دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘كتابخونه’

داستان اول خانه در کنار دریا به نظرم یکی از ضعف های بزرگ شروع کتاب ه.. یعنی خیلی بورینگ بود و من سریع داشتم دچار پیش قضاوت می شدم که اه چقدر ناتورالیستی اما از اونجایی که عادت دارم باید همه ی کتاب رو تا آخر بخونم. همه رو خوندم و لذت بردم زیاد و چهار تا ستاره هم دادم اینقدر که کیف کردم. فضاها خیلی خاص بودند و شخصیت ها به شدت به فضاها می اومدند. پرش زمانی بین خاطره و حال عالی بود. یک ادبیات خاص رو دیدم توی این پرش های زمانی.
“بقیه ی روز را پیرزن می خوابید. بعد بلند می شد. ظرف های صبح را می شست. حمام می کرد و دراز می کشید. موهایش را شانه می کرد. خرید می رفت و بعضی وقت ها بسته به فصل،ترشی می انداخت. لباس های زمستانی اش را جمع می کرد و نفتالین میزد و توی صندوق می گذاشت و لباس های تابستانی را توی کمد جا می داد. بعضی وقت ها عکس یا یادداشتی را توی یک کیف قدیمی یا گوشه ی صندوق پیدا می کرد…”
.
پیرزن پلو می ریخت توی دیس و همه ی غذا را می ریخت و میز را می چید و همه را صدا می زد که ” بیایید شام حاضر است.”
کاری که مامان همیشه می کرد و هنوز هم احتمالا.. یعنی نه اینکه متنبه شده باشم. یعنی بچه جماعت همینه. همین الان هم اگه برگردم خونه مون احتمالا یادم میره که باید کمک کنم با اینکه الان همه ی همه ی کارها را خودم می کنم.. اما خوب انگار این خاصیت بچه بوده حالا چه چهارده سال چه چهل سال.. مامان ها انگار یادشون نمی ره…
.
داستان دوم به اسم یک داستان را هم دوست نداشتم. چون پراکنده گویی های شاعرانه ای بود که قصه نداشت. روایت نداشت. قشنگ بود صرفا.
اسم داستان هایی که دوست شان داشتم جاده، از میان شیشه از میان مه، دو نامه، بارون بارونه، برای خداحافظی،بدری مسته، یاد قدیم تر ها
.
برگشت تا به مغازه ی آزاکس نگاه کند. همه چیز در مه گم شده بود. داستان ارمنی گونه ی دو پیرزن و خاطرات شان و زندگی شان در انزلی و مه و دوست داشتن شان که هر دو یک نفر را دوست داشتند آن روزها که کافه ای را تنهایی در شهر اداره می کردند و فقط شیرقهوه می فروختند. بعد یکی شان می رود از شهر..
هیچ کدام از این ها در قصه نیامده و همه ی جذابیت قصه همین است که از خلال مه و شیشه داستان را بسازی.
قصه ی جاده را خیلی دوست داشتم. قصه ی پیرزنی که خانه اش در یکی از جاده های بین راهی ست.
” باز هم خیال ببافم. حوصله ام سر رفت. بروم بافتنی ببافم. برای نوه ام لباس گرم و نرم ببافم.”
من را یاد مادرجون می اندازد. همه ی زندگی اش انتظار بود از جنس برای گودو. همه ی زندگی اش دل نگرانی وهراسی بود که همیشه با او همراه بود. شغلش بود. هویت اش بود. هم ی بودن اش را از آن مهربانی هراس آلود بود که می گرفت.
چقدر داستان پیرزن های معمولی را خوب نوشته است. تنهایی هایشان را . دلخوشی های خیلی خیلی کوچک شان را. انتظار بیهوده شان ر. حانه شان لب جاده را چقدر خوب انتخاب کرده است. یا خانه ی لب دریا.. هیچ کدام برایشان فرق ندارد،تنها که باشی از جنس انتظار…
.
” بعد یک ماشین دیگر هم گذشت.” این یکی دیگر خودش است. این یکی هم نبود.”
داستان دو نامه فوق العاده است. ساده ترین داستان با فضایی حزن آلود. دو پیرزن ارمنی برای هم نامه می نویسند و از هم خبر می گیرند. همین.
” دیگر کسی در کلاس رقص من ثبت نام نمی کند. حالا دیگر رقص هایی که ما بلد بودیم،مد نیست. برایم حتما نامه بنویس.”
داستان بارون بارونه یکی از غمگین ترین داستان هایی که باز هم در انزلی اتفاق می افتد. پر از غم و سادگی اهالی ست. عشق به خواننده ویگن را نشان می دهد که چقدر سریع همه چیز تمام می شود. در انتهای داستان یک خانومی سوار قایق آقا آلیس می شود که به نظر می آید همان بدری مسته ی داستان بعدی باشد. تمام شدن ادم های خیلی خیلی بزرگ که بسیار در تاریخ سینما و تیاتر رخ داده. دیگر کسی هورا نمی کشد. به خاطرت خودش را به آب . آتش نمی زند.همین دیگر تمام می شوی. چجوری و کی اش را نمی دانی؟ خیلی تدریجی.. خیلی آرام.
” کنار مادربزرگ سرو صدا می کنیم تا از مردن نترسد. تا آرام آرام از ما جدا شود.”
مادربزرگ می میرد.از آسانسور بیرون می آیم با چمدانی قرمز در دستم.باید به خانه برویم و زندگی را شروع کنیم.خواب نیستم. مادر از پنجره رو به خیابان نگاهم می کند. رادیو صبح به خیر می گوید. خداحافظی می کنم و دست تکان می دهم. هوا ابری ست. خیابان اصلی تازه باز شده است. از ترافیک خبری نیست. فینا می آید…”
بازگشت به زندگی عادی را نشان می دهد. در حالیکه مادربزرگ در فاصله بسته شدن خیابان و باز کردن ش می میرد اما جهان و خیابان به همیشگی اش ادامه می دهد…
.
یاد قدیم ترها خیال و خاطرات قدیم و جدید و در هم تنیده ی یک دختر که با پدرش زندگی می کرده. فوق العاده فضاسازی کرده. واقعا لذت بردم.
.
کاراکترهای قصه در قصه های بعدی نقش کمرنگ و پررنگی دارند و از یک جایی پیدایشان می شود. کتاب را خیلی دوست داشتم.
علی خدایی را هم مثل دیگران سرچ کردم.متولد ۱۳۳۷ است و در اصفهان زندگی می کند و علوم آزمایشگاهی خوانده…

