دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘گالری’

GOSTAV

مارلین که در نیویورک به دنیا آمده یک ریشه ی اتریشی هم دارد. گفت بیا برویم تاک آرت اتریش.. رفتم. بیشتر آدم های یهودی های فرهیخته ی خیلی پولدار اتریشی بودند که در نیویورک زندگی می کردند و قرار بود راجع به موزه گالری نیو که در نیویورک است و صاحب ش یک خانوم اتریشی ست و سکند است حرف زده شود.
.
اینجا همین است. همه رگ و ریشه های چهارتایی دارند.دیروز بچه ی یکی از دوست ها دنیا آمده است. اسمش را گذاشته اند جوزف. پدر و مادرش امریکایی هستند اما پدر مادر پدر ایرانی- رومانیایی هستند و پدر فارسی را می فهمد و نمی تواند حرف بزند. پدر مادر دختر،ژاپنی ایرلندی هستند و .. یعنی بچه هم امریکایی ست. هم ایرانی هم رومانیاییی هم ژاپنی و هم ایرلندی.. چهارتا… مارلین هم کمی اینجوری ست. خودش نیویورک به دنیا آمده و ریشه های اتریشی و ایتالیایی دارد.
.
.
کلی آدم پیر و تیپ های عجیب امده بودند. رفتم نشستم ان ته ها و… خانوم شصت ساله ای اد و از گالری گفت و از نقاشی های بسیار گران قمیت گالری..
بعد هم با مارلین رفتیم موزه ی هنرهای معاصر و …
می گفت حتما گالری نیو رو برو… توی دلم گفتم یعنی ۶۰ دلار ورودی گالری بدهم؟
که گفت پنجشنبه ها دو ساعت مجانی ست.
.
.
یک پنجشنبه رفتیم. یک گالری کوچک بود با شرایط سخت امینتی.. دم در دو نگهبان ایستاده بودند. وردی پله ها و درب های هر یک از سالن ها هم دو نگهبان دیگر… اولش به ما دمپایی های سفید دادند و کفش هایمان را تحویل دادیم. گشتن اساسی صورت گرفت و موبایل هایمان را گرفتند. با اینکه گالری خیلی کوچک بود اما همه ی این کارها مو به مو انجام شد و اولین بار بود. هیچ کدام از موزه های هنر نیویورک و واشینگتن و پرینستون و بوستون و کانادا که رفته بودم اینطور جدی نبود.
وقتی موبال ها را گفت خیلی ناراخت شدم. دوست داشتم عکس بگیرم.
.
.
چشم ها و زر ق و برق لباس های زرد را دیده بودم قبل تر ها.. هم توی آن تاکی که با مارلین رفته بودیم و هم توی شهر.. و اینترنت و..
دختر،آرام و مسکوت نشسته بود و من به زردهای لباس ش نگاه می کردم. رنگ ها و طرح های چشم و ماهی روی دامن زن… رنگ طلایی…
آن روز بدون هیچ عکسی تمام شد و ما از گالری زدیم بیرون و توی هوای سرد نیویورک در تاریکی،کنار سنترال پارک قدم زدیم تا برسیم به پورت آتوریتی و ..
.
.
دیروز بی بی سی از او نوشته بود. از ادله.. از چشم های خیره اش .. از نگاه اش.. از زندگی اش..
او که باری من فقط لباسی زرد بود شکل یک زن تنها و قدبلند و ثروتمند بود. زنی که همسرش از او بیست و چند سال بزرگتر بود و دو بچه اش مردند و همیشه تنها ماند.. زنی بود که سیگارهای بلند به دست می گرفت و حالت دست ها و انگشت هایش در نقاشی نشان می داد شش انگشتی ست..
وین گفته است ما به شدت دلمان برای این اثر تنگ می شود اما این اثر متعلق به تمام دنیاست.
.
به آدله فکر می کنم و زندگی اش از من دور نمی شود. به آدله فکر می کنم که توی نیوگالری نیویورک هم تنهاست و هزار نگهبان،تابلوی طلایی و گرانقیمت او را مراقبت می کنند.

“آدله بلوخ باوئر سال ۱۹۲۵ و در پی ابتلا به مننژیت در سن ۴۳ سالگی درگذشت.
شاید بتوان گفت سرنوشت به او رحم کرد تا سالهای تاریک دهه سی میلادی در اتریش را نبیند. پس از مرگش اطاق او به معبدی از تصویری که کلیمت از او ساخته بود، بدل شد.”
.
راضیه مهدی زاده

 

کافه چی
یک پیشبند گلی گلی می بندم.
.
هر روز ساعت ۷ بیدار می شوم و ساعت ۷ و نیم از درب خانه می زنم بیرون. ساعت ۸ کافه شروع می کند به کار.
چای داریم و نسکافه و هات چاکلت و قهوه… قهوه هایمان شاید بی کیفیت باشد اولش… اما کم کم یاد می گیرم.
مطالعه می کنم و دستگاه های مختلف قهوه می خرم.
از این طرح های زیبایی شناسی هم روی نسکافه ها و قهوه ها درست می کنم.
از قلب تا برگ و گل و اسم تان…
برای هر مشتری کتابی می نشانم.
روی هر میز گلدان و کاکتوس و شمعدانی می گذارم.
برایتان دستمال کاغذی های مخصوص می گذارم تا شعری خطی بنویسید و بگذارید به یادگار…
.

گلگلی
اگه قرار شد پیر بشم،لباس های گل گلی بپوشم،لاغر باشم، موهای خاکستری داشته باشم.
تنهایی بیام کافه،چای با طعم انبه سفارش بدم.
.

قاصدک
مامان شاعر است.
هر وقت که من راتاپ می دهد می گوید آسمان را نگاه کن چقدر زیباست.
من می دانم که چشم ها توی شعر مهم هستند و اگر این را به مامان بگویم حتما تعجب می کند و می گوید تو با این سن کمت این چیزها را از کجا می دانی…
مامان شاعر است و هر وقت می رویم تاپ بازی برایم قاصدک می چنید و می گوید فوت کن…
بعد می دویم دنبال خورده های قاصدک… من به مامان نگاه می کنم.
هروقت قاصدک ها را فوت می کند،یک چیزی اش می شود انگار…
یک چیزی که بزرگ شدم میفهمم..
.

فلق
.
دیروز داشتم از خیابون فشن رد می شدم و هیمنجوری که قدم می زدم یه ماشین “جایرو فروشی”دیدم.

یکی از همین ماشین های سیار که ساندویج های حلال گوشت و مرغ و کباب ترکی می فروشن… این ماشین ها همیشه روشون به عربی بزرگ نوشته شده بسم الله الرحمن الرحیم. ماشاالله. حلال. آیه الکرسی و آیه هایی از قرآن…
.
امروز ولی توجهم به یه آیه جلب شد که برای اولین بار بود روی این ماشین ها می دیدم.
نوشته بود:”قل اعوذ بالرب الفلق…”
.
خدای طلوع…
بگو پناه می برم به خدای فلق…
.
خدای اون لحظه ی نمناک و آبی..
خدای اون لحظه ی گذرای روشن…
خدای اون خط نازک بلند…
راستش دلم رفت…
دلم از این همه شاعرانگی… از پناه بردن به خدای اون لحظه….
.
.
پ.ن: عکس رو مامان گرفته از شروع یه صبح بارونی و رنگین کمونی..
.

عشق قبلی
دارم عکس های عشق قبلی ات را نگاه می کنم.
تو آنجا نشسته ای و منتظری تا لپ تاپت بالا بیاید و هی داری فکر می کنی لپ تاپ جدید بخری یا نه؟
عشق قبلی ات را هی نگاه می کنم.
هم دانشگاهی بوده ایم ایم و کلی دوست های مشترک داریم.
دوتایی مان هر روز از همان سردر پنجاه تومانی می رفتیم تو و فکر می کردیم چیزی هستیم برای خودمان… عشق قبلی ات با عشق قبلی دیگری با هم بوده اند مدتی…ازدواج کرده بودند.
عشق قبلی دیگری بی خیال عشق قبلی تو شده…تمام کرده اند.
راستش وسوسه شده ام با عشق قبلی ات دوست شوم اما شاید عشق قبلی ات فکر کند که نباید با عشق جدید عشق قبلی اش دوست شود.
همین دیگر…
لپ تاپ تو هنوز بالا نیامده؟ .
.

دست هایش
راستش من چی می تونم بگم؟
من فقط می گم داستان هاتو بساز و برو توشون غرق شو…اینجوری لااقل تو داستان های خودت دست و پا می زنی…
اما بعضی شب ها که از خواب می پره و من تو کلمه ها خفه شدم،فکر می کنم چقدر تلخه آدم خواب انتگرال ببینه…
یا آدم بره تو تیزی جذر گیر کنه و تا صبح هیچ مدی نیاد که نجاتت بده…
.
بعد من دلم می خواد با قلاب “خ” برم و نجاتش بدم.بعد سوار گودی “ش” بشیم و بریم از سرسره ی “ر” لیز بخوریم و بیفتیم رو نقطه های “ت”.
چی کار کنم؟دستام خالی ه..هیچ چی جز یه مشت کلمه و حرف تو دستام ندارم.
بعد به دست های تو نگاه می کنم و دلم می سوزه.
از انگشت های بلند و کشیده ت دلم می گیره.
همش فکر میکنم مگه چه گناهی کردن که بین این همه عدد تنها و متاهل گیر افتادن.
.

گرگ
اینجا موزه ی هنرهای مدرن اتاواست. پایتخت کانادا.

من بیشتر از همه عاشق این گرگ و قایق ش شدم.توی قایق یه گرگ مسی نشسته بود.
هنرمند اثر نوشته بود” وقتی بچه بودم همیشه ماردبزرگم برام قصه ی گرگی رو تعریف می کرد که سوار قایق می شه و می ره به دورودست خیال.می ره دنبال سرنوشت.می ره به یه سرزمین تازه…جایی که دیگه گرگ نباشه.”
شبیه داستان روباهی که می خواست روباه نباشد. قصه ی بچه ها نوشته ی یحیی سورآبادی.
شبیه داستان روباه شنی محمد کشاورز. روباه و آدم های تنها و…
چشم های گرگ خیلی قشنگ بود.
کاش می دیدین چشم هاشو از نزدیک… .
. .

گیلان
ایران که بودم گوشی م از کار افتاده بود و اینترنت نداشتم.
بعد هی با گوشی مامان می اومدم اینستاگرام و هر روز می شستم کنار مامان و بهش یاد می دادم که اینطوری می تونی عکس بزاری و کپشن بنویسی و آدم هارو منشن کنی و…
.
همیشه کلی عکس های قشنگ از گل و منظره و خونه های قدیمی تو گوشیش داره که خودش گرفته…
مجرد که بود با پول های خودش یه دوربین عکاسی خریده بود و تو خیلی از عکس های قدیمی اون دوربین گردنشه و…
هر روز بهش می گفتم عکس بزار و میزاشت و منتظر برادرزاده هاش می شد که بیان قلب بکارن پای عکس هاشو بنویسن واااای عمه جونی.. عمه عالیه… عمه جون خیلی قشنگه و…
.
آخر هفته ها که میره شمال، اینترنت نداره. گاهی بسته های اینترنتی ایرانسل رو می خره…
دیروز تو تلگرام برام نوشته: ” نمی دونم هروقت بسته می خرم عکسام باز نمی شه بعد ریحانه که می آمد اینجا اینستاگرامش باز می شد”

ایلان ماسک و باغ نگارستان
یه نظریه ای هست که ایلان ماسک میگه…کره ی زمین رو می تونیم به جای اینکه دور بزنیم و از آسمون نصف کشورها و اقیانوسها عمودی بگذریم می تونیم افقی این فاصله رو طی کنیم. .
اینطوری همه ی مسافتی که باید طی کنیم مثلا از آمریکا به ایران میشه یک دقیقه…خوب اگه اینطوری بشه من یه دقیقه ای می تونم بیام.
بعد می تونم یک ساعت و نیم تو متروی خط آبی بشینم
. بهارستان پیاده بشم و اون خیابون نازک رو بیام بالا… برسم به تو.
دستهاتو بگیرم. تو چشمات زل بزنم. همین جا عاشقت بشم برای هزارمین باز… بعد دوباره یه دقیقه سوار هواپیما بشم برگردم و و همه ی امریکا بشه باغ نگارستان و همه ی من بشه چشمای زل زده ای که هنوز گیر کرده به تو… .