حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘اجتماعی و هنری’

اینکه آن روز ساعت سه و چهل دقیقه عصر، من احساس می‌کردم زیبا هستم ربطی به گلهای نارنجی دامنم نداشت ویا حتی به رنگ نارنجی روی انگشت‌هایم هم! به این ربط داشت که مو‌هایم یک رایحه خوب تازه‌ای می‌دادند که مدیون طراحی خلاقانه دانشمندان لابراتوار‌ها و مراقبت دلسوزانه کار‌شناسان بخش کنترل کیفیت کارخانه محترم شوارتزکُف بود. خب برای من یک زیبایی انسانی، وقتی تجلی دارد که عطر خوش خنک رخوت انگیزی از پوست و مو و گریبان بزند بیرون… و منی که راه می‌رفتم از توی جاده باریک چمن زار، آسمان بالای سرم جوری بسیار آبی بود که موهای خوشبویم برق می‌زدند و من توی دلم زیبا بودم پس. و چه خوش بودم و چه می‌رفتم یک جای خوبی!!
وسط چمن زار و نرسیده به بخش هموار جاده، یک اندام کوچک سفید پوشی داشت می‌آمد که دست لرزانی داشت و یک عصا و موهای نقره‌ای قطعا بسیار تمیز. عینک نداشت ولی تا دلت بخواهد چروک داشت و خمیدگی داشت و رگهای برآمده. به من نگاه نمی‌کرد چون خیلی حواسش به عصای بزرگ و سیاه رنگی بود که روی جاذبه سنگین زمین، قدمهای معلقش را متعادل می‌کرد. من به او نگاه می‌کردم و او به روبرو هرچند که ما هر دو اندامهایی زنانه داشتیم و هر دو آن لحظه از دنیا را با مغزهای زنانه خود درک می‌کردیم. هر چند که ما هر دو از رحم‌هایی‌زاده شده بودیم و در بطن هر دومان می‌شد که احشا ء مدورمان را نماد گردی زمین و گردی مهتاب و گردی جهان و چرخه باروری و زایش گرفت. من به او نگاه می‌کردم و او به زمین جلوی عصایش و من می‌دیدم که من جوانم و او سالخورده. که من هنوز می‌توانم از دلشکستگی‌ها و دلتنگی‌ها بسیار بلند گریه کنم و از هدیه‌ها و محبت‌ها و بوسه‌ها بسیار بلند پرواز کنم و بین علف‌ها با گلهای سر به هوای دامنم راه بروم گویی که می‌رقصم در هر قدم. و او سال‌ها و سال‌ها قبل از من بوی زیبایی در مو‌هایش و شوق رسیدن در ساق‌هایش بوده و اشک می‌ریخته گاهی برای دلش و شاد می‌شده با دلش و درک می‌کرده با دلش… من می‌دیدم که همه و همه زندگی که امروز جلوی چشم من است، پشت سر اوست…
آخرهای چمن زار، آنجا که دیگر از هم عبور کرده بودیم و پایم رسیده بود به آسفالت براق و صدای یک آبپاش خودکار مرا می‌برد به روزهای خیلی کودکی و خیلی آسودگی در تابستانهای دور پر از چمن و پارک و پشمک؛ آنجا که دیگر نمی‌دیدمش و او هم مرا نمی‌بیند هرگز، به این فکر کردم که روزگاری نه خیلی دور و بلکه خیلی محتمل می‌رسد که من به روبرو نگاه می‌کنم و دختر جوانی از کنارم می‌گذرد که خود خود زندگیست و نسیم از روی مو‌هایش خوشبو می‌شود و می‌اید توی دماغ منی که خم شده از هزار سال زندگی با هر چه خوش و ناخوش دیگر دارم می‌روم که برسم و از اویی عبور می‌کنم که هنوز نیمه نیمه نیمه یک راه روشن است…

رگبرگ‌های سقوط - روزبه روزبهانی

رگبرگ‌های سقوط - روزبه روزبهانی

منبع: +

رمان سووشون نوشته‌ی سیمین دانشور در حوالی جنگ دوم جهانی و اشغال ایران از سوی بیگانگان رخ می‌دهد. داستان تا حدودی جنگ‌های داخلی ایل و عشایر جنوب ایران و نیز دخالت بیگانگان به‌ویژه دولت انگلیس را در منطقه‌ی شیراز به‌عنوان بخشی از ایران به تصویر می‌کشد.

سیمین دانشور

صاحب‌منصبان و مالکان بزرگ ایرانی یا از ترس جان و مال و یا به‌خاطر منافع شخصی خود با بیگانگان هم‌دستی دارند و نه‌تن‌ها به فکر مردم و رعیت نیستند، بلکه با خودشیرینی در برابر بیگانگان و نیز حکام مستبد داخلی نان را نیز از مردم دریغ می‌کنند و اجازه می‌دهند تا گرسنگی و بیماری تا مغز استخوان مردم رسوخ کند.

