دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘خط خطي’

پنجره
“مثل دختربچه ها هستی. خوشی. خوشی هم که نباشد اختراع اش می کنی”
.
دخترهایی که از پنجره های قشنگ عکس می گیرن رو خیلی دوست دارم.
برای زندگی لازم ن این دخترها.. دخترهایی که اومدن برای جهان پنجره های زیبا بسازن. دخترهایی که خودشون پنجره ن به نور و روشنایی. .
#ایران۴۲

گل سرخ
باید چند گل سرخ از بالش هایمان می چیدم.
می گذاشتم توی روزنامه. می چیدمشان توی چمدان. می آوردمشان اینجا تا هر بار اردیبهشت شود و غم دوری نم شود و عطر شمال همه جا پخش شود.

عدنان
از پدرت عکس گرفته ام. پدرت،مرد خسته ای ست که دلش از جهان پر است اما دست هایش رنگی ست.
دست هایش بوی فرش های تافته می دهد.
پدرت اگر می فهمید که برای تو عکس گرفته ام حتما می گفت پاک کن… من اما گرفتم تا بزرگ که شدی…نه اصلا چرا بزرگ شوی؟
چقدر کلیشه ای… بچه و بزرگ ندارد فهم پدر داشتن… عکس را همین امروز نشانت می دهم.
#نامه ای به ژوبینا

کافه کوچه
تو کافه کوچه یه جایی هست دکوری ه… یه جایی که یه صندلی و میز چوبی داره… یه دیوار کاهگلی… یه کتابخونه ی کوچیک… چند تا چراغ روشن و یه پنکه که سایه روشن نور آفتاب رو دور می زنه… یه جایی که صفورا گفت روزی که می خوام بمیرم می رم به مسیولای کافه می گم من می خوابم رو یکی از اون صندلی ها بشینم.
یه جایی که دلت رو می تونی توش جا بزاری ولی دستت بهش نرسه…
شبیه قصه ی گیاه مرموز بی ساقه و موزی ای که می پیچه و می پیچه تا ” آه” در بدن نماند.
همون چیزی که جا می مونه و نامریی می شه و نمی تونی بهش دست بزنی… اما هست.
هست و مسخره ت می کنه… هست و هر چندوقت یه بار،سایه روشن نور آفتاب رو دور می زنه…
ایران۳۹

.مادوتا
پیر شده بودیم. و نمی دانستیم پیری آرام می نشیند روی صندلی های آبی اتوبوس و آدم ها را می برد تا ناکجای استخوان های خالی، تا لا به لای خالی موهای کم پشت، تا کمین گاه سبز زیر چشم ها…
.
پیر شده بودیم و من هنوز خط های آبی روی دامنم را با لباس آبی و گوشواره ی فیروزه ای ست می کردم.
.
پیر شده بودیم و من چند سالی بود که یاد گرفته بودم ناخون هایم را لاک قرمز بزنم و دست هایم را با کرم مرطوب کننده خوشبو کنم.از وقتی دخترم رفته بود شاید. نمی دانم… رفت و ناگهان محو شد. محو شد و گفت موفق می شوم. برمی گردم و نشانت می دهم. .
پیر شده بودیم و او هنوز عادت داشت هر صبح دنبال عینک ش بگردد. هنوز مثل هر روز این چهل سال عادت داشت،حلقه اش را از لیوان بالای تخت بیرون بیاورد. انگشت هایش را نگاهی بیندازد. من را ببوسد و برود پی زندگی اش…
.
.

.پیرمرد
می دانی پسرم که مرد با خودم گفتم کار دنیا تمام شد. فرستاده بودمش جنگ… رفته بود. مرده بود.
من آن روز رو به روی آینه نشستم. صبح فردا توی بیمارستان بودم. اما دنیا تمام نشد. بعدش نوبت زنم بود. بعدش نوبت دوستانم. بعدش آن همکلاسی ام که همیشه در ازای “اپل پای” مادربزرگ,مشق هایم را می نوشت.
بعدش نوبت “آنی” بود که تازگی ها می دیدمش و گرم می گرفتیم و به هم لبخند می زدیم.
حالا دنیا هست و ادامه دارد فقط کمی خالی ست. کمی بیشتر از کمی خالی ست…
.

درخت گلابی
دیروز فهمیدیم از وقتی شدم یه درخت زرشک ، دلتنگ گفت و گو شدم با درخت های دیگه…
. دلم بازگشت به اصل خودم رو می خواد.
که باشم تو یه باغچه،
بشینم به گفت و گو با درخت های دیگه… که با هم بریزیم تو باد و دست به دست برقصیم.
که دهن کجی کنیم به همه ی آدم های تو خیابون و دستمون رو ببریم زیر موهای سبزمون و عشوه گری کنیم…. دیروز رفتیم خونه ی کارولین رو دیدیم.
یکی از پنجره ها،به یه درخت گلابی جوون باز می شد. همین دیگه…اصلا مهم نبود که لاندری ش کثیف بود.
که پادری ش قدیمی بود.
که خونه کوچیک بود و قناس… که صدای خیابون انگار توی خونه بود.
در عوض من یه دوست داشتم که هر روز می تونستیم عاشق هم بشیم. اون عاشق زرشک های فیروزه ای من می شد و من عاشق گلابی های سبز اون…

یاس
او نمی دانست اما من فهمیده بودم. آن شب پدرش با بوی یاس ها،با ماه داغ کامل شده ی گرد آمده بود روی رودخانه ی هادسون… افتاده بود پشت ماه… آنجا بود. لابه لای ایمپابراستیت و کرایستلر… پدرش یاس می کاشت. پدرش باغچه های یاس بود. پدرش دیگر فقط بوی یاس بود. .

تابلو
خانه مان همان بود که بود. یک چیزهای کوچکی اضافه شده بود اما هنوز می توانست جان از بدن من بیرون ببرد. پله ها همان بودند. راهرو،درب خانه، آشپزخانه و از همه بیشتر اتاق آبی مان که حاال اتاق ریحانه است. به این گوشه ی اتاق آبی که رسیدم،دیدم عکس ها و قاب ها،آدم را تا کجاها می تواند ببرد؟؟
.
هیجده ساله که بودم عاشق مجسمه های کوچک و تزیینی بودم. می رفتم پنجشنبه بازار و هی همه ی پول تو جیبی ها را از آن مجسمه ها می خریدم و دور از چشم مامان می گذاشتم شان توی کمد و قایم شان می کردم.
یکبار این عکس نورانی را دیدم و عاشقش شدم. عاشق این پل و این نورهای خیره کننده در شهر.
آن موقع نمی دانستم اینجا کجاست. تا سال ها
بعد هم نفهمیدم.
.
اینجا نیویورک بود. وقتی به این گوشه ی اتاق آبی رسیدم،دلم ریخت. خودم را زدم به آن راه و به چشم های سندرومی ه عروسک پارچه ای ام خیره شدم.

صندلی
_: باورن می اومد اون روز؟
_: فقط دندونش شکسته بود.. یه چتر هم تو دستش بود. یادمه می گفت کاشکی آدم می شد با چترش بره تا آخر آسمون.
_ : یه شال گردن گلدار هم پیچیده بود دور گردنش.
_: آره راست می گی بارون می اومد. موهاش هم فر شده بود. تازه اولش بود اون روز؟
_: می گفت آآآآ بعد دندون شکسته ش رو نشون می داد. .
_: اون ولی نمی گفت بگوآآآآ. اون می گفت بهش : نور و روشنایی

نیمکت قرمز رو کرد به میله ی خمیده شد و گفت: یعنی واقعا تموم شد؟ برای همیشه رفت؟ .