر می کنم جایی که او زندگی می کرد خشک و خاکی بود. خانه اش کوتاه بود و رنگ شهرشان خاک های رس…
به هرحال او عاشق تو بود. تو اما عادت داشتی همه را رهایی بیاموزی.. از خودت آغاز کرده بودی.. معلم خوبی بودی… تو آموزگار رهایی بودی. با این درد و رنج بعد از هر فراغ چه می کردی؟
یک شیشه ی بزرگ برمی داشتی.. از این ها که مار و عقرب را خشک می کنند. برمی داشتی و دردت را خشک می کردی توی الکل… بعد نگاه می کردی به درد خشک شده.. دردت می گرفت وقتی نگاه می کردی.. اصلا کمرت تیر می کشید اما کیف می کردی…می دانم.. می شناسمت.. لذت می بردی از رنج.. از زیاد کردن شیشه های الکی که دردهایت را خشک کرده بودند.. مثل گلدان های شیشه ای آویزانشان می کردی به درخت های دانشکده…می گذاشتی شان روی طاقچه ی کتابخانه و روی نیمکت های چوبی …

.
آن روز توی موزه بود که به تو زنگ زد و تو یواشکی رفتی پشت فسیل های دایناسور قایم شدی. فکر کردی من نمی فهمم.. فکر کردی حواسم نیست.
من هم خودم را زدم به آن راه و زل زدم به بال های سبز پروانه…تا تو راحت با “ه” حرف بزنی. تا “ه” کمتر ناراحت شود. من هوای “ه” را داشتم. اما تو را نمی شد کاری کرد…
می خواستم”ه” کمتر ناراحت بشود. می خواستم “ه” فکر کند که تو داری از غم فراغش می سوزی…
اما “ه” هم تو را می شناخت.. می دانست تو آدم سوختن نیستی… می دانست که داری از درد دوری اش از خوشی می میری…
.
درد داشتی… من هم داشتم.. من هم وقتی به تو رسیدم درد داشتم.
من داشتم می سوختم از درد و بال های پروانه را نگاه می کردم. تو اما لبخند ملیح تلخی بر لب داشتی و پشت استخوان های دایناسور با مهر و محبت “ه” را دلداری می دادی.
.
.
بعد ها که دیگر ” ه” ای در کار نیود و من و تو تبدیل به دوست های معمولی.. خیلی معمولی شده بودیم برایم گفتی که ” ه” دو سالی ست ازدواج کرده. گفتی شوهر ” ه” مرد مزخرفی ست که گاهی روی او دست بلند می کند. گفتی ” ه” وفادار است اما شوهرش را دوست ندارد.
” ه” اگر با تو بود. تو اگر با ” ه” بودی…
.
راضیه مهدی زاده

