دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘خط خطي’

کافه چی
یک پیشبند گلی گلی می بندم.
.
هر روز ساعت ۷ بیدار می شوم و ساعت ۷ و نیم از درب خانه می زنم بیرون. ساعت ۸ کافه شروع می کند به کار.
چای داریم و نسکافه و هات چاکلت و قهوه… قهوه هایمان شاید بی کیفیت باشد اولش… اما کم کم یاد می گیرم.
مطالعه می کنم و دستگاه های مختلف قهوه می خرم.
از این طرح های زیبایی شناسی هم روی نسکافه ها و قهوه ها درست می کنم.
از قلب تا برگ و گل و اسم تان…
برای هر مشتری کتابی می نشانم.
روی هر میز گلدان و کاکتوس و شمعدانی می گذارم.
برایتان دستمال کاغذی های مخصوص می گذارم تا شعری خطی بنویسید و بگذارید به یادگار…
.

گلگلی
اگه قرار شد پیر بشم،لباس های گل گلی بپوشم،لاغر باشم، موهای خاکستری داشته باشم.
تنهایی بیام کافه،چای با طعم انبه سفارش بدم.
.

قاصدک
مامان شاعر است.
هر وقت که من راتاپ می دهد می گوید آسمان را نگاه کن چقدر زیباست.
من می دانم که چشم ها توی شعر مهم هستند و اگر این را به مامان بگویم حتما تعجب می کند و می گوید تو با این سن کمت این چیزها را از کجا می دانی…
مامان شاعر است و هر وقت می رویم تاپ بازی برایم قاصدک می چنید و می گوید فوت کن…
بعد می دویم دنبال خورده های قاصدک… من به مامان نگاه می کنم.
هروقت قاصدک ها را فوت می کند،یک چیزی اش می شود انگار…
یک چیزی که بزرگ شدم میفهمم..
.

فلق
.
دیروز داشتم از خیابون فشن رد می شدم و هیمنجوری که قدم می زدم یه ماشین “جایرو فروشی”دیدم.

یکی از همین ماشین های سیار که ساندویج های حلال گوشت و مرغ و کباب ترکی می فروشن… این ماشین ها همیشه روشون به عربی بزرگ نوشته شده بسم الله الرحمن الرحیم. ماشاالله. حلال. آیه الکرسی و آیه هایی از قرآن…
.
امروز ولی توجهم به یه آیه جلب شد که برای اولین بار بود روی این ماشین ها می دیدم.
نوشته بود:”قل اعوذ بالرب الفلق…”
.
خدای طلوع…
بگو پناه می برم به خدای فلق…
.
خدای اون لحظه ی نمناک و آبی..
خدای اون لحظه ی گذرای روشن…
خدای اون خط نازک بلند…
راستش دلم رفت…
دلم از این همه شاعرانگی… از پناه بردن به خدای اون لحظه….
.
.
پ.ن: عکس رو مامان گرفته از شروع یه صبح بارونی و رنگین کمونی..
.

عشق قبلی
دارم عکس های عشق قبلی ات را نگاه می کنم.
تو آنجا نشسته ای و منتظری تا لپ تاپت بالا بیاید و هی داری فکر می کنی لپ تاپ جدید بخری یا نه؟
عشق قبلی ات را هی نگاه می کنم.
هم دانشگاهی بوده ایم ایم و کلی دوست های مشترک داریم.
دوتایی مان هر روز از همان سردر پنجاه تومانی می رفتیم تو و فکر می کردیم چیزی هستیم برای خودمان… عشق قبلی ات با عشق قبلی دیگری با هم بوده اند مدتی…ازدواج کرده بودند.
عشق قبلی دیگری بی خیال عشق قبلی تو شده…تمام کرده اند.
راستش وسوسه شده ام با عشق قبلی ات دوست شوم اما شاید عشق قبلی ات فکر کند که نباید با عشق جدید عشق قبلی اش دوست شود.
همین دیگر…
لپ تاپ تو هنوز بالا نیامده؟ .
.

دست هایش
راستش من چی می تونم بگم؟
من فقط می گم داستان هاتو بساز و برو توشون غرق شو…اینجوری لااقل تو داستان های خودت دست و پا می زنی…
اما بعضی شب ها که از خواب می پره و من تو کلمه ها خفه شدم،فکر می کنم چقدر تلخه آدم خواب انتگرال ببینه…
یا آدم بره تو تیزی جذر گیر کنه و تا صبح هیچ مدی نیاد که نجاتت بده…
.
بعد من دلم می خواد با قلاب “خ” برم و نجاتش بدم.بعد سوار گودی “ش” بشیم و بریم از سرسره ی “ر” لیز بخوریم و بیفتیم رو نقطه های “ت”.
چی کار کنم؟دستام خالی ه..هیچ چی جز یه مشت کلمه و حرف تو دستام ندارم.
بعد به دست های تو نگاه می کنم و دلم می سوزه.
از انگشت های بلند و کشیده ت دلم می گیره.
همش فکر میکنم مگه چه گناهی کردن که بین این همه عدد تنها و متاهل گیر افتادن.
.

گرگ
اینجا موزه ی هنرهای مدرن اتاواست. پایتخت کانادا.

من بیشتر از همه عاشق این گرگ و قایق ش شدم.توی قایق یه گرگ مسی نشسته بود.
هنرمند اثر نوشته بود” وقتی بچه بودم همیشه ماردبزرگم برام قصه ی گرگی رو تعریف می کرد که سوار قایق می شه و می ره به دورودست خیال.می ره دنبال سرنوشت.می ره به یه سرزمین تازه…جایی که دیگه گرگ نباشه.”
شبیه داستان روباهی که می خواست روباه نباشد. قصه ی بچه ها نوشته ی یحیی سورآبادی.
شبیه داستان روباه شنی محمد کشاورز. روباه و آدم های تنها و…
چشم های گرگ خیلی قشنگ بود.
کاش می دیدین چشم هاشو از نزدیک… .
. .

گیلان
ایران که بودم گوشی م از کار افتاده بود و اینترنت نداشتم.
بعد هی با گوشی مامان می اومدم اینستاگرام و هر روز می شستم کنار مامان و بهش یاد می دادم که اینطوری می تونی عکس بزاری و کپشن بنویسی و آدم هارو منشن کنی و…
.
همیشه کلی عکس های قشنگ از گل و منظره و خونه های قدیمی تو گوشیش داره که خودش گرفته…
مجرد که بود با پول های خودش یه دوربین عکاسی خریده بود و تو خیلی از عکس های قدیمی اون دوربین گردنشه و…
هر روز بهش می گفتم عکس بزار و میزاشت و منتظر برادرزاده هاش می شد که بیان قلب بکارن پای عکس هاشو بنویسن واااای عمه جونی.. عمه عالیه… عمه جون خیلی قشنگه و…
.
آخر هفته ها که میره شمال، اینترنت نداره. گاهی بسته های اینترنتی ایرانسل رو می خره…
دیروز تو تلگرام برام نوشته: ” نمی دونم هروقت بسته می خرم عکسام باز نمی شه بعد ریحانه که می آمد اینجا اینستاگرامش باز می شد”

ایلان ماسک و باغ نگارستان
یه نظریه ای هست که ایلان ماسک میگه…کره ی زمین رو می تونیم به جای اینکه دور بزنیم و از آسمون نصف کشورها و اقیانوسها عمودی بگذریم می تونیم افقی این فاصله رو طی کنیم. .
اینطوری همه ی مسافتی که باید طی کنیم مثلا از آمریکا به ایران میشه یک دقیقه…خوب اگه اینطوری بشه من یه دقیقه ای می تونم بیام.
بعد می تونم یک ساعت و نیم تو متروی خط آبی بشینم
. بهارستان پیاده بشم و اون خیابون نازک رو بیام بالا… برسم به تو.
دستهاتو بگیرم. تو چشمات زل بزنم. همین جا عاشقت بشم برای هزارمین باز… بعد دوباره یه دقیقه سوار هواپیما بشم برگردم و و همه ی امریکا بشه باغ نگارستان و همه ی من بشه چشمای زل زده ای که هنوز گیر کرده به تو… .

شاخه در گلو
می گفت یه چیزی داشت تو چشماش که آدمو وحشی می کرد.
می گفت هر روز فقط به دو تا چیز فکر می کنم.
سینما و چشم های مریض اون… چشم هایی که خون هفت روباه سرخ را داغ داغ سر کشیده بودند.
گفت: این ریشه های سبز شاهدن. به همین ریشه ها قسم…
.
گفتم: می دونی که ازدواج کرده؟ یه سالی می شه..
پاستاشو قورت داد. به ریشه های سبز خیره شد.
گفت: آره… می دونم…
#ایران۴۵