دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘ادبی’

فکر کن بدنت را مثل یک لباس قدیمی به یکباره بِکنی و آویزان کُنی بر جالباسی سرد زمان.. آن ها هم شده بودند جزو بدنم. “تر، و ترین” را می گویم که روزگاری،ستون فقرات من بودند.
از بچگی شروع شد.من عادت کرده بودم بهترین شاگرد مدرسه باشم. بهترین دانشگاه درس بخوانم. بهترین رتبه ها را بیاورم و…
خوب،شما فکر می کنید خوب است دیگر. آدم باید بهترین باشد… اما نبود. نیست.
.
در یکی از همین اتوبوس های همگانیِ “تر و ترین” سوار بودم و داشتم خودم را می کشتم تا دوباره به دست شان بیاورم که او پیدایش شد.
او اصلا شبیه آدم هایی نبود که قصه بلد باشند اما بلد بود. زیاد.
گفت: مگر نمی گویی قصه داری توی گلویت؟ پس بپر…
.
دست هایم می لرزیدند به وقت خودکار گرفتن، به وقت ضربه زدن روی دکمه های سفید که “تر و ترین” هایم را می کشتند.
آدم ها را چه می کردم که می گفتند “خوب بی کار است دیگر.دغدغه ای ندارد و نفس اش از…”
اما پریدم. بارها صدای استخوان هایم را شنیدم که در حین پریدن می شکنند اما پریدم.
.
نوشتن برای من یک پریدن است.
دیواری ست که پرنده های قاب را گِلی می کند و جان می دمد.
فنجان ها را درخت می کند. درخت ها را انار می دهد. ترمه ها را برگ ریزان پاییز می کند. گل ها شکوفه می دهد و من بار دیگر می پرم. هر روز هزار بار با هزار بال می پرم.
.

