حامیان ما
حمایت می‌کنیم

کمک به کودکان سرطانی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘نقد و نظر’

صفحه‌ را باز می‌کنم و تند تند برای‌ت می‌نویسم. از حال و روز این روز‌هایم. از باران بی‌امان که آسمان و زمین را به هم کوک زده و رطوبت هوا و لباس‌های شسته که هرچقدر آویزان بمانند خشک نمی‌شوند. از کار جدیدم که سرم را گرم کرده این‌روزها و از دل‌خوشی‌هایم. از درس‌م که کلافه‌ام کرده. از خود هند که هم دوست‌ش دارم و هم می‌خواهم ازش فرار کنم و درگیر همان احساسی هستم که زمانی با تو بودم، آن آخر‌ها. این‌که انگار گرفتار شده‌ام اذیت‌م می‌کند. از خودم هم می‌نویسم. از آخرین باری که دیدی‌ام وزن‌م ۲ کیلو بیشتر شده‌است. دم در بودیم. تلفن زنگ زد. رفتی جواب بدهی و طولانی شد و من همین‌طوری رفتم روی ترازوی کنار جاکفشی ایسادم و وزن‌م را تماشا کردم تا بیایی. می‌نویسم سه تا تار به موهای سفیدم اضافه شده. اولی‌اش را خودت نشانم دادی. بعد هم یک‌مشت چرت پرت شبه عرفانی راجع‌به مویی که از پیری سفید می‌شود و مویی که از معصومیت، تحویل‌م دادی و گفتی مال تو دومی است. می‌خواستی ناراحتی‌ام را کم کنی و من اصلن گو‌شم با تو نبود. این سه‌تای بعدی را خودم پیدا کردم. ناراحت هم نشدم دیگر. می‌نویسم آقای عزیز بسه این قهر. ما که دوریم از هم. نه قیافه‌ات یادم است، نه صدای‌ت، نه اخم و خنده‌های‌ت. دیگر قهر باشیم یا نه چه فرقی می‌کند. داریم دور از هم پیر می‌شویم و این به اندازه‌ی کافی تلخ است. آخرش هم می‌نویسم که دل‌ام دنیایی برای‌ت تنگ است. بنویس برایم در چه حالی.

همه‌ی این‌ها را توی مغزم می‌نویسم تند تند. می‌آیم تایپ‌ش کنم تا همان “جانم” بعد از اسم‌ت جلو می‌روم. بعد  فکر می‌کنم حالا چه کاری است نوشتن این حرف‌ها.  ما که دوریم از هم. چه فرقی می‌کند قهر باشیم یا نه. صفحه‌ را می‌بندم.

حسن الماسی - bokeh.hasanalmasi.ir

منبع: +

پدرم عاشق دم پختک بود. دم پختک یک جور غذایی است  زرد و بدمزه که با ترشی لیته نوش جان می کنند. پدرم هر وقت می خواست خودش را لوس کند به مادرمان می گفت : خانوم! برای ما یک دمپختک نمی پزی؟ مادرم هم می گفت : وای! ذله شدم از این خرده فرمایش های شماها! اسیری اوردین؟هر روز یکی ،یک هوسی میکنه!

واقعیت این بود که هیچ کس به مامانم کاری نداشت. برای همین هم مامانم برای اینکه نقشش را مهم جلوه بدهد هر ازگاهی باید داد می زد تا ما یادمان بیاید که مادر داریم و از این بابت شکر گذار باشیم. بابام خودش می رفت تو آشپزخونه غذا می پخت. خیلی هم دست پنجول خوبی داشت . به گمانم این رو از عمه بلقیس به ارث برده بود. بابام راستش خیاطی اش هم خوب بود.یک روز دختر خاله ام از در اومد تو دید بابام داره سوزن نخ می کنه و خشتکش را می دوزه. یکهو زد تو صورتش و گفت : اوا، خاک به گورم هوشنگ خان! شما چرا؟

