دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘نسكافه’

از وقتی برگشته ام این چند روز هیچ نمی خورم. در حالیکه در ایران که بودم در همان هیجده روز سه کیلو چاق شدم و خوشحال بودم. یعنی این چاقی را دوست داشتم یک جورهایی. یک خوشحالی توام با شعفی همراه ش بود. یک دورهم بودن و رهایی که می دانستم ریشه های این چاقی با هم بودن است. خندیدن های سه نفره ی عمیق است. که تیرامیسوهای بعد از هر نهار است که با خنده و تمسخر قورت اش می دادم و از خوشی نگاه ان ها می مردم.
اما اینجا غذاها چیز دیگری می شوند حتی نوتلای عزیز هم دیگر آنقدرها عزیز نیست. چه در خانه باشم چه در بیرون یادم می رود که می شود غذا خورد که باید برای نهار خوردن و عصرانه یک تایم جدا داشته باشم. هی آب می خورم. هی برای آب خوردنم دنبال لیوان های جدید و ماگ های بزرگتر می گردم اما آب که نهار و شام نمی شود. او که باشد چیزی می خوریم. یعنی به اصرار او باز هم.. یعنی او یادآوری می کند که آدمی به شام خوردن نیاز دارد و بلند می شود و چیزکی درست می کند و می خوریم.
من اما حتی آن را هم با حوصله و شعف نمی خورم. من لاغر می شوم و این بازگشت به حالت ایده آل فیت گونه چیز خوبی ست دیگر؟ سلامت و داف بودگی دارد با خودش…
اما خوب من همان چاقی و بی ظرافتی شاد را ترجیح می دادم. ناراحت ش نبودم. انقدر تیرامیسوهای شاد می خوردم که به جایش هرگز افسردگی نمی گرفتم.
اما خوب آنقدر بزرگ هم شده ام که بدانم ۸۰ روز باشی همان سیر ۱۸ روز را طی نمی کنی . هی ۱۸ روز به ۱۸ روز سه کیلو کیلو چاق شوی و عین خیالت نباشد و هی خوشحال باشی و… نه همه چیز عادی می شود و برمی گردد سر جایش…
به تیرامیسو که فکر می کنم که عادی شود و برگردد سر جایش مثل هزار چیز دیگر… چه حس تلخی ست از دست رفتن رویاها وقتی بزرگ بوده اند روزگاری و بعد یک جایی که نمی دانی دقیقا کجا،یک جایی که یادمان نیست کجا ،یک جایی تمام شده اند. یک جایی دیگر ان همه شوق و رهایی و شعف همراه شان نبود.
.
.
تولد او بود دیروز… آخرهای اردیبهشت بود و هنوز تولدها بودند و به قول حافظ هوا روحانی بود هنوز… صبح اش اماده شدم که با آیدا بروم بیرون. گفتم بیا با هم برویم پلی پارک. پارکی ست که به شیوه ی اتریشی ها ساخته شده و از دیوارش آبشارهای بلند می ریزد. جمع و جور است و صندلی های کوچک گذاشته اند. صندلی های سفید. سوار اتوبوس که شدم پیش یک آقایی نشستم که از اول تا اخر مسیر با من حرف زد. تهیه کننده سینما بود و فیلم های کوتاه می ساخت و با بازیگرهای معروف که چهره شان را در گوکل نشانم داد کار می کرد. اسم شان را که نمی دانستم اما قیافه شان آشنا بود. خیلی حرف زد. گفت او هم خانواده اش مهاجر بوده اند و از ایرلند امده اند و برایم از اعتماد به نفس گفت. از زندگی سخت خودش و برادرش گفت که برادرش الکلی بود و حالا ترک کرده و خودش که یک زمانی هوم لس بوده و دوباره برخاسته و بلند شده. از زندگی پدرش گفت که افتاده بود زیر دست مافیاهای اف بی آی و…
کل زندگی اش را در همان ۱۵ دقیقه ای که با هم بودیم برایم تعریف کرد. بعد هم شروع کرد به نشان دادن عکس های خودش و خانواده اش در ایرلند. عکس مادرش را که در یک مزرعه ی اسب گرفته بود خیلی دوست داشتم. عکسی بود سبز و ساده.
مادرش در کنار خواهرش در عکس لبخند می زد. همان لحظه گفت وقتی ۳۷ سالش بوده مرده است. مادرش را می گفت که در ۳۷ سالگی مرده… و من لبخندش نگاه می کردم و لباس ساده اش و قصه اش که دارد به یک دختر ۳۰ ساله ی مهاجر از ایران می رسد و لبخندش که عکس ش را می گیرم و نمی دانم چرا این کار را می کنم… شاید چون مرگ لبخندش را جاودان ساخته است.
از فیلمسازی حرف زدیم. از ترس ها… از همه زندگی اش که پر از تنهایی بود.
در نهایت ایمیل ش را برایم نوشت و من دیر به آیدا رسیدم.
.
آیدا یکی از نویسنده ترین ها بود. من وبلاگ ش را خوانده بودم و به شکل غریبی او را دیده بودم. یعنی همه چیز از دو سال پیش شروع شد که دوست “ه” امد نیویورک. او یک ترکیب مجهول از مهندس دانشگاه شریف و عکاس و هنرمند است. از من عکس های هنری گرفت و وقتی دوربین ش را نگاه می کردم که عکس هایم را ببینم هی عقب زدم و عقب و … یک دختری بود لاغر در نور درخت های بوستون و پیاده رو های کنار خیابان.
گفت: این دختر نویسنده است و اسمش آیدا ست و…
من آدم فوضولی هستم و خیلی هم فست. اسمش را سرچ کردم و به وبلاگش و کتاب هایش رسیدم و بعد هم عکس هایش در اینستاگرام و ما با هم دوست شدیم. دوست های دورادور.. دوست هایی که هستند و نیستند.
تا اینکه بعد از دو سال او واقعی شد و امد به نیویورک. من برایش قصه را تعریف کردم و هر دو از این قصه ی عجیب به کوچک بودن دنیا به اندازه ی لنز یک دوربین پی بردیم.
آیدا توی این روزهای شلوغ و تنها که ادم های اهل دل دور و برم کم هستند خیلی خوب بود. نویسنده ترین بود. یعنی یک جوری که نوشتن همه ی روزش بود. یعنی یک شجاعتی که می دانست کارش نوشتن است. که من حسودی م شد که دلم خواست کاش من هم کارم باشد. یعنی هست اما خودم به این باور برسم. آیدا این باور را داشت.
آیدا همه ی شهرهای کوچک و بزرگ دنیا را دیده بود و یک ماه دوماه در ان ها زندگی کرده بود. برلین،امستردام،بلژیک،سوید، فراسنه و همه ی اروپا و همه ایالت های وسط و غرب و شرق آمریکا را هم… می گفت دو تا شهر بود که من را گرفتند. که انتخاب شان می کنم برای زندگی . برای بودن. یکی نیویورک و دیگری بیروت
نیویورک را می دانستم. ادم ها. دیوانگان.. شهر نخبه پرور روان پریشانه ای که اگر اهلش باشی دوستش خواهی داشت.
بیروت را می گفت تلفیق غریبی از مرگ بود و زندگی.. می گفت شب ها می رفتیم و توی کافه می نشستیم بعد صدای بمب می آمد از کوچه ی بغلی . یکی انتحاری کرده بود. مردم جمع می شدند چند دقیقه و دوباره به کافه برمی گشتند.
می گفت خیابان ها دو تا در میان تانک بود و تفنگ و بعد هم نایت کلاب و رقص و زندگی…
آیدا از مادرش هم تعریف کرد. مادری که دوستش داشتم. مادری که از اول به آیدا گفته بود کارگردانی بخوان. هنر بخوان اما آیدا توی گوشش نمی رفت و می خواست مثل پدرش مهندس شود و برق خوانده بود و گذشته بود تا به حرف مادرش برسد. قصه های آیدا، شورش، اصرارش به زندگی روزانه ی هر روز نوشتن را دوست داشتم.
.

می خواستم از روحی بنویسم که ممکنه من جسم یافته ی اون باشم بنا بر اصل تناسخ اگر بپذیریم ش. محمدامین چیت گران در داستان شب و روح سرگردان بندر تهران نوشته بود دختردار شدن قشنگ ترین موهبت است برای یک آدم. دختردار شوم در زندگی بعدی ام. در تناسخ دیگرم و اسم همه ی دخترهایم را بگذرام یونا.. یونا. یونا.
داشتم فکر می کردم شاید روح یکی از خواهران امیلی برونته باشم. سه خواهر بودند شبیه ما.. یا یکی از زنان کوچک باشم. چند روز پیش داشتم فیلم ش را نگاه می کردم و از اینکه این همه مدت است که با مرضیه و ریحانه نبوده ام. از اینکه با هم نخندیده ایم این همه مدت. چیزی را با هم به سخره نکشیده ایم. از اینکه با هم رنج های مشترک خانوادگی مان را سه نفری به حرف ننشسته ایم،از اینکه با هم حرف های خاله زنکی نزده ایم. از اینکه با هم چرت و پرت نگفته ایم..
قلبم داشت می زد. او هم نشسته بود. با تک تک دیالوگ های دخترک خواهر وسطی به من نگاه می کرد. می داند که چقدر به هم وابسته ایم. می داند که اگر ایران زندگی می کردیم بارها فراموشش می کردم و می رفتم در دنیای سه نفره مان گم می شدم و همه ی ادم ها را من انجا فراموش می کنم و او به این فکر می کند با خودش که چرا به من زنگ نمی زند؟ چرا کم از من خبر می گیرد؟ کم کم فهمیده. خودش فهمیده. توضیح ندادم خیلی.خودش دید و فهمید.
فیلم خیلی بد بود. اصلا ربطی به کارتونش نداشت. اما با همان فیلم بد هم من می توانستم رقیق شوم و مرطوب شوم و هی با خودم بگویم خاک بر سرت.. مگر دنیا چند روز است که این همه اش را دور باشی از آن ها…
همین دیگر. این روزها دنبال روح های حلول کرده ای هستم که هستند و بیرون شدنی نیستند و جا خوش کرده اند و من جسم را در اختیارشان می گذارم. آن ها فرمان می رانند. می گوید بنویس.
می گویند کلمه ها را بیرون بپاش تا جا برای نفس کشیدن باز شود. من به حرف هایشان گوش می دهم. آن موقع ها که به حرف هایشان گوش می دهم خوشحال ترم. حال بهتری دارم.
وقتی نافرمانی می کنم ومی روم به سمتی که ادم های زنده ی از من می خواهند اما.. آن روزها شوم است. آن ها این را می فهمند. آن روح های رها و آزاد که در من گردش می کنند این را می فهمند و می گویند چند روزی ولش کنیم به حال و هوای خودش باشد. خودش با پای خودش برمی گردد. راست می گویند.
راضیه مهدی زاده