خواب های طلایی گوش می دم و باورم نمی شه دنیا می تونه اینقدر اسموث باشه و طلایی.. حتی یه ماشین و تاکسی نیویورکی طلایی هم از زیر پنجره رد می شه و من فکر می کنم آرامش نام دیگر فریبرز لاچینی ست.. یه مدتی ترسیده بودم از خودم.. از اینکه خودم رو بدون پرده و بدون نقاب بنویسم.. به خاطر همین یه جاهای مخفی می نوشتم و به قول مینا از خودبرون ریزی و لخت بودن خودم در ملاعام فرار می کردم. اما با خودم گفتم.. امروز یعنی .. یعنی آفتاب امروز و مه و رفت و آمد مه و آفتاب و…
.
داشتم این روزها به خودسانسوری مبتلا می شدم. همش نمی دانستم باید نوشت یا نه؟؟ همش ترسیده بودم. اما امروز هوا آنقدر خوب است که من می توانم به تمام معیارهای جهانی خوب و اخلاقی بودن پشت پا بزنم و بشکنم جامه ی می را.. :۰
.
چقدر این موسیقی ه خواب های طلایی خوبه.. من رو به مرز جنون می کشونه و بی دلیل می خوام هی زار بزنم. گریه یکی از قشنگترین موهبت های زنده بودن ه.. می دونی.. اینجا که اومدم اون دو تا موفق ترین آدم های دنیا رو دیدم که گاه و بی گاه گریه می کردند و من از این رهایی شون نسبت به گریه خیلی خوشم می اومد.. خیلی انسانی بود. اینکه پنهان ش نمی کردند به هیچ وجه.. به خاطر اینکه استاد بودند و فولان دانشگاه ۵ تا پشت دکتری گرفته بودند و همه ی دنیا رو دیده بودند و .. نه.. هیچ کدوم از این ها باعث نمی شه آدم گریه نکنه.. آدم باید گریه کنه تا رقیق بشه.. این رو فرزانه گفت.. دوستی که ادبیات می خوند و همیشه نایس ترین ها بود.. رقیق.. چقدر قشنگ ه این واژه.. یک کلمه ی قشنگ دیگه هم این روزها شنیدم از ملودی .. گفت واای من که ذوب شدم.. من عاشق واژه ی ذوب شدم..
م باشه حال یگانه رو امروز حتما بپرسم و بی معرفت نباشم..
.
شعر کم می خوانم و ناراحتم.. شعر خواندن خیلی خوب است.. مثل این است که پنجره را باز کنی و کمی رطوبت و کمی نسیم و چند قاصدک لای دیوارهای زندگی گیر کند…
دیشب دفتر شعر نیکی فیروزکوهی را خواندم. پاییز صد ساله شد. چند شعر را دوست داشتم. نه همه را.. کتاب ش را ریویو نوشتم . همینجا می گذارم حتما..
خیلی وقت بود این همه نانوشته نداشتم..
.
به راحتی ای و آسایشی که اینجا دارم فکر می کنم. اینجا را خیلی خیلی کم در شبکه های اجتماعی معرفی می کنم تا بیشتر و بیشتر شبیه خودم باشم. خود ترسوی تنهای عاشق تنهایی.
خودی که صورتش را با تیغ های مردانه و ریش تراش حمید می زند و عاشق خمیر ریش و نرمی صورت است بعدش .. خودی که انگشت های دست اش موهای قشنگی دارد اما ادم ها را می ترساند..
وااای رسید به سنتور زدن های مشکات.. چقدر زیباست. با اینکه حیلی شاده و خیلی زیباست اما من باز هم گریه ام گرفته.. به به..
به به.. چقدر خوشحالم که دست های ریحانه با مضراب آشناست. من دست هایم را با کیبورد های سفید همینجا آشنا رکده ام و خودکارهای نازک و دیگر هیچ.. دلم می خواهد پیانو بزنم. اما نه.. نمی دانم چرا نه. شاید آنقدر ها هم پشن اش را ندارم.
.
شعر را می گفتم. چقدر زرهای زیادی در مغزم راه می روند که نمی شناسمشان..
شعر می خواندم از براهنی که خیلی دوست ش داشتم. ” ش” نوشته بود در صفحه اش . ” ش” در حال حاضر یکی از آدم های معرف عرصه ی عکاسی شده و کلی فالوور دارد و کلا هم آدم خلی نایسی ست. من از وال خوشم آمد. خوب بلد بود حال فلانی را بگیرد. یک جور خوب لات و مهربان و دخترانه بود.. آن روز گفت من مهندسی خوانده ام اما هزار سال پیش.. گفت من ایران تنها زندگی می کنم و همه ی خانواده ام در کاناد هستندما خودم ایران را خیلی دوست دارم.. الان از ان حرف ها ۴ سال می گذرد او هم در کانادا زندگی می کند. عکس های محشر می گیرد. آن روز فقط گفت عکاسی را دوست دار. دوست دارد یاد بگیرد. حرف مفت نمی زد یاد گرفته.. فوق العاده اند عکس هایش.. ” ش” دوست دختر یکی از همکلاسی هایم بود آن روز.. هم کلاسی ام و “ش” با هم تمام کردند. من با “ش” کمی دوست ماندم. با هم کمی دوست ماندیم. او از نوشته های من تعریف می کند و من از عکس های او
.
شعر را می گفتم… یعنی این همه گفتم و شعر را هنوز نگفتم؟:۰ چقدر اطاله ی کلام آخر؟؟
حالا اطاله ی کلام آمد وسط یک چیز دیگری هم یادم آمد.. آخر اگر شعر را گفتم..
دیروز یکی از این سلبریتی های اینستاگرام را به خاطر اینکه دغدغه را با ق نوشته بود یعنی هر دوتا غ را ق نوشته بود آنفالو کردم.. واقعا همچین آدم بی جنبه ای هستم و عقده ای.. خوب چرایش این بود که جطور ممکن است آدم در این حد نداند.. در این حد که.. آخر.. اشتباه تایپی بوده؟ البته یک دلیل دیگر هم داشت. پیج ش ۳۰۰ تا عکس بیشتر نداشت و من با خودم قرار گذاشته ام پیج های بالای ۶۰۰ تا ۷۰۰ عکس را فالو کنم که در لذتی مدام غرق باشم نه
امدن و رفتن ها شبه دوست…
.
… نوشته بود “ش” شعری از براهنی ” به من بگو که کجا می روی پس از آن وقت ها که رویاها تعطیل می شوند.”
از مجموعه ی در انتظار مادر
.
چقدر این شعر را دوست داشتم. شعر فوق العاده ی حال و روز من این روزها که می خواهم رویایی را بفرستم سر کارش.. بفرستم به جایی دور.. اما می ترسم. از اینکه رویایی را تعطیل کنم و رویای دیگری را جایگزین تمام تن و بدنم می لرزد..
صبر می کنم. صبر نام دیگر ترس است. یکی نوشته بود چون عاشقش هستم صبر می کنم. چه دروغ بزرگی.. و چه اسم بی قرار زیبایی برای ترس و هراس.. صبر ،گاهی نام دیگر ترس است.
.
از عشق گفتم. ان روز که فیلم م را توی فرهنگسرا اکران کردم دوستم امد و گفت.یکی از دوست های خیلی خوشتیپ م که فلسفه می خواند و همه ی دخترها عاشق ش بودن و به حق عاشق شدنی هم بود. یکی از خوبرویان عالم است او.. گفت: از عشق فیلم بساز نه از مادر بودن و اینها..
عشق.. عشق. همان که چهره ی آبی اش به تو لبخندهای قرمز شهوانی می زند و تو را گیج می کند و مسخره ات می کند به درستی..
وبلاگ ش را همیشه می خوانم. یک روزی که دکتری فلسفه می خواند در همان دانشگاه خودمان. کلا همان دانشگاه خودمان ماند . از اول ا آخر فلسفه خواند دانشگاه تهران. نوشته بود اگر همین الان بورس هارواردم کنند و بگویند بیا خانه و ماشین و زندگی ات هم تامین است عمرا اگر بروم. یعنی حوصله اش را ندارم. بعد اینقدر لحن اش جدی بود که من هم ساده باورم شده بود. یعنی به تصمیم ادم ها زیادی باور دارم. فکر می کنم مثلا اینکه آدم یک تصمیمی بگیرد دیگر تمام است.. اما چند سال پیش بود که فهمیدم اینطور نیست. یکی از دوست هایم برایم توضیح داد. با قصه برایم توضیح داد.
گفت فلانی اش که رفته بود و تصمیم گرفته بود برای همیشه از زندگی او برود بیرون.. اما بازگشت.. هر بار بازمی گشت.. یک بار البته دیگر بازنگشت..
چون قصه اش را قشنگ گفته بود من باورم شد و به خودم قبولاندم پس تصمیم های آدم ها آنقدر ها هم جدی نیست. آنقدر ها هم نباید ادم ها را تحویل گرفت وقتی می گوید تصمیم گرفته ام و ..
اما خوب تصمیم او جدی بود و رفت و دیگر برنگشت.
فلانی او را هم می بینم هنوز.. دوستیم با هم.. فلانی اش با دیگری در باغ و دشت و چمن و دریا عکس های سلفی قشنگی می گیرد.. او نمی بیند. او اگر ببیند کارش تمام است.. حتی الان هم.. باورش نمی شود . می گفت خواب دیده است که برمیگردد دوباره.. روزی دوباره وقتی بچه دارد و حامله است برمی گردد… و او.. و اوو .. و او .. دوباره قبول ش می کند.. آی عشق که چهره ی آبی ات گاهی اغوانی تیره است و می خندد بلند بلند به قامت ما..
.
دوست زیبارویم را می گفت. ایمیل زده که ی آیم امریکا.. دارم می آیم.. و یک ایالت خیلی دوری می رود.. یک جای پرتی که یک دانشگاه معروف دارد برای پست دکتری می آید.. گفت با هم برویم نیویورک گردی..
گفتم باشد. برویم..
همین دیگر این هم از تصمیمات سفت و محکم آدم ها..
.
می رود سین سیناتی .. اسم شهر را خیلی دوست دارم. او هی موفق می شود و هی موفق می شود و من برای او خیلی خوشحالم.. او یکی از نردترین و فیلسوف ترین آدم های زندگی من است. هر روز با دو کیلو پیپر پرینت شده می آید خانه.. عاشق پرینت کردن مقاله های نیچر و ساینس است و به همین بوی کاغذ راضی ست.. اصلا یکی از دلایلی که دو سال سر این کارش ماند همین پرنیتر بود کاغذها..
او یکی از دیوانگان عجیبی ست که من خیلی اتفاقی در یک روز از او خوشم آمد.. یعنی روزهای دیگر خوشم نمیآمد و فرداهایش هم شاید خوشم نمی آمد.. همان یک روز.. او خیلی خوشحال است. همیشه از من تشکر می کند و من بسیار تعجب می کنم برای این همه مهربان و قدردان بودنش.. آخر من این همه خوب نیستم واقعا؟ خیلی وقت ها بی گذشتم. خودخواهم.. اخلاقم بد است.. زنانگی ام کم است.. به خودم اهمیت نمی دهم.. اصلا خیلی چیزهای بد دیگر هم دارم.. اما او از من خیلی خوشش می آید.. و من واقعا حیرت می کنم..
به هرحال او تنهای ادمی ست که من شب ها از خدا می خواهم که خلی خیلی موفق باشد حتی خیلی خیلی پولدار باشد.. این آرزویی ست که حتی برای خودم هم ندارم. اما برای او دارم. او پول هایش را کیوا می سازد.. به ادم های دنیا پول می دهد..
و من خیلی ذوق می کنم. خیلی زیاد..
.
چه شد که از او نوشتم؟ او به من تیم فریس را معرفی کرد. مثل هزار چیز دیگری که او به من یاد داد . او من را خوب می شناسد. می داند که به چیزهایی سریع معتاد می شوم. پادکست های تیم فریس را گوش می کنم و برنامه ریزی می کنم.. دیوانه ی برنامه نوشتن ام.. او گفته نکن.. اینطوری تو بنده ی برنامه هایت می شوی. آن ها اما بنده ی تو هستند.
.
با وبااگ هیچچایک ها در ایران آشنا شدم. چقدر فضاهای تازه و جالبی در ایران است.. دانشگاه تهرانی هستند و گروه کوهنوردی بودند و بیشترشان فنی اند.. دختر هیچهایک موهایش بنفش است و من خیلی رنگ بنفش را روی مو دوست دارم. بعد از اینکه وبلاگش را خواندم دوباره وسوسه ی رویایم به من بازگشت.. هنوز مانده ام میانه.. هنوز نمی دانم چه درست است و چه..
.
دیروز میم میم میم را سرچ کردم.. همان که معروف است.. من او را از کتاب هایش و ترجمه هایش می شناختم. بعد سرچ اش کردم دیدم عه چهره هم که هست.. بعد هی می خواستم ببینم چه خوانده و کجا و ؟؟ انگلیسی خوانده بود لیسانس دانشگاه آزاد.. خیلی تعجب کردم دیگر.. همین..
.
راضیه مهدی زاده