بابام سوزنش را مثل نیزه ی دن کیشوت گرفت تو هوا و عینکش را برداشت و گفت: پس خانم کی؟ لباس خودم جر خورده، خودم باید بدوزم. دختر خاله ام  گفت ولی دوخت و دوز یک کار زنونه است !دوید که سوزن نخ را بگیرد  اما  بابام سوزن را مثل اسلحه گرفته بود و کوتاه نمی آمد . اگه بهش پا می دادی به اون بیچاره فوفوله دوزی هم یاد می داد. گفت ببخشید خانم، من ، هر کاری که یک زن بتونه انجام بده را می تونم انجام بدم… شاید هم بهتر! بعد یک کم به فکر رفت و گفت : به جز زایمان . آن هم به دلایل کاملا فیزیولوژیک!

خلاصه بابام همچین آدمی بود. منظورم اینه که دم پختک خیلی دوست داشت. اما مادرم سرجمع چهار بار هم براش دمپختک نپخت. برای اینکه ما از دمپختک های مامانم متنفر بودیم. شایدم مامانم بلد نبود درست دمپختک درست کند. بابام می گفت دمپختک باید پیاز داغش زیاد باشد ، بعد هم می گفت  زیاد این که چی میخوری مهم نیست. چون هرچی خوردی را باید دیر یا زود دفع کنی. مهم اینه که آدم باشی. مهم اینه که هر شب که میخوابی به اندازه خوراکت کار کرده باشی وگرنه داری غذای یکی دیگه رو میخوری. کلا با مفت خوری موافق نبود.

مامانم همیشه به بابام می گفت خاک به سرت کنن ! هوشنگ. این دخترها پس فردا خرج دانشگاه دارن، هزار کوفت و زهر مار می خوان… اما بابام شونه اش رو می انداخت بالا و می گفت: میگی چیکار کنم؟ از دیوار مردم برم بالا؟ مامانم ته نگاهش یک چیزی تو مایه های این بود که خوب برو بالا دیگه مرتیکه الدنگ!  اما روش نمی شد بگه.

نه اینکه بابام آدم بی خیالی باشه.. بابام آدم  خوبی بود. از اون آدمهایی که این روزها بهشون میگن آدمهای بیخودی. از آدمی که غذای مورد علاقه اش دمپختک باشد چه انتظاری دارید. هیچ وقت به ما نگفت کجا میرین یا چرا و چجوری. البته بابام نگران آینده ما بود. برای همین یک بار اومد در اطاق رو زد و گفت: بچه جون! داری درس میخونی؟ بیشتر بخون. چون من پول ندارم خرج دانشگاه آزاد بدم. سعی کن دولتی قبول شی . برای خودت هم بهتره! خلاصه اینجور آدمی بود.

با همه اینها بابام همیشه می خندید. از در که میومد با همه شوخی می کرد.. به نظر می اومد زیاد هم ناراحت نیست.. تا اون شب که من از مامانم خواسته بودم که از بابام بخواد که یک پول اضافه ای برای یک کار مدرسه  به ما بده. نمی دونم مامانم چقدر اصرار کرد یا چطوری بابام رو چزوند. من هیچی نشنیدم. می دونم که همه چی تو آشپزخونه می گذشت و ما قرار نبود بشنویم. من اومدم رد بشم که دیدم پدرم با اون قد بلند دم در یخچال تا شد. انگار شکست. باورم نمی شد که این بابای منه که اینجوری زانو زده. بعد به گریه افتاد. گفت : ندارم، من یک کارمندم، ندارم، ندارم…من هم نمی خواستم چرخ اینجوری بچرخه … و هق هق زد.

من تو زندگیم صحنه های گه زیادی دیدم. اما این گه ترین چیزیه که تا حالا دیدم. من تا اون موقع گریه ی یک  مرد رو ندیده بودم. اونم گریه ی مردی که همیشه سعی می کرد بخنده. دویدم تو اطاقم و کیفم را برداشتم و از خونه زدم بیرون. رفتم نشستم تو یک باجه تلفن و تا صبح لرزیدم، مثل سگ.  تا شده بودم تو کیوسک تلفن و گریه می کردم. صبح با چشمهای پف کرده برگشتم خونه. بابام و مامانم از نگرانی چشم هاشون داشت در می اومد. اما هیچ کی به من چیزی نگفت. و این آخرین دعوای مامان بابام سر پول بود.