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل معروف شود. به مجله های مختلفی روزمه و عکس می فرستاد. شاید که یک روزی یک مجله ای به او زنگ بزند.
.
.
یک دختری بود بیست و پنج ساله. در چین زندگی می کرد. شانگهای را دوست نداشت. پکن را دوست نداشت. بیجینگ را دوست نداشت. جهان را در کل دوست نداشت و زندگی کردن برایش یک چیز مسخره ی تکراری بود. هیچ کاری نبود که دوست داشته باشد. از روی بی حوصلگی تصمیم گرفت لخت شود و عکس های لخت ش را توی شبکه های مجازی پخش کند. بعد هم کم کم معروف شد و دوست هایش هم گفتند از ما هم عکس می گیری. دوست هایش هم لخت می شدند و او از آن ها به شکل های عجیب و غریبی عکس می گرفت. او اما کماکان بی حوصله بود و خوشحال نبود.
.
.
یک آقای سی و پنج ساله ای بود اهل اکوادور که عاشق شیشه ها بود. دوست داشت همه ی شیشه ها و پنجره ها برق بزنندو او عاشق تمیز کردن شیشه ها بود. به همین خاطر از کشورش آمد به شهر پر از برج و شیشه ش منهتن. او مهاجرت کرد و هر روز ساعت ها شیشه های برج ها را تمیز می کرد و از جرثقیل مخصوصش بالا می رفت و شیشه ها را برق می انداخت و وقتی می رسید خانه لبخند می زد به زندگی.
.
.
یک آقایی بود شاعر بود. یعنی همه او را به ترانه سرا می شناختند اما او سال های بسیاری روانپزشکی خوانده بود و روزنامه نگاری کرده بود و در مجله های موفقیت از رمز و رازهای زندگی خوب گفته بود. او بیشتر سال های زندگی اش را رفته بود دانشگاه شهید بهشتی تهران و درس ها روانپزشکی را خوانده بود اما آدم های خیلی کمی او را به عنوان روانپزشک و روزنامه نگار می شناختند. اسمش که می آمد آدم ها زیر لب زمزمه می کردند” وقتی ابد چشم تو را از ازل می آفرید… من عاشق چشمت شدم…”
.
.
.
مدل آمریکایی یک روز که توی خانه نشسته بود و مادرش داشت غر می زد که وضعیت ایالت و نفت خیلی به هم ریخته و این دموکرات ها دیگر امسال نباید رای بیاورند، به مادرش چشم غره رفت و با خستگی پاهایش را مالید. امروز سه مایل دویده بود و ناراضی بود. نمی دانست باید مدل شود یا نه. هنوز هیچ مجله ای با او تماس نگرفت. این همه فمر پر کرده بود اما حتی یک موسسه هم خبری نبود.
مادرش همینطور که داشت غر می زد و بوی استیک و روغن سوخته همه ی خانه را برداشته بود،تلفن را برداشت. گفت: آره خونه ست.گوشی دستتون باشه.
فرنزیا رفت پای گوشی،سعی کرد خودش را کنترل کند. گفت کی می تونم بیام؟ من از همین فردا هم آمادگی دارم. گفتند نه باید هفته ی دیگه بیاید. قرارشان شد روی ریل های قطار برای عکاسی.
این اولین موسسه ای بود که او را تبدیل به یک مدل معروف می کرد. تلفن را قطع کرد. از پله های خانه بالا رفت و لباس هایش را روی تخت ریخت و به نوبت رو به آینه پوشید و خودش را در زاویه های مختلف نگاه کرد.
.
.
دوست های دختر چینی هر روز بیشتر از او می خواستند که سوژه ی عکس هایش باشد. دختر چینی نمی فهمید چرا باید این همه برای آدم ها جذاب باشد که خودشان را نمایش بدهند؟ خوب عکس شان در تمام دنیا پخش می شد و معروف می شدند.
کارهایی که دختر چینی به عنوان یک عکاس می کرد با بی حوصلگی همراه بود اما عجیب بود. کارهای عجیب ش دست به دست می چرخید و برایش مسیج می آمد از همه جای دنیا که از ما هم عکس بگیر لطفا.
بعد هم برایش مسیج های بیشتری آمد از آلمان و فرانسه و ایتالیا و لندن و نیویورک که بیا از عکس هایت نمایشگا بگذار.
دختر چینی دلیل این ایمیل ها را نمی دانست اما دلش نمی خواست این همه معروف شود. حالش از سفرهایی که می رفت به هم می خورد اما برای اینکه وقت ش را بگذراند می رفت و از او هزار عکس می گرفتند و میلیون ها فالوور داشت. هیچ کدام از این ها او را خوشحال نمی کرد. او بیست و هشت سالش شده بود و هر روز به یک شبکه ی تلویزیونی و روزنامه و مصاحبه.. او حالا یکی از معروف ترین هنرمندان دنیا بود.
او می خندید و اصلا نمی فهمید چه اتفاقی در حال افتادن است. خنده اش از سر رضایت نبود. ریشخند بود بیشتر… خوشحال نبود. حتی توی فیس بوک ش نوشته بود کاش همین روزها بمیرم.مرگ شاید من را خوشحال کند.
.
.
آقای اکوادوری در حالی که یک روز از طرف شرکت به یک ساختمان ۵۰ طبقه رفته بود تا شیشه ها را تمیز کند با خودش فکر می کرد چقدر کارش را دوست دارد. با خودش فکر می کرد چقدر خوب شیشه ها را برق می اندازد. با خودش فکر می کرد کاش پسرهایش را یک روز بیاورد این بالا را نشان دهد.همه ی شهر زیر پای او بود. همه ی نیویورک و رودخانه ی هادسون بدون هیچ حفاظی زیر چشم های او بود که طنابش شل شد و او از طبقه ی ۴۷ افتاد پایین.
.
.
ترانه سرا که در زندگی اش کارهای متنوعی کرده بود جالا خیلی معروف بود و به عنوان شاعر همه جا دعوت می شد و زندگی اش توی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی می گذشت. یک بار وقتی یکی از آشنایانش فوت کرده بود برایش به رسم یادبود و احترام نوشت:
هر سال
یک بار
از لحظه‌ی مرگم
بی‌تفاوت گذشته‌ام
بی‌آنکه
بفهمم یک روز
در چنین لحظه‌ای
خواهم مُرد
■ بعضی مرگ ها غیرمنتظره است
با اینکه #مرگ ، غیرمنتظره نیست.
او دو روز بعد در یک تصادف فوت می کند و هیچ کس باورش نمی شود که مرگ اینچنین نزدیک است. این همه نزدیک و چسبیده به جان.
.
.
مدل آمریکایی آن روز آماده می شود و می رود سمت ریل های قطار. چند دست لباس با خودش برده است. با شادی با مادرش خداحافظی می کند و می گوید برام دعا کن که کارم بگیره و بعدش بتونم از مجله ها و موسسه های معروف تر پیشنهاد کاری بگیرم.
او روی ریل های قطار می ایستد. عکاس می گوید کمی کج تر بایست. لبخندت را ملیح تر.. نگاهت به دور… دست هایت را روی باسن ات بگذار. پاهایت. زانوها. نوک انگشت ها. آرنج….
قطار می آید. او هنوز ایستاده لبخند می زند. می داند که قطار از کنارش رد می شود. قطار می آید و او را زیر می کند.
.
.
رن هنگ حالا یک عکاس معروف جهانی ست. عکس هایش در اینستاگرام شیر می شود. او مدل های چینی را به جهان مدل و عکاسی و هنر معروفی می کند. او بیست و نه ساله ست. کم کم سی ساله می شود. خسته است. هنوز هم خوشحال نیست.
شب می خوابد. در حالیکه ایمیل های درخواست نمایشگاه عکاسی در جمهوری دومینکن را بی جواب می گذارد. روی تخت دراز می کشد. قرص های افسردگی اش را می خورد.بی دلیل می زند زیر گریه. خودش را لای پتو می پیچاند. سردش است. صبح بیدار نمی شود. به سی سال نمی رسد. می میرد. هیچ کس باورش نمی شود. چطور می شود؟ او خیلی جوان بود. یکی توی فیس بوکش می نویسند اما تو شاید برایت بهتر بود. خوب تو توی این دنیا خوشحال نبودی…
.
.
شیشه پاک کن اکوادوری افتاده بود روی زمین و آمبولانس و آتش نشان ها با سرعت از راه می رسیدند اما می دانستند که تنها کاری که باید در این لحظه انجام دهند این است که حواسشان باشد به جنازه که آسیب نبیند و ترک نخورد. می روند آرام به سمت ش تا جمع اش کنند و به خانواده اش خبر بدهند که می بینند گرم است و دارد نفس می کشد.او زنده بود و زنده ماند. یک ماه توی کما بود. بیرون آمد و همه ی بیمارستان و پزشک ها گفتند ما نمی فهمیم چه اتفاقی رخ داده.
.
.
گاهی دلت یک چیز را می خواهد خیلی زیاد. بیش از انکه فکر کنی. اینکه آدم ها ببینند تو را . اینکه باشی و بودنت را پررنگ کنی. بعد می روی و همان روز اول تمام می شوی. گاهی اصلا به این چیزها فکر نمی کنی و از سر بی کاری بلند می شوی و خودت را لخت می کنی و هی عکس می گیری و هی آرزو می کنی کاش هرچه زودتر این جهان تمام شود بعد هی معروف می شوی. هی آدم ها زنگ می زنند و می گویند بیا کشور ما و..
گاهی کارهای جدی می کنی و ۱۰ ساعت در روز زیست می خوانی و می دانی که بزرگترین آرزویت قبول شدن در روان پزشکی دانشگاه تهران و بهشتی ست. آن وسط های ده ساعت هم ده دقیقه یک چیزهایی می نویسی شبیه ترانه. ده ساعت ها یک جای زندگی تمام می شودند و ده دقیقه آنقدر پررنگ می شوند که باورت نمی شود.
گاهی هم در شرایطی قرار می گیری که همه ی آدم های از جنس پوست و گوشت و استخوان در آن شرایط تمام می شوند. تو اما می مانی و زندگی دوباره شروع می شود و این بار فکر می کنی شاید به خاطر بچه ای که یک ساله است باید یک جور دیگر زندگی کنی…
این ها را یک روز در اخبار بی بی سی خواندم. خبرها و زندگی های واقعی . داستان شان را برای خودم ساختم و نوشتم. باشد که به معجزه ی قصه ها زنده بمانم.
.
راضیه مهدی زاده