سووشون از مطرح‌ترین رمان‌های دهه‌ی چهل شمسی است، نه تنها از نظر سبک داستان‌نویسی و کشش و شیوایی در نثر، بلکه در تجسم اندیشه و احساس زن ایرانی در جامعه‌ی سنتی و بسته‌ی چندین دهه‌ی گذشته‌ی ایران. نویسنده از شخصیت‌های داستان خوبِ خوب و بدِ بد نمی‌سازد و ما شخصیت مطلقی در این داستان نمی‌بینیم، حتی در شخصیت یوسف، که جانش را در راه رعیتش از دست می‌دهد.
رمان از دید زری در شکل سوم شخص حکایت می‌شود. زری و یوسف دوقلوهای دختری دارند و نیز پسری بزرگ‌تر. داستان با روز عقدکنان دختر حاکم آغاز می‌شود. خانواده‌ی حاکمی که از خودکامگی دست کمی از بیگانگان اشغالگر ندارد. در دوره‌ی گرسنگی و قحطی جنگ جهانی دوم صنف نانوا نان بزرگی به حکمران شیراز هدیه داده. از‌‌ همان صفحه‌ی نخست داستان برخورد تند یوسف به این تشریفات آغاز می‌شود و زری نیز می‌بیند که‌‌ همان حرف‌های شوهرش را زیر لب با خود تکرار می‌کند. (م. ک. ص۹)

با شدت گرسنگی و بیماری یوسف در برابر بیگانگان فعال‌تر می‌شود و با دوستان عمده‌مالکش هم‌قسم می‌شوند تا نان شهر را تأمین کند و نیز با نمایندگان شورشی عشایر نیز مذاکراتی انجام می‌دهد تا جبهه‌ی آنان را به سود خود عوض کند. در تمام این دید و بازدید‌های سیاسی مردانه‌ی محرمانه، زری تنها برای پذیرایی به اتاق وارد می‌شود و اگر کمی بیشتر پیش مهمانان بماند، شوهر محترمانه عذر زنش را می‌خواهد.

و زری با خود می‌اندیشد: «آن‌ها با هم حرف می‌زدند. با هم شوخی می‌کردند انگار نه انگار که زنی هم کنارشان نشسته. کار او این بود که نمک‌دان جلوشان بگذارد، یا جامشان را پر کند…»(ص۱۹۸)

سیمین دانشور در دوره جوانی

از سوی دیگر زری نشان می‌دهد که خانواده چطور از او موجودی نرم و ترسو ساخته که به‌خاطر حفظ جان شوهر و آرامش خانواده او نیز در برابر خواست‌های بی‌جای خانواده‌ی حاکم ایستادگی نمی‌کند، چرا که دیگر تنها نیست و خانواده دارد. مدارایی که ابتدا در برابر همسرش آموخته و آن را با این جملات برای یوسف بازگو می‌کند: «پس بشنو، تو شجاعت مرا از من گرفته‌ای [...] آنقدر با تو مدارا کرده‌ام که دیگر مدارا عادتم شده.» (ص۱۳۱)

زری می‌داند که خطر جدی است. اما زنی که در شصت‌، هفتاد سال پیش آموخته که تا شوهر از او پرسشی نکند، حرفی نزند و با تمام عشقی که در رمان از سوی این زوج به تصویر کشیده می‌شود، اما یوسف از جامعه‌ی شدیداً مردسالار آن دوره بری نیست و وقعی به نظر زری نمی‌گذارد. پس دیری نمی‌گذرد که زری به سووشون می‌نشیند، با سه بچه‌ی قد و نیم‌قد و کودکی در زهدان بر سوگ شوهرش که جانش را برای نان مردم می‌دهد.

پیش از کشتن یوسف، زری خطر را به نزدیکی غیر قابل تحملی حس می‌کند و وحشتش را این‌گونه ترسیم می‌کند: «کاش دنیا دست زن‌ها بود، زن‌ها که زائیده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. [...] شاید مرد‌ها چون هیچ‌وقت عملاً خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به آب و آتش می‌زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن‌ها بود، جنگ کجا بود؟» (ص۱۹۵)