وقت گل نی اولش زد توی ذوقم اما پشت کتاب را که خواندم و دیدم برای گروه سنی کودک و نوجوان است و باید نوع دیگری بخوانم و نگاهش کنم. بعدش دوستش داشتم. سه داستان ساده و کیوت.. در داستان اول درگیری عیدی گرفتن است که خیلی بامزه گفته.. 🙂 داستان دوم که شب ادراری ست . داستان سوم خیلی خیلی بانمک است . هی باباهه قول دوچرخه می دهد و هی نمی خرد و هی می گوید وقت گل نی.
واای تصویرسازی ها یعنی عالی و خنده دار بود خیلی 🙂

خاطره ی دلبرکان را گفتم نیم ساعت می خوانم و بعد ولش می کنم می روم سر درس و مشق هایم. اما تا آخرش خواندم و یک ساعت و نیم هم شد.
شروع خیلی جذابی داشت. مرد نود ساله ای که برای تولدش می خواهد به خودش دختر باکره ای هدیه بدهد. همین شد که تا آخرش خواندم ببینم خوب چه می شود دیگر 🙂
.
” در آن ایام شنیدم نخستین نشانه ی پیری این است که آدم کم کم شبیه پدرش می شود.”
.
” اندک کسانی که کمی با آن ها خودمانی شده ام در نیویورک هستند. یعنی مرده اند. چون تصور می کنم ارواح معذب به آنجا می روند تا ناگزیر نباشند حقیقت زندگی گذشته شان را بپذیرند.”
.
یعنی نیویورک از نظر مارکز یک همچین جایی بوده. پارسال که حال مارکز بد بوده و من می دونستم که دیگه تموم ه هی به حمید می گفتم بیا بریم نیومکزیکو . هی می گفتم خوب تو آمریکاست دیگه می ریم با هم. بهش می گیم ما اومدیم ملاقات شما. شما نویسنده ی محبوب هردوی ما هستید.
ولی حمید باور نمی کرد این پیشنهاد من جدی ه.. اینقدر باور نکرد که فرداش از دنیا رفت.
.
دو خط سیر برای داستان وجود دارد. یکی زندگی اجتماعی ش به عنوان تگراف نویسی که از اول تا آخر عمر خود در همان خانه ای که به دنیا امده بود زیسته و می میرد در همان جا وهرگز ازدواج نکرده و همیشه سر از فاحشه حانه در آورده و معلم زبان اسپنیش است و دیگری زندگی شخصی اش و نوع خاص تنهایی اش.
.
” هرگز مجسم نکرده بودم که دختری خفته بتواند اینطور حال آدمی در سن و سال من را دگرگون کند.”
.