11831642_868555753229925_2977540819401569311_n

سلام “ی” بعد از خواندن نامه ی بلندت آمدم سریع برایت بنویسم اما نشد. به این فکر می کردم که چقدر دست هایم خسته اند برای روی موبایل نوشتن. دیشب نخوابیدم. ساعت ۲ شب خوابیدم و بعد هم ساعت ۶ صبح با کابوس های فراوان از خواب بیدار شدم. در یکی از کابوس ها دو نفر دنبالم می دویدند و از پشت به من شلیک می کردند.
صبح بیدار شدم و فهمیدم بعد از حادثه ی دیشب که خبرش را لحظه به لحظه از بی بی سی می خواندم و عکس ها یش را توی تلگرام و ایسنتاگرام و اخبار می دیدم و نابود شدم،ساعت دوزاده شب بود که خیلی خسته بودم که دلم می خواست بخوابم و باور کنم همه اش مثل خوابیدن است اما خوابم نمی آمد.

ماه بالای سر هم بازی اش گرفته بود. می رفت پشت ابرها و محو می شد. می رفت و می افتاد روی آب و غرق می شد. من را تا ساعت ۲ بیدار نگه داشت و وقتی صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم به خودم لعنت فرستادم. خوابم نمی آمد.
اگر یک روز دیگر بود حتما از خوشحالی ساعت ۶ از خواب بیدار شدن می مردم. ساعت ۶ بیدار شدن برای من نهایت نهایت یک زندگی ست. زندگی ه که کند شروع می شود و وقتی به میانه های ظهر می رسد می دود.
نمی دانم شاید هم به خاطر آن لحظه ای بود که از خواب بیدار شدم و دیدم خبری از آفتاب نیست و همه جا ابر است و باران هم نمی بارد که ابرها تمام شوند. سه روز است همین است و من از وقتی تبدیل به یک درخت زرشک شده ام بیشتر از همیشه عاشق آفتابم..
و بدتر از همه یادم امد امروز امریکای ترامپ است. ترامپ می رود و سوگند یاد می کند و من به زنش فکر می کنم. به ملانیا که بانوی اول امریکا می شود. به ملانیا فکر می کنم که آن روز که می خواست سوار هواپیما شود و از اسلواکی بیاید امرکیا. آن هم آن موقع که یک مدل بوده و پیش خودش می گفت درست است که ۴۰ سال از من بزرگتر است ولی به درک… آن روز توی هواپیما که نشسته بود و دست به چانه به ابرهای لرزان نگاه می کرد و خاطرات هم اغوشی هایش را مرور می کرد و با خود می گفت تمام شد آن دوران.. هیچ وقت آن موقع فکر نمی کرد روزی بانوی اول امریکا شود. مسخره است دنیا.
بله.. اینجا یادم می آید که با هم شعر خواندیم. وقتی داشتیم راهروهای دانشکده ادبیات را بالا پایین می رفتیم و مثل این بود که خاطراتمان را بالا می اوریم از گلوی زمان با هم خواندیم “ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ…”
یادم آمد هزار سال است برایت نامه ننوشته ام. یک زمانی نامه های کاغذی مد بود و ما همیشه نامه هایمان با ایمیل بود و امروز حتی ایمیل هم دیگر مد نیست.
زمان بدجوری ما را به بازی گرفته.
با خودم گفتم برایش یک نامه ی بلند می نویسم و سند می کنم به تلگرام. مثل یک کبوتر سفید که برساند این کلمه های در باد و خیس خورده را به تو..
نامه ات که رسید. کابوست که رسید به دستم من داشتم “لولو “را نگاه می کردم تا زنده بمانم. “لولو” چشم های درشتی دارد. “لولو” یک بچه ی دو سه ساله است که می خندد و حرف نمی زند و ادم می گوید تا وقتی مثلا یک موجود. یک جاندار مثل “لولو” زنده است و وجود دارد، زندگی هم هست. می خندیدم. اما توانم نبود از تخت بلند شوم. استرس هم گرفته بودم. چون دفتر کارهای روزمره ام پر بود از کارهای پایان نرسانده ی آخر هفته که جان به لبم می رساند.
اما واقعا غمگین بودم. برای تهران. برای آدم ها. برای غم منتشره ای که در هوا جاری ست و ابرها هم نمی بارند تا ادم خیالش جمع شود.
.
بعدش یادم آمد امروز می شود سه سال.. خنده دار است. سه سال است که نیستم. سه سال است که دیگر هر روز سوار متروی انقلاب نمی شوم تا بیام تهران و نفهمم آلودگی که مردم می گویند چیست. سه سال است که برگشتنی از ایستگاه تیاتر شهر نمی آیم خانه مان و منتظر نمی مانم روی صندلی های زرد تا سه تا قطار رد شود و جا بشوم و برسم به خانه مان که گرم نبود. که شاد نبود. که اگر آن ها نبودند دوست داشتم ساعت ۱۲ شب بیایم و چشم هایم روی هم بگذرام و فقط خواب ببینم که فردا می شود و دوباره راه بیفتم توی دل تهران. تهرانی که دارد می میرد و تمام می شود.
تهران را که آمدم فقط این بار بود که گلویم سوخت. که چشم هایم درد گرفت و به خانه که رسیده مریض بودم اما به روی خودم نمی آوردم. مگر می شد من از تهران مریض شده باشم؟
شده بودم.
تهران داشت در من تمام می شد و من دلم می گرفت. دلم نمی خواست باورم بشود که تهران آلوده است و آلوده است و آلوده است و من هم می فهمم. من هم عادت ندارم. بدنم مریض می شود. شده بودم. مریض بودم اما صبح بیدار می شدم و به دور از چشم های مامان می رفتم سر یخچال و سه تا قرص می خوردم. مامان می گفت هر چی گیرت میاد نخور. اما من نمی توانستم به کسی بگویم مریضم. مریض شده ام. تهران مرا مریض کرده است. انقلاب و ولیعصر را نفس که کشیدم. دانشگاه تهران را  که بو کردم،مریض شدم و افتادم. می خوردم و قرص ها نجاتم می دادند. ان ها گول خوردند. من همه ی را گول زدم. کسی نفهمید تهران مرا مریض کرده است.
فکر می کنند هنوز من و تهران با هم دوستیم. فکر می کنند بدنم هنوز بدن آن سه سال پیش است که عین خیالش نباشد آمارهای جهانی و تهران کثیف را… نبود اما.
سه سال گذشته بود و من ته گلویم می سوخت. سه سال گذشته بود و من هر روز آسمان را با رنگی ارغوانی دیده بودم که فرق داشت به آسمان های هر روز داشنگاه تهران.
سه سال است که مهاجرم. سه سال است که حرف و قصه ی ادم ها را نصفه می فهمم. سه سال است که دوست دارم تنها باشم و توی خانه خودم را محبوس کنم. دوست پیدا کردم. دوست های زیاد. ادم دیدم. آدم های زیاد. موزه رفتم. دانشگاه. قشنگی. تنهایی. تلخی. دلتنگی…
حتی وقتی ریحانه گفت سال دیگر تمام می کند دانشگاه اش را خندیدم و گفتم زر نزن.. اما او تمام می کرد و سال دیگر می شد سال آخری.. در تمام این سال ها من نبودم و ریحانه بود و اتاق آبی…
در تمام این سال هایی که همین امروز مادرجون مرد و مامان شمال است و دارد سالگرد می گیرد و  برای تنهایی خودش گریه می کند و مادرجون بهانه است. در تمام این سال ها من نبودم.

