حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘اتاق آبي’

مگس

.
.
آخرین روزهای زندگی ش رو آورده بود خونه ی ما…
بعد هم خودش افتاد مرد.
چندبار دنبالش کردم که دیگه توی این عرصه ی کوتاه زندگی بال نزنه… اما نشد.
دیروز دیدم خودش افتاده پایین پنجره، روی دفترم و مرده.
یه جوری که انگار چندبار،خودش رو محکم زده به شیشه،بعد هم خندیده به تاریکی شب و پنجره و ماه کم نور…
بعد دوباره محکم خودش رو زده به شیشه. کوبونده به شیشه و مرده.
مگس بی آزاری بود.
همیشه می نشست یه گوشه و به من زل می زد.
.
Yesterday,I had a fight with a little fly. Needless to say, obviously it won and conquered me but today I’ve found its dead body under our kitchen window.
I guess that it committed suicide by hitting itself to the moon image reflection on the Window

دارکوب

 
-دارکوبی توی من نشسته به هق هق.
به صدا. به درد… دارکوب خسته ی من به همین نور نرم عصرگاهی راضی ست.
دارکوبم به دنیایی دگر می اندیشد.
دارکوبم نوک می زند به استخوان های جمجعه ام.
غزل میخواند. شعر می بافد.
. سکوت می کند. نگاه میکند.
دارکوب تنها و خسته ی من،چگونه دوستت نداشته باشم؟
.
.

ince boredom advances and boredom is the root of all evil, no wonder, then, that the world goes backwards, that evil spreads. This can be traced back to the very beginning of the world. The gods were bored; therefore they created human beings.
Soren Kierkegaad
.

خانه ی آبی
.
اوایل ش از در و دیوار و پله و سطل آشغال هم عکس میگیری.
بعد کم کم یادت می رود برای چه چیزهایی دلت تنگ می شود و اینکه “اصلا آدم دلش برای چه چیزهایی می تونه تنگ بشه؟”
.
نشسته بودم توی اتوبوس. یک دختر و پسر بیست ساله ی ایرانی هم پشت سرم بودند و داشتند بلند بلند فارسی با هم حرف می زدند.
.
دختر: ” یعنی تو به این میگی عشق! هوم… ولی این اسمش عشق نیست. مالکیته.”
پسر:” نه این نمیگن مالکیت. تصرف هم نیست. من وقتی راهنمایی بودم و مدرسه می رفتم….”
.
پسر خاطره اش را تعریف می کند و من با خودم فکر میکنم چقدر دلم برای شنیدن این حرف های روشنفکرانه ی خاله زنکی تینیجری تنگ شده بود.
.
بله. آدم گاهی حتی نمی داند،دلش برای چه چیزهایی تنگ می‌شود؟!
.
The other day two Iranian teenagers were behind of me arguing about discrimination between love concept or dominance and other stuffs like these.
It made me heavy heart and I’ve never thought before how someone can miss a lot for her beloved culture by hearing only these youngly matters

عرفان نظراهاری

بوی اسب می دهی
بوی شیهه، بوی دشت
بوی آن سوار را
او که رفت و هیچ وقت برنگشت
***
شیهه می کشد دلت
باد می شود
می وزد چهار نعل
سنگ و صخره زیر پای تو
شاد می شود
می دود چهار نعل
***
یال زخمی ات
شبیه آبشار
روی شانه های کوه ریخته
وای از آن خیال زخمی ات
تا کجای آسمان گریخته

عرفان نظرآهاری

از کتاب” روی تخته سیاه جهان، با گچ نور بنویس”

———- 

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم. و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.
پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است…

عرفان نظرآهاری
بخشی از روایت ” میراث پدر علیه السلام”
از کتاب ” من هشتمین آن هفت نفرم”

مرا در میان بازوانت پنهان کن

برای گذشتن از خیابان 
خیال تو کافی است 
وتو
بهوده خودت را پنهان می کنی
انگشت اشاره خیالت
آسمانی را نشان می دهد که آبی تراست
وستاره ها که جایی دور غوغا میکنند
کاکلی ها که می خوانند
رودی که اوازخوانان می رسد به کوچه باغ های شیراز
برفی که اب می شود تا
لب برلب کویر بگذارد
اگرمی خواهی گم شوی
یک راه بیشترنمانده است

بر داست های خیالت دست بند بزن
بر چشم هایش چشم بند
واورا
درفلک افلاک زندانی کن
یک راه نازنین
بیشتر نمانده است.

 

————– 

نویسنده: منیرو روانی پور

 

7193142-md
تن پوش خوش رنگِ خیابانی
ای لهجه‌ی یک ریز بارانی
برگ از نگاهِ شاخه می‌بارد
تقویم هم افسردگی دارد
هوهوی باد و سوز ممتد شد
آب از سر پس کوچه‌ها رد شد
این فصل آدم‌های کز کرده
این شاخه‌های پـر درآورده
این شیشه‌های مات هاشوری
سردار سرخ غربت و دوری
عمری رفیق ابرها بودم
با رعد و بوران آشنا بودم
این فصل عاشق کُش تو را دزدید
این آشنا از آشنا دزدید
در چای و در فنجان گمت کردم
در سبز لاهیجان گمت کردم
در دود و در قلیان گمت کردم
در نشئه‌ی طهران گمت کردم
در نیـمـه‌ی آبـان گمت کردم
در هق هق باران گمت کردم
جاروی خشک رفتگر تا صبح
ابر سیاه بارور تا صبح
چاقوی باد تیـز برگشته
در وا نکن ، پاییز برگشته …