آیا شما نیز همچون سیمین دانشور و ایزابل آلنده معتقدید که زنان پیام‌آور صلح‌اند؟

سعید محسنی، نویسنده‌ی کتاب «دختری که خودش را خورد» به تئا‌تر علاقمند است و در قلمرو نمایش کار کرده است. آن‌طور که در ابتدای کتاب از زبان خودش می‌خوانیم، پس از آشنایی با اکبر رادی به نمایش روی می‌آورد، اما بعد از چند سال نوشتن و صحنه‌گردانی در نمایش، دل‌زده و ناراضی از صحنه، آن‌ را ترک می‌کند و به ادبیات داستانی روی می‌آورد و «دختری که خودش را خورد» اولین رمان اوست، که باز هم با اعتماد نشر «چشمه» به نویسنده‌های جوان، در مجموعه‌ی «کتاب‌های قفسه‌ی آبی» منتشر شده است.
لحنِ خودمانی و شوخ کتاب، از ابتدا خودش را نشان می‌دهد. طنز موجود در کلامِ راوی، مهم‌ترین ویژگی نثر کتاب است که باعث شده «دختری که…» بسیار خوش‌خوان از آب دربیاید. سعید محسنی در تجربه‌ی نوشتن اولین رمان‌اش، چندان پا پیش نگذاشته و قبل از هر چیز با بی‌پرواییِ کلامی از سوی راوی (با به‌کار بردن کلماتی که چندان در عرف نمی‌گنجند) سعی در پرداخت کتابی دارد، که به سرعت خوانده شود و هیچ‌چیزش زیر زبان خواننده گیر نکند. البته در این‌کار موفق بوده است.

دختری که خودش را خورد - سعید محسنی

داستان درباره‌ی مرد نویسنده‌ی شوخِ متأهلِ هیچ‌نداری‌ست، که پیکانِ «جوانان» سوار می‌شود و حاضر به قبول هیچ‌گونه رشوه‌ای نیست، پس مجبور است در یکی از روستاهای اطراف اصفهان تاریخ درس بدهد که رفت‌و‌آمد با مینی‌بوس از مدرسه به خانه و برعکس (چراکه «جوانان»‌‌اش اغلب خراب است) او را دل‌زده کرده است. محسنی در انتخاب موضوع هم، حُسنِ جسارتِ نویسنده‌ای پُرپتانسیل و جوان را از خود به خرج نداده است، و کاراکترش نمونه‌ای کاملاً تیپیک، با حفظ همه‌ی خصوصیت‌های ثابت چنین کاراکترهایی‌ست. نمونه‌ی این آقا معلم‌ها را بار‌ها دیده‌ایم و به خوبی در ذهن داریم. آن‌ها معلم‌های پاک و شریفی هستند که به حقوق‌های اندک قانع و حتی بی‌اعتناء هستند، از گرفتن رشوه پرهیز می‌کنند و با صداقت و تندجوشی اجازه‌ی پیشرفت در کار را از خود سلب کرده‌اند. قهرمان کتاب، دقیقاً همین تیپ است، و این بزرگ‌ترین ضعف آن‌هم محسوب می‌شود؛ چراکه اثری صد و پنجاه صفحه‌ای حول محور اندیشه‌ها و رفتار‌های کاراکتری کلیشه‌ای نوشته شده است. (بهترین استفاده از چنین کاراکتری در «مدیر مدرسه» نوشته‌ی آل احمد اتفاق افتاده، اما غیر از آن به مورد چندان موفقی نمی‌توان اشاره کرد.)
قهرمانِ کتاب، در روزی که از روی تفریح مشغول ماهی‌گیری‌ست، چشم‌اش می‌افتد به کیفی که روی آب شناور است. آن‌را از آب می‌گیرد و به طمع پیدا کردن پول و حل مشکلات مالی‌اش، به سرعت با ماشین از آن‌جا دور می‌شود. اما محتویات کیف، فقط مشتی نامه هستند، که دختری در دانشگاه «هنر» اصفهان، به معشوق‌اش نوشته که کیلومتر‌ها دور از اوست. معلم شروع به خواندن و تمسخر نامه‌ها می‌کند. اما اتفاقی که در ادامه رخ می‌دهد، تغییر امضای پای نامه‌ها (هویت؟) است که قضیه را برای معلم جدی می‌کند. نامه‌هایی که در ابتدا با نام «غزاله» امضا خورده بودند، حالا امضاهای متعددی پایشان دیده می‌شود؛ از جمله امضای «دختری که خودش را خورد.»
در این قصه به طور فنی چند نقیصه وجود دارد. اول این‌که، چرا دختر تغییر امضاء می‌دهد؟ در واقع هیچ ضرورتی او را به این‌کار مجاب نمی‌کند، که اگر ضرورتی هم بوده، خواننده هیچ‌گاه از آن مطلع نخواهد شد، و به همین دلیل است که تغییر امضای دختر، به معنی تغییر هویتِ او نیست. این‌که نویسنده نتوانسته هویت‌هایی که در کتاب‌اش خلق کرده را، به چالش بکشد، نقیصه‌ی آشکاری محسوب می‌شود. دوم؛ چرا معلم کنجاو می‌شود که سر از ماجرا در بیاورد و غزاله پیدا کند؟ او در کنار خودش، همسر بارداری دارد، که نمی‌تواند با وضع‌حملِ عادی بچه‌اش را به‌دنیا بیاورد، و بیش از هر چیز به مراقبت از سوی شوهرش احتیاج دارد. چرا قهرمان کتاب در این لحظه، توجه‌اش را در مسیر پُر خطر و بیهوده‌ای خرج می‌کند، در حالی که می‌تواند استرس‌های همسرش را دور کند؟ او همسرش را دوست دارد. پس دلیل چیست؟ یک کنجکاویِ صرف نمی‌تواند باعث این‌کار شده باشد. این‌جور کنجکاوی‌ها برای او فقط دردسر خواهند داشت. (و بگذریم از ترفند کلیشه‌ایِ یافتن تصادفی کیفِ شناور بر آب.)
پایان‌بندی کتاب، می‌توان گفت با قصه‌های متوسط هالیوودی پهلو می‌زند. مجموعه‌ای از اتفاقات که فضای اصلی کار را ساخته‌اند، و حالا در پایان، آرامشی که وجود قهرمان را فرا می‌گیرد و او را احتمالاً به پاسخ‌هایی نه‌چندان قابل اعتماد، برای سؤال‌های اصلی‌اش رهنمون می‌کند.
رمان می‌توانست خیلی بهتر از آب دربیاید. در صورتی که نویسنده‌ با مسئله‌ی «هویت» آگاهانه‌تر برخورد می‌کرد، با اثر قوی‌تری روبه‌رو می‌شدیم. اما «دختری که…» کتابی با لحن و زبان شیرین، طنزی غلیظ و جاافتاده، ریتمی منظم و سریع و در ‌‌نهایت جملات استخوان‌داری‌ست.
اولین رمان سعید محسنی، با این‌که چیز خارق‌العاده‌ای در خود ندارد، اما نقطه‌ی خوبی برای شروع نویسنده‌اش محسوب می‌شود و خوانندگان بسیاری این دست کتاب‌ها (خوش‌خوان، با لحن و کلامی طنز‌آلود) را می‌پسندند و از آن استقبال می‌کنند.