 

.

مامان می گفت مادرجون داشت می مرد اما به در کمد نگاه می کرد و فکر می کرد تو میایی از هیمن درب کمد می آیی و برای آخرین بار تو را می بیند. ندید. ندیدم.
نه اینکه من نوه ی مهربانی باشم و آدم باشم و دلسوز.. نه بیشتر از همه سر به سرش می گذاشتم. سرکارش می گذاشتم. شوخی می کردم. اما او با من خاطره های دیگری داشت که من نداشتم با او.
او من را کول می کرده و می برده سر شالیزار اما من یادم نمی آید سبزی ه پراکنده و گسترده ی برنج ها را…

.
من فقط یادم می آید که یک بقچه داشت. بقچه ی تنهایی اش بود. بقچه ای که ساعت ها می نشست پایش و روسری هایش را،دامن هایش را،لواشک ها و سقزهای هزاز سال پیشش را مرتب می کرد. می توانست روزها پای ان بقچه بنشیند و بلند نشود.
من فقط یادم می آید که او می ترسید. از تنهایی. از بدون مامان بودن. آخر او فقط همین یک دختر را داشت و من که این چیزها را نمی فهمیدم.
الان که نگاه می کنم به حجم این همه نفهمیدن م بی تاب می شوم. خودم را نمی فهمم.
من فقط یادم می آید او وابسته بود و جای شان برعکس شده بود و مامانم شده بود مادر او و او بچه اش بود. مامان که بیرون می رفت حتی می رفت که نماز بخواند توی مسجد و برگرد، مثل بچه ها بی قراری می کرد. می آمد پشت پنجره ی اتاقم می ایستاد و پرده ی آبی را کنار می زد و نگاه می کرد تا مامان بیاید. اگر کمی دیرتر می شد می رفت و درب را باز می کرد و ما سه تایی مان حرص می خوردیم و اعصابمان خورد می شد.
خوب بچه بودیم. نمی دانستیم تنهایی چیست و چقدر می تواند عمیق باشد؟
مامان که سرطان گرفت الکی روسری سرش می کرد و کلاه می گذاشت  و می گفت هوا سرد است و… او اگر می فهمید زودتر می مرد. نفهمید اما مرد. مرد .

خیلی پیر بود. پیر بود اما مامان تنها شد. تنهاتر از هزار سال قبل. تنهاتر از زمانی که به دنیا آمد و دید پدری در کار نیست و قبل از تولدش مرده است و باید با مادرش زندگی کند و برادرهایش. تنهاتر از زمانی که من رفتم و وقتی از گیت فرودگاه رد می شدم هزار بار با خودم تکرار کردم برنگرد. برنگرد. برگردی گند می زنی به زندگی شان. به زندگی ات. برنگشتم.
چرا وقتی رسیدم دم گیت سکوریتی برگشتم یک لخظه. یک جوری که نفهمند برگشتم و نگاهشان کردم.اما فهمیدند.
اصلا نمی دانم چرا نامه به اینجا کشید. اصلا قرار نبود اینها را بنویسم. می خواستم جواب نامه ات را بدهم که این طور شد. که رسید به ابنجای جهان… که باران بارید. دارد باران می بارد و ماشین ها خیس اند. خیابان ها خیس اند و هلی کوپرهای دیوانه در هوا که برای مراسم تحلیف ترامپ می چرخند هم خیس اند.
جهان خیس است انگار….

.