علیرضا آذر
با صدای امیر کاوه :
https://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/amir-kaveh-nimeye-aban

10254872-md

آهسته تر قدم بزن و بی صدا بیا
آیِ بزرگ! عمرِ درازی ست تا به یا
اوّل به بِ سلام کن و بعد هم به تِ
پ پلک بسته حرف نزن، نوکِ پا بیا
با سین و شین دو کفش برای خودت بدوز
با این دو کفشِ وصله ای و تا به تا بیا
با عین و غین عینک و با میم هم چپق
با لام هم بگیر به دستت عصا، بیا!
با کاف و گاف، کشتی و با جیم، بادبان
هر حرف را سوار کن ای ناخدا، بیا
امواج، سطرهای مه آلودِ آب هاست
تسلیم باش، گوش کن، آمد ندا بیا!
طوفانِ شعرِ تازه ام آغاز می شود؛
تردید نیست، با همه ی حرف ها، بیا

محمدسعید میرزایی  الواح صلح/ نشر نیماژ

10270411-md

او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او توده‌ای خالیست
آن شهر رویاهای دور از دست
حالا فقط یک مشت بقالیست!

—————– 

رو به دیوارترین پنجره‌ام می‌مانم
که به تصویر خیالاتیه خود برگردم
آنقدر پنجره از منظره‌ها خالی بست
که به هر آجر دیوار یقین آوردم …

به سلامت همه‌ی فلسفه‌هایی که مگو
به سلامت همه‌ی بودن من درد چشید
همه‌ی فکر من اینجاست رعایت نکنید
ای دهن‌های طلبکار به فحشم بکشید 

عقرب پیرم و از نیش خودم می‌گیرم
قول پرواز از این معرکه نمرودی
پدرم گفت بمان عاقبت مرگ بد است
پدرم گفت : علی حاصل عمرم بودی

ساکنه گودترین روزنه‌ی این خاکم 
لوبیایی که نشسته‌ است خدایی برسد
آبی از دست مترسک به دهانم نچکید
دانه خشک محال‌ است به جایی برسد!

علیرضا آذر … عالیجناباسمش همین است / نشر نیماژ

10674590-md

مادچار دو چشم
و لبی هندسی شده‌ایم
سخت‌است کنار مسجد جامع
سخت‌است سید‌ابراهیم
اما شده‌ایم‌و
سخت هم شده‌ایم
مرا به سجده ببر سید‌ابراهیم
وقتی تو را نگاه می‌کنم انگار
تحشیه بر کاشی‌های مذهبی‌ات می‌زنم
مرا به خاطرات سجده ببر
به انحنا و انحطاط
که در هفتاد سالگی
متولی‌ام می‌کند
تحشیه بر تو
وقت می گیرد
تحشیه بر چشمی مذهبی
و لبی هندسی _ مذهبی
حول می کنم سید‌ابراهیم
به گنبدت بگو
بگو نگاه نکند
الا به قوت مذهب بگو نگاه نکند
اینطوری مرا
به سجده‌ می برند
الا به حال انحنا
الا به حال انحطاط
این‌طوری که پا نمی‌شوند
این‌طورِ مذهبی
که مرا در سجده معطل می کنند
و چشم‌هایشان
رابطه‌های عاشقانه با کاشی‌ها را
حفظ می‌کنند
طوری نمی‌شود سید‌ابراهیم
ما در رکعات بعد
کوتاه‌تریم
و روابط‌مان با رکوع
عمدا به آسمان تو راه یافته است
چه کنم سید ابراهیم
چگونه عاطفی‌ات نکنم
وقتی که در سجود
عاطفه ها شکل می گیرند
و تخم مرغ ها شکل می گیرند
چگونه هندسی‌ات نکنم
وقتی که الله اکبرها به بهترین شکل
از رکوع می گریزند
و در دهان آنان که می گریزند
غریزی می شوند
حول نکن سید ابراهیم
ما دچار دو چشم
و لبی هندسی شده‌ایم
سخت است کنار مسجد جامع
سخت است که در رکوع
دنبال چیزی بگردیم
و در سجده از همان چیز
دورتر شویم
سخت است
سخت

شاعر:اسماعیل مهرانفر/از مجموعه ی بلوک باشی

1843764-md

ترس یعنی کسی که پیدا نیست
ترس خونی‌ست مانده روی کاه
حال یک مرغ قبل سلّاخی
لحن یک نطق قبل استیضاح

خوردن آب و دانه قبل از مرگ
آخر قصّه‌ای که می‌دانی
فکر کردن به لحن یک چاقو‌
خستگی قبل یک سخنرانی

ترس یعنی که نعش مزرعه‌‌ را
پرت کردند پشت گاری‌ها
روز و شب کار کردنت با شوق
ترس یعنی اضافه‌کاری‌ها

دیالوگ کردن تو با سلاخ
کشتنت بی صدا، بدون حس
ترس یعنی توقع پاسخ
به سوالات مبهم مجلس

ترس یعنی کسی که پیدا نیست
یا دروغی که باد آورده
تهمت و خون چکیده از دستی
که نشسته‌ست پشت یک پرده

ترس چیزی‌ست مثل این لرزش
که کمی وارد صدات شده
ترس تصویر مرغ سر کنده‌ست!
ترس یعنی وزیر مات شده!

شاعر محسن عاصی/ از مجموعه خون به پا خواهد شد