یک قسمت از کتاب دوست قدیمی با او به گفت و گو می نشیند و می گوید:”مردم ازت تعریف می کنند و می شنوم که مردم اسمت را گذاشته اند ” استاد عشق”
از بس توی روزنامه ها از عشق نوشته بود.”
من را یاد وی می اندازد این نوع از استاد عشق بودن.
.
” از شوخی گذشته حیف است که بمیری و مزه ی هم آغوشی توام با عشق را نچشیده باشی.”
.
در نود سالگی زندگی واقعی اش از راه می رسید.
کلا کتاب من را یاد ” پیرمرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد” می اندازد. من عاشق ان کتاب خاص شدم. نثر سریالی اش را قورت دادم و بلند بلند با آن کتاب خندیدم. عجیب است واقعا برای یک کتاب. او یگانه بود در این زمینه.


پای نوشتن از شما که می رسد من پرشور می شوم. پاهایم درد می کند. امروز دویدم زیاد و فکر کنم بد بود نخوده ی دویدنم روی تردمیل.. بعد از مدت ها بود که خودم را مجبور کرده بودم به ورزش کردن.
به هرجال به نوشتن از شما که می رسد خستگی را فراموش می کنم.
گوگول رفته دانشگاه ییل و آنجا را مثل خانه ی خودش می داند. مادر ناراحت می شود وقتی می شنود گوگل به خوابگاه ش می گوید خانه.. می گوید خودش بیست سال که دارد در آمریکا زندگی می کند اما هنوز که هنوز ه به آمریکا خانه نگفته است.
. گوگل دوست دختر آمریکایی پیدا می کند و نحوه ی زندگی عجیب خانوادگی شان که پدر ماردش راحت و آسوده هستند و گوگل نمی تواند ان شیوه ی زندگی را با پدر مادر خودش مقایسه کند.
” ب ها با هم می روند کتابخانه درس می خوانند. هر کدام یک طرف میز می نشینند که با هم پچ پچ نکنند.”
.
این جمله خودش قصه ای ست جدا.. قصه ای که زندگی کرده ام ش.. قصه ی شب ها رد کتابخانه ی دانشگاه تهران ماند. در آن فضای تاریک و پر نور.. در سرما و گرمای کتابخانه. در تمام شب های بلند و کشدار زندگی ..
.
” ولی گوگل بعد از چهار سال زندگی کردن در دانشگاه ییل دلش نمی خواست دوباره به بوستون برگردد و در دانشگاه ام ای تی که پدرش هم در همان جا استاد است درس بخواند و مهمانی های بنگالی برود و نمی خواست در دنیای آن ها باقی بماند.”
.
” دختر آمریکایی موقع حرف زدن از زندگی اش نه دستپاچه است و نه حسرت می خورد. زندگی اش را همانگونه که هست قبول دارد و این موهیت بزرگی ست.”
.
” یک جور حس وظیفه شناسی ست که هر سال آنها را به هند برمی گرداند.”
.
” مادرش که هنوز بین نهارخوری و آشپزخانه در رفت و آمد است و دارد سمبوسه های آخر را سرخ می کند می گوید” بفرمایید شروع کنید.”
پدر و مادرش پیش مکسین اعتماد به نفس شان را از دست داده اند. خودشان را جمع می کنند.
.
شما نمی دانید. باید اینها را زندگی کنید.. باید این طور جمع شدن را تجربه کرده باشید. این که بدنتان ناخودآگاه و بدون دلیل داغ می شود و کوچک می شوید و هی مواظبید که اشتباه حرف نزدیند. فرهنگ تان را به درستی به کار برید و هزار چیز عجیب و غریب دیگر که نمی دانید از کجا می آید.
.
” هیچ جا قفل و در ندارد. نه خانه و نه کلبه ی مکسین. هرکسی خیلی راحت می تواند در را باز کند و بیاید تو. گوگل یاد دزدگیر خانه ی پدر و مادرش می افتد و با خود فکر می کند چطور آن ها نمی توانند اینقدر با محیط شان راحت باشند؟”
.
” بچه هاش می گویتد تنهایی چیز مهمی نیست. هر کسی باید در برهه ای از زندگی با آن کنار بیاید و با آن زندگی کند.”
.
آشیما می میرد. قلبش می گیرد. به آشوک زنگ می زنند و می گویند آیا تمایل دارند بخشی از بدن………
.
” پدر حتی عکس تکی ندارد. چون همیشه پشت دوربین می ایستاده.”
…. برای مراسم پدر و عکس ش… آخ.. من واقعا احساس می کنم یکی از عزیزانم رو از دست دادم. واقعا هق هق م بند نمی آد…
.
آشنا شدن با موشومی که در دانشگاه نیویورک مدرک دکتری فرانسه اش را گرفته و رفته فرانسه زندگی می کند. دوست کودکی هایش…
زندگی گوگل در نیویورک برامن خیلی لذت بخش است. همه ی زندگی اش را در نیویورک زندگی کرده ام. زندگی دونفره شان رد آپارتمانی ر نیویورک و قدم زدن هایشان در سنترال پارک و متروپلیتن.. اینکه کتاب هایی که جدیدا می خوانم و مکان های آشنا خیلی برایم لذت بخش است. حس یکی از کاراکترهای فیلم و کتاب بودن را دارم.
.
” حالا که همه زن و شوهرند گپ و گفت های مهمانی روی بچه ها کشیده می شود.”
ی ماها اینجا…
چقدر زندگی بورینگی داریم تو این جمع های لوس فارسی زبان جدا..
.
موشومی و رابطه ی خیانت اش و نوع باگشت ش کمی بد بود. یعنی اگر صادق باشم به خاطر این قسمت باید ۴ و نیم بدهم به کتاب.. اما مرگ آقای آشیما آنقدر من را دگرگون کرده که نمی توانم ستاره ام را نصف کنم.
.
“آشیما بنا دارد شش ماه از سال را هند باشد و شش ماه را امریکا. این شکل یک نفره و زودرس آینده اس ست که وقتی شوهرش زنده بود برای خودشان در نظر داشتند.”
.
اینجا جایی ه که من می خندیم وصورتم خیس خیس ه.. خیلی خیس و خیلی خنده دار.. حمید می گه به چی می خندی؟ توی اون اتاق نشسته و نمی بینه گریه هم هست.. فقط خنده نیست..
حمید.. دقیقا آیده آل نگری احمقانه ی ما دو تا هم همینه…
.
گوگل با خودش فکر می کند که چطور پدر و مادرش از خانواده شان جدا شده اند و چطور ان ها را آنقدر کم دیده اند؟ یک جور قطع ارتباط کامل،پا در هوا میان حسرت و امید و انتظاری ابدی.”
.
” تنها کاری که مانده بود این بود که یک روز آرام و بی سر و صدا بمیرد.”
.
.
تما شد. خانه ی بوی قرمه سبزی و زعفران زیر برنج گرفته است. سالاد درست کردم با رنگ های سبز و نارنجی و قرمز… او مرده و او های دگر ه

سلام بر شما خانواده ی گانگولی عزیزم که روزهای بسیار.. عصرهای مه آلود نیویورک را رو به منهتن و رودخانه ی هادسون زندگی های نکرده ام را در کنار شما کردم. که برایم نوشتن از شما مثل نامه ای ست از یک دوست به یک دوست. به آشوک عزیزم. به آشیما و تنهایی و سکوت اش.. به آشیما که م ینشست روی صندلی های بی حس و حال ام آی تی که یکی از بی مزه ترین دانگشاه های مهندسی ست که دیده ام. از شریف هم نچسب تر از ام آی تی.. مهندسی کامل است.. آدم می تواند به راحتی حدس بزند که دانشجویانش که حالی دارند. آشیما هم یکی از آن ها بود. از آن همان حال و هوا..
ن روزهای بسیار از تمام کارهای خودم می زدم که برسم به زندگی های نکرده ی خودم. به بچه های خودم در غربت. به تنهایی م. به اخت شدنم. به سکوتم. به دوست یابی های فارسی زبان طور..
من جومپا لاهیری را توی کتابخانه ی نیویورک دیدم اما آن موقع هنوز همنام را نخوانده بودم. می خواندم چه می شد؟ هیچی.. نگاهم فرق می کرد.
با حسرت بیشتری جومپا را نگاه می کردم. همیشه همین است در برابر ادم هایی که خیلی دوست شان دارم. در برابر آن ها که دوست دارم و آرزو می کنم که یک روز از دور ببینمشان همینطور می شوم و سرتا پا نگاه و نگاه و نگاه..
کتاب برایم سفر بود.قصه بود.. که رفتن و آمدن های غربت بود در غربت.. من بارها دوست دارم کتاب را بخوانم و بارها اشک بریزم و گریه کنم برای آن لحظه ای که آشیما ساده و در سکوت می میرد. بعد از هزار سال تلاش کردن. بعد از اینکه استاد برق دانشگاه ام ای تی می شود و برای کنفرانسی به آیوا می رود.
سه هفته ی پیش کتاب را تمام کردم اما دلم نمی آمد بیایم و ریوو بنویسم. از بس دوستش داشتم. آدم از هرچه که دوست دارد هی فرار می کند. هی می خواهد بماند آن بالا. هی از پایین به بالا نگاه کند که تمام نشود. کتاب هم برای من همین بود. همه ی زندگی های کرده و نکرده ی من بود.
با خودم گفتم باید برگردم. این غربت را نمی توانم بیشتر از این بر دوش بکشم.
باید برگردم تا اضلاع دیگر زندگی که از یاد برده ام بیفتد به جریان. جاری شود.
.
زندگی شان را بارها و بارها در شوهای ایرانی ها و فارسی زبانان اینجا هم دیده ام. همه ی زندگی شان را دیده ام. بچه های دور از خانواده را که با پدر مادرشان فرق دارند که دوست ندارند بروند هر سال دو بار کلکته. که هیچ ایده ای ندارند. که یک جایی گوگول می گوید مادر پدرم وقتی وارد فرودگاه کلکته می شوند بلند بلند می خندید. اصلا اعتماد به نفسی دارند که هرگز در امریکا ندیده ام.
آخ که من چقدر این کتاب را خوب می فهمم.
زندگی خودش را نوشته.. با کمی تغییر. رفتم همه ی زندگی اش را خواندم و دیدم خودش وارد زبان ایتالیایی و شناخت فرهنگ آن ها شده.

.
” مادری کردن در سرزمینی غریبه و ناشناخته” ” و از همه ی انها باورنکردنی تر این بود که همه ی انها داشت به دور از چشم همه ی عزیزانش اتفاق می افتاد. حالا باید نگران این باشد که بچه اش را در کشوری بزرگ کند که نه با آدم هایش نسبتی دارد و نه درست و حسابی آن ها را می شناسد. یک جایی که زندگی کردن در آن موقتی و بدلی به نظر می آید.”
.
دقیقا فکری که من می کنم. اینکه حتما برمیگردم یه روزی.. اینکه همیشه راهی هست برای رفتن و برگشتن به کشورت.. اینکه همه ی ما مهاجرها ته ته ذهن مون این فکرو داریم. اینکه.. حرف نمی شه زد راجع به این حس ها.. یه جایی ته وجود ادم گیر می کنند که نمی شه بیرون کشیدشون.
.
دقت جومپا در بیان جزییات حس و حال مهاجرت و رفتارها و همه ی ماجراها بی مثال است واقعا.. مثلا من خودم خیلی از این حس خای خیلی ریز را داشته ام اما نمی توانیستم در غالب جمله و کلمه واردشان کنم.
.
“کار کتاب همین است که می توانی دنیا را ببینی بدون اینکه یک وجب از جایت تکان بخوری.”
.
” تولد این نوزاد مثل بیشتر چیزهای توی امریکا یک جورهایی تصادفی به نظر می رسد. انگار صد در صد واقعی نیست. دلش برای او می سوزد. چون تا به حال کسی را ندیده اینقدر تنها،این قدر بی کس و کار و محروم به این دنیا پا گذاشته باشد.”
.
” تمام روز را پای یکی از صندلی ها می نشیند و گریه می کند. وقتی که دارد به بچه شیر می دهد گریه می کند. موقعی که دارد آهسته روی سینه ی بچه می زند گریه می کند. پستچی که می آید گریه می کند.”
.
” مردها ساعت ها درباره ی سیاست های امریکا،کشوری که هیچ کدام در آن حق رای ندارند بحث می کنند.و”
دقیقا صحنه هایی که من در میهمانی های فارسی زبانان و قشر الیت می بنیم. یعنی تمام ش را در داستان می بنیم و لبخند می زنم.
.
” سعی می کند مجسم کند که وقتی مادربزرگ او رانشناسد چه حالی پیدا می کند.”
دقیقا صحنه ای که نون بعد از ده سال ایران نرفتن برای خودش مجسم می کرد. همین صثحته او را به ایران کشاند. مادربزرگ او را می شناخت اما لحظه ای و مقطعی …
.
ارم گریم گرفت.
پدر آشوک مرد. سنگ کوب کرد و با یک تلفن به آوشک همه چیز را گفتند . مثل روزی که مادرجون مرد و من هم با یک تلفن همه چیز را فهمیدم. از راه دور.. از هزار قاره آن ور تر..
.
خانه می خرند.
” هردوی آن ها فقط با بک چمدان لباس پا به آمریکا گذاشته بودند و حالا مالک تکه ای کوچک از خاک آمریکا هستند.”

.
” هرچیزی کهمی خواهد بخرند هر چقدر کوچک و جزیی با دوست های بنگالی شان مشورت می کنند. شن کش پلاستیکی بهتر است یا شن کش آهنی؟
کاج کریمس طبیعی بهتر از ست یاب منصوعی؟
.
” تولد جهارده سالگی گوگل این جشن تولد هم مثل بیشتر مناسبت های زندگی اش بهانه ای ست برای پدر و مادر که میهمانی ای بگیرند و هر چه دوست و آشنای بنگالی دارد را دعوت کنند.”
دقیقا عین اینجا. آنهایی که اینجا بچه دارند. تولدهای ۶۰ نفره ی ادم بزرگ های فارسی زبان.. و بچه های کوچک که تعاداشت به یک دو نفر می رسد.. یک غربت بزرگ منتشره..
.
” همه ی مهیمان ها عمه ها و خاله های افتخاری گوگول هستند.”
دققا عین اینجا که هر کسی اسم عمه و خاله رما برای خودش برمی گزینند.. از این تلخی حالم بد می شود. این تلخی شرینی..
.
ادامه دارد.

کتاب را خواندم و الان هم در سکوت و تاریکی و خلوت بی معنی روز تعطیل یکشنبه که همان جمعه های ماست . همان عصرهای مزخرف و دو ساعت به اسکار مانده می خوام منویس که کتاب معمولی بود و من دو داستان ش را دوست داشتم.
دو ساعت به اسکار مانده و من دوست دارم فیلم نت فیلیکس را نگاه کنم که جنگ و صلح است و سه ساعت و نیم است.
وسه های همیشه..
.
داستان اول را خیلی خیل دوست داشتم. دیوانه ای که در نقش ریموند کارور نویسنده رفته است و و بیرون هم نمی آید.. خیلی خوب در نقش فرو رفته است.
” چشم هایم را که می بستم خیال می کردم برای همیشه می بندم. اما امروز صبح دوباره چشم هیام باز شدند.”
.
آهان یادم اومد نویسنده ش رو.. او مای گاد.. من همین الان اسمش رو سرچ کردم و عکس هاش رو دیدم. بعد هی می گفتم خدایا چقدر این قیافه برای من آشناست.. بعد همین الان یادم اومد که از دوست های ایستاگرام من هستند.. تو کانادا زندگی می کنه و.
داستان چهارشنبه سوری را اصلا دوست نداشتم. دیالوگ های لوس و فضاسازی ناتورالیستی و توضیحان حاشیه ای که کمکی نمی کند به ساخت داستان و فضایش. متوجه شدم از داستان های دیالوگ محور ش خیلی بدم میاد.
غره شدن نه قره شدن ؟:۰ غلط املایی تا این حد؟

.
استفاده ی واژه ی ” سریع الاشتعال” ؟؟؟ در فارسی سلیس و محاوره ای؟ داریم واقعا؟
تا به حال نشنیده ام در حالت شوخی و خنده یکی به دیگری بگوید واای چقدر سریع الاشتعال شدی تو؟”
.
داستان سبزه ی زرد را دوست داشتم. من را یاد داستان نقشبندان گلشیری انداخت که زن سرطان سینه گرفته بود و در آپارتمانی کوچکی در نیویورک زندگی می کرد.
.
و در سه شنبه های اول هر ماه که رفتن و دیدار با با پدر یکی از دوستان است و حرف زدن راجع به ” مرگ عزیز” همه می میرند سمیون دوبوار که من ر بیست سالگی خوندم و عاشق ش شدم.. اما فرای نوشته های دوبورا و خاطره بازی واقعا چیز دیگری ن داشت.
.

کتاب پر بود از فضاهای خیلی خیلی تازه و مخوف و سحرآمیز… فضاهای خاص در سرما و برف و کوهستان. شهرهای کردستان و کرمانشاه و پاوه.. تمام سرمای داستان حس می شد.داستان های میان حفره های خالی، مرض حیوان، لحظات یازده گانه ی سلیمان و گریا پنجاه و پنج رو بیشتر از همه دوست داشتم.
داستان هایی که وارد فضای شهری می شدند خراب می شدند.
بهترین داستان هم لحظات یازده گانه ی سلیمان بود. واقعا فوق العاده بود. پر از رمز و راز و من رو یاد فیلم مظنونین همیشگی می نداخت و اولین شخصیت کوین اسپیسی…
.
” مردها هم می مانند توی خانه. اواخر بهار و تابستان قاچاق می برند کرکوک. کار و بارشان همین است. همیشه منتظر بهارند.”
.
آخر داستان که در نامه می نویسد ” از خودم عکس گرفته ام. ظاهرش کن.” یعنی برای مردن ش عکس گرفته.. فضای داستان و حفره های خالی دو اشکفته رو خیلی دوست داشتم. سریع هم سرچ کردم ببینم قیافه ی کوه ها را.. خیلی قشنگ بودند و غیرترسناک البته…
.
داستان مرض حیوان که خیلی سورریال است. کلا فشاهای داستانی اش خیلی مال خودش ست.
.
مرگ،سرما و گیر افتادن در همه ی داستان هاوجود دارد. من در مه کتاب را می خوانم. در یک روز خوب که آخرش بد تمام شد و من گریه کردم و حال فیزیکی ام بد شد و کلا دوباره شروع کردم برای زندگی ام نقشه های مسخره ی جدید کشیدن.
.
گرای پنجا و پنج که مرده پیدا می کند از زیر برف ها.. مرده ای شیه ماهی.. چقدر تلخی دارد داستان ها.. و چقدر واقعی هستند فضاها..
” جای بوسه ات هنوز اینجا هست. همینجا…”
پایش را می گوید که قرار است قطع کنند.
.
سریع رفتم نویسنده را سرچ کردم و دیدم متولد ۵۶ است. قیافه اش را برای اینکه در ذهنم بماند با یکی از همسایه های ایرانی مان که آدم مهمی ست در ذهنم تطبیق دادم.
بعد دیدم برق خوانده علم صنعت.. مثل محمد که برق خوانده بود علم و صنعت و یزدی بود و مهربان و خیلی باهوش و آن سال رتبه ی یک کنکور هنر شده بود و همه مان سر یک کلاس بودیم و او اصلا پز نمی داد و هی من می خواستم به جایش پز بدهم..
همین دیگر..
باز هم کتاب هایش را می خوانم…

کتاب را در ده روز تعطیلی ام با آرامش کامل و با خوشحالی خواندم. الان که دارم می نویسم بوی برنج دم کرده توی خانه پیچیده و بوی لیمو عمانی قرمه سبزی و آفتاب آمده تا وسط خانه.. رودخانه برق می زند و نقره ای ست و هوا عالی ست.. اصلا یک جوری ام.. دارم دیوانه می شوم که راه بیفتم وسط شهر و بروم سراغ لوکیشن هایی که سلینجر نوشته سات یا از پشت پنجره و شیشه رقص آفتاب و نور در خانه را نگاه کنم و بگذارم برنج همه ی خانه را پر کند از زندگی…

.
داستان ها را خیلی دوست داشتم. خیلی به دل می نشست و ادامه ی هلدن ناتور دشت بود برای من. مدل عوض کردن شخصتیت ها که هی در فصل های کتاب جا به جا می شوند و از زوایای دید جدیدی با داستان های هرکدام آشنا می شویم را خیلی دوست داشتم.یک روز باید یک کتاب اینجوری بنویسم. سک عالمه قصه های مرتبط و بی ربط به هم…

.
“من به اردک های دریاچه ی سنتزال پارک فکر می کردم که وقتی در زمستان دریاچه یخ می زند ان ها کجا می روند.”
.
” نه دقیقا بریا مدرسه آقا.. نه دلم برای مدرسه تنگ نمی شه. دلم برای بعضی چیزها تنگ می شه. دلم برای رفتن و اومدن به پنتی با قطار تنگ می شه. دلم برای برگشتن به واگن غذاخوری و سفارش دادن یه ساندویچ مرغ و نوشابه و خوندن پنج تا مجله ی جدید تنگ می شه.”
.
” من از دخترهایی که هنوز ملاقاتشون نکردم خوشم میاد.”
” می دونستم که همه درست می گن و من اشتباه می کنم. می دونستم که من قرار نیست هیچ وقت مثل ادوارد گنزالس یا تئودورو فیشر یا لارنس میرنس بشم.”
.
” نه اون موقع همه چیز فرق می کنه. ما بادی از آسانسور بیایم پایین و مجبوریم به همه زنگ بزنیم و براشون کارت پستال بفرستیم و منم مجبورم پیش بابام کار کنم و توی اتوبوس های خیابون مدیسون بشینم و مجبوریم بریم خیابون ۷۲ تا با هم اخبار روز رو ببینیم.”
.
” تو باعث میشی یه درد باشکوه رو حس کنم.”
و هلدن که در داستان بعدی مفقودالاثر می شود و ما این را از زبان برادرش می شنویم و قصه ی برادر را در جوانی می خواینم.
.
” هیچ وقت به فکر پسرها هم نرسیده که جنگ رو سرزنش کنن و به سربازهای توی کتاب تاریخ بخندند.اگه پسرهای آلمانی یاد می گرفتند خون و خونریزی و خشونت رو سرزنش کنن هیتلر مجبور بود واسه اینکه حوصله ش سر نره بافتنی ببافه.”
.
داستان بعدی سربازی در فراسنه.. که برای مدت کمی برای یادگیری زبان آلمانی و فرانسوی به اروپا می رود و در نهایت با دختری یهودی آشنا می شود و از شهر می رود آمریکا .. وقتی برمی گردد جنگ شده و یهودی ها را در کوره های آدم سوزی…
.
داستان دردناک برادران واریونی
.
” گفت ازت متنفرم. تموم زندگی م سعی می کنم از آهنگ هات متنفر باشم.”
” به طور عجیبی آهنگ ها را یادم یم آید مخصوصا وقتی در حال حمام کردن بچه ها هستم.”
داستان دو برادر که یکی شان خواننده بود و دیگری نویسنده اما به خاطر برادرش که فقط با آهنگ های او می نواخت تمام عمر آهنگ نوشتن و ترانه و نتوانست روی رمانش کار کند و در نهایت او را اشتباهی به جای برادرش ترور می کنند.
.
ملودی بلو . داستان لیدا لوییز خواننده ی معروف جاز که سیاه بود و در آن زمان سیاه ها را بیمارستان سفیدها قبول نمی کردند و او به همین دلیل به راحتی می میرد. چشمانش را بست و مرد.
” رادفو رد به پگی دوست دوران بچگی اش قول داد که فردا به او تلفن می کند. با این حال هرگز به او تلفن نزد و نه او را دید. او صفحه ی لوییزا را برای هیچکس نگذاشت. حالا دیگر رویش خیلی خش افتاده بود. دیگر حتی شبیه صدای لیدا لوییز هم نبود.”
.
” تو کجایی هلدن؟ بی خیال این حرف مزخرف مفقودالاثری. دست از این کارها بردار. خودت رو نشون بده. یه جایی خودت رو نشون بده. می شنوی؟ ان کارو برای من می کنی؟ فقط به خاطر اینکه من همه چیز رو یادمه. من نمی تونم هیچ چیز ر و به خوبی فراموش کنم.گوش کن. فقط برو پیش یه افسر امریکایی و بهشون بگو که زنده ای و مفقوالاثر نیستی. نمردی.هیچ جا نیستی مگه یانجا.
دست از این شوخی هات بردار. نذار مردم فکر کنن مفقودالاثری . رو ب دوشامبر من رو نپوش. توب هایی که توی زیمن من می آن رو نگیر. سوت نزن. درست سر میز بشین.”
.
واقعا دلم کباب شد بعد از خوندن این جمله ها.. فوق العاده بود.
.

” برک از اون آدم هایی نبود که براشون نامه بنویسی. اون زیادی بزرگ بود. لااقل برای من زیادی بزرگ بود.”

پویا پزشکیان.
مونولوگ.هارولد پیتر.
.
داستان رو خیلی دوست داشتم.
نویسنده ی عقاید یک دلقک. کتاب محبوبم.
.
حتی از گفتن توانایی هات هم عاجزی.
.
تو بیشتر وقت ها انگار مرده ای.موسیقی خیلی همخوان و تاثیرگذار با داستان
.
صدای بخار قطار… هیچی مثل بخار قطار، عشق رو گرم نمی کنه.
.
چقدر درد داره صداش و چقدر تاثیرگذاره.
اولش صداش یه داستان نمی اومد اما صدا با داستان به طرز غمگینی هماهنگ شد.
چقدر داستان دلنشینی بود. گوش دادنش تو یه روز مه آلود و بارونی…
.
تو باید سیاه می شدی. اشتباه ت همین بود.
من عموی یچه هاتم. من عاشق بچه هاتم.
.
آه آخرش که منو کشت.