راضیه مهدی زاده

پستچی

بیست و دو سالم که بود خانه ی یکی از دوست های دوره ی راهنمایی م دعوت شدم. خیلی به هم بی ربط شده بودیم. این را می دانستم اما یک چیزی مثل کنجکاوی باعث شد بروم خانه ش. او سال سوم دبیرستان که بود با پسر آقای بوق ازدواج کرده بود و یک خانه ی ویلایی در منطقه ی ” ک…ه” در شمال تهران داشتند. وقتی رسیدم دم درب خانه شان باید یک پسوردی را وارد می کردم و آیفون با عدد و شماره کار می کرد. خلاصه ده دقیقه همینجوری به آیفون نگاه می کردم و نمی فهمیدم باید چه کار کنم.
.
وارد خانه شان شدم. دوستم خیلی گرم و صمیمی هزار جور غذا درست کرده بود. رفت توی آشپزخانه تا چای بیاورد و من هنوز سرپا ایستاده بودم. نمی توانستم جای خودم را برای نشستن پیدا کنم. یک جوری گیج شده بودم. دوستم هم بیست و دو سال ش بود اما چرا خانه اش در یک سن دیگری به سر می برد. فرش های کرم قهوه ای،مبل های خیلی خیلی بزرگ طلایی و نقره ای،عسلی های سنگین شیشه ای با پایه های اژدهاو پرده های ملیله کاری شده ای که وسط حرف هایش گفت ده میلیون تومان است.
.
وقتی از آشپرخانه بیرون آمد من را دید که هاج و واج ایستاده ام و هنوز نشسته ام. با خنده گفت: ترشیده خانوم بشین دیگه.
هردو خندیدیم. بعد رفت شیرینی خامه ای بیاورد و من هنوز نمی توانستم بنشینم. با نان خامه ای آمد توی هال و با خنده گفت: قشنگ معلومه.. تاثیرات شوهر نکردنه.. چرا نمی شینی؟
.
.
خندیدیم و نشستیم و با هم چای خوردیم و…
.
.
از دوستم دیگر خبر ندارم. اما خانه اش و دل آشوبی که آن روز داشتم را هیچ وقت یادم نمی رود. خانه ای که در دهه ی ۶۰ و ۷۰ سالگی خانومی رسمی و جدی، جا خوش کرده بود. خانه ای که رنگ هایش بوی پول و برند و نقره کوب و طلاساز داشت و وقتی چای می خوردی دست و دلت می لرزید. خانه ای که بی ربط بود به جوانی. به شور. به رنگ…
.
.

بابا همیشه باید بعد از خواب چای بخورد. یک آدابی که همیشه من را عصبی می کرد و می رفتم چای صبح تا حتی دیروز را همینجوری می گذاشتم روی گاز که فقط گرم شود. دم نمی کردم. اصلا دم کردن چای، رواعصاب ترین سنت بود برایم.
مامان معتقد بود بعد از خواب(هرخوابی در هر وقت شبانه روز) بابا باید چای بخورد. در غیراینصورت عصبی می شود. و من همه ی تلاشم را می کردم که در مضرات چای و غیرعلمی بودن این حرف ها سخنرانی سر دهم. اما یک دقیقه بعد از بالا کشیدن چای،معجزه رخ می داد.بابا سرحال می شد و همه ی علم من کشک می شد. من همان موقع ها بود که کینه ی چای را به دل گرفتم.
.
.
کینه ام وقتی بیشتر اوج گرفت که زمستان ها،مادرجون می آمد خانه ی ما. او یک عاشق به چای بود. بعد از هر غذا،بعد از هر خواب، بعد از هر باز نماز خواندن حتی…
من از چای متنفر بودم و این نفرت تا مدت ها ادامه داشت.
.
.
ازدواج کردم. مهاجرت کردم. خانه مان را قشنگ کردم. یک میز چوبی مشکی وسط هال گذاشتم. مهمان آمد خانه مان. ما رفتیم مهمانی. ما قوری نداشتیم و هنوز هم نداریم. اما با همان کتری و آب جوش و تی بگ های چیده شده توی کاسه، چای ها آورده می شد. چای ها برده می شد. چای ها،حرف می آورد. چای ها می شد دوستی. چای ها می شد کلمه.
و به یکباره چای تبدیل شد به یک چیز دیگر. شد،آیین دوستی. شد،تعارف های مهربان. شد،گرم گرفتن با آدم ها. شد” حالا یه دقیقه بیاین بالا بشینید یه چای با هم بخوریم.” ” به اندازه ی یه چای مزاحم تان می شویم.” ” هیچ کاری نکنیدآ. فقط یه چای بزارید.”
.
.
انگار کن که یک راز بزرگ را کشف کرده ای. یک معجره ای که بابا را مهربان تر می کرد و مادرجون را جوان تر… آن یک دقیقه که تو هستی و چای… آن یک ربعی که تو هستی و جمع دوستی به بهانه ی چای و به انتظار نشستن برای ته نشینی بخار چای…
.
حالا اینقدر دوست شده ایم با هم که به وقت تنهایی، به وقت غربت، به وقت دلتنگی، یک چای برای خودم می ریزم. با خودم گرم می گیرم. با خودم دوست تر می شوم. با خودم به بهانه ی یک لیوان چای می نشینم به گفت و گو… و چای مثل یک غروب رو به شب می گوید زندگی کوتاه است. بخار است. سرد می شود. سر بکش…
.
راضیه مهدی زاده
.
.

اولین بار که می گویند دو تا بیست و سه کیلو، فکر می کنی یکی دارد برایت یک قصه ی سانتی مانتال تعریف می کند و می خواهد یک جور نتیجه ی اخلاقی عجیب غریبی از قصه اش بگیرد.
اما کم کم می شوی یکی از آدم های قصه… می روی توی قصه و چمدان بستن و باز کردن را یاد می گیری.
.
بیست و سه کیلو را حفظ می شوی و زندگی ات را وزن می کنی. یاد می گیری به کدام قسمت زندگی ات پاپیون قرمز وصل کنی و به کدام یک پاپیون مشکی و سرمه ای؟؟
.
اولین بار که می گویند بیست و سه کیلو،نگاه می کنی به کتاب هایت.به جزوه ها، به نامه های عاشقانه ای که خیلی هایشان بی جواب ماند و دلت نیامد بیندازی شان دور، به آلبوم های بچگی ات، به یادداشت های نوجوانی ات که بار جهان و رسالت هستی بر دوش شان بود.
.
این بار اما باید کیلو به کیلو،گرم به گرم انتخاب کنی. انتخاب کنی بین شال گردن بنفشی که مامان پارسال زمستان برایت بافت یا جزوه ای که پر است از شعرهای قیصر و شمس.
انتخاب کنی بین دفتری که در آن نوشتی بودی ” رفته ای و من هنوز مانده ام و…” یا جامدادی ای که روزهای کتابخانه ملی را در خودش چرک کرده.
.
چمدان می بندی و کیلوهای زندگی ات را انتخاب می کنی.
می بندی و دلت می آید که از دفترچه ی ” برمی گردی و برایت خواهم نوشت…” بگذری.
می بندی و نامه ها را گوشه ی کمد می گذاری برای شاید وقتی دیگر که می دانی نمی آید آن وقت دیگر… (که هزار بار تجربه کرده ای و هنوز باورت نمی شود.)اما دلت نمی آید دورشان بندازی.نمی بری شان با خودت اما هستند و دلت به همین گوشه ی دور کمد خوش است.
.
انتخاب می کنی و بین همه ی آت و آشغال هایی که فقط برای تو معنی دارد (و نه هیچکس دیگر) چندتایی را برمی داری تا به وقت غروب های زمستان،باشند. بودن شان دلت را گرم می کند. همین بودنشان در زیپ پایین چمدان که در فوردگاه پرت می شود اینور و آنور و له می شود.
.
.
چمدان می بندم.
یاد گرفته ام. از پس اش برمی آیم. ذوق و شوق دارم.
اما راستش گریه ام هم می گیرد. دیروزش در یکی از کانال های تلگرامی (وحیدآنلاین بود فکر کنم. مطمین نیستم.)خواندم، پدر و مادری برای فرزندشان که در قاره ای دور از آن ها زندگی می کرد نوشته بودند” ما حساب کردیم اگر بیست سال دیگر زنده باشیم و شما سالی یک بار به دیدن ما بیایید یعنی بیست بار دیگر می توانیم همدیگر را ببینیم.”
.
راستش اشکم بند نمی آید.
.
راضیه مهدی زاده

Jpeg

همه چیز از گل های قرمز ظرف های خیلی نازک چینی شروع شد. من می خندیدم و به موذیانه ترین شکل ممکن ظرف ها را قایم می کردم. بعضی اوقات هم نوعی بی احتیاطی های بیش از حد درموردشان به خرج می دادم که از دستم بیفتند.