آره چی می گفتم؟ بابام دمپختک دوست داشت.  ما رو هم دوست داشت. همون قدر که هر بابایی بچه هاش رو دوست داره.ما هم دوستش داشتیم. این روزها بابام پیر شده، دمپختک نمی خورد اما دود و غصه می خورد. دوست داشتم انقدر پول داشتم که می آوردمش اینجا و براش تا آخر عمرش هر روز دم پختک درست می کردم. حیف که پول ندارم. می خواهم دم یخچال خم شوم و گریه کنم و بگویم که  ندارم…. ندارم…ندارم. اما دو تا مشکل دارم یک اینکه کسی را ندارم که نگاهم کند ، دو اینکه حتی یخچال به درد بخوری هم ندارم.

منبع: +

رییس بزرگ من را خواسته است در اتاقش؛ بحث بازخواست و این حرفهاست. اطاق بزرگ با مبلمان شیک با پنجره‌های بزرگ رو به باغ سبز. خیلی با اتاق من توفیر دارد. باور کنید من هر روز کشوی میزم را می‌تکانم تا فضله موشهایی که شب در آن اتراق کرده‌اند را بیرون بریزم. اوایل می‌ترسیدم و وحشت می‌کردم ولی این روز‌ها زندگی با موش‌ها برایم عادت شده است حتی در همین کشو برایشان بیسکوییت و پنیر می‌گذارم تا شب که بعد از گشت و گذار سخت می‌آیند استراحتی بکنند چیزی برای چریدن داشته باشند. موش‌ها زندگی عجیبی دارند، هیچ در قید و بند ریخت و پاش فضله هاشان نیستند هر کجا که دست بدهد و معده یاری کند فضله می‌اندازند بعد هم بدون فیس و افاده روی‌‌ همان فضله‌ها می‌خوابند.
رییس بزرگ می‌گوید چرا در سفر سیستان به او نگفته‌ام که فلان چیز را در انبارمان نداریم و گذاشته‌ام که این‌ها بدون خرید آن چیز که به نظرش خیلی مهم است باز گردند؟ می‌دانم این راپرت‌ها را رییس کوچک که دشمن من است به او داده.
نسیم ملایمی بیرون از اتاقش می‌وزد شاخ و برگ درخت‌ها را تکان می‌دهد گل‌های سرخ و اطلسی‌های باغچه می‌رقصند. لاکردار من این باغ را و این اتاق را چقدر دوست دارم حتی پرندگان به هیجان آمده‌اند. بیرون از اتاق غوغایی است.
رییس بزرگ می‌پرسد: حواست به من است؟
می‌گویم:‌ها؛ بله و یادم به موشهای توی کشو می‌افتد.
رییس بزرگ می‌گوید حوصلهٔ این را ندارد که بخاطر درگیری من با رییس کوچک ضرر و زیانی متوجه شرکت شود و فکر می‌کند در مورد بازگرداندن من اشتباه کرده است؟
بیرون توی باغ آب پاش‌ها را روشن کرده‌اند قطره‌های آب با صدای فیس فیس روی چمن‌ها و گل‌ها پخش می‌شوند.
با خودم فکر می‌کنم یعنی موش‌ها این باغ را دیده‌اند؟
سکوت بین ما طولانی شده است تنها ایستاده‌ام وسط آن اطاق بزرگ و نمی‌دانم باید با دست‌هایم چه کنم؛ بگذارمشان توی جیبم؟ دست به سینه بایستم؟ آویزانشان کنم دو طرف بدنم همیطور شل و وارفته؟ پوست دور ناخن شستم را بجوم؟ وقت خوبی است که برایش داستانی ببافم رییس بزرگ مثل آن پادشاه ستمکار قصهٔ شهرزاد است که هر سپیده دم زنی را که با او همبستر می‌شد می‌کشت (نمی‌دانم شاید هم قبل از همبستر شدن می‌کشت).
می‌گویم: آقا فکر کنید در یک مسابقهٔ قایقرانی در یک رودخانهٔ دیوانه شرکت کرده‌اید. این رودخانه پیچ دارد، صخره دارد؛ گرد آب دارد. پر سنگلاخ است. گاهی آرام است و با شما مدارا می‌کند و گاهی هیجان زده رود خروشان شما را به هر طرف پرت می‌کند. گاهی لازم است دیوانه وار پارو بزنید تا رقیب را پشت سر بگذارید اما گاهی هم لازم است از پارویتان برای دور شدن از صخره‌ها استفاده کنید و لازم است محکم بنشینید بگذارید رودخانه شما را با هر شتابی که می‌خواهد به جلو ببرد.
راست توی چشم من نگاه می‌کند و قیافه استفهام آمیز می‌گیرد؟
می‌گویم: وضعیت مملکت را عرض کردم فکر می‌کنم لازم است الان فلان چیز را نخرید صبر کنید بگذارید از این پیچ تند بگذریم شاید لازم باشد با سرمایه اتان کار دیگری بکنید.
لبخند می‌زند؛ می‌گوید چای می‌خوری؟ برایش در این لیوان‌ها چینی در دار چای گیاهی دم کرده آورده‌اند.
می‌گویم: نه اگر اجازه بدهید می‌خواهم بروم سری به موش‌هایم بزنم.