وقت های که زندگی بی معنی می شه و رسالت ها بر باد می ره و جهان روی عبث خودشون رو به شدت هرچه تمام تر به رخ می کشه برام قصه تعریف می کنه. یکی از آرزوهاش اینه که پابلیک موتیوبتور بشه و بره به آدم ها و جمع های بزرگ امید بده و براشون قصه های خوب و قشنگ تعریف کنه. به خوبی به معجزه ی قصه ها آگاهه. می دونه که قصه ها چه کارهایی می تونن بکنن.
برام تعریف می کرد که خونه های شنی و ماسه ای رو دیدی که بچه های کوچیک لب دریا درست می کنند. گفت دیدی همشون بعد از یه تایمی می ریزن.. گفتم خوب آره حالا چی می خوای بگی.. می گفت می دونی اون ذره آخریه.. اون شن کوچیکی که آخر از همه گذاشته می شه و به اندازه ی بقیه ی شن هاست. دقیقا به اندازه ی بقیه شون. همون می تونه کل کوه شنی رو بریزه.. همون می تونیم ما باشیم. ما همون ذره هایی هستیم که اگه با هم باشیم شاید بتونیم خونه های شنی رو بریزیم.
ذره باشیم. مهم نیست. ذره هم تاثیرگذاره..
.
قصه هاش همیشه من رو به فکر فرو می بره فلجم می کنه. از کار و زندگی می ندازتم. همش فکر می کنم که راست می گه می تونیم اون ذره باشیم و… معجزه ی قصه ها…
.
توی امتحان زبان وربالم یکی از سوال ها این بود که برادر یکی از دوست های شما داره یه کار اشتباهی رو انجام می ده،پیشنهاد شما برای اینکه اون کارو انجام نده چیه؟
پیشنهاد من به برادر این بود که برای برادرش قصه تعریف کنه. قصه ی آدم هایی که این کارو انجام می دادن و بعد از اینکه دیگه اون کارو انجام ندادن و تغییر دادند مسیر زندگی شون رو.. بعدش چی شد.. گفتم باید براش قصه تعریف کنه.
چیزی که جالبه من این ماجرارو وقتی بچه بودم هم می دونستم. یه جورایی به شکل شهودی می دونستم که قصه ها تنها معجزه های زمینی هستند که باعث آرامش و شادی و آسودگی خیال آدم ها می تونن باشن.
پیش دانشگاهی که بودم می رفتم دزاشیب،کانون شاعران و نویسندگان. اونجا معلم نویسندگی داشتیم و بعد از کلاس من می رفتم توی کتابخونه ی خیلی کوچیکی که رو به یه حوض آبی بود می نشستم و با کتاب ها لاس می زدم. بعد یه بار دم حوض نشسته بودم تا بابا بیاد دنبالم و بریم خونه با هم. یه خانومی نشسته بود و با حسرت و با تلخی و به سخره به بچه اش نگاه می کرد که داشت با سبزه ها و جلبک های توی حوض بازی می کرد. من نیمکت کناری نشسته بودم زن به من نگاه کرد و با پوزخند و اشاره به بچه اش گفت:پنج ساله شه اما نمی تونه درست حسابی حرف بزنه. اصلا یک کلمه هم بلد نیست بگه…
بعد من الکی بهش گفتم نگران نباشید. من یه پسرخاله داشتم اینجوری بود. الان راحت حرف می زنه و هیچ مشکلی نداره و پسرخاله ی منم از ۷ سالگی تازه راه افتاد. ولی الان عالی تر از همه حرف می زنه و… بعد هم زن شروع کرد به سوال پرسیدن که دکتر بردنش؟ چجوری بود؟ الان راحت حرف می زنه؟ لکنت زبون نداره و…
من جواب همه ی سوال ها رو با شرح و بسط و قصه می دادم.
بابا آمد و من رفتم و زن خوشحال بود و از هم خداحافظی کردیم. من آن روز خیلی خوشحال بودم و تصمیم گرفتم همیشه از این قصه های آماده داشته باشم برای آدم ها…
من اصلا خاله ندارم. پسرخاله که جای خود دارد.
راضیه مهدی زاده