شناسنامه‌ی کتاب:
دختری که خودش را خورد، سعید محسنی، نشر چشمه، چاپ اول: بهار ۱۳۸۹، ۱۵۰۰ نسخه، ۱۵۹ صفحه، ۳۲۰۰ تومان.

امید نیک‌فرجام، نویسنده، مترجم و روزنامه‌نگار، نگاهی دارد به فیلم «جدایی نادر از سیمین» جدیدترین ساخته اصغر فرهادی که جایزه بهترین فیلم جشنواره برلین را از آن خود کرده است. ادامه مطلب »

سگ ها، سپور ها و سربازها؛
سه قشر زحمتکشی که قبل از طلوع آفتاب باید سرکارشان حاضر باشند تا به زندگی سگی شان برسند.
البته سگ ها کمی نجیب زاده ترند. آنها را در سرمای شدید اگر کتکشان هم بزنی بیرون نمی روند اما ماها مجبوریم. می فهمی؟ مجبور...

ادامه مطلب »

دوستی داشتم که شوهرش کتکش می زد. با لوله پلیکا. هربار این خاطره را برای کسی تعریف کردم مردم به لوله پلیکا خندیدند. شما لطفا نخندید. کسی به دوستم فکر نکرد که زیر ضربه های لوله پلیکا خم می شد. خودش و روحش. دوستم هنوز با آن مرد زندگی می کند. دیگر دوست من نیست. چون من سعی می کردم برایش توضیح بدهم که کتک نشانه عشق نیست. همه مردان عصبانیتشان را با کتک ابراز نمی کنند. شوهر او کمی فرق ندارد بسیار با یک مرد عادی فرق دارد و بلکه بیمار است. اینکه فردا از او دلجویی می کند و برایش ماتیز می خرد نفس جریان را عوض نمی کند. اینکه سه بار فقط او را زده است یا هرشب می زند او را آدم بهتری نمی کند. آن خانه برای بچه ای که بزودی خواهد آمد مکان امنی نیست. او هم در آن خانه از نظر روحی و جسمی در خطر است. مهم نیست که خانه شان قصر است و شوهرش پولدار است و مردم آرزویش را در دل دارند! ولی دوستم رفت. خشونت علیه زنانرابطه اش را با من قطع کرد. هشت سال است. نمی دانم امروز هم کتک می خورد. فریاد برسرش کشیده می شود. کودکش را می زند زیر بغلش کز کند در تاریکی اتاقی سرد و مرتب به پسرش بگوید چیزی نیست مامان جان چیزی نیست. و بچه خیره شود به چشمان مادرش که خیس و تحقیر شده اند. یا موقع کتک خوردن مادرش روی پنجه پاها بایستد تا دستش برسد به دستان پدر که با لوله یا کمربند و یا خالی فرود می آیند برروی مادرش. التماس کند بابا نزن. و بابا تنوره بکشد و قدرت نمایی کند و بزند. و بعد از زدن برود. برود سیگاری روشن کند و نه به گریه زن نگاه کند و نه به هق هق بچه و جوری قیافه بگیرد که خودت کردی. تقصیر خودت بود.
این تصویر در خانه های نسل ما هم وجود دارد. وبلاگهای هستند که از کتک خوردنشان می نویسند. از مردشان که غیرتی و حساس است. بعضی کتک زدن را با قومیت مرد توجیه می کنند. خیلی از ما حرف نمی زنیم. فکر می کنیم یکبار بوده است. می گذرد. مرد ما مرد فرهیخنه ای است. از دستش در رفت. همین دوست من خودش و شوهرش هردو تحصیلات دانشگاهی دارند برای همین باور داشت که اگر شوهر او می زند کارش زدن نیست. حتما از چیزی خیلی ناراحت شده است!
دیروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود. به دوستم فکر کردم. به خیلی از شما که اینجا را می خوانید و با این مشکل درگیر هستید. سکوت کرده اید. به هزار دلیل. بخاطر بچه . بخاطر اینکه استقلال مالی ندارید*.  بخاطر اینکه مرد خشن زندگی شما پدرتان است و آدم از خانه پدری کجا می تواند برود. به یکی از نزدیکانم که مدیریت یک اداره بزرگ را برعهده دارد و دندانش را شوهرش شکسته است. می گویند دیدید که بیست سال طاقت آورد و شوهرش آرام شد. بیست سال شبها در آشپزخانه را قفل می کرد که مرد سروقت چاقوها نرود. به مردانی فکر می کنم که حبس می کنند. تلفن کنترل می کنند. فریاد می کشند. ظرف پرت می کنند. به همه کسانی که باور ندارند که خشونت خشونت است چه با قمه چه با دم نرم و نازک!