مامانم نگاه می کرد. حرص می خورد. ناراحت می شد اما می گفت فدای سرت. قضا بلا بوده و بعد هم جاروی خیلی بلند را برمی داشت که خورده های گل سرخ توی دست و پایمان نرود.

من می خواستم به هر طریقی شده آن ها را نیست و نابود کنم اینقدر که ازشان بدم می آمد و به نظرم املی بودند و هی به مامان می گفتم اینها را چرا نگه داشتی آخر؟ بریزشان دور خوب…

 نمی ریخت. نگاهی می کرد و می گفت مادرم داده. مادرجون.. خیلی دوستشان داشت. می گفت تو یه کمد چوبی نگه شون می داشت برای روز مبادا. هر سال می رفت و یه دست شش تایی دیگر می خرید و طی سال ها شدن این همه…

.

.

راه افتاده ام توی منهتن. خیابان های نیویورک و مغازه های چینی و ژاپنی را بالا پایین می کنم شاید چندتا از ان ظرف های گل سرخ یا شبیه شان را پیدا کنم. آن ظرف ها دیگر فقط خاطره ی شکستن نیستند. خاطره ی تنهایی و اشک و آیدین و شیرینی هم هستند. خاطره  ی یلداهای بلندند که بوی گل پر،گل های سرخ را پر می کرد.

ظرف های گل قرمزی را پیدا نمی کنم.و خانه ی یک دوست ایرانی دعوت می شویم و در کمال تعجب می بینم یک دانه از ان ظرف های گل قرمزی دارد و یک لیوان هم دارد. ست هستند . دقیق همان ها هستند. به خجالت و حالتی عجیب ازشان درخواست می کنم که می توانم ظرف گل قرمزی تان را قرض بگیرم؟

ظرف را خالی را می خواستم. می خواستم عکس بگیرم ازشان. می خواستم انار بگذرام و گل های سرخ خشک شده کنارشان و عکس بگیرم و برای خودم توی آلبوم خاطره های دور و نزدیک تنهایی و مهاجرت سیوشان کنم.

.می گوید آره حتما. فقط ظرف رو می خوای؟؟

می گویم: آره…

 دیگر چیز نمی پرسد و من خوشحال می شوم.

.

.

 ظرف را می گذارم روی پارکت قهوه ای خانه و یاد آن روزی می افتم کمه هی می رفتم بالای پشتی و منتظر پسردایی آیدینی بودم. همیشه او می آمد و برایمان آیدین می آورد. آیدین های کش دار شیرین. آیدین ها را دور انگشتانمان می پیچیدم  تا بزرگ تر شوند و دراز شوند و ما کیف کنیم از این همه شیرینی کش آمده. ما عاشق آیدین بودیم و پسردایی که می آمد اول از همه به دست هایش نگاه می کردیم که پر باشد . پر از آیدین های توت فرنگی و شکلاتی و وانیلی و لیمویی.. ان موقع ها او سرباز بود و آیدین ارزان ترین و خوشحال کننده ترین چیزی بود که او می توانست برای ما بخرد.

.به عادت همیشگی می روم بالای پشتی و پنجره را نگاه می کنم. پسر دایی با لباس سربازی از دور می آید. دست هایش را نگاه می کنم اما خوب نمی بینم. نمی شود خوب دید. نگرانم می کند. آیدین ها پس کجا هستند؟؟

.

 . زنگ درب را می زند. می پرم درب را باز می کنم. آیدین ندارد. جیبش را با دقت نگله می کنم. شاید توی جیبش باشد. ندارد. نه…

.

می رود توی آشپزخانه و با مامان حرف می زند و مامان برایش انار دان می کند و توی همان ظرف گل قرمزی.. هی تعارف می کند و گل پر می زند و پسردایی چند دانه برمی دارد. اما نمی خورد. الکی برداشته دانه های انار را..

 بعد دهانش تکان می خورد و چند جمله را آرام آرام می گوید.

.

 مامان نگاهش می کند. نگاهش می کند. نگاهش می کند. گل های سرخ ظرف خیس می شوند. بوی گل پر بلند می شود از خیسی اشک مامان. مامان به بهانه ی بردن ظرف انار بلند می شود که ما اشک هایش را نبینیم. ظرف از دستش می افتد. همه جا پر می شود از دانه های سرخ انار و گل های سرخ شکستنی…

من گل های قرمز را خیس را جمع می کنم. مامان برای مادری که سال ها برایش گل های رخ و ظرف های شکستی جمع می کرد،شعر می خواند. همه جا پر می شود از بوی گل پر و شعر و گل های شکسته…

و

.

.

راضیه مهدی زاده

 