اولین بار که وارد میدان زمان شدم فهمیدم نقطه ی بی مرز جهان همین جاست. جایی فرای مکان.. جایی جاری در زمان…من اینجا همه ی آدم های دنیا را دیده ام… همه ی دوست های دور و نزدیکم را.. دوست برزیلی ام را.. دوست های آرژانتی ام را.. شیرین را..
اینجا نقطه ای ست که کروی بودن دنیا آغاز می شود. اینجا سرآغاز دایره است.
.
گروه اول یک عده جوانان سیاه پوست اهل محله ی برانکس نیویورک هستند.که حرکات آکروباتیک انجام می دهند و می رقصند و از روی همدیگر می پرسند. مردم دورشان جمع می شوند و بعد از تمام شدن نمایش،پول ها جمع می شود و.. برانکس همسایه منهتن است.. یکی از فقیرترین محله های دنیا کنار مرکز بانکداری و پول جهان…
.
جلوترش می توانید با میکی ماوس ها و اسپایدرمن و عروسک های دیزنی لند عکس بگیرید. گاهی تعدادشان با توریست ها برابری می کند. توی ماسک جوجه و ادرک و موش،خانوم های اسپنیش دارن از گرما هلاک می شوند اما هی دنبالت می آیند و می گویند ” وان دالر” ” وان دالر” یعنی هر عکسی که بگیرید با ما یک دلار می شود.
.
گوشه و کنار میدان،ماینکن ها و مدل ها و عکاس ها هستند که مشغول اند به عکس گرفتن. مردم هم از عکاس و مدل با هم عکس می گیرند. من هم گرفتم. دختر،روی پاهایش بند نبود. کفش پاشنه بلندش،پاهایش را می زد اما نمی شد که بی خیال شود.
.
نماد آزادی هم ازدواج کرد ه.. دوتا شده اند. یک خانوم و آقای طلایی و آبی با مشعل های کریسمسی رنگ به رنگ در دست. با ان ها هم می توانید عکس بگیرید.
.
آن وسط بودایی ها این همه راه را از تبت آمده اند و دین شان را تبلیغ می کنند. با لباس های خاکی شان در میان توریست ها راه می روند تا جویندگان حقیقت را پیدا کنند. حرف می زنند. عکس و کتابچه ی بودا را به یادبود می دهند و…
.
سه قدم آن طرف تر دین بودا و سالکان حق،دحترهای لخت هستند با نقاشی پرچم آمریکا.. لخت لخت هستندآ… یعنی همه اش نقاشی ست :۰ به یک جاهایی شان هم پرهای خیلی کوچک آویزان کرده اند.بعد می گویند بیایید با ما عکس بگیرید. هر عکس هم می شود دو دلار…
.
یک خانومی هست که لباس آبی پوشیده و گل های رز قرمز در دست دارد. راه می رود و به بعضی از خانوم ها گل می دهد. از طرف انجمن سرطان سینه آمده و…
.
یک پله های قرمزی هست در انتهای میدان. می توانی بنشینی و نگاه کنی که چطور یک حجم گوشتی ه ناچیزی هستی در میان هجمه ی رنگ به رنگ آدم ها.. می توانی بنشینی در رنگ و نور و تلویزیون های بزرگ و صدای دین و دخترهای لخت و سیاه های فقیر برانکس و پولدارهای نیویورکی و توریست های سرخوش، هی خودت را نگاه را نگاه کنی… هی پلک بزنی،هی خودت را نگاه کنی..
هی پلک بزنی،هی دلت تنگ شود برای خودت.. هی پلک بزنی،هی همه جا نقطه های نور ببینی و صداهای هستی…
.
.

راضیه مهدی زاده

برام تعریف کرد که یه آقایی بود که وقتی عاشق شد همه بهش خندیدن.. اصلا همه از خنده غش کردن.. دلشون رو گرفتند و ولو شدند که چی میگی تو آخه؟؟
اما اون عاشق شده بود و این حرف ها حالیش نبود. معشوقه ش که هیچ چیزی ازش نمی دونیم که نمی دونیم مثلا چشم های سبز داشت یا آبی؟ که نمی دونیم ابروهای پرپشت داشت یا نازک؟ که نمی دونیم وقتی می خندید دندون های جلویی ش بیرون میزد یا نه فقط لبخندهای ملیح بلد بود.. ما از اون دختری که اون براش می مرد هیچی نمی دونیم…
فقط می دونیم یه روز،دختر بهش گفت اگه راست می گی… اگه خیلی عاشقمی.. اگه واقعا این همه که می گی دوستم داری.. گوش هاتو.. گوش هاتو ببر برام. گوش چپ تو ببر و برام بیار…
.
بعد هم شب شد و دختر به سقف سفید اتاقش خیره شد و از این ایده ی مسخره خنده ش گرفت و هس به سقف خیره شد و دلش یه نخ سیگار خواست،کوبایی باشه و قهوه ای.. اما سیگاری در کار نبود.. پس اون ساعت ها به سقف خیره شد چون خیره شدن به سقف اون هم در شب از مهمترین کارهای فیلسفوفانه ی دنیاست.
.
فردا صبح،دختر از خواب بیدار شد. دامن پف دارش رو پوشید. زیرش هم یه سیم گرد بزرگ وشید که دامنش صاف وایسته و هی چین و چروک نشه..
داشت از خونه بیرون می رفت که پستچی گفت: خانوم… خانوم.. این پاکت مال شماست…
.
دختر،عاشق پاکت های نامه بود. نمی تونست صبور باشه. همون لحظه پاکت رو باز کرد… یه گوش بود. یه گوش نصفه ی عاشق…
.
.
همه بهش گفتن دیوونه ست.. همه گفتن خول و چل ه.. همه تنهاش گذاشتن..
تو یه خونه ی چوبی زندگی می کرد با یه صندلی رو به آسمون.. یه خونه و یه پنجره و یه صندلی همه ی دنیای یه گوش شده بودند. از اون روز همه بهش می گفتن دیوونه ی یه گوش…
تو فقط و تنهایی و بوی رنگ مرد وقتی که سی و هفت سالش بود و هنوز به دختری فکر می کرد که ما هیچی ازش نمی دونیم.

 

راضیه مهدی زاده

یک مانتوی گشاد پوشیده بود که به تن ش زار می زد. ریزه بود. آمده بود سر کلاس و می گفت: خلاق باشیم. ما اینجا هیچ درس و کتابی نداریم. فقط خودتون فکر کنید چطوری می تونید خلاق باشید.
بعد از اسم یک گروه ریاضی شروع کرد.
گفت ما می تونیم با همدیگه یه گروه کوچیک خلاقیت در ریاضی داشته باشم. برای هفته دیگه شما اسم این گروه رو طراحی کنید.
اسم گروه بود آرمه.. یا یک همچین چیزی..
من عاشق خلاقیت بودم از آن نوعی که معلم تازه وارد پروری مان می گفت.
.
هنوز سیزده سالم نشده بود که عاشق پسر همسایه رو به رویی شدم. از ان عشق های پنجره ای لعنتی بود که باید صبح تا شب را دید می زدی تا لحظه ای رد شود. باید پرده را آرام می کشیدی و چشم ت را می چسباندی به سردی شیشه.. یک جوری که نور بیرون نردو و بقیه ی همسایه ها متوجه نشوند اما شخص موردنظر درک کند عاشق دل خسته را.. و تاثیر گذارد بر جان و روحش.. شخص موردنظر درک می کرد و خوشش می آمد و .. به هرحال افاقه اش نمی کرد و همزمان چندتا دوست دختر دوازده سیزده ساله داشت. من حرص می خوردم و گریه ام می گرفت.
م شخص موردنظر بود عرشیا. من دفترچه ی کوچکی داشتم که اسم او را هزار بار به هزار شکل گوناگون توی ان دفترچه نوشته بودم. همه به انگلیسی غلیظ و نستعلیق طور.. هرگز هم ندید تا حدعشق را دریابد. مثل همه ی داستان های قدیمی هم یک روز غیب اش زد. البته من پیدایش کردم دوباره…
.
یکبار دفترچه ی کوچک را به فمنیست ترین موجود مدرسه که او هم سیزده سال بیشتر نداشت نشان دادم. او با هر پسری در هر مدلی مخالف بود. از پدر و برادر بگیر تا همسایه و فامیل…اما ذوق هنری هم داشت.. از اینکه اسم یک پسر بود و این همه به شکل های گوناگون خیلی خوشش نیامد چون موقع پس دادن دفترچه با حالتی خاص و بی تمایلی آن را به دست من داد. اما از طرح ها خوشش مده بود و گفت دیوانه…
.
.
به خاطر اسم او بود که من، یدطولایی در طرح های نستعلیق انگلیسی پیدا کرده بودم. پس شروع کردم اسم آرمه را طراحی کردن.. نقاشی نبودها.. همان طرح های من درآوردی بود.. دوازده تا طرح شد. آر بزرگ و کج و کوله و ای ایفل گونه و…
.
.
رفتم سر کلاس. معلم مان گفت بیا توضیح بود حالت طرح هایت را و پای تخته هم بکش دوباره.. می کشیدم و توضیح می دادم. شده بود خلاق ترین… معلم مان به بچه ها گفت برایم دست بزنند. گفت اصلا فکر نمی کردم این همه ایده ی نو داشته باشید. عالیه. ما حتما یکی از این طرح ها رو برای لوگوی آرمه انتخاب می کنیم.
همان لحظه نگاهی پیروزمندانه به فمنیست ترین انداختم. او هم ابروهایش را بالا انداخت و اظهار بی اهمیتی کرد.
.
هفته ی بعد دل توی دلم نبود که معلم پرورشی ما ن بیاید و دوباره از طرح های من تعریف کند و بگوید خوب شروع می کنیم به طراحی لوگو و..
نیامد.
دو هفته ی بعد هم نیامد…
یک ماه بعد هم نیامد…
معلم پرورشی نداشتیم و از پنجره ی کلاس هایمان فرار می کردیم توی حیاط..
گفتند رفته است امریکا.. گفتند رفته آنجا درس بخواند.
.
. آمریکا آن موقع دورترین جایی بود که اصلا در جهان نبود. کجا بود؟ یک مفهوم خیالی و انتزاعی بود فقط که سر صف،ناظم مان می گفت: بلند بلندتر.. یه جوری بگید که صداتون تا خود آمریکا هم برسه..
د ما جیغ می زدیم و گلویمان درد می گرفت و دلمان خوش بود حداقل صدایمان تا نزدیکی های آمریکا رسیده است.
.
راضیه مهدی زاده

 

یک دوره ای عارف بودم. عقل هم نداشتم. زندگی اصلا طور دیگری بود. می گذشت و من عارف تر می شدم و سوز تغییر جهان داشت می کشت من را.. می خواستم رسالتم را علنی کنم. چهل ساله شده بودم انگار و یکی از درون می گفت علنی کن. لب بگشا و ادم ها را راهنمایی کن.
.
تا اینکه موبایل اختراع شد. موبایل یک چیز خیلی خیلی گران بود هم گوشی اش و هم سیم کارتش.. اصلا به هر کسی نمی دادند که.. باید می ایستادی توی صف های چند ماه و ثبت نام می کردی تا روزی که قرعه به نام ت بیفتد. (همه ی زندگی و خاطرات در صف ردخ داده حتی تکنولوژی )
.
راهی نبود. من دبیرستانی بودم و پولی نداشتم. خیلی فکر کردم. راه های مختلف هم امتحان کردم که پول دربیاورم. رفتم کلاس های معرق و یاد گرفتم و چندتایی اش را به چند نفر فروختم و .. کمی پول شد اما تا یک میلیون خیلی مانده بود و از آن طرف هم عطش رسالت و اعلان داشت من را می کشت. نمی شد صبر کنم تا یک میلیون. طاقت نداشتم. پس رسالت بشری ام چه می شد؟
مردمان جهان چه می شدند؟
.
.
تا اینکه کمک از غیب رسید و سیم کارت ” تالیا” اختراع شد که ارزان تر بود و شارژی بود. می خریدی و شارژ می کردی و قرار شد در راستای داشتن تالیا تا جان در بدن است بکوشم.
فهمیدم این هم ثبت نامی ست و دسته اول و دسته دوم دارد و شماره های رند و.. گران در می آمد. تا اینکه متوجه شدم خاله ی یکی از همکلاسی هایم یک سیم کارت تالیا دارد که می خواهد بفروشد…
شاید هم نمی خواست بدبخت.. ولی هی من به دوستم گفتم می شه بری از خاله ت بپرسی که آیا سیم کارت ش رو می فروشه.. می شه بگی من بیست هزار تومن بیشتر از بقیه بهش می دم. می شه به من خبر بدی. میشه امروز زنگ بزن…
خلاصه دیوانه اش کردم و قرار شد عصر که از مدرسه رسید خانه زنگ بزند به خاله اش و من هم شب از او خبر بگیرم.
تا شب دلم هزار راه رفتم. کلی دعا خواندم و نذر کردم و از عصر سه بار به دوستم زنگ زدم که هر دفعه می گفت هنوز زنگ نزدم. یه ساعت دیگه. دو ساعت دیگه. الان مامانم داره با تلفن حرف می زنه. الان نمی شه و …
..
شب شد و زنگ زدم و گفت: نه خاله م نمی فروشه…
.
.
همه ی رسالت و اعلان زبانی و جهانی که باید با دست های من درست می شد دود شد رفت هوا…
کلی از عصر تا شب، جمله های قشنگ نوشته بودم . از آن ادبی های رمانتیک که دل و روح را می برد. به گمان خودم دیگر.. فکر می کردم بعد از اینکه خاله موبایل را فروخت از همان فردایش شروع می کنم به ادم ها اس ام اس زدن. شماره ها را رندوم انتخاب می کنم و بعد بر اساس یکان هی جلوتر می روم و همینجوری شبکه ی رسالتم را گسترش می دهم و جهان را جای بهتری می کنم.
.
.
تا یک هفته غمگین بودم و داشت رسالت از یادم می رفت که یکی از بچه های شر کلاس که عادت داشت همه را دست بیندازد آمد کنار من نشست و گفت “موبایلم رو دیدی؟”
به موبایلش نگاه کردم. از حسودی داشتم می مردم. یازده دو صفر بود با آن نور سبزش.. با آن دکمه های نرم اش.. با آن آنتن های بلند که روی صفحه کم و زیاد می شدند.
رویش هم به انگلیسی نوشته شده بود “تالیا”
از حسودی داشتم می مردم.
.
پرسیدم و فردایش قرار شد با هم برویم سوهانک و تالیا بخریم.
رفتیم و خریدیم و رسالت آغاز شد.
.
.
در راستای انجام رسالت بعضی ها جواب می دادند. بعضی ها می پرسیدند شما.. بعضی ها می گفتند می شناسمتون و…
اما من خسته نمی شدم و ادامه می دادم. یک دفتر هم داشتم که شماره ها و پیام های داده شده را یادداشت می کردم که تکراری نباشد. اینجوری عدالت را رعایت می کردم و نمی گذاشتم جمله های قشنگ به یک نفر بیشتر از بقیه برسد.
.
یکی بود که خیلی غمگین بود. که هر بار جوابم را می داد و می گفت می دونم کی هستی.. می گفت چرا حرف نمی زنی.. که هی زنگ می زد و من نمی توانستم جوابش را بدهم. آخر حرف زدن جز رسالت نبود. همه ی کارها باید با نامه انجام می شد. اما او سیریش شده بود و هی زنگ می زد و هی می گفت: بردار می خوام صدات رو بشنوم. دلم برات تنگ شده….
فهمیدم گاف داده ام و طرف عوضی گرفته.. اما دلم می سوخت.. می خواستم کمک ش کنم به خیال خودم. جمله های مهربانانه و عاشقانه را بیشتر کردم و عدالت خدشه دار شد.
او خوشحال می شد و برایم می نوشت و…
.
.
نامه نگاری مان طولانی شد و دو سه ماه طول کشید و او کماکان فکر می کند من آن یار سفر کرده ام که طاقتش نیست و می خواهد برگردد اما روی بازگشت ندارد.
هم خوشحال بود. هم ناراحت. هم عاشق بود هم فارغ… هم رنج داشت هم نمی توانست بی خیال شود.
من هی برایش جمله های قوی کننده و بی خیالی ضمنی می فرستادم و او هی نمی گرفت و شیفته تر می شد.دختر دل نازکی بود. آتشین مزاج هم بود.
.
.
یک روز که داشتم از مدرسه برمی گشتم و با همکلاسی ها حرف می زدیم و می خندیدیم. زنگ زد. حواسم نبود شماره ی اوست و نباید جواب دهم. گوشی را برداشتم. چندبار گفتم الو الو.. الو سلام. چرا حرف نمی زنی…
که دختر با بعض و فریاد شروع کرد به جیغ کشیدن. از پشت تلفن ترس برم داشته بود. هی می گفتی پس تو دوست دخترشی؟.. پس یکی رو داره.. پس گوشی ش دست تو عه؟…
.
تا مدت ها برایم فحش می فرستاد و جملات تهدید کننده. نزدیک سال تحویل که شده بود تلویزون و مدرسه و همه یک جوری می شوند که می گویند دل تکانی و این حرف ها.. من هم بچه بودم و جوگیر.. تلفن را برداشتم و گفتم همه چیز را برایش تعریف می کنم. شاید از دلش درآمد و بی خیال شد و بخشید.
حتی رسالتم را هم گفتم… گفتم که نمی خواستم ناراحت ش کنم و …
اما باور نمی کرد و می گفت پس شماره ی منو از کجا آوردی و.. هی می گفت نه من ازت شکایت می کنم و سال تحویل باید توی زندان باشی و پلیس میاد می برتت و…
خلاصه اینکه من هی برایش از رسالتم گفتم و هی او از پلیس گفت.
.
همان سال سر سفره ی هفت سین که با ترس پلیس ها و هر لحظه زنگ زن و ریختن شان توی خانه نشسته بودم، دعای حول حالنا خوانده ام و بی خیال رسالتم شدم.
.
اما فکر کن یک بچه چقدر می تواند به جهان و ادم هایش خوش بین باشد و امیدوار که فکر کند جمله های قشنگ دنیا را عوض خواهند کرد؟
.

راضیه مهدی زاده

 

وقتی بیست ساله اش بود حوصله اش بدجوری سر رفته بود. همه ی بیست ساله ها اینجوری می شوند اما او بیشتر.. او می توانست همان لحظه ای که حوصله اش سر رفته بود سوار یک هواپیما بشود و برود سواحل قناری.. یا برود آلاسکا .. یا برود برمه.. یا برود سن تورینی.. او می توانست همان لحظه سوار یکی هلی کوپتر صورتی یا گلبهی شود و از آسمان،نیویورک را نگاه کند. سنترال پارک و پاییز رنگی اش را ببیند . از روی رودخانه ی هادسون بگذرد. از کنار ایمپایر استیت…
او هیچ کدام از این کارها را نرکد. یا شاید هم بعد از اینکه همه ی این کارها را کرد رفت و گفت : من می خواهم مدل شوم.
مدل شد. ته قیافه ای داشت و همیشه مواظب هیکلش بود. البته بیست سال که بیشتر نداشت. هنور به سن چربی و گوشت های اضافه نرسیده بود.
رفت و مدل شد.
روی سن های قرمز و آبی راه رفت و لباس های پر دار پوشید و آرام از سن پایین آمد. لب هایش را غنچه می کرد و چشم هایش را به دوردست می دوخت. کارگردان یک بار گفت اینطوری نه.. باید بیشتر به اون زاویه نگاه کنی.. اینجا.. اینجا…
او نمی توانست روی آن زاویه تمرکز کند. همین شد که دیگر حوصله اش سر نرفت. بی خیال شد. از فکر مدل شدن بیرون آمد.
.
با یک یهودی پولدار و معروف ازدواج کرد. س

وقتی بیست ساله اش بود حوصله اش بدجوری سر رفته بود. همه ی بیست ساله ها اینجوری می شوند اما او بیشتر.. او می توانست همان لحظه ای که حوصله اش سر رفته بود سوار یک هواپیما بشود و برود سواحل قناری.. یا برود آلاسکا .. یا برود برمه.. یا برود سن تورینی.. او می توانست همان لحظه سوار یکی هلی کوپتر صورتی یا گلبهی شود و از آسمان،نیویورک را نگاه کند. سنترال پارک و پاییز رنگی اش را ببیند . از روی رودخانه ی هادسون بگذرد. از کنار ایمپایر استیت…
او هیچ کدام از این کارها را نرکد. یا شاید هم بعد از اینکه همه ی این کارها را کرد رفت و گفت : من می خواهم مدل شوم.
مدل شد. ته قیافه ای داشت و همیشه مواظب هیکلش بود. البته بیست سال که بیشتر نداشت. هنور به سن چربی و گوشت های اضافه نرسیده بود.
رفت و مدل شد.
روی سن های قرمز و آبی راه رفت و لباس های پر دار پوشید و آرام از سن پایین آمد. لب هایش را غنچه می کرد و چشم هایش را به دوردست می دوخت. کارگردان یک بار گفت اینطوری نه.. باید بیشتر به اون زاویه نگاه کنی.. اینجا.. اینجا…
او نمی توانست روی آن زاویه تمرکز کند. همین شد که دیگر حوصله اش سر نرفت. بی خیال شد. از فکر مدل شدن بیرون آمد.
.
با یک یهودی پولدار و معروف ازدواج کرد. سه تا بچه آورد. هنوز مواظب هیکلش بود. هنوز ته مایه ای قیافه داشت.. داشت کم کمن حوصله اش از این وضع جدید سر می رفت که…
که شد همه کاره ی یک کشور.. پدر گفت: ایوانکای عزیرم سازمان جوانان و امور زنان را به تو می سپارم.
روزنامه ها را هم…
اصلا تو بیا بچین آدم های کشور را…
.
هنوز هم وقتی دارد به اسم ها و موقعیت ها فکر می کند گاهی یاد ان روزهای پر دار و آن نگاه های زاویه دار می افتد. اما بی توجه معاون اول را انتخاب می کند و وزیر دفاع و آموزش را…
.
.
راضیه مهدی زاده

ه تا بچه آورد. هنوز مواظب هیکلش بود. هنوز ته مایه ای قیافه داشت.. داشت کم کمن حوصله اش از این وضع جدید سر می رفت که…
که شد همه کاره ی یک کشور.. پدر گفت: ایوانکای عزیرم سازمان جوانان و امور زنان را به تو می سپارم.
روزنامه ها را هم…
اصلا تو بیا بچین آدم های کشور را…
.
هنوز هم وقتی دارد به اسم ها و موقعیت ها فکر می کند گاهی یاد ان روزهای پر دار و آن نگاه های زاویه دار می افتد. اما بی توجه معاون اول را انتخاب می کند و وزیر دفاع و آموزش را…
.
.
راضیه مهدی زاده

به بهانه ی کتاب فیزیک بود که عاشقت شده بودم. به بهانه ی بی قراری و شباهت های فیزیک و فلسفه بود که دلم داشت از توی لباس های سفید م،شره می کرد. آن روز گفتم قرارمان باشد ساعت ۵ یلوار کشاورز.. گفتی می آیی و کتاب های فیزیک ت را می آوری..
گفتم آخر می دانی فیزیک بنیان هستی ست.. گفتم اصلا مگر می شود آدم فیزیک بلد نباشد.. گفتم عاشق فیزیک شده ام.
تو با اینکه خیلی فیزیک بلد بودی، فکر می کردی بدون فیزیک هم می شود زندگی کرد. تو اصلا بینیان هستی را می فهمیدی؟
نیامدی و شب شد و بلوار کشاورز شد خیابان ولیعصر و من هنوز یک دختربچه ی نوجوان دبیرستانی بودم.
شب شد و من فلسفه خواندم و تو امدی و کتاب های فیزیکت بدجوری دست من جا ماند.
هی جا ماند و هی من گفتم تو آخر بدون بنیان هستی چطور زندگی می کنی؟ مگر می شود کتاب های فیزیک ت را نخواهی؟
نمی خواستی.. داشتی زندگی ات را می کردی… همینجوری راحت،بدون کتاب های فیزیک ت.. ماشین هم خریده بود. دوست دختر هم پیدا کرده بودی… بدون کتاب های فیزیک ت..
من ماندم و بنیاد هستی.
تو رفته بودی یک کشور دیگر… داشتی زندگی ات را می کردی…
بدون کتاب های فیزیک ت..
.

راضیه مهدی زاده

احتمالا من نباشم توی اون دنیا… نمی دونم باید الان ناراحت باشم یا خوشحال.. خوشحالی نداره جایی که تو نباشی… اما فکر کن.. یعنی یه روزی می آد که آدم ها اه می کشن و می گن یادش بخره یه زمانی آقابون خونه رو جارو می زدند. خانوم ها پیاز سرخ می کردن و اشک شون درمی اومد.. اقایون تخم گوجه و خیار می خریدن و توی باغچه ی کوچیک خونه شون می کاشتن و خانوم و آقا هر روز نوبتی آب می دادند به گل ها و منتظر بودن…
یه زمانی خانوم ها دست هاشو بوی کاهوی خورد شده یم داد، آقاها بوی روغن و نفتالین.. خانوم ها دست هاشون بوی بنزین می داد و آقا دست هاشون بوی دلمه و …
.
خوب توی این دنیاها روبات ها هستند که غذا درست می کنند. باغچه را مرتب می کنند. پیازها رو خورد می کنند. خونه رو جارو می کشند. روبات ها هر روز سر ساعت ۷ صبح یه آب پاش قرمز می گیرن دستشونو می رن به لوبیاها و تخم کدوها آب می دن.. ربات ها روزهای هفته و برنامه های غذایی رو دارن و شما می دونید که الان روبات آشپز در حال اضافه کردن لیموعمانی به خورشت قرمه سبزی ه و روبات و خورد کن در حال خورد کردن کاهو و کلم و هویج ه…
شاید شما از اون دسته ای هستید که آه نمی کشید.. شاید اصلا براتون مهم نیست دستتون بوی پیاز بده یا بوی فلفل دلمه.. شما دارید به صفرهاتون فکر می کنید.. شما دارید فکر می کنید آخر این سال یه صفر جدید به آخر فیش حقوقی تون اضافه کنید… که توی همین لحظه روبات آشپز به همراه روبات خورد کن وارد می شن و با صدای خش داری می گن قرمه سیزی شما آماده شد.
.
(تو بی بی سی خوندم در حال حاضر توی ژاپن روبات ها از سالخوردگان نگهداری می کنند.)
.

راضیه مهدی زاده

می خواستم خیلی کلیشه ای گونه بهش بگم.. خوب می دونی چیه. عاشقی درد قشنگی ه.. اونجوری که ادم ها می گن نیست.. از این دردت.. از این جدایی .. از این لحظه های صندلی نشستنِ تنهایی.. از این همه بدون اون بودن که دیگه تکرار نمیشه…
از این عکس هایی که همش از اتوبان های شهر می گیری و بعد پیش خودت فکر می کنی این همه آدم یعنی تو رو نمی خوان… این همه آدم یعنی راحت بدون تو دارن زندگی شون رو می کنند… این همه چراغ هایی که اون دفعه روی پل طبیعت بهم یاد دادی.. گفتی دست هات رو کوچیک کن بزار جلوی چشم هات.. چشم هات رو تا نیمه ببند .. می بینی مثل شمع های روی قبر آدم ها می مونن…
.
آره پیش خودت می گی این همه شمع روی قبر.. پس چرا هیچ کدوم ش مثل من از این همه اتوبان و از این همه ماشین عکس نمی گیره؟…
از این همه ترجیح دادن سکوت و رد شدن از زیر پنجره ی خونه ش… از این همه کوچه ای که آشنا ست و باید غریبه بشه از این به بعد.. از این همه تنهایی که با خودت می بری تو همه ی خیابون های شلوغ تهران… از این همه دردی که با خودت می بری توی مترو و دلت می خواد بین همه ی دستفروش ها قسمت ش کنی اما نمی شه…
از این همه شعرهای تازه ای که یاد می گیری و نمی دونی چرا زودی همه ش یادت می ره یه غیر از این یکی: اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است بر دل کوه نهند، سنگ به آواز آید
.
از همه ی خستگی که با خودت می بری سر کلاس های سارا شریعتی.. از همه ی ته مونده هایی که حملشون می کنی حتی موقع کارت نشون دادن به حراست و رد شدن از میله های سبز دانشگاه تهران…
.
چی بگم بهت؟؟ بگم تو اولین نفر نیستی؟ بگم همه داشتن یه بار؟ بگم فکر نکن فقط تو این درد رو چشیدی؟؟
نه… این هارو نمی گم.. چون فقط تو این درد رو کشیدی.. چون هرکسی تنهایی اون درد مشترک خاص رو می کشه…
.
بهت می گم یادته دندون شیری هامون می افتاد بعد یه صندوقچه درست می کردیم و همه شون رو جمع می کردیم… مثل یه خاطره شیرین… مثل همون دندونی که قشنگ بود اما دیگه کار نمی کرد…
آره دندون شیری های دوست داشتنی مون رو که گذاشتیم تو یه صندوقچه و احتمالا الان یادمون نمیاد تو کدوم کمده؟ پشت کدوم یکی از لباس های مامانه؟… خوب مامان که چاق شد.. یادته که… سرطان گرفت.. شاید لباس هاشو ریخت دور… دیگه اندازش نمی شدند خوب…
ولی نه.. فکر نمی کنم صندوق دندون شیری هامون رو دور ریخته باشه… اونا احتمالا طبقه ی بالای کمد پیش پرونده هاست.. همون پرونده های پزشکی ش که اندازه ی غده رو می گفتند… آره پیش همون عکس های سیاه پاتولوژی ه…
باید خوب بگردی…پیداش می کنی و می بینی که هنوز تو اون صندوقچه، جا هست برای همه ی چیزهای قشنگ و شیری…
.

 

راضیه مهدی زاده