*به هر دلیل که سکوت کرده اید و مجبورید سکوت کنید ولی خواهش می کنم به خودتان تلقین نکنید که ” مرد من من را دوست دارد. همه مردان همین هستند. یکبار بود.”

منبع: پیاده رو

چشم انتظار کلی آدم مانده در این همه سال!
با همه ی پنجره های گرد گرفته اش…
با تک تک آجرهاش
که تابستان ها از هرم آفتاب داغ کویر می پوسند
و زمستان ها یخ می زنند از سرمای سنگ شکنش!
خوابگاه گرد گرفته ی دانشجویی…

ادامه مطلب »

ژنرال ریپر به هواپیماهای تحت فرمانش دستور حمله ی اتمی به روسیه رو میده ، توی اتاق جنگ پرزیدنت مافلی با تمام ژنرالها در این مورد تصمیم میگیره و دکتر استرنج لاو هم به عنوان یکی از مشاورین حضور داره در حالی که افراد مهمی مثل وزیر دفاع ، امور خارجه و معاون اول ریس جمهور حضور ندارند همچنین اتاق جنگ به نحوی نمایش داده میشه که همه رو تحت فشار و استرس نشون بده

ادامه مطلب »

سلام. بذارید اول معلوم کنیم که چرا ما به سینمای هالیوود می‌پردازییم نه به سینمای ایران.
ابتدا یه خوبی که داره بگیم این که ما دوازدهمین تولید کننده فیلم تو دنیا هستیم و بدیش این که تعداد کل سینماهامون ۸۳تا با احتساب جاهای دیگه که توشون فیلم میبینیم مثلا فرهنگ سراها میشه ۳۰۰و خورده ای که جز ۱۰۰ کشور اول که نیستیم.
خوب حالا میرسیم به فیلمای ایران.
فقط کافیه یه نگاهی به پرفروشترین فیلم ایران یعنی اخراجی ها ۲ بزنیم که چرا یه فیلمی با این سطح کیفی پایین فیلمنامه و بقیه‌ی عوامل میشه پرفروشترین فیلم ایران ، یا بهتر از اون که آقای ده نمکی از کجا یدفعه کارگردان شد یا این که چند شب پیش گفت کل بودجه‌ی فیلم رو بخش خصوصی داد. پس چرا این همه حمایت دولت پشتش بود تازه وضع بدترم میشه وقتی آقای ده نمکی توی جشنواره‌ی فجر میگه‌: باید هیات داوران دست از سلیقه ورزی بردارند و به سمت آکادمیک پیش برند‌. حتما توقع داشته فیلمش بشه بهترین فیلم امسال‌!
خوب می‌رسیم به ژانرهای سینمایی. میشه خیلی ژانر نام برد: اکشن ، حادثه ای ، کمدی ، فانتزی ، وحشت و…. . و توی ایران چه ژانری ساخته میشه، به هر حال سلیقه ها متفاوته به غیر از این که فیلمای ایرانی همگی کمدی اند، به غیر از این که داخل این فیلما فحشای نصف کاره ای داده میشه که هیچ کسی دیگه اونا رو بکار نمیبره و وقتی من تو خونه با خونواده میخوام ببینم روم نمیشه، تازه بعدش میاند با یه فونت بزرگ زیر این فیلما میزنند دیدن این فیلم به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود و ما هم که جوگیر این چیزا هستیم همگی میریم فیلمو میبینیم که نمونه هاش خوابگاه دختران و پارک وی .
بعد نوبت سکانس های لاو میشه که دختره و پسره دور استخر همو دنبال می‌کنند که یکدفعه پسره میافته تو استخر ، وای چقدر عشقولانه!
در مورد فیلمی مثل اشک سرما که یکی از بچه ها تاکید زیادی روش داره فقط همین که شما فیلم ندیدی که اینو بهترین فیلم میدونی کافیه بخوای تا هزارتا قشنگترشو برات بیارم‌.
خوب حالا میرسیم به این جا که من بدبخت که فیلمای مختلف از ژانرهای مختلف دوست دارم باید چیکار کنم ، فیلم سیاسی ممنوع ، فیلم تاریخی هزینه بره تازه ما وقتی اینقدر شخصیت مذهبی خفن داریم چرا باید از کوروش یا داستان های شاهنامه فیلم بسازیم ، اکشن که امکانات نداریم ، علمی تخیلی که الان ته ته تخیل ما زمان حال کشورهای توسعه یافتس ، موزیکال حرامه عین معصیت ، گونه‌ی سیاه ( نوار ) هم که میگن حالا که میشه فیلم رنگی ساخت چرا سیاه وسفید . نمیدونند که بهش نمیگن سیاه چون اکثرا سیاه و سفیده بهش میگن سیاه چون به قسمت تاریک زندگی انسان میپردازه