aks.akkasee.com/photos/171343

منبع: +

پسر کوچولو با آن چشمان کبود. کبودِ کبود. دنیا جای گهی است. دو سر گهی. از همه طرف . هر طرفش را که می چسبی گه است. از صبح روزم خراب تو است. خراب نگاه ت.  اول فیلم گورهای دسته جمعی شام نوشته بودند که حاوی صحنه است و مراقب اعصاب وسلامتی خود باشید. ولی کسی برای دیدن عکس تو به من هشدار نداده بود. قلبم درد گرفت . از صبح خیلی گریه کردم ولی آرام نشدم گفتم شاید نوشتن آرامم کند. دنیا جای خیلی گهی است! دیگر شک ندارم.  دستت سوخته است. من می دانم چقدر دستانت نرم است. چطور کسی توانسته است  آن دست نرم را در دست بگیرد و بسوزاندش یا ناخش را بکشد. خیلی جیغ کشیدی نه؟ چشمان کبودت. می دانی از چه می ترسم؟حسی به می گوید که ممکن است الان که روی تخت بیمارستان نشسته ای به مادرت فکر  کنی. تو کودکی و مهربان. مادرت را بخشیده ای. شاید حتی نمی دانی که مادر نباید اینطور باشد.فکر می کنی مادر همین است و پدر هم همین و خوب دلت آنها را می خواهد.  شاید دلت برای خانه ات تنگ شده است. شاید پانسمانت را که عوض می کنند گریه می کنی مامان. هر طرفش را که می چسبی گند است نیما. دو سر گهی.  در خانه کتک می خوری و در بیمارستان شاید غریبی کنی. حالا حالا ها باید غریبی کنی.  من امروز صورت تو از جلو چشمم نمی رود کنار. صورت تو و پرده اشکت. باور کن من آدم از مرگ خواندن و نوشتنم. ولی تو فرق می کنی. تو نباید کبود باشی. نباید سوخته باشی. نباید دلتنگ شوی. نباید شب تنها بخوابی. امروز من انگار از طبقه صدم افتاده ام زمین. خرد شدم انگار.یادم نبود دنیا جای خیلی گهی ست. آن بیماری کهنه ام سرباز کرده است. زندگی م نمی آید.  انگار کسی مرده است که اشکم بند نمی آید. من نمی دانم چرا اینهمه شرمنده تو هستم پسرک کوچولوی من باچشمان کبود.