هر سال،زمستان ها مادرجون می آمد خانه ی ما. او زا تهران متنفر بود و ما نوه هایش تنها سرگرمی اش بودیم که می توانست برایمان قصه تعریف کند. شعر بخواند و ضرب المثل بگوید.
من تازه ارشد قبول شده بودم. مرضیه صبح زود بیدار می شد و می رفت سرکار. ریحانه هم ان سال داشت برای کنکور درس می خواند و از ساعت ۷ صبح می رفت کتابخانه و هیچکس خانه نبود.
.
بعضی از روزها که کلاسم زودتر تمام می شد ساعت ۳ می رسیدم خانه و مادرجون خیلی خوشحال می شد. همش می پرسید پس کی می خوای شوهر کنی؟ چرا شوهر نمی کنی؟ شوهر نکنی دیر می شه ها و .. من هی می خندیدم و مسخره بازی درمی آوردم که درس دارم اخه.. از صبح تا شب باید برم دانشگاه. بعد با تعجب از من می پرسید: پس کی درست تموم میشه؟
چرا مال بقیه تموم شده مال تو تموم نمی شه؟؟
خوب طبیعی بود که تا دیپلم را می توانست هضم کند اما چهار سال بعدش و دوباره دو سال بعدش را.. خوب این همه سال برایش سوال بود.
.
.
در کتابی از پیتر فرویشن جست و جوگر معروف قطب شمال، او از ماجرای گیر افتادن ش در برف و بوران منطقه ی گرین لند می گوید. او تنها بوده و با باقی مانده ی ذخایرش توانسته بود برای خودش ایگلو بسازد(همان خانه های یخی بومیان قطب)اما بوران قطع نمی شده و تا چند روز پشت سر هم برف می آمده تا جاییکه به دلیل یخبندان وحشتناک، نفس هایش بر دیوارها یخ می یسته و با هر نفسی دیوارها کلفت تر می شدند و ایگلو کوچکتر می شده تا اینکه بالاخره دیگر جایی برایش نمی ماند. انگار کن یک قبر یخی برای خودت ساخته باشی. چه نفس بکشی مرده ای. چه نفس نکشی مرده ای.
در نهایت او از این مخمصه نجات پیدا می کند.
.
.
حالا این خواندن و یاد گرفتن و درس و دانشگاه هم شده همان نفس کشیدن. راستش خیلی وقت ها به بیهودگی اش پی می بری و با چشم های درشت مادربزرگ مواجه می شوی که نمی تواند این همه سال خواندن و خواندن را درک کند. خیلی وقت ها سوال ” خوب حالا که چی” با موهای چتری و گونه های استخوانی می نشیند رو به رویت. دستش را زیر چانه می گذارد. نگاهت می کند و می پرسد” بعدش چی؟” ” مثلا اینهارو می خونی که چی بشه؟” ” واقعا کار بهتری بلد نیستی انجام بدی؟”
بعد دیوانه می شوی اما هنوز مجبوری برای زنده ماندن به شیوه ی خودت نفس بکشی. راستش بعضی از این نفس ها می شود همان دیواره ی ایگلو. یعنی یک لایه ی ضخیم بر ایگلو ایجاد می شود که قرار است جانت را بگیرد و هستی ات را تنگ کند اما بعضی از نفس ها می شود هوا. می شود همان که بدان زنده ای و خیلی وقت های نمی دانی. نمی بینی اش.
من یاد آن جمله ی معروف سارتر می افتم اما خودم یک جور دیگری می نویسمش” نفس بکش،ای محکوم به انتخاب و آزاد بودن.”
.
راضیه مهدی زاده

از بچگی یک درخت توت داشتیم توی حیاط که ساس های قهوه ای موذی داشت اما با دخترعموها و خواهرها دورش جمع می شدیم و غذاهای خیالی می پختیم و منتظر می شدیم یکی از مادرها از بیمارستان برگردد و یک بچه ی جدید به فامیل اضافه شود.
ما این چیزها را زیاد نمی فهمیدیم. فقط می دیدم هر چندوقت یک بار یکی از بچه های فامیل از صبج تا ظهر می آمد خانه ی ما و همه با هم می رفتیم زیر درخت توت ملافه پهن می کردیم. دورتادورش می نشستیم و خاله بازی می کردیم. درخت توت،سایه های بلند داشت و می رسید به شاخه های انار همسایه بغلی. ما بچه بودیم و دوست داشتیم مثل بزرگ ترها برویم پیک نیک. درخت توت همه ی پیک نیک ما بود.
.
.
بعد خانه مان از آنجا رفت. در خانه ی جدید من یک اتاق داشتم که پشت پنجره اش یک درخت کاج بود.قدش دو برابر من بود. اوایل بهش بی اعتنایی می کردم. به نظرم درختی که همیشه سبز است باید چیز بی مزه ای باشد مثل هوای همیشه عالی و آفتابی.. اما کم کم با هم دوست شدیم. من عاشق شدم و با او درد و دل کردم. من شکست عشقی خوردم و با او درد و دل کردم. من تصمیم های عجیب غریب گرفتم و با او دردودل کردم. من از آن خانه رفتم و او نظاره کرد و سال یعد وقتی عکسش را برایم فرستادند احساس کردم چقدر کوتاه تر شده است.
.
.
خانه ی بعدی مان درختی داشت که از اول عاشق ش شدم. خانه مان کوچک بود اما همه ی پنجره را درخت می پوشاند. او درختی دور بود. دور و بزرگ و دست نیافتنی. او بهترین دوست من شد. شاید چون تنهاترین دوره ی زندگی ام را با او گذراندم. در غربت. در لالی و بی زبانی، او حرف های من را می فهمید. او با من چای می خورد. او با من کلمه های جی آر ای را تکرار می کرد. او با من به لیسینیگ های تافل گوش می سپرد. او عاشق من بود و من این را می دانستم.
من او را در گوگل مپ سرچ می کردم و عکسش را نشانش می دادم. او لبخندی می زد اما خیلی نمی خندید. یک جور ملیحی بود. یک جور قشنگی که می دانست بیشتر از این لبخند بزند به من کار مرا ساخته است.
.
.
پارسال وقتی او را دیدم(درختی که در عکس اول دیده می شود.) دیوانه اش شدم. او تنهاترین بود. او را نمی شد نادیده گرفت. آن ایستادن بی خیالش رو به منهتن را… آن همه تنهایی ه لب رودخانه اش را..
او من را دیوانه کرده بود.
یک روز بعد از اینکه برای هشتمین بار ” آمیلی” را دیدم راه افتادم به سمتش…
وقتی نزدیک ش می شدم بند کفشم باز می شد. از ترس بود شاید. از اضطراب دیدن .. رسیدم.
دلم می خواست به شاخه هایش دست بکشم اما پشت میله ها بود،جایی که دست آدم ها نمی رسد.
آنقدر نشستم به تماشایش که ماه بیرون آمد و بر یکی از شاخه هایش گیر کرد انگار…
.
راضیه مهدی زاده

 