و اما هالییود …….
————-

American History X  ۱۹۹۸

Director : Tony Kaye
Cast: Edwad Norton
Edward Furlong

AmericanHistoryXخوب اینا چیزایی نیست که میخوام بگم چون هم، اول فیلم مینویسه هم آخر فیلم.
فیلم با فیلمنامه‌ی قوی خود ، کارگردانی هوشمندانه، استفاده از فیلمبرداری سیاه و سفید در بخش مرور خاطرات توسط دنیل ( ادوارد فورلانگ ) که بیانگر نوع دیدگاه نژادپرستانه‌ی اوست و به نوعی بیان کننده‌ی خوی وحشی انسان.
از طرفی برادر بزرگتر نیز زمانی همه چیز رو سیاه و سفید می‌دید، ۳ سیاه پوست رو کشت. در زندان مجبور به همکاری با یک سیاه پوست شد، کم کم با هم دوست شدند و وقتی آزاد شد دنیا رو رنگی میدید که شاید بیان کننده ی تغییر در دیدگاه های او بود و وقتی میبینه که برادر کوچکترش داره راهی رو میره که اون رفته دست به هر کاری میزنه تا از این کار جلوگیری کنه و در آخر وقتی برادر کوچک هم به پوچ بودن عقایدش پی میبرد هر دو در حالی که دیگر تمام رنگها رو میبینند شروع به برداشتن نمادهای نژادپرستی از اتاق و حتی بدنشان میکنند. نماد مهم نژاد پرستی در فیلم صلیب شکسته است که همان نماد معروف حزب نازیسسم است که باز هم به نوعی بیان کننده ی اسم فیلم است. تاریخ مجهول آمریکا، چرا که آمریکایی ها ضد این نماد جنگیدند و این در حالیست که فیلم این را نشان میدهد که به دلیل نداشتن تاریخ مشخص به هر چیزی چنگ می اندازند تا تاریخی برای خود بسازند .
در ضمن نمیتوان از بازی فوق العاده ی ادوارد نورتون(درک) نگفت چون تنها نقشیست که به بهترین نحو بازی کرد .
البته من هر چی تلاش میکنم نمیتونم اون چیزی که تو ذهنم وجود داره رو بنویسم پس به دلیل کمبودهاش منو ببخشین.
دیالوگ برتر :
سوئینی ( معلم سیاه پوست دو برادر خطاب به درک ) : وقتی من همه چیز ، همه کس رو متهم میکردم، برای همه ی دردها و عذابها و چیزهای زننده ای که برای من اتفاق افتاد ، دیدم برای مردمم اتفاق میفته .
عادت داشتم همه رو متهم کنم ، مردم سفید رو متهم میکردم ، اجتماع رو متهم میکردم ، خدا رو متهم میکردم . جوابی نگرفتم چون سوال های غلط میپرسیدم . تو باید سوال های درست بپرسی .
درک : مثل چی ؟
سوئینی : کاری کردی که زندگیت رو بهتر کنه ؟
البته شاید این فیلمو  ۱۰۰۰ بار دیدید . خوب مسلمه توی ایران کافیه یک فیلم یک قسمت تاریک تمدن غرب رو نشون بده اونوقت فیلم میشه پیراهن عثمان.
خوب ما که نمیتونیم حتی در مورد جز  ….. انتقاد کنیم چه برسه یه این که بخوایم فیلم بسازیم کاف
یه فقط فکرشو بکنی تا بگند : حرف سیاسی ، توهین به مقدسات و ….
آخه نه ایرانمون گل و بلبله چیز دندونگیری برای فیلم سازی نداریم‌.

ادامه مطلب »

سلام؛

تصور می‌کنم الان پیش خودتون می گید که: همین مونده کله شو از تو این صفحه بیرون بیاره بگه ”هَهَهَهَهَهمم… دیدید برگشتم…“ .لوس بی معنی همین دفعه پیش این همه خداحافظ خداحافظ راه اندخته بود، که ما رفتیم ولایت خودمون. حالا دست از سر صفحه که بر نمی داره هیچ، چنبره زده روش از رو هم نمی ره. مثل این آدم ضایع ها هست که کسی هیچم حسابشون نمی کنه ولی اینقدر اعتماد به نفس بی خود دارن که وقتی می خوان برن بلندبلند می‌گن ”خداحافظ بچه ها خداحافظ بچه ها…“ ولی هیش‌کی سرش رو هم بر نمی گردونه چه برسه به دست تکون دادن… . خلاصه آدم بی جنبه همینه دیگه، تازه آدرس ایمیل هم می ده که مردمFAQ هاشون رو اون جا مطرح کنند. خیال می کنه تو لس آنجلس تایمز کتاب معرفی می کنه… (اوه اوه اوه، با ابراز شرمندگی از حضور مدیر مسئول محترم درباره جمله اخیر، از دستم در رفت..)
بگذریم، هرچی می خواستم از روی لج ولجبازی با این جماعت‌کوئیلیوپرست هم که شده چیزی از ایشان معرفی نکنم- بطوری که در ایجاد و رواج این باور غلط به اصطلاح ”عرفان کوئیلیو“ دخیل نباشم، حیفم اومد و نشد. ولی با این جمله آخریه انگار تقریبا زهر ماجرا گرفته شد! پائولو کوئیلیو نویسنده ای قابل و بسیار قابل احترام است، ولی در جای خودش. لب‌کلام، کوئیلیو اینقدر ها که ما بزرگش کردیم نیست. حداقل برای ما -البته اگه دکتر هاشمی به ما اجازه بدن-  ایرانی ها با این سابقه سترگ در مباحث مربوط به فلسفه و عرفان.
از کتب پیچیده ابن عربی گرفته تا مر صاد العبادمن المبداء الی المعادو مثنوی معنوی و سهل و ممتنع سعدی علیه الرحمه، مهر تابان علامه طباطبایی و از همه معمول‌تر که متاسفانه در حد فالنامه تنزلش داده ایم، همین حافظ شیرازی.
بگذریم که تصور می کنم لازم به ادامه نباشد.
قرار بر معرفی یک سه گانه وطنی و سه گانه ای برزیلی است. خوشبختانه نثر هر دو کتاب گیرا و روان است مخصوصا ادبیات نزدیک مان. هرکدام را که انتخاب کنید می توانید در تعطیلات پیش رو به اتمام برسانید.
روزگار خوش؛ پیشاپیش فقط، … سال نو مبارک

ادبیات دور

——————————

”کنار رود پیدرا نشستم و گریستم“
”ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد“
”شیطان و دوشیزه پریم“
پائولو کوئیلیو؛
‌ ترجمه آرش حجازی؛ انتشارات کاروان

از نظر من و دوست شوالیه ام ( البته کاملا نظر او بود و من به او متمایل شدم)، برای کسی که پائولو کوئیلیو را با ”کیمیاگر“ آغاز کرده باشد، بعد از آن این سه گانه که ”و در روز هفتم“ نام دارد زیبا ترین آثار اویند. برای معرفی، تصور می کنم قسمتی از یادداشت نویسنده و اختتامیه آن- که بر هر سه اثر نگاشته شده- کافی باشد.
… اما یک چیز ممنوع است : این زوج هر گز نباید، معنای نیک و بد را درک کنند. خدای قادر متعال می گوید [ سفر پیدایش: ۲:۱۷ ] اما زنهار، از درخت شناخت نیک و بد نخوری.
و روزی زیبا، مار از راه می رسد و سوگند می خورد که اهمیت این شناخت از خود بهشت بیشتر است وباید به آن دست یابند.
زن سر باز می زند و می گوید خداوند او را به مرگ تهدید کرده است، اما مار سوگند می خورد که چنین نیست: بر عکس، روزی که تفاوت میان نیکو بد را بشناسند، با خدا برابر خواهد شد.
حوا سرانجام می پذیرد و میوه ممنوعه را می خورد و از آن به آدم نیز می دهد. از آن به بعد تعادل آغازین بهشت بر هم می خورد، و این زن و شوهر گرفتار نفرین و از بهشت رانده می شوند. اما خداوند، جمله بهت آوری را بر زبان می آورد که ادعای مار را تایید می‌کند: [سفر پیدایش: ۳:۲۲] و خداوند گفت: همانا انسان همچون یکی از ما شده است که شناسای نیک و بد گردیده است.
این جا نیز همانند خدای ایرانی زمان که هرچند خود پروردگار مطلق بود، اما به درگاه چیزی نیایش می کرد، کتاب مقدس توضیح نمی دهد که منظور خدای یگانه چیست، و اگر او یکتاست ، پس چرا می گوید یکی ازما؟
پاسخ هر چه باشد، نوع بشر از همان آغاز، محکوم به حرکت در شکاف ابدی میان دو ضد است. هدف از این کتاب پرداختن به این موضوع است؛ و در بخش هایی از داستان، از اساطیر چهارگوشه زمین یاری گرفته است. در هر سه کتاب به یک هفته زندگی انسان هایی معمولی  پرداخته می شود. که هر کدام، به یک باره خود را پیش روی عشق، مرگ یا قدرت می یابند. همواره اعتقاد داشته ام که چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند. درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده مان را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده است، یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر نمی ماند. زندگی به پشت سر نمی نگرد. یک هفته فرصت زیادی است. تا تصمیم بگیریم‌که سرنوشت خود را بپذیریم یانه.
بئنوس آیرس، آگوست ۲۰۰۰
به عقیده همان دوست شوالیه ام در سه گانه ”و در روز هفتم“، ترتیب زیبایی و گیرایی درست بر تاریخ نگارش آثار است. یعنی به ترتیب:  کنار رود پیدرا نشستم و گریستم [۱۹۹۴] ، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد [۱۹۹۸] و شیطان و دوشیزه پریم[۲۰۰۰] هستند. من هم همین ترتیب را برای مطالعه پیشنهاد می کنیم.
یک پیشنهاد دوستانه؛ اگر ترجمه ای غیر از آرش حجازی پیدا کردید از دست ندهید، درست است که انتشارات کاروان ناشر رسمی آثار کوئیلیو در ایران است اما به نسخه های ترجمه شده توسط مثلا خانم دلارا قهرما
ن بسیار متفاوت از نظر شیوایی، روانی و ادبی با کار حجازی هستند. البته به قول یکی از دوستان عرضه کننده محصولات فرهنگی، همه کوئیلیو را با نشر کاروان می شناسند. اگر برایتان مقدور بود مقایسه کنید.

ادبیات نزدیک

——————————

”آدم و حوا“
”مشی و مشیانه“
”جمشید و جمک ”
محمد محمدعلی؛ انتشارات کاروان

به قول یکی از اقوام اهل فضل ما، محمد محمدعلی از نویسندگان گردن کلفت معاصر است.
ایشان سه گانه ای دارند تحت عنوان ”روز اول عشق“. سه گانه‌ی روز اول عشق متشکل از سه بخش است:
بخش اول آدم وحوا [اسطوره آفرینش]
بخش دوم مشی و مشیانه [اسطوره آفرینش]
بخش سوم جمشید و جمک [اسطوره نخستین شهریار هفت اقلیم]
باتوجه به احترامی که برای این آثار آقای محمدعلی قائلم هیچ نمی‌گویم که خدشه ای از رنگ سلیقه بر نوع انتخاب مخاطب نیفتد، فقط از پشت جلد این آثار مطالبی نقل می کنم.
راویان قصه های سه گانه روز اول عشق، زنانی هستند که در کنار مردان بزرگ می زیسته اند. و تاکنون به چشم نیامده اند. چرا که در کنار هر مرد بزرگ و خداگونه، زنی می زیسته است در شان و منزلت او،که خود عاشقی بی نظیر بوده است، در حد اسطوره ها وافسانه هایی که کنون خوانده ایم.
شاید بتوان گفت در متون ایرانی اسلامی، نکته ای درباره آدم و حوا نباشد که آدم وحوای محمدعلی آنرا نقل نکرده باشد… روز اول عشق در حقیقت هر روز از زندگی بشر است. هر مردی آدم است و هر زنی حوا، وگریزی از این بودن ها نیست. ماهنامه فرهنگی کامیاب، شماره ۵
مایه اصلی داستان عشق است همه چیز بر مبنای عشق است. عشق خدا به آدم، عشق ابلیس به خداوند و مهمتر از همه آن عشقی که زمینی می شود عشق آدم و حوا با همه ضعف ها و قوت های بشری.
روزنامه همشهری، ۲۹ اسفند ۸۱

ادامه مطلب »