امروز میشه چهارمین روز از زمانی که چالش رو شروع کردم. خوب پیش رفته. اون قدرها محکم و جدی پیش نمیره ولی.. بزرگ شدم. و این عجیب ترین قسمتی ه که دارم با چشم های خودم می بینم. تفاوت برنامه ریزی کردن رو.. تفاوت زندگی کردن رو.. تفاوت اینکه هر روز فکر می کنم برای چی دارم این زمان رو می گذرونم..
روز کلی باهام حرف زد و گفت مثلا من رو نگاه کن.. من دیگه نصف عمرم رو رفتم. بر اساس آمار زنده بودن آدم ها روی زمین داشت حرف می زد و سن پدر خودش وقتی که فوت کرد.. گفت تو هنوز نرسیدی به نصف عمرت ولی باید به این فکر کنی که بیست وهشت سالگی و بیست و نه سالگی دیگه بیست سالگی نیست. به خاطر اینکه فولانی بگه واای. به خاطر نگاه جامع کاری رو نکن. خودت بهش ایمان بیار.. کاری رو انجام بده که قراره تو عمر کوتاه تو انجام بشه..
.
امروز با هم دیگه رفتمی لب رودخونه قدم زدیم. آفتاب بود اما هوا منفی یک درجه بود. سرد نبود. باد نداشت. دو تا مرغابی داشند با هم دیگه عشق بازی می کردند و دو تا هواپیما سفیدی خط های همدیگرو وسط آب آُسمون قطع می کردند و اون کروز بزرگ ه سرجاش بود.. من همیشه می ترسم وقتی کروز بزرگه راه می افته به حرکت کردن.. خیلی بزرگه.. ادم فکر می کنه الان همه ی رودخونه میاد پایین.
.
باهام حرف زد و گفت ما می میریم. از دیروز شروع شد..
یعنی دیورز که سومین روز چالش بود و می خواستیم خیلی زود بیدار شم و درس بخونم چون جمعه ش یعنی روز قبلش رفته بودم دانشگاه کلمبیا و منهتن گردی و کمتر زمان گذاشته بودم برای یادگیری و البته چه کار خوبی کردم رفتم. یکی از بزرگترین و عجیب ترین تجربه های زندگیم بود دیدن اون آدم.. می گم حالا..
دیروز ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و کمرم خیلی درد می کرد اما شروع کردم به کار کردن و خودم و خستگی هام رو کشیدم سر میز و نوشتن و … بیدار بود. اما بلند نمی شد. همین جوری به سقف خیره شده بود. اینجوری نیست. همیشه من اینجوری ام که فاصله ی ویک آپ و گت آپم خیلی خیلی زیاده و از دست خودم ناراحتم بابت این قضیه.. اما اون سریع بلند می شه و کارهاش رو می کنه و من هر وقت بیدار می شم یه مشت جونور و خرچنگ ریاضی روی بالش و روی تخت ه.. از این علامت های ترسناک که شبیه خرچنگه واقعا.. همیشه داره کنارم روی تخت یه پیپری کتابی چیزی می خونه و حل می کنه.. اما زودی می تونه کارهاش رو شروع کنه.. من ویندوزم دیر بالا میاد..
دیروز برعکس شده بودیم. من همینجوری که روی میز نشسته بودیم و پشتم بهش بود داشتم کار می کردم برگشتم نگاهش کردم. دیدم بازم زل زده به سقف و دیدم چشماش خیس ه… گفت خواب باباش رو دیده..
گفت همه مون می میرم. گفت اینقدر نخون.. گفت نرو. گفت باش..
باباش رو از دست داده بود درحالیکه توی خوابگاه بود و بهش گفته بودن بیا بابا بیمارستان ه و حالش خوب نیست. می گفت همینجوری خوش خوش رفتم اتوبوس بگیرم. با مترو رفتم اتوبوس نبود. دوباره رفتم ترمینال آرژانتین و .. خیلی آسوده و آروم اومده بود و خودش رو رسونده بود.. به هیچی فکر نمی کرد.. به این فکر نمی کرد که آدم ها می تونن بمیرن. کی فکر می کنه باباش بمیره؟؟
وقتی رسید همه چی تموم شده بود. باباش تموم شده بود. دیروز همش داشت به تموم شدن فکر می کرد. امروز هم دید من استرس دارم و هی می خوام کار کنم و برنامه ریزی کنم اومد کلی برام قصه تعریف کرد و حرف زد و .. می دونه من همینجوری حرف هاش رو ول نمی کنم. می دونه چقدر میره روی اعصابم.. خودش می دونه…
.
از جمعه بگم.. جمعه روز خوبی بود. روز ی که من تصمیم گرفته بودم بعد از هزرا سال دست خودم رو بگیرم و برم کلاس مولانا دانشگاه کلمبیا و دیدن دکتر.. یعنی خیلی این کلاس رو دوست داشتم. اما به یکباره جوش خیلی سنگین شد.. یه روزی که من حالم به هم خورد و مامان هم مریض شد و من کلا افسردگی گرفتم.
صبح زود بیدار شدم اما دیر شروع کردم به کار کردن و برنامه هام مثل همیشه همیشه نصفه موند.. نمی دونم چرا.. به هرحال من تصمیم گرفته بودم کلاس رو برم.. شاید مرگ تاثیر داشت. مرگ کلاس.. مرگ شیرین که همه چیز را زیبا می کند.. که میرایی .. که همین میرایی رمز جاودانگی ست.. این را سیمون دوبورا می گفت در همه می میرند. در ریموند کارور هستم مصطفی عزیرزی هم یک داستانی هست در همین احوالات..
و من به مرگ عزیز ایمان دارم.. بله… فکر می کردم کلاس هست و ابدی ست و دکتر برای همیشه هست که برایمان مولانا بخواند و تفسیر کند تا اینکه نامه ای آمد شیشه ای و گفت دکتر می خواهند از این دانشگاه بروند.
دوباره رفتم توی این فکر که امریکا یعنی بی قراری .. یعنی همیشه رفتن.. یعنی هر روز یکی از دست می رود و محو می شود و تمام می شود و آدم ها دوباره برمی گردند سر کار خودشان.. آدم ها زیاد وقت ندارند برای محو شدن دیگری غصه بخورند. غصه خوردن وقت می خواهد . فراغ بال می خواهد.
خیال آسوده می خواهد. وقتی مهاجری کدام یک از این ها را داری؟
حتی وقتی پولدارترین هستی و جزو بیست درصد بالای جامعه ی امریکایی… بازهم نداری.و فکر می کنی کم است.
یک چیزهایی دیگری را نداری اما به اشتباه فکر می کنی با پول و خانه و ماشین جبران می شود. با ساعت های کار کردن است که جبران می شود که اسمت می شود باهوش.. نخبه.. هاردورک… اصلا یادت نمی آید چه چیزهایی را نداری.اصلا نمی خواهی که یادت بیاید.
.
نوشته بود احتمالا دیگر کلاس نخواهیم داشت. فکر نبودن کلاس جانم را خلی. نوشته بود نامه بنویسد برای دکتر و جشن بگیریم. من نامه ام را نوشتم و ابروهایم را با رنگی که یک دلار خریده بودم و از تاریخ مصرف شا هم احتمالا یک سالی گذتشه بود رنگ کردم. طلایی شد. خوشحال شدم. با همان خوشحال شدم و دوباره احساس کردم زیبا هستم.
این صفتی که فراموشش کرده ام. که انگار برای یک زمان دیگر بود.
او هر روز به من از زیبایی می گوید.. حتما هستم اما دیگر اصراری ندارم. دیگر تلاشی نیست.. انگار همه ی جذابیت ش را در تاریخ دیگری از زندگی چشیده ام و حالا به طرز غریبی به بی نیازی رسیده ام.
.
رفتم سر کلاس.. توی مترو که بودم مثل همیشه یک خانومی داشت اپرا می خواند و پرنده های توی گلویش را رها می کرد و صدایش از آسمان به زمین می رسید.. جیغ می زد و اضلاع صورت ش عجیب غریب می شد. فیلم گرفتم. هر بار فیلم می گیرم و حتی در ایتساگرام هم نمی گذارم. زیبایی اش را باید وقتی سرپا ایستاده ای در میان جمعیت ،درشلوغی روز جمعه و ترافیک انسانی و بوی شاش متروی نیویورک درک کنی.. وگرنه در اینستاگرام هم بی فایده است.
.
همینطوری که می رفتم یک آقایی از این مبلغان مذهب ایستاده بود و دین را تبلیغ می کرد و می گفت ایمان بیاروید و مسیح این است و .. وی آر ناسینگ.. وی آر هیچی نیستم ما..بلند بلند چندبار گفت هیچی نیستیم ما.. نبودیم دیگر..
مترو را همیشه دوست داشتم. نگاه کردن به آدم هایی از همه جای دنیا قشنگترین بخش متروی نیویورک است. آدم های سفید و صورتی و سیاه و قهوه ای و چشم های تنگ و آبی و سبز و سیاه و ..
.
رسیدم کلاس.. خلوت بود. خانوم “م” آمده بود. خانوم” م” آدم ها را زیاد تحویل نمی گیرد اما مهربان است.جدی ست. یک خانوم دیگری هم آمد. همینجوری که آمد توی کلاس داشت با خودش حرف می زد و برای اولین من اسم خانوم “میم” را از بان خانم دوم شنیدم که واای شیرین خانوم چقدر هوا سرده.. من خرو بگو امروز کلاهمون نیاوردم و .. بعد هم گفت برم موهایم را شانه کنم و میک آپ و..
خیلی گرم و دوستانه بودو تا به حال هم کلاس نیامده بود.
بعد از اینکه از موشانه کردن بازگشت، شیرینی هایی را که از کاسکو خریده بود باز کرد و تیکه تیکه کرد که بین بچه های کلاس تقسیم کند و همینجوری هم داشت حرف می زد. بعد خانوم” میم “گفت ایشون همسر دکتر هستند….
.
من فقط سکوت شدم و حیرت… دستش را آورد جلو و گفت اسمش “میم” است و ۵۲ سال سن دارد و دوباره کالج را شروع کرده. من از اول هم عاشقش شده بودم. به خاطر راحتی ای که با محیط داشت. به خاطر اینکه با خودش حرف می زد و پر از انرژی بود. به خاطر شانه کردن موهایش که من هم در این سن یادم رفته.. به خاطر گرمی اش..
.
اما من فکر می کردم،همسر دکتر خیلی جدی هستند. خیلی خودشان را می گیرند. خیلی کم حرف هستند. خیلی آدم ها را کم تحویل می گیرند و خیلی تیپ های رسمی ای دارند و ..
او اما هیچ کدام از این ها نبود. حتی یکی شان نبود. می خندید. کلاس را گرم می کرد. تیکه می انداخت. به خودش می رسید. و من عاشق اش شدم.
ازخودم هم به خاطر این همه کلیشه های فکری بدم آمد. اما او همه ی این ها را زدوده بود. هی می گفتم با خودم باید حتما تا آخر کلاس بگویم که نایس ترین است. که مهربان ترین است.. گاهی رد می شوم. مثلا شبیه خجالت کشدن است.
اما آخر کلاس گفتم. گفتم و با خوشحالی فرار کردم به سمت مترو..
“میم” برای من یک درس بزرگ بود. یک دلگرمی.. یک خوشحالی. یک نگاه تازه.. یک آدمی که آنچه که کلیشه ها از او می سازند نبود. خودش بود. تیکه می انداخت. شیطنت می کرد. می خندید. آدم ها برایش مهم نبودند. خودش مهمترین بود در دنیای خودش. خودش و گرمی و نشاط خوزستانی اش …
او شاید هرگز این چیزها را نفهمد. گاهی” میم” باشیم برای آدم های خیلی کوچکتر از خودمان. “میم” باشیم و به آدم ها نشان بدهیم چقدر با کلیشه های آن لحظه شان فاصله دارن و چقدر بلندد خط ها را به سخره بکشند.
.
و نامه ی من به دکتر
:
وقتی نامه ی شیشه ای آمد که شاید دیگر کلاس نداشته باشیم و قرار است شما از دانشگاه بروید اولین چیزی که یادم آمد این شعر شمس لنگرودی بود” حیف نیست بهار باشد شما نباشید.” با اینکه یک سالی بود که دیگر کلاس نمی آمدم اما فکر تمام شدن کلاس،سخت غمگینم کرد.
دفتر را باز می کنم.
دوازده دسامبر ۲۰۱۵ در کلاس نوشته ام” دنیا رویاست. خواب کسی ست که خوابیده و خیال می کند که همین است دیگر.. همین زندگی ابدی ست و… به خودش رنج نمی دهد خاک آلودگی و غفلت را بتکاند.”
پایین خط نوشته ام “و انسان در آب و گل دست و پا می زند.”
صفحه ی بعد، داستان درخت موسی ست. درخت سبزی که آتش گرفته اما نمی سوزد. در سایه ی این درخت همه ی آرزوها برآورده می شوند چون دیگر خودت را نمی بینی.
راستش،کلاس مولانا برای من شبیه این درخت بود.
جایی بود برای دست و پا زدن در آب و گل، برای ندیدن این حجم گوشتی متوهم از “من” و “واجد اثر ” بودن… شبیه جایی بود که مولانا می گفت در آن لحظه آدم ها می خواهند یک لحظه برگردند. بگویند صبر کنید. دست نگه دارید. من باید برگردم و کمی نور با خودم بیاورم. کلاس تان نور بود. بیشتر از کمی…

شب شد. خوشحالم داره میاد خونه.. تنهایی رو خیلی دوست دارم. زیاد. اصلا همیشه یکی از آرزوهام بوده. مریض احوالم می دونم.. ولی فکر می کنم اگر یه مدت تنها بودم و زندگی مجردی داشتم شاید منم دلم می خواست مثل غزاله علیزاده وقتی میام خونه روشن باشه و پنجره ها باز باشن و نور از لای درب خونه بزنه بیرون.. بعد از یه مدت وقتی هر روز میاد خونه و می بینه چراغ ها خاموش ه عصبی می شه.. اونم مثل من عاشق نور بوده. من هر وقت میرم خونه ی حمید اینها همه ی چراغ هارو روشن می کنم. عمه ی حمید خوشش میاد و میگه واای دستت در نکنه.. نمی دونم راست می گن یا اینکه بدشون میاد که یه همچین عروس فوضولی دارن که صرفه جویی و خاموش بودن چراغ ها و نورهای غیرلازم و غیرضروری رو درک نمی کنه.. من دوست دارم همش لامپ بخرم و همه جای خونه روشن باشه.. همه ی دوست هامون معتقدن خونه ی ما روشن ترین خونه ی آمریکاست که تا به حال دیدن.
بعدش که من هم مثل غزاله می شدم و با بیژن نجدی تموم می کردم(راستی چرا ابراهیم گلستان و فروغ این همه توی چشم هستند اما غزاله و بیژن نه خیلی؟؟) بعد هم می رفتم و خودم رو به درخت زرشک نزدیک رودخونه آویزون می کردم. چه مرگی از این شاعرانه تر.. مرگ نباید اینقدر گستاخ باشه که خودش بیاد سمتت.. باید تو اینقدر قوی باشی که بری بزنی پشت شونه های مرگ و بگی بفرما.. کاری داشتی؟؟
دو روز تنهایی من و یک شب تنهایی من تمام شد و فکر می کنم به انتظرا کسی بود همیشه بهتر از نبودن ه.. یعنی انتظار گودو را می پسندم حتی به دروغین ترین شیوه اش.. به خنده دارترین وجه..
.
دیشب دلم می خواست از لالالند و منچسر بنویسم.. از اینکه چقدر نایس بود لالالند.. از اینکه پایان آلترنتیوش را چقدر دوست داشتم.. از اینکه می شد که بشود اما خوب نشد دیگر..
لالاند و مون لایت را به عالم هپروت و مهتاب ترجمه کرده اند رد فارسی.. خنده ام می گرد . خیلی عجیب است..
و دیدن منچسر که همه ی سالن گریه می کردند و روح داشت از سالن می رفت.. ان جایی که زن می ایستد و التماس می کند که فقط یک لانچ.. فقط.. فقط.. آخ آخخ. من را یاد آن دیورا نزدیک متروی نواب می اندزاد.. یاد آن کارگرهای ساختمانی که رد می شدند و با تعجب نگاه می کردند به دختری که لباس های سنتی می پوشید و زار می زد و تکیه داده بود به آبی ر حال ساخت نزدیک متروی نواب..
آنجا که زن می ایستد و گریه می کند. من حتی سه بار دیگر تکه هایی از فیلم را در اسکار و تلویزون دیدم و سکته کردم و دلم رفت و نابود شدم و ..
همه ی فیلم را با هم دیدم و کنار هم نشسته بودیم و آقای پیر جلویی مان از اول گفت.. هیششش.. ما تا آخر خفته شدیم و من گریه کردم خیلی.. خیلی.. همه ی سالن که بیشترشان پیر بودند هم گریه کردند و اسکار فیلم نامه را گرفت و بازیگر مرد نقش اول را.. که چقدر هم درد داشت بازی اش.. که چقدر همه ی زندگی برایش تمام شده بود.. که بچه هایش را با دست خودش.. که زن دیوانه شد و.. برگشت… اما دیر.. خیلی دیر…
.
خوبی بود آن روز که با منچشتر تمام شد. قرار نبود بریم.. یعنی من بعد زا هزار سال که تصمیم گرفته بودم بروم خانه ی ادگار آلن پو پدر داستان های کوتاه و ببینم به کدام نقطه ی هادسون ریوز زل می زده و می نوشته.. من بعد از هزار سال راه افتادم سمت برانکس.. به او نباید می گفتم. او اگر می فهمید می گفت برانکس خیلی خطرناک است. تنها نرو. با هم می رویم. اما با هم هیچ وقت نمی رویم که من بنشینم روی تخت سنگ پارک ریور ساید که سال ها پیش ادگار آلن پو وقتی خانه اش در نیویورک بوده بعداز ظهرها می آمده می نشسته آنجا و به آدم ها و به رودخانه و به غروب خورشید و به آسمان خیلی آبی زل می زده.. نه با هم نمی رفتیم.
که بودم وبلاگ هیچ هایک های ایرانی را خواندم که سفر می کنند به شهرهای ایران به روستاهای ایران و .. وبلاگ شان انگلیسی ست و خیلی هم جذاب است. با خودم قرار گذراشته ام هر روز یکی از بخش ها را بخوانم. در راه هم فریبز لاچینی گوش دادم. معتاد شده ام به شندین دست هایش روی پیانهو… چقدر جهان می سازد موسیقی اش.. چه جهان های طلایی ای.. چه خواب های بی بدیلی..

.
دوباره چک کردم ببینم نتاریخ امروز به فارسی دقیقا چندم است.. هی می ترسم که یادم برود تاریخ تولد ریخانه.. نه اینکه یادم برود. فارسی انگلیسی اش را قاتی کنم و گند بزنم و یادم برد که تبریک بگویم.بعد فرک کن این یعنی تمام شده ای.. یعنی دیگر همه ی تعلق ات را از دست داده ای.. چه گندی از این..
” همنام” جومپا لاهیری را می خوانم این روزها.. دیشب شروع کردم. می خوساتم اسکار نبینم و کتاب بخوانم. اما هر دو را با هم هندل می کردم. کتاب را بیش از اندازه دوست دارم. زندگی های در آینده ی مهاجرگونه ی ما را نوشته انگار..
از زبان ما و زندگی های توخالی سایه وارمان حرف می زند. از اینکه هر کاری می کنیم باز هم یک چیزهایی واقعی نیست. از اینکه سایه مانه دارد به جای ما زندگی می کند. مرد استاد برق می شود ام آی تی.. دکتری ش می گیرد و آن ها سال ها در ماساچوست و کمبریج زندگی می کنند. و من دلم می گیرد. دلم برای خودمان می سوزد. خیلی خیلی زیاد..
با حمید حرف می زدم که در فرودگاه سین سیناتی بود. می گفت اینجا همه سفید هستند. از نیویورک که بیرون می رویم مثل این است که از منطقه ی امن مان دور شده باشیم. هی می ترسیم. حتی حمید می گفت آدم ها من را نگاه می کنند. من می خندیدم و می گفتم نه چون محیط جدید است این فکر را می کنی..
نیویورک را به خاطر همین دوست داریم که هیچ جا نیست که همه یجا است. حتی تا همین کانتی کیت هم که گرفته بودیم همینطور بود. همه سفید بودند و همه داشتند انگلیسی حرف می زدند و این اولین بار بود که ما تنه مهاجران یک جایی بودیم. همین الان در اخبار می خواندم که ان مردک که در کانزاس سیتی که در کلاب رفته و دو مرد هندی را کشته رفته همه جا گفته دو تا ایرانی را کشته ام و بعد هم بلندبلند داد کشیده از کشور من بیرون بروید.. می خواسته ایرانی ها را بکشد که زده هندی ها را کشته.. احمق..
کتاب را می خوانم عصه ام می گرد برای بچه ای که ندارم. برای بچه ای که قرار باشد اینجا به دنیا بیاید و سرنوشت گوگول را پیدا کند.و از ما این همه دور باشد. ما را درک نکند. مثلا می دیدم چه شباهت های غریبی ست بین همه ی زندگی های مهاجران..
نوشته بود به بهانه ی تولد من همه ی بنگالی ها دور هم جمع می شدند ۵۰ ۶۰ نفر ادم بزرگ به اسم عمو و خاله و عمه.. حنده دار است.. ایرانی ها هم همینطور ن اینجا. بچه دارهایشان به بهانه ی تولد بچه مهمانی های بزرگ می گیردن و ۶۰ نفر دور هم جمع می شوند و…
بی بی سی فارسی” کلاب” را ترجمه کرده میکده.. خیلی خنده دار است این عوالم ترجمه..
آشوک و آشیما لباس یازی می پوشم و طلاهایم را توی دست هایم می اندازم و می رویم کلکلته.. می رویم و حس شان را درک می کنم و .. همه ی زندگی شان را انگار زندگی کرده انم..
تا وقت گیر می آورم کتاب را می خوانم و می روم توی زندگی شان.. در این سال های آمریکا زندگی کردن.. در این مهاجرت که با یک چمدان امدند و حالا با پول هایشان یک تیکه از خاک آمریکا را خریده اند که همان خانه شان است. هر سال به کلکته رفته اند و پدر و مادرها و عموها و دایی ها و خاله ها مرده اند و…
گوگول می نویسد که وقتی پدر و مادرش ار در خاک هند می بیند از همان فرودگاه ان ها شادتردند. بلند تر می خندند. راحت تر ند. اعتماد به نفسی داردند و خلاصه هرگز ان ها را توی خیابان تمپرن ماساچوست اینطور ندیده اند.
ته ذهن من همیشه بازگشت هست. همیشه برگشتن وجود دارد.
امروز هم برایش کتاب را گفتم. همانطور که از گیت رد می شد و از سکوریتی و فکر کنفرانس و مصاحبه اش بود به داستان های من گوش می داد. بعد اینقدر در داستان غرق شده بودم ههمه ی ماجرای کتاب را برایش تعریف کردم. هر دویمان انگار بغض کرده باشیم و گریه مان گرفته باشد.. هر دویمامن انگار همه ی کتاب را زندگی کرده باشبم..
هردوی مان. انگار دلمان برای دش. همان مام وطن به هندی تنگ شده باشد..
.
.
امروز برای مریم و معصومه ویس گذشاتم. برایشان بسیار خوشحالم. خیلی زیاد. ان ها دوست های موفق من هستند که اط خط ها بیرون می زندند. من همه را به از خط ها بیرون زدن تشویق می کنمو آدم چرا باید از ازل تا ابد برودی توی پیله ای که جامعه برایش می سازد بعد هم الکی بدون هیچ شناختی از خودش بگوید من موفق ام..
آن اول هایش که آمده بودیم آمریکا با دختری دوست شدم که دوست پسری داشت و عاشق ش بود. اما از این عشق هیا تینیجری بود. دختر می گفت در دانشگاه تبریز مهنسی مکانیک خوانده و همین احتمالا ما را ز هم دور کرد. دوست یکی از دوست های دانشگاه هنرم بود در ایران که او مار ا به هم معرفی کرد و آن دختر را دیدم و برایم تعریف کرد که با دوست پسر ایرانی اش در اینجا زندگی می کند اما خانواده اش سنتی هستند و زیاد در این مورد به آن ها توضیحی نداده و..
هم یک روز با دوست پسرش دعوایش شد و به من گفت می تونم باهات حرف بزنم و من رفتم دیدمش.. به هم ریخته بود. اما از این دخترهای مهندس بود که گریه را بد می داند و زیاد به خودشان اجازه خود بودن نمی دهند. توی گوششان فرو کرده اند قوی باش و این ها هم گفته اند چشم و فکر کردند قوی بودن یعنی عصای مزخرف غرورت را قورت بدهی و بشوی یک آدم نچسب مرموز و کلا به این جیزها فکر نکرده اند. یعنی دختر فقط به این فکر می کرد که ماشین لکسوس بخرد و هی توی خیابان با دست ماشین ها را نشان می داد و.. وقت نداشت به این چیزها فکر کند که معنی قوی باش را پیش خودش یک بار دیگر واکاوی کند. به هرحال گریه نمی کرد با ناراحتی برایم تعریف می کرد که به دوست پسرش مشکوک شده و..
وسط هاش گفتم نه دیوونه.. اینجور نیست و تو نباید بگی و.. من خیلی صمیصمانه با او حرف زدم و او به یکباره گفت لطفا تو دخالت نکن..
بعد هم با هم آشتی کردند و بالاخره گرفته ش و او به آرزوی ش رسید و با هم رفتند کانادا و الان داردند آنجا کار می کنند و دو سال است شهروند نمونه شده اند و از این مسخره بازی های موفق گون مهاجر طور که می توانی به خودت ببالی.
.
بعضی وقت ها.. راستش بعضی وقت ها واقعا دوست دارم کمی مثل او باشم. پرو . گستاخ و جسور.. او برای دوست پسرش آن طور می جنگید و من برایم کارم اینطور بجنگم که مثلا به آدم ها بگویم لطفا تو دخالت نکن..
نشده.. تا به حال نتوانستم اینطور باشم. اصلا نشده ولی کاش می شد و می فهمیدم چطور است؟
مثلا می گفتم لطفا شما دخالت نکنید. این قصه ی من است. این زندگی من است و دوست دارم با تمام کردن کلمه ها خرج ش کنم نه با مصرف دلارها.. دوست دارم بی کار باشم آنچنان که شما فکر می کندی و بی عار و بی دغدغه انچنان که شما برچسب می زنید و بعد ته دلتان به خودتان می بالید که هاردورک ترینید و موفق ترین.. و بعد آرام و با عشوه بگویم شما لطفا دخالت نکن…
.
می خواستم از نشستن بر سنگ بگویم. از ادگار آلن پو.. از خیابانی که روزگاری او زندگی می کرده و به عنوان پدر داستان کوتاه زل می زده به رودخانه ی هادسون و چشم برنمی داشته تا وحی ای بشود و داستان ترسناکی نازل شود.
من که رسیدم روز بود و عصر بود و آفتابی .. وااخر فوریه بود و هوا گرم بود و خوب.. عجیب است اما بود. توی خیابوان زنی با بادکنک های رنگی و سگ ش با هم راه می رتند. من هم پشت سر آن ها راه افتادم و فهمیدم یک خیابان را اشتباه آمده ام و دوباره باید برگردم. خیابان یک عتیقه فروشی بزرگ داشت که از وسط ش یک درخت بلند می گذشت و زیبا بود. دوست داشتم بروم چرخی بزنم و .. نرفتم.برگشتم و رسیدم به خیابان ادگار آلن پو.. بالاخره رسیدم. دو دختر داشتند با هم دیگر خداحافظی می کردند و قرار مدار روز تعطیل را می گذاشتند.و من هی از تابلو ی خیابان عکس می گرفتم. اما اینجا هم عادت ندارند که از چیزی و کلا از هیچ تعجب کنند.
مثلا یکی از رفتارهایی که برای من همیشه عجیب بود آن اوایل این بود که چرا موقع ورود به کتابخانه.. یعنی وقتی کسی تازه وارد کتابخانه می شود آدم های نشسته سرشان را بالا نمی آوردند تا ببنید کیست.. کلا با همه ی جیزهای غریب انگار کنار آمده اند.

های پله خور و درب های چوبی خانه های نیویورک را داشت. از یک دقیقه یک بار هم از بالای سرم هلی کوپتر رد می شد و من هم .. یعنی کلا ما به عنوان جهان سومی ها نسبت به ااین مسیله آلرزی داریم و حتما باید هر بار تا آخرین لحظه ی رد شدن هلی کوپتر را با دقت نگاه کنیم. نگاه می کردم تا تمام شوند.. کوچه تمام شد و رسیدن به به خیابان که رو به رویش پارک بود. پارک را در عکس ها دیده بودم و به سرعت تخته سنگ بزرگی که ادگار آلن پو روی آن می نشسته نظرم را جلب کرد. خودش بود. رفتم به سمت پارک.. همه توی خیابان سگ به دست داشتند و پارک ربیشتر برای قدم زدن سگ هایشان استفاده می کردند.رسیدم به آن سمت خیابان و تخته سنگ را به سختی بالا رفتم. کفش تخت ده دلاری مشکی ام را پوشیده بودم که برای تخته سنگ نوردی اصلا مناسب نبود.

.
خودم را رساندم به بالای تخته سنگ. یک دختر و یک پسر داشتند وید می کشیدند و من از وقتی آمده ام به آمریکا به خوبی بوی وید را از سیگار تشخیص می دهم. از بس توی پارک ها می شنوی این بو را.. من به ابرها نگاه می کردم که بیش از اندازه سفید شده بودند و له آسمان که رو به غروب بود. بعد دختر پسر رفتند و جای شان یک گروه دختر پسر دبیرستانی آدمده اند و با هم آهنگ های رپ سیاه را از موبایل شان پخش می کردند و دور هم روی تخته سنگ نشسته بودند. آن موقع پو به چه چیزی فکر می کرده.؟؟ اصلا فکرش را می کرده که ۸۰ سال بد یک دختر ۲۸ ساله از ایران برای دیدن جایی که او روزگاری به ابرها خیره می شود راه بیفتد بیاید برانکس؟؟
اصلا می دانسته ایران کجاست؟
.
غروب شد. آمدم پایین. یک دخرت روی یکی از صندلی های پارک نشسته بود. چشم هایش را بسته بود و داشت مدیتیشن می کرد. دو سگ خیلی بامزه ی پاکوتاه که دوقولو بودند و شبیه سگ های پرین هی پشت سر هم راه افتاده بودند و خیلی خنگول بودند و هی همدیگر را گم می کردند.. یک آقای خیلی پیر دیدم که پوست ش چروک های زیادی داشت اما داشت اسکیت بازی می کرد و همه ی پارک را با سرعت می رفت.
همین دیگر.. آفتاب غروب کرد.
من رفتم لینکن سنتر و حمید هم از سرکار آمد. رفتیم منجستر را دیدم و من تما مدت گریه کردم و یاد لویاتان و دیوار بروکلین پل استر افتادم.
.
از امروز هم باید بنویسم که سه ساعت تمام کتاب همنام را خواندم و آشیما مرد و من زار زار برایش گریه می کردم. آشیما را چقدر دوست داشتم. زندگی خط کشی شده اش را.. پدر خانواده بودن ش .. تنهایی شان را.. من خیلی دلم برای خانواده شان.. دلم برای آشوک می سوزد.. من دارم در زندگی شان ذوب می شوم.

من یک بار دیدمش. شاید هم دو بار که یک بارش مطمینا در خیالاتم بوده. اولین بار که دیدمش سیزده ساله بود. چشم های سبزی درشتی داشت و من چشم هایش را دوست نداشتم. من از چشم های خیلی سبز خیلی بدم می آید. او خیلی سبز بود. خیلی.
او در روستای کوچکی زندگی می کرد و چشم هایش برای پسرهای روستا زیبای خیره کننده ای داشت.
آن سال ها نمی دانستم که سه سال غیب ش می زند.درست وقتی شانزده سال اش می شود و می فهمد عشق چیست،با پسر همسایه شان از خانه فرار می کند و می رود تا در یک شهر دور با هم دوتایی زندگی کنند.
.
دارم داستان های سلینجر را می خوانم. ” این ساندویچ مایونز ندارد.” هلدن یک جایی عاشق دختر می شود و می گوید:می تونیم دیگه اتوبوس های خیابون مدیسون رو سوار نشیم. بهش می گه اینجوری می تونیم بدون خداحافظی کردن از بقیه،بدون کارت پستال نوشتن و تلفن زدن به آدم ها از اینجا بریم.
دختره اما شهری بود و نیویورک به دینا آمده بود. او قبول نمی کند. نه اینکه نخواهد عاشق نباشد. نه.. نه اینکه دوست ش نداشته باشد. نه.. اما می گوید بهتر است بروی کالج درس ات را بخوانی و تمام کنی و بروی خدمت و برگردی و کار پیدا کنی و…
دختر با او نمی رود. هلدن با او خداحافظی می کند و می رود جنگ و زیر لب با خودش می گوید: تو باعث می شوی من یک درد با شکوه را حس کنم.
.هلدن برای همیشه مفقودالاثر می شود.
.
دختر چشم سیز را دیگر هرگز در زندگی ام نمی بینم. از فامیل هایشان می شنوم که با همان پسر همسایه شان یک بچه دارند. یک بچه که چشم های سبز روشنی دارد اما نه خیلی سبز..
خوشحال هستند. گاهی برای خانواده هایشان که طردشان کرده اند عکس می فرستند اما هنوز هم هیچکس نمی داند که کجا هستند.
آن ها یا هیچکس خداحافظی نکردند. برای هیچ کس کارت پستال نفرستادند و عیدها به کسی زنگ نزدند که تبریک بگویند.
آن دخرت چشم سبز نیویورکر نبود. حتی تهرانی هم نبود. او دی بی سلینجر را نمی شناختد و قطعا نام هلدن و ماجرایش را هم نشینده بود. او فقط می دانست که باید برود. می دانست که رفتن اشتباه است اما باید می رفت. می دانست که طاقت ندارد تا پسر همسایه درسش را تمام کند. برود کالج و برگردد و کار بگیرد و مفقودالاثر شود..

 

11831642_868555753229925_2977540819401569311_n

سلام “ی” بعد از خواندن نامه ی بلندت آمدم سریع برایت بنویسم اما نشد. به این فکر می کردم که چقدر دست هایم خسته اند برای روی موبایل نوشتن. دیشب نخوابیدم. ساعت ۲ شب خوابیدم و بعد هم ساعت ۶ صبح با کابوس های فراوان از خواب بیدار شدم. در یکی از کابوس ها دو نفر دنبالم می دویدند و از پشت به من شلیک می کردند.
صبح بیدار شدم و فهمیدم بعد از حادثه ی دیشب که خبرش را لحظه به لحظه از بی بی سی می خواندم و عکس ها یش را توی تلگرام و ایسنتاگرام و اخبار می دیدم و نابود شدم،ساعت دوزاده شب بود که خیلی خسته بودم که دلم می خواست بخوابم و باور کنم همه اش مثل خوابیدن است اما خوابم نمی آمد.

ماه بالای سر هم بازی اش گرفته بود. می رفت پشت ابرها و محو می شد. می رفت و می افتاد روی آب و غرق می شد. من را تا ساعت ۲ بیدار نگه داشت و وقتی صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم به خودم لعنت فرستادم. خوابم نمی آمد.
اگر یک روز دیگر بود حتما از خوشحالی ساعت ۶ از خواب بیدار شدن می مردم. ساعت ۶ بیدار شدن برای من نهایت نهایت یک زندگی ست. زندگی ه که کند شروع می شود و وقتی به میانه های ظهر می رسد می دود.
نمی دانم شاید هم به خاطر آن لحظه ای بود که از خواب بیدار شدم و دیدم خبری از آفتاب نیست و همه جا ابر است و باران هم نمی بارد که ابرها تمام شوند. سه روز است همین است و من از وقتی تبدیل به یک درخت زرشک شده ام بیشتر از همیشه عاشق آفتابم..
و بدتر از همه یادم امد امروز امریکای ترامپ است. ترامپ می رود و سوگند یاد می کند و من به زنش فکر می کنم. به ملانیا که بانوی اول امریکا می شود. به ملانیا فکر می کنم که آن روز که می خواست سوار هواپیما شود و از اسلواکی بیاید امرکیا. آن هم آن موقع که یک مدل بوده و پیش خودش می گفت درست است که ۴۰ سال از من بزرگتر است ولی به درک… آن روز توی هواپیما که نشسته بود و دست به چانه به ابرهای لرزان نگاه می کرد و خاطرات هم اغوشی هایش را مرور می کرد و با خود می گفت تمام شد آن دوران.. هیچ وقت آن موقع فکر نمی کرد روزی بانوی اول امریکا شود. مسخره است دنیا.
بله.. اینجا یادم می آید که با هم شعر خواندیم. وقتی داشتیم راهروهای دانشکده ادبیات را بالا پایین می رفتیم و مثل این بود که خاطراتمان را بالا می اوریم از گلوی زمان با هم خواندیم “ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ…”
یادم آمد هزار سال است برایت نامه ننوشته ام. یک زمانی نامه های کاغذی مد بود و ما همیشه نامه هایمان با ایمیل بود و امروز حتی ایمیل هم دیگر مد نیست.
زمان بدجوری ما را به بازی گرفته.
با خودم گفتم برایش یک نامه ی بلند می نویسم و سند می کنم به تلگرام. مثل یک کبوتر سفید که برساند این کلمه های در باد و خیس خورده را به تو..
نامه ات که رسید. کابوست که رسید به دستم من داشتم “لولو “را نگاه می کردم تا زنده بمانم. “لولو” چشم های درشتی دارد. “لولو” یک بچه ی دو سه ساله است که می خندد و حرف نمی زند و ادم می گوید تا وقتی مثلا یک موجود. یک جاندار مثل “لولو” زنده است و وجود دارد، زندگی هم هست. می خندیدم. اما توانم نبود از تخت بلند شوم. استرس هم گرفته بودم. چون دفتر کارهای روزمره ام پر بود از کارهای پایان نرسانده ی آخر هفته که جان به لبم می رساند.
اما واقعا غمگین بودم. برای تهران. برای آدم ها. برای غم منتشره ای که در هوا جاری ست و ابرها هم نمی بارند تا ادم خیالش جمع شود.
.
بعدش یادم آمد امروز می شود سه سال.. خنده دار است. سه سال است که نیستم. سه سال است که دیگر هر روز سوار متروی انقلاب نمی شوم تا بیام تهران و نفهمم آلودگی که مردم می گویند چیست. سه سال است که برگشتنی از ایستگاه تیاتر شهر نمی آیم خانه مان و منتظر نمی مانم روی صندلی های زرد تا سه تا قطار رد شود و جا بشوم و برسم به خانه مان که گرم نبود. که شاد نبود. که اگر آن ها نبودند دوست داشتم ساعت ۱۲ شب بیایم و چشم هایم روی هم بگذرام و فقط خواب ببینم که فردا می شود و دوباره راه بیفتم توی دل تهران. تهرانی که دارد می میرد و تمام می شود.
تهران را که آمدم فقط این بار بود که گلویم سوخت. که چشم هایم درد گرفت و به خانه که رسیده مریض بودم اما به روی خودم نمی آوردم. مگر می شد من از تهران مریض شده باشم؟
شده بودم.
تهران داشت در من تمام می شد و من دلم می گرفت. دلم نمی خواست باورم بشود که تهران آلوده است و آلوده است و آلوده است و من هم می فهمم. من هم عادت ندارم. بدنم مریض می شود. شده بودم. مریض بودم اما صبح بیدار می شدم و به دور از چشم های مامان می رفتم سر یخچال و سه تا قرص می خوردم. مامان می گفت هر چی گیرت میاد نخور. اما من نمی توانستم به کسی بگویم مریضم. مریض شده ام. تهران مرا مریض کرده است. انقلاب و ولیعصر را نفس که کشیدم. دانشگاه تهران را  که بو کردم،مریض شدم و افتادم. می خوردم و قرص ها نجاتم می دادند. ان ها گول خوردند. من همه ی را گول زدم. کسی نفهمید تهران مرا مریض کرده است.
فکر می کنند هنوز من و تهران با هم دوستیم. فکر می کنند بدنم هنوز بدن آن سه سال پیش است که عین خیالش نباشد آمارهای جهانی و تهران کثیف را… نبود اما.
سه سال گذشته بود و من ته گلویم می سوخت. سه سال گذشته بود و من هر روز آسمان را با رنگی ارغوانی دیده بودم که فرق داشت به آسمان های هر روز داشنگاه تهران.
سه سال است که مهاجرم. سه سال است که حرف و قصه ی ادم ها را نصفه می فهمم. سه سال است که دوست دارم تنها باشم و توی خانه خودم را محبوس کنم. دوست پیدا کردم. دوست های زیاد. ادم دیدم. آدم های زیاد. موزه رفتم. دانشگاه. قشنگی. تنهایی. تلخی. دلتنگی…
حتی وقتی ریحانه گفت سال دیگر تمام می کند دانشگاه اش را خندیدم و گفتم زر نزن.. اما او تمام می کرد و سال دیگر می شد سال آخری.. در تمام این سال ها من نبودم و ریحانه بود و اتاق آبی…
در تمام این سال هایی که همین امروز مادرجون مرد و مامان شمال است و دارد سالگرد می گیرد و  برای تنهایی خودش گریه می کند و مادرجون بهانه است. در تمام این سال ها من نبودم.

 

.

مامان می گفت مادرجون داشت می مرد اما به در کمد نگاه می کرد و فکر می کرد تو میایی از هیمن درب کمد می آیی و برای آخرین بار تو را می بیند. ندید. ندیدم.
نه اینکه من نوه ی مهربانی باشم و آدم باشم و دلسوز.. نه بیشتر از همه سر به سرش می گذاشتم. سرکارش می گذاشتم. شوخی می کردم. اما او با من خاطره های دیگری داشت که من نداشتم با او.
او من را کول می کرده و می برده سر شالیزار اما من یادم نمی آید سبزی ه پراکنده و گسترده ی برنج ها را…

.
من فقط یادم می آید که یک بقچه داشت. بقچه ی تنهایی اش بود. بقچه ای که ساعت ها می نشست پایش و روسری هایش را،دامن هایش را،لواشک ها و سقزهای هزاز سال پیشش را مرتب می کرد. می توانست روزها پای ان بقچه بنشیند و بلند نشود.
من فقط یادم می آید که او می ترسید. از تنهایی. از بدون مامان بودن. آخر او فقط همین یک دختر را داشت و من که این چیزها را نمی فهمیدم.
الان که نگاه می کنم به حجم این همه نفهمیدن م بی تاب می شوم. خودم را نمی فهمم.
من فقط یادم می آید او وابسته بود و جای شان برعکس شده بود و مامانم شده بود مادر او و او بچه اش بود. مامان که بیرون می رفت حتی می رفت که نماز بخواند توی مسجد و برگرد، مثل بچه ها بی قراری می کرد. می آمد پشت پنجره ی اتاقم می ایستاد و پرده ی آبی را کنار می زد و نگاه می کرد تا مامان بیاید. اگر کمی دیرتر می شد می رفت و درب را باز می کرد و ما سه تایی مان حرص می خوردیم و اعصابمان خورد می شد.
خوب بچه بودیم. نمی دانستیم تنهایی چیست و چقدر می تواند عمیق باشد؟
مامان که سرطان گرفت الکی روسری سرش می کرد و کلاه می گذاشت  و می گفت هوا سرد است و… او اگر می فهمید زودتر می مرد. نفهمید اما مرد. مرد .

خیلی پیر بود. پیر بود اما مامان تنها شد. تنهاتر از هزار سال قبل. تنهاتر از زمانی که به دنیا آمد و دید پدری در کار نیست و قبل از تولدش مرده است و باید با مادرش زندگی کند و برادرهایش. تنهاتر از زمانی که من رفتم و وقتی از گیت فرودگاه رد می شدم هزار بار با خودم تکرار کردم برنگرد. برنگرد. برگردی گند می زنی به زندگی شان. به زندگی ات. برنگشتم.
چرا وقتی رسیدم دم گیت سکوریتی برگشتم یک لخظه. یک جوری که نفهمند برگشتم و نگاهشان کردم.اما فهمیدند.
اصلا نمی دانم چرا نامه به اینجا کشید. اصلا قرار نبود اینها را بنویسم. می خواستم جواب نامه ات را بدهم که این طور شد. که رسید به ابنجای جهان… که باران بارید. دارد باران می بارد و ماشین ها خیس اند. خیابان ها خیس اند و هلی کوپرهای دیوانه در هوا که برای مراسم تحلیف ترامپ می چرخند هم خیس اند.
جهان خیس است انگار….

.

راضیه مهدی زاده

پستچی

بیست و دو سالم که بود خانه ی یکی از دوست های دوره ی راهنمایی م دعوت شدم. خیلی به هم بی ربط شده بودیم. این را می دانستم اما یک چیزی مثل کنجکاوی باعث شد بروم خانه ش. او سال سوم دبیرستان که بود با پسر آقای بوق ازدواج کرده بود و یک خانه ی ویلایی در منطقه ی ” ک…ه” در شمال تهران داشتند. وقتی رسیدم دم درب خانه شان باید یک پسوردی را وارد می کردم و آیفون با عدد و شماره کار می کرد. خلاصه ده دقیقه همینجوری به آیفون نگاه می کردم و نمی فهمیدم باید چه کار کنم.
.
وارد خانه شان شدم. دوستم خیلی گرم و صمیمی هزار جور غذا درست کرده بود. رفت توی آشپزخانه تا چای بیاورد و من هنوز سرپا ایستاده بودم. نمی توانستم جای خودم را برای نشستن پیدا کنم. یک جوری گیج شده بودم. دوستم هم بیست و دو سال ش بود اما چرا خانه اش در یک سن دیگری به سر می برد. فرش های کرم قهوه ای،مبل های خیلی خیلی بزرگ طلایی و نقره ای،عسلی های سنگین شیشه ای با پایه های اژدهاو پرده های ملیله کاری شده ای که وسط حرف هایش گفت ده میلیون تومان است.
.
وقتی از آشپرخانه بیرون آمد من را دید که هاج و واج ایستاده ام و هنوز نشسته ام. با خنده گفت: ترشیده خانوم بشین دیگه.
هردو خندیدیم. بعد رفت شیرینی خامه ای بیاورد و من هنوز نمی توانستم بنشینم. با نان خامه ای آمد توی هال و با خنده گفت: قشنگ معلومه.. تاثیرات شوهر نکردنه.. چرا نمی شینی؟
.
.
خندیدیم و نشستیم و با هم چای خوردیم و…
.
.
از دوستم دیگر خبر ندارم. اما خانه اش و دل آشوبی که آن روز داشتم را هیچ وقت یادم نمی رود. خانه ای که در دهه ی ۶۰ و ۷۰ سالگی خانومی رسمی و جدی، جا خوش کرده بود. خانه ای که رنگ هایش بوی پول و برند و نقره کوب و طلاساز داشت و وقتی چای می خوردی دست و دلت می لرزید. خانه ای که بی ربط بود به جوانی. به شور. به رنگ…
.
.

یه بچه ی سرخ داشتیم. با هم به دنیاش آورده بودیم. نگاهش می کردیم. چقدر چشم هاش شبیه ما بود. لب های صورتی ش.. یه بچه داشتیم که دلمون نمی اومد تو جنگل های آمازون ولش کنیم اما چاره ای نبود. باید از برزیل می رفتیم.
موهای فرفری بچه مون رو دور انگشت شصت مون می پیچوندیم و عطر مرطوب موی بچه و برگ های درخت انجیر جا می موندن لای انگشت هامون.. اما باز هم چاره ای نبود. باید از اون شهر می رفتیم. سایوپایولو شهر ما نبود. من می خواستم برم لوگزامبورگ و تو هم می گفتی تهران.. عاشق تهران بودی.. اونجا آدم ها عاشقت می شدند. همین شد که من تهران رو بوسیدم و اسمش رو نوشتم تو دفتر خاطرات.. بعد هم با یه خودکار سیاه افتادم به جونش و خط خطی ش کردم. همین دیگه.. تهران تموم شد.. به همین سادگی.. تورو چی کار می کندم؟ دختر موفرفری مون رو …
اون روز که دلم درد گرفت و کمرم و همه ی زانوهام سر شده بود، دراز کشیدم رو تنه ی یه درخت که خیلی خار داشت.پاهام مال خودم نبود. یکی به اسپنیش می گفت سی سی.. و یک عالمه کلمه ی خوش هجای دیگه…
دخترمون که دنیا اومد من مردم. بعد تو چشم هام رو با برگ های درخت خرمالو پوشوندی.. یه جایی خونده بودی برگ ها شفا می دن.. بینایی میارن. زندگی دوباره میدن..
من زنده شدم و دیدم یه دختر دارم به اسم قاصدک..
گفتم می مونی سایوپایولو یا برگردیم لوگزامبورگ؟؟ تو گفتی بلیط کرتیا رو گرفتی و بعد هم می ری مونیخ و بعد هم تهران.. گفتی دخترمون رو باید تو برگ ها بزرگ کنیم. گفتی قاصدک باید زبون این جنگل رو یاد بگیره..
گفتم می مونی به خاطرش؟ گفتم تهران رو فراموش می کنی؟
یه لحظه سرت رو کج کردی و خندیدی و چشم هات رو بستی و رفتی عقب.. بهت چشم غره رفتم… بالای پلکم رو یه پشه زد. درست همون لحظه.. اما اگه بدونی چقدر یادم موند اون کج شدنت رو . اون مدلی که خندیدی و خم شدی و یه پیچک افتاد رو یقه ی پاره ی لباست…
گفتی برای قاصدک یه کوله پشتی درست کردی با نخ ابریشم.
من گفتم من می خوام بمونم.. عاشق امازون م.. گفتم برو.. قاصدک رو هم ببر..
.
لج کرده بودم. می دونستم بری اون کج خم شدن گردنت تا ابد می مونه.. می خواستم اون لحظه بمونه و تو رفته باشی و قاصدک یه روز بیفته دنبالم.. یه روز که می شه بیست سال دیگه..
.
.
تو رفتی..
پاهام سر شدن.
هنوز دو سال دیگه مونده تا رد شدن قاصدک از این ورا..
.
راضیه مهدی زاده