اینطوری نبود که وقتی می بیندت بگوید:” تی بلا میسر.. می چیشم سو بوشو که دخترجان…”
همانطوری با ابروهای پهن اش، با چشم های درشت ش ،با قد بلندش و این اواخر با عصای چوبی اش می نشست توی اتاق، کنار گاز پیک نیکی کوچکش و همیشه خودش را تکان می داد و یک شعری می خواند. یک زمزمه ای.. یک خنده ای.. یک گریه ای… گاهی ملغمه ای از هردو…
.
بچه که بودم یکی از انگشت هایش را می گذاشت روی لب،نزدیک بینی اش و می گفت: “هیس.”
همین و من لال می شدم. خشک می شدم.گریه و ناله و نق زدن و … همه چیز را از یاد می بردم. اصلا تمام می شدم.
بچه که بودم صدای عصایش به سقف بالاخانه آن هم ساعت ۶ صبح که همه را برای صبحانه بیدار می کرد،یکی از بزرگترین عذاب های زندگی بود.
.
آقاجون که مرد دیگر آنقدرها هم رازآلود نبود. خودش را به بی خیالی می زد.
می گفت: “همین بغل است دیگر…”
قبر آقاجون را می گفت که پیاده تا خانه شان هفت دقیقه راه بود. نگاهش می کردم. باورم نمی شد او بوده که یک زمانی نصف ایران را سفر کرده. او بوده که آجبل و نقل و فندق پخش می کرده تا آقاجون را پیدا کند. تا آقاجون که سربازی رفته بود و گم شده بود را به خانه برگرداند.
فکر می کنم عاشق ش بود. از آن عشق هایی که خودت هم خبر نداری. از آن عشق هایی که نمی خواهی باورش کنی.از آن عشق هایی که تا آخر عمر هم نمی فهمی…
.
آقاجون که مرد دیگر خانه شان گاو نداشت. دیگر سگ نگهبان نداشتند. دیگر بوقلمون های اسراییلی نداشتند. دیگر غازهای مهاجر به حیاط خانه شان کوچ نمی کردند. چندتا مرغ و خروس برایش مانده بود که گاهی می آمدند توی آشپزخانه و کارخرابی می کردند.
مادربزرگ هم دیگر حوصله ی جمع کردن نداشت. دخترش که می آمد به او سر بزند شروع می کرد به غر زدن که مرغ و خروس ها همه ی خانه را به گند کشیده اند و… به خودش بود اصلا نمی دید. اصلا به مسالمت رسیده بود. یک جوری شده بود که رو به روی علایدینبا با کته پلایش(برنج دمی به گیلکی) می توانست سال ها زندگی کند. بی نیاز و رها و بی هیچ خواسته ای…
.
.
عاشق دخترش بود و من می توانم شرط ببیندم که روزها منتظر می نشست تا او بیاید و برایش غر بزند اما به هیچکش نمی گفت که چقدر عاشق دخترش است.
اصلا آدم گفتن نبود. دختر بزرگش برایش مثل یک خواهر بود.با هم سیزده سال تفاوت سنی داشتند. دو تا خواهر بودند که خیلی خیلی عاشق هم بودند و در ظاهر همیشه در حال جنگ و دعوا می دید شان.
یک جور خوبی نقش، بازی می کرد که هرگز نمی فهمیدی این همه دوست داشتن را…
یک بازیگر حرفه ای بود و به راحتی می توانست همه را گول بزند. همه گول اش راخورده بودند و فکر می کردند او بی خیال ترین آدم دنیاست. فکر می کردند برایش مهم نیست آدم ها بیایند بروند. دخترش سر بزند یا نزند. اما یک بار مچ اش را گرفتم. یک بار که شب بیدار مانده بود تا نوه اش بیاید و برایش شام را گرم نگه داشته بود.
من هفت ساله بودم و شب ادراری داشتم و هر دو ساعت یکبار بیدار می شدم از ترس اینکه آنجا را خیس نکنم.
ساعت ۳ شب بود که بیدار شدم و پله های سنگی را پایین رفتم. همه جا تاریک بود و باید می رفتیم پشت حیاط خلوت که جنگل مانند بود. آن سال ها دستشویی ترسناک ترین جای دنیا بود. پله های بدون حفاظ را باید می آمدی پایین و می رسیدی به حیاط و از درخت انجیر و آلوچه می گذشتی و… و دستشویی پر از حلزون های از خانه شان بیرون آمده بود.
.
به پله های حیاط که رسیدم، دیدم توی تاریکی نشسته است. رو به شعله ی قرمز گاز پیک نیکی اش بیدار نشسته بود. نمی دانم من را دید یا خودش را زد به ندیدن اما همانجا فهمیدم که منتظر نوه اش است.
برایش غذا را گرم نگه داشته بود و من می دانم وقتی نوه اش می رسید،خودش را می زد به خواب.
مدل خودش محبت می کرد. با هیس گفتن. با اخم کردن. با صدتومانی دادن های از لای قرآن و عیدی سال نو، با اسم هایی که خودش برای نوه هایش انتخاب می کرد و تا سال های سال بدون توجه به اسم واقعی شان با سماجت آن ها را به آن نام صدا می زد. (مثلا اسم من را گذاشته بود سمیه. اسم یکی از دخترعموهایم که فاطمه است را گذاشته بود هایده.)
.
مادربزرگم آدم تنهایی بود اما با تنهایی اش کنار آمده بود. انگار از اول می دانست که چه چهار تا بچه داشته باشی چه چهارده تا همین است. همین جنگل تاریک و روستایی که تو ماندی و یک همسایه ته روستا چند کیلومتر دورتر…
با تنهایی اش می رفت جمعه بازار. می رفت مرجغل خرید می کرد و با سنگ پا و غوره برمی گشت خانه.
تنهایی اش را برمی داشت ،می رفت سر جاده می ایستاد، تاکسی می گرفت و می رفت آرایشگاه و با دخترها حرف می زد و آمار شوهر و بچه و خواستگارهایشان را می گرفت. و هر وقت ما از تهران می رفتیم خانه اش کلی داستان های عجیب غریب داشت که مطمین نبودیم باید همه شان را باور کنیم یا اینکه فقط بشنویم و رد بشویم. وسط داستان ها باز هم می شد همان بازیگری که به راحتی می توانستی گولش را بخوری. می زد زیر گریه… بعد یکهو قهقهه سر می داد و می خندید و دوباره گریه می کرد. اصلا گیج ت می کرد. اصلا همش گولت می زد و…
بعد از گریه و خنده و داستان های دور و درازش می رفت توی خودش. به یک نقطه ای خیره می شد و می رفت توی تنهایی ای که باهاش راحت بود. همان تنهایی که مثل یک ژن مرموز ناشناخته در جان بابا است. در رگ های من هم انگار هست.
.
آخرهایش دیگر نمی خندید. گریه نمی کرد. دیگر داستانی نداشت. دیگر نا نداشت هیس بگوید و انگشت ش را نزدیک بینی بگیرد و من از ترس سکته کنم.
.
آخرهایش دیگر درخت آلوچه پشت حیاط خشک شد. مرغ و خروس های بی خیالش آبله گرفتند و مردند و دیگر کارخرابی نکردند.
حلزون ها خشک شدند. چمن های کف حیاط پوسیدند. برف آمد و سقف خانه ی صد ساله اش افتاد.
خودش هم رفت پشت مسجد ، همانجایی که تاکسی می گرفت تا برسد به آرایشگاه. همانجایی که سال ها،خودش را می زد به آن راه تا دلش برای آقاجان تنگ نشود.
رفت نزدیکی های آقاجان. دوباره همسایه شدند مثل هشتاد سال پیش ،آن موقع که دختری چهارده ساله بود با ابروهای خیلی پهن مشکی…
.
.
راضیه مهدی زاده

.