حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘مستانه’

 

10715450-md

هر روز در آن ساعت،صدای دف و نالش های کش داری برپا بود.

مراسم عارفانی بود با لباس هایی سبز… 

آن ساعت روز کسی نمی دانست،خورشید چه وظیفه ی سنگینی بر دوش دارد.

 هیچ کس از نانوشته های خورشید آگاه نبود اما آن ها یک به یک لباس سبزِ احرام بر تن می کردند و صدای دف و نالش های نی را فریاد می زدند.

آن ساعت روز مراسم عارفانه ای بود که گردِ دست های طلایی خورشید انجام می شد .

و خورشید جاده ای بود برای رسیدن به درختی که فرسنگ ها دورتر از شیشه ی پنجره، زاهدانه می زیست.

درخت، پر بود از خزه های سبزی که در طول سال ها  بر او پیچیده بود.

بافته هایی از دست اندازی گیاه در ساعتِ خورشید…

پیچک هایی سبز…

دست هایی که گره وصل است به ساعت نور…

.

.

هیچ کس اما گیاهان و دین شان را جدی نمی گرفت.

هیچ کس پیامبرِ سبز ساقه را که دردِ قد کشیدن با جامه ای کهنه را تحمل می کرد نمی دانست.

و پنجره،واسطه ی وحی بود و معبدگاه عارفانه ی سلوک تا رسیدن به تمنای سبز برگ ها…

.

.

این قصه آن قدر کش دار بود که تمام دیوارها و پنچره های خانه را می پوشاند.

 خورشید بارها چرخید ،گرچه آدم ها ثابت کرده اند،خورشید ایستاده و مسکون و بی حرف است اما قصه ی خورشید و گیاه،چرخشی مدور بود.

.

.

و عاقبت،روزی انسانی رد شد.

.

.

 پنجره را کنار زد و در سکوت و تاسف،گلدان زرد و طلایی را با خود برد.

گلدان می دانست، آدم ها از دردهای زیادی از جمله خطای چشم رنج می برند اما نمی دانست که آن ها رسیدن را مرگ می پندارند.

نوشته ی راضیه مهدی زاده

از مجموعه ی موخوره

window

 

خانه هایی که پنجره زیاد دارند؛
قفسه ی کتابهایشان پر از دفتر شعر است!
پنجره هایی کوچک و دنج…
مثل یک دریچه می ماند…
رو به گر گرفتن…
حل شدن…!
حل شدن یک روز بارانی در تو…
گم شدن در بی هیاهویی شب…
پنجره ها عمیق اند…
مثل این پنجره ی رو به اتوبان؛
با میله هایی حصار شده…
ماشین هایی که به سرعت میگذرند…
می روند و دور می شوند
دور دور…
آنقدر که فقط روشنی چراغهایشان دیده می شود!
همه یک اندازه میشوند..
یک نقطه ی پر نور و گرد..
در هم تلفیق می شوند..
اانگار که در انتهای گستره ی دید این پنجره ها،
به نقطه ی وحدت می رسند..
آنقدر که دیگر نمی توانی مدلشان را تشخیص دهی!
این را پنجره ای که تا انتهای اتوبان را دید می زند می فهمد…!

.
.
.

ر.م

نوشته ی ریحانه مهدی زاده

بیژن : شما چقدر شکسته شدید!

دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟
چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
از دو سالگی مادرن !
بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم.

باغ های کندلوس – ایرج کریمی

—–

مادر من مادر من تو یاری و یاور من
مادر چه مهربونه درد منو می‌دونه
بی عذرو بی‌بهونه قصه برام می‌خونه

مادر من مادر من تو یاری و یاور من
مادر مهربونم قدر تو رو می‌دونم
تو با منی همیشه من برگم و تو ریشه
مادر من مادر من تو یاری و یاور من

خواهران غریب، با صدای مرحوم خسرو شکیبایی (دانلود ترانه)

—–

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی هاتو دوست دارم
خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

میم مثل مادر - (دانلود ترانه)

دوباره بوی عید تمام این حوالی را گرفته
ماهی های قرمزی که دست چین ِ کودک ها می شوند
و زینتی ترین سفره ی خانه فرصت خود نمایی پیدا می کند ….
پدر با تمام بی حوصلگی اش ، مرغوب ترین لباسش را دست چین می کند
و بعد مدت ها زیر آواز می زند
و همانطور که دارد با گره کرواتش دست و پنجه نرم می کند
” سیمین بری گل پیکری آری “می خواند ……..
مادر گونه هایش را خوش رنگ می کند و از ۱۲ ساعت قبل
با استرس به جان چیدمان خانه می افتد ….
او هم تمام درد هایش را برای یک شب زیر بالشش کنار قرص ها جا می گذارد
انگیزه می گیرم ریش چند هفته ای ام را بزنم و همراه پدرم
به جان لباس هایم بیفتم …
رو بروی آینه که می ایستیم خودم را کمی خمیده می کنم که پدر ایستاده تر به نظر بیاید
مو های سپیدش را مرتب می کند
درباری ترین کرواتش را زده و من شوق می کنم که از چروک پیرهنم ایراد بگیرد
صدای فرهاد را آنقدر زیاد می کنم که
” بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ” از تمام پنجره ها بیرون بزند
انگار می خواهم جوانی ِ پدر مادرم را پس بگیرم
هفت ساله شوم و چروک مادر را بدزدم
و مادر بزرگ را یکراست از قبرستان بر سر سفره عید بیاورم
.
..
.
مادر با تبحری حاصل از تجربه چند ساله عیدی ها را لای قران پنهان می کند و مرتب ساعت را بلند می گوید …
برادرم که می آید با همان خنده ها که از لب هایش خسته نمی شود جانم آرام می گیرد
چند دقیقه مانده باشد به آغاز سالی جدید
آنقدر از بوی نفتالین لباس پدر می گویم تا دلش وا شود و کمی بخندد
دور سفره می نشینیم
لحظه ای برای تعبیر مفهوم عاطفه در فرهنگ ایرانی
که هر پدری در نهایت بی اعتقادی هم که باشد
دست به قران می شود و چند آیه ای را می خواند ……
نزدیک سال تحویل مادر را می بوسم
که به سنت ایرانی
تا آخر ِ سال بوسیده باشمش
دست روی شانه پدر می گذارم
که برایم به هزار بیستون ِ سر فراز شرف دارد
چند لحظه مانده است برای اتفاق
برای آغوش هایی که که به یک بهانه ، یک سال را به رویم باز می مانند
و ده ثانیه آخر را توی دلم … آرام تر از هر خلصه ای میشمرم….

 

“یک فرجی هندی به تن کرد. کلاهی پشمین و عسلی بر سر گذاشت.جلوی پیراهنش را باز کرد و دستانش را به شکل شکرآویز بست. کفش و چکمه ی مخصوص پوشید و با این شکل و شمایل برخاست و سماع کرد.”۱

چرخ می زد بر دایره ی هستی و در دل می گفت: پیش از آنکه دوستت بدارم،جهان باد هوا بود و انتظار می کشید. دایره،ابدیت بود و بی زمانی. نقطه نداشت. آغازی نبود و غایتی هم متصور نبود در عشق و ندیدن و وجد و جهیدن…

یاد می آورد،طلوع شمس را… یاد می آورد بر بام های قونیه وعظ و درس و پند و نصیحت می گفت،همچون پدرش بهاءولد… شمس در بن بست های قونیه در انزوای طلب وامانده بود.

به هم رسیدند.

شاعرانه، فراخردانه… که شعر نیز عریان است مانند عشق و خرد را رد می کند با بال های سیمرغ…

شمس گفته بود،وعظت را دیدم ای علامه ی دهر… تو خوب می دانی… خوب می گویی… تعالیم پدرت را بری و بارها و بارها و هزاران بار خوانده ای…اما خودت چه؟

خودت چه می گویی؟ از خودت چه داری؟

با دعا شروع کرد و ذکر گفت لا اله الا الله دف می زدند و نی …

کم کم چشم ها بسته شد و صدای دف و نی از کالبد درونی هر انسانی بلوا کرد. دف عالم کبیر بود و نی با حفره هایش عالمی صغیر. نی،انسان بود و وانهاده…

شکایت می کرد زا جدایی و می چرخید تا رسیدن… دایره های انسانی می چرخیدند. وحدت و کثرت درهم آمیخته بود و تشکیک وارگی حقیقت با دایره ها درهم آلوده…

یک دست بر آسمان بود و فیض می گرفت،اسطوره وار… و یک دست رو به زمین. و این چنین،انسان چون نردبانی رقصنده،زمین و آسمان را به هم وصل می نمود. پا می زدند بر زمین و نفس را به سخره می کشیدند.

می جهیدند و عوالم خاک و عقل را درمی نوردیدند و شوق می پاشیدند بر در و دیوار جهان… سماع اش نماز بود در سلول های باطنی و پیوندی در عالم دیگر…

جلال الدین زیر لب می گفت:خواهی بیا ببخشای،خواهی برو جفا کن…

چشم هایی رو به آرامی

خانه را سکوتی سرد، فرامی گیرد

دست های باد، تن پنجره را کبود می کند

قاب روی دیوار،تهی می شود از روزهای دور

و صدای کلاغی نوزاد خانه را پر می کند…

شاپرک آواز میخواند
عشق را درمان نیست
و نسیمی گذرا
بُرد آوایش را
اینک اما من
دور از آن همهمه ی ناموزون
زیر این سایه ی تنهایی شب
مینویسم ای کاش
شب را پایان بود
و صدایی از دور
عشق را درمان نیست!

* خدا تو را بوسیده ؟
+ خدا مرا بوسیده !
* خدا تو را نازیده ؟
+ خدا مرا نازیده !
* خدا چرا بوسیده؟ خدا چرا نازیده؟
+ خدا مرا بوسیده ! خدا مرا نازیده! چرا چرا ندارد، خدا مرا می‌خواهد !
* چرا مرا نه ؟ چرا تو را می‌خواهد؟
+ چرا تو را بخواهد ؟ خدا مرا می‌خواهد! خدا یکی را خواهد، یکی مرا، تو را چرا؟
* این که ز عدل دور است ، خدا که عدل دارد !
+ خدا که عدل دارد ، راه خروج‌ش داند! چرا دخالت به خدا؟ چرا کفر خدا؟
* کفر خدا؟ من و خدا! کفر خدا؟ خدا نخواهد !!
+ کفر مگو ، شکوه نکن ، دار در انتظار تو! های! سربازکان، دار به انتظارش ، حلقه‌ی دار زوجش !!

یکی بود یکی نبود عصر یکی ازآن روز هایی که همه باهم در سرزمین عدم زندگی می کردیم و ازل بر هستی وعدم می نگریست چشمش به ما افتاد، مدتی از آفرینشمان گذشته بود و ما خفته بودیم به ناز در کتم عدم؛ این چندمین باری بود که این جمله را می شنیدیم “بیدار شو،با من حرف بزن” وما چون کودکی بد خلق که خواب شیرین صبح چنان مدهوشش کرده که حتی نوازش صمیمانه ی صدای گرم مادرش را هم درک نمی کند ،سعی می کردیم صدا نشنویم…ودوباره ودوباره….
کمی به صدا توجه کردیم،چه صدای زیبایی بود،چه پژواک آرامش بخشی داشت .
از آنجایی که سرنشتر عشق بر رگ روحمان زده بودند وما موجوداتی با احساسوعشق آفریده شده بودیم در مقابل شورو اشتیاق او دوام نیاوردیم و حسن او به دست خویش بیدارمان کرد.
چه لحظه ای !!!
مات ومبهوت به نوری که بالای سرمان بود نگاه کردیم ،چقدر مقدس وملکوتی،زیبا وخواستنی ،چه آرامشی پیدا کردیم….نه….این آرامش نبود
قلبمان تند تند می زد،ما عاشق او شدیم …
ما عاشق شدیم چون او عاشقمان بود واراده کرد تا عاشقش باشیم، اصلا به وجود آمدیم چون او خواست که باشیم تا همدمش شویم.
ازهمان آغازین لحظه های شروع خلقت ما نسبت به تمامی موجودات برتری داده شدیم ،با قلبی که سرچشمه ی مهرومحبت بود،عقلی که ظریفترین درایت ها را داشت، روحی که سخاوتمندانه از وجود خالق در ما دمیده شده بود وقدرتی که منشاء به وجود آمدن تمام جهان بود نیرویی که تا قبل از آن فقط شایسته ی ذات مقدس پروردگار بود.
ما از خواب بیدار شدیم اما این یک بیدار شدن عادی نبود ما آگاه شدیم،از اطرافمان،از کسی که دوستمان داشت.
روحمان در قالبی خاکی قرار گرفت وبه زمین فرستاده شد تا با زمین انس گیرد،اما شاید جسممان کنار خاک آرام گرفت اما روح، سرگشته، به دنبال منبع نوری بی پایان ،خیال بالا در سرمی پروراند، بله او با اینکه عاشقمان بود ما را از خود دور کرد .
درست است که از او دور شدیم ،اما خالق کریم به ما اراده داده بود در کنار عشق و عقل و روح…
او ما را با قدرتی بزرگ به زمین فرستاد و ما امانت دار او شدیم ،اراده از او بود ولی به ما هم داد تا عشقمان را به او ثابت کنیم وبرای لقای او،برای کناررفتن حجاب ها ودوباره دیدن آن پرتوهای عالم تاب تلاش کنیم .
همه ی کائنات در مقابل اراده ی انسان تسلم اند زیرا اراده ی ما ذره ای از اراده ی اوست.
و عشق یعنی این!

* محمد سلیمی

الو؟… خونه خدا؟؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
[یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس.]
+ بله با کی کار داری کوچولو؟
- خدا هست؟ باهاش قرار داشتم… قول داده امشب جوابمو بده.
+ بگو من می شنوم.
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟  من با خدا کار دارم …
+ هر چی می خوای به من بگو قول میدم به خدا بگم.
صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منا دوست نداره؟
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و به روی گونه اش غلطید و با بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما…
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛
+ بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو.
دیگر بغض امانش را بریده بود، بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جون، خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو روخدا نذار بزرگ شم توروخدا…
+ چرا؟ این مخالف تقدیره  چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
- آخه خدا من تو رو خیلی دوست دارم قد مامانم . ده تا دوست دارم.  اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم. چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد…
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم، محبوب ترین مخلوق من … چه زود خاطراتش را به اندازه بزرگ شدن فراموش میکند… کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب، من را از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خود خواهی شان می خواستند. دنیا برای تو کوچک است… بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی…
کودک در کنار گوشی تلفن، در حالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت. آری بالاخره کودک بیمار به آغوش مهربان خدا رفت.

ادامه مطلب »