منبع: +

خواستم بگم دلم برایت سوخت رفیق! تو یک پسر بچه ی ۱۰-۱۲ ساله افغان بودی. حالا دیگر نیستی. یک هلی کوپتر نظامی ناتو، وقتی که مشغول هیزم جمع کردن بودی اشتباهاً به تو شلیک کرده. فکر کرده از آن شورشی های خرابکار هستی. گلوله بدنت را سوراخ کرده. و تو رفتی. همین.
ادامه مطلب »

۲۹ سال گذشت پدر! ۲۹ بهار و تابستان؛ ۲۹ پاییز و زمستان!
۲۹ ساله بودی که شمع وجودت خاموش شد؛ حالا ۲۹ سال گذشته است؛ درست به اندازه‌ی عمر کوتاهت! اگر بودی حالا مردی ۵۸ ساله شده بودی!

بچه که بودم، گمان می‌کردم پدر فقط نیاز روزهای کودکی است؛ روزهایی که انسان سخت نیازمند یاری و یاوری است؛ و چه کسی استوارتر و قابل اتکاتر از پدر؟
اما خطا می‌کردم؛ هر چه بزرگ‌تر شدم، مشکلات و مصائب زندگی، بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ و نیاز من به نیرو گرفتن از تو بیشتر و بیشتر؛ و خالی نبودنت عظیم و عظیم‌تر!
چه لحظه‌ها که چشم می‌چرخاندم شاید شانه‌های مردانه‌ات را بیابم؛ تا لحظه‌ای هم که شده، به آغوشت پناه ببرم؛ سر بر شانه‌هایت بگذارم و عطر وجودت را به درون بکشم؛ تا استواری این ستون ستبر را در این وانفسای زندگی با تمام وجود دریابم و به اطمینان وجود او از رویارویی با مشکلات نهراسم اما … اما نبودی پدر … نبودی!

۲۹ سال است نشسته‌ای در یک قاب کوچک فلزی؛ زل زده‌ای به ما، به خانواده‌ات؛
۲۹ سال است سهم تو از دنیای ما، تکه‌سنگ کوچکی است در گلزار شهدای اصفهان؛ کمی آن‌سوتر از قطعه‌ی شهدای گمنام و اندکی مانده به مزار شهید خرازی. ۲۹ سال است چشم به راهیم؛ با اینکه می‌دانیم هرگز باز نخواهی گشت.
هنوز شب آخر زندگی‌ات را خوب خوب به یاد دارم. آن نماز آخرین، آن ساعت مچی که از دستت باز کردی، آن دفترچه‌های بانکی که مرتب کنار هم در کمد چیدی، آن دیوار اتاق که کنارش دراز کشیدی، آن صبح شوم … صبح ششم فروردین ۱۳۶۱ و آن منظره‌ی غم‌انگیز بیمارستان خورشید اصفهان …. یک کودک سه ساله چه می‌فهمد پدر؟

تمام راه کنار تو نشسته بودم، توئی که روی صندلی عقب ماشین همسایه، آرام و ساکت دراز کشیده بودی و من نمی‌دانستم دیگر گرمای وجودت به سردی گراییده است. نگاهت می‌کردم و با خودم می‌گفتم چرا چشم‌هایش را باز نمی‌کند؟ مگر چقدر مریض است؟
چند مرد سفیدپوش تو را از صندلی عقب ماشین بر تختی گذاشتند و به درون بیمارستان بردند. از همانجا با چشمانی نگران و منتظر درون بیمارستان را دید می‌زدم. تو را می‌دیدم که بر تخت خوابانده‌اند و پزشکان دور تا دورت حلقه زده‌اند. چه لحظه‌ای بود آن لحظه‌ی آخر … وقتی پزشک سری به تأسف تکان داد. و چه گذشت به مادر، که تک و تنها دو کودک سه ساله و دو ساله را به نیش کشید و سرگردان و پریشان به درب خانه‌ی اقوام رفت؛ اقوامی که همگی به سفر عید رفته بودند. و این تازه آغاز ایثار و فداکاری بزرگ مادر بود در زندگی. نبودی پدر در این سال‌ها … نبودی! تک‌تک خطوط چهره‌ی مادر، “این نیز بگذرد”های این ۲۹ سال زندگی است!

این چند خط را نوشتم که بگویم پدر! عزیز! هنوز بعد از ۲۹ سال داغت به دل ما تازه است؛ هنوز بعد از ۲۹ سال جایت خالی است؛ هنوز بعد از ۲۹ سال ما سوگوار لحظه‌لحظه‌هایی که هستیم که بی تو می‌گذرد؛
این چند خط را نوشتم که بگویم، واژه‌ی “پدر” برای من، هنوز ناآشناست، غریبه است؛ واژه‌ای مبهم و رازآلود و رؤیایی است که من از درکش عاجزم ….

وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمییزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدمهایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاهها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند.  واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است همکار تگزاسیم بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه هایشان گیر افتاده بودند گفت:  We look like developing world! کشف جالبی بود.

حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است.  شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل 4 Month Old Baby Rescued In Japan Tsunami-warmcheese/flickrکالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند.  گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک  در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است.  و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. . جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است.  و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.

تابستان ۱۳۸۷ یک ماهی توی اصفهان برای خودم ول گردی می‌کردم. عصرها از دم مهمان‌سرای درب و داغانی که تویش ساکن بودم یک اتوبوس سوار می‌شدم و نم نمک به سمت آمادگاه می‌رفتم. راستش را بخواهید اصلا از خیابان‌های پیچ در پیچ مسیر سر در نمی‌آوردم. همه‌جا ترافیک بود. مخلوط نامتوازنی از آدم‌ها و ماشین‌ها که توی همدیگر می‌لولیدند. مثل تمام خیابان‌های تهران. همه‌‌شان شکل همدیگر هستند و هیچ ویژگی‌ خاصی که آن‌ها را از همدیگر متمایز کند وجود ندارد. به ابتدای آمادگاه که می‌رسیدم از اتوبوس پیاده می‌شدم و به سمت پاساژی می‌رفتم که فکر می‌کنم طرف‌های هتل عباسی بود (انتظار نداشته باشید آدرس درست و حسابی بدهم. من خیلی وقت‌ها شده که کوچه‌ی سنبل غربی خودمان را هم گم و گور می‌کنم). آنجا یک عالمه کتابفروشی‌ زرق و برق دار است که تویشان پر است از کسانی که دنبال کتاب‌های موفقیت، مدیریت یا پولدار شدن در جیک ثانیه می‌گردند. همین‌طور نوشت‌ابزارفروشی‌هایی که تویشان پر است از دانشجویان معاری و نقاشی‌ای که پیرو زندگی سانتیمانتالیسمی‌شان دنبال ذغال فابرکاستل و چوب بالسا و اینجور چیزها هستند (از این کلمه‌ی سانتیمانتالیسم خیلی خوشم می‌آید).

ایستگاه

خلاصه اینکه طبقه‌ی اول آن پاساژی که الآن اسمش را یادم نیست پر بود از مغازه‌های ژیگولی‌ای که اصلا به درد یک مسافر تنها نمی‌خورد. که بخواهد خوراک دندان‌گیری برای کتاب خواندن و گذراندن ساعات طولانی بی‌کاری‌اش در مسافرخانه‌ای که در آن ساکن است پیدا کند.

بعد از دو سه روز گشت و گذار بین این مغازه‌های ژیگولی که نه محصولاتشان و نه فروشندگان اخمویشان با حس و حال من جور در می‌آمدند، مغازه‌ی کوچک و دنجی در گوشه‌ای از طبقه‌ی بالا کشف کردم. کشف فوق‌العاده‌ای بود و به راحتی می‌توان آن را در ردیف کشف‌های کریستوف کولمب‌وار زندگی‌ام جا بدهم (مثلا کشف پیتزا پرپرونی‌های خیابان شریعتی، سر یخچال. یا کشف آش شله ‌قلمکارهای نیکوصفت، میدان انقلاب.)

یک آقای کتاب‌فروش تقریبا مسن با سبیل‌های استالینی و عینک کائوچویی دم در مغازه‌ی خلوت و دنجش روی یک صندلی چوبی قدیمی نشسته بود و داشت چای پر رنگ لیوانی می‌نوشید و توی راهروی پاساژ برای دو سه تا کبوتر چاهی اصفهانی که بغبغو راه انداخته بودند دان می‌ریخت. مغازه‌اش تا خرخره از کتاب‌ پر شده بود. دور تا دور، قفسه‌های آهنی. با یک عالمه رمان، شعر، داستان کوتاه.
یکی از قفسه‌ها اختصاص داشت به کتاب‌های دسته دوم. بوی کاغذ کاهی و گرد و خاک و یک مقداری هم رطوبت آدم را مست می‌کرد. آن وسط کتاب “بانو با سگ ملوس” چخوف را دیدم. همان نسخه‌ای که عبدالحسین نوشین آن را ترجمه کرده و یک انتشاراتی تو مسکو به اسم پروگرس آن را چاپ کرده است. ترجمه‌های دیگری هم از این کتاب شده است: بانویی با سگ کوچولویش، خانم با سگ کوچولو، یا خانم و سگ ملوسش. ولی “بانو با سگ ملوس” به نظر من یک ترجمه‌ی متفاوت است. کیفیت ترجمه را از مقایسه‌ی عنوان آن با عنوان ترجمه‌های دیگر هم می‌شود تشخیص داد. صفحه‌ی اول کتاب را باز کردم: روی آن با خودکار آبی (به نظرم بیک) نوشته بود: مینو، ۹/۱۲/۵۲ – ۳۷۹٫ فکر کنید چقدر هیجان‌انگیز بود. سی و خورده‌ای سال پیش یکی به اسم مینو این کتاب را خریده و احتمالا با همان هیجانی که به آدم‌ها موقع خریدن یک کتاب نونوار، آن هم “بانو با سگ ملوس” دست می‌دهد در صفحه‌ی اول آن نوشته است: مینو، ۹/۱۲/۵۲٫ و ۳۷۹ هم احتمالا شماره‌ای است که برای این کتاب در یک کتاب‌خانه‌ی شخصی  کوچک اختصاص داده شده است…
“بانو با سگ ملوس” را برای خریدن، از قفسه بیرون کشیدم و به ماجراجویی‌ام بین قفسه‌های دیگر ادامه دادم. آقای کتاب‌فروش با سبیل استالینی و عینک کائوچویی توی مغازه آمده بود، پشت میز شلوغ پلوغش نشسته و داشت کتاب می‌خواند. راستش را بخواهید هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی‌شد. ولی من احساس می‌کردم برای سال‌ها به این کتاب‌فروشی دنج و قدیمی رفت و آمد داشته‌ام و با این آقا دوست صمیمی بوده‌ام.

کتاب‌فروشی‌های دیگر که می‌روید، چهار تا دوربین بالای کله‌ات گذاشته‌اند که یک وقت کتابی را کش نروی و بیاندازی زیر پیراهنت. یکی دو نفر می‌آیند جلویت و سوال نفرت انگیز “چه کتابی می‌خواهی” را از آدم می‌پرسند. آن‌ها نمی‌توانند درک کنند که خیلی‌ها مثل من هیچ وقت برای خریدن کتاب خاصی به کتاب‌فروشی‌ها مراجعه نمی‌کنند. بلکه یک‌جورهایی می‌خواهند یکی دو ساعت صرفا بین کتاب‌ها بلولند. شاید هم آخر سر هیچ کتابی‌ نخریدند… نهایت امر مجبوری از یک گیت الکتریکی که معلوم نیست چه جور اشعه‌ای را از دل و روده‌ی آدم رد و بدل می‌کند رد شوی تا برای آقای پشت دخل محرز شود که بالاخره هیچ کدام از کتاب‌های گران قیمت چاپ ۸۹‌اش را کش نرفته‌ای…
***
شب روی تخت آهنی مسافرخانه‌ی درب و داغانی که تویش ساکن بودم نشستم و کتاب‌ها را ورانداز ‌کردم. بالاخره سفرم به اصفهان به یک دردی خورده بود. تابستان ۱۳۸۷ اولین و آخرین باری بود که روی دوشم کوله پشتی انداختم و تصمیم گرفتم با یک کرایه‌ی پنج شش هزار تومانی از ترمینال بیهقی به یکی از شهرهایی بروم که تا حالا ندیده بودمشان. یک آقای غول‌پیکر کنار یک اتوبوس ولووی نارنجی داد می‌زد “اصفهان حرکت”. و من دقیقا در همان لحظه تصمیم گرفتم به اصفهان بروم.
اولین صفحه‌ی کتاب بانو با سگ ملوس چند سانتی‌متر پایین‌تر از تاریخ ۱۳۵۲، اسم خودم را نوشتم و بعد نوشتم: ۱۵/۵/۸۷ اصفهان، آمادگاه. دقیقا مثل احمد گلشیری که پای نوشته‌هایش تاریخ می‌زند و می‌نویسد: اصفهان مردآویج.

وطن
دوست خبرنگارم – که به دلیل شغلش دیگر نمی تواند به ایران برگردد -می تواند ولی عقل حکم می کند که برنگردد –  عکس عروسی برادرش را برایم فرستاده است و نوشته :
” امشب عروسی برادرم بود. دلم می خواست آنجا بوده و می رقصیدم “
عنوان نامه اش را هم گداشته ” افسردگی” .چند بار نامه برایش می نویسم و پاک می کنم.
حالا شاید اومدن اینجا هم عروسی گرفتند

برو بابا کی داره تو این عکسها می رقصه که تو دومیش باشی

هنوز یک برادر مانده . امیدوارم عروسی برادرت کوچکترت تو هم آنجا باشی.

یاد ویژه برنامه های نوروز می افتدم که روی نوارهای وی.اچ.اس به دستمان می رسید. هرسال کلی زن و مرد سرهفت سین در آمریکای که قلب من برایش می ثپید می گفتند : ” به امید آنکه سال بعد نوروز در کشور عزیزمان ایران باشیم ” . ما بهشان می خندیدیم. یا شاید پوزخند می زدیم. فکر می کردیم اینها وطن را ول کرده اند رفته اند دنبال شادی و ما زیر بمب و گلوله صدامیم و اینها سالی یکبار آرزو می کنند که برگردند.  یا برای وطن آواز می خوانند. لابد بعد هم می روند کنار ساحل بی. واچ. آفتاب می گیرند. آنها که آرزوی عید در وطن داشتند دارند دانه دانه  می میرند. چه ترسناک که ما امروز همان آرزو را برای همدیگر داریم.  آنها هم که رفتند شاید همسن و سال امروز ما بودند. هنوز آرزو می کنند خاکشان یا جنازه شان به ایران برگردد.
از آرزوی که برای دوستم کردم ترسیدم  . برایش نامه را نفرستادم.  حتی تبریک نگفتم.هیچ نگفتم. گفتم بگذار در ” افسردگیش ” گریه کند بدون اینکه آرزوی من او را یاد نماآهنگ آن روزهای  ” دلم می خواد به اصفهان برگردم. بازم به اون نصف جهان برگردم ” بیاندازد.
منبع: پیاده رو

زمان: شنبه, ۰۷ آذر ۱۳۸۸

مکان: یه مدرسه تو ایران خودمون…زنگ انشاء

موضوع انشاء: دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟؟

مانی: من دوست دارم در آینده دکتر بشم…تا وقتی سرماخوردم برای خودم آمپول ننویسم…مامان میگه بابا وقتی میخواست بره تو آسمونا، قلبش درد گرفته بود، برا همین میخوام یه دارو درست کنم که بچه ها بدن به باباشون تا مثه من تنها نمونن…

در آینده می خواهید چه کاره شوید؟

مرتضی: من دوست دارم خلبان بشم…تا با هواپیما برم تو آسمونا دنبال بابای مانی بگردم!!!بعدشم ببینم آقای مدیر از اون بالا چه شکلی میشه؟؟؟ تازه میتونم سطل شن بازی داداش کوچیکمو ببرم و پر از رنگای رنگین کمون کنم…بعدشم برم تا سقف آسمون، از لایه ی عوزون خواهش کنم گشادتر نشه تا انقدر بابام وسط برنامه کودک نزنه اخبار، ببینه چقدر سوراختر شده…

شایان: من دوست دارم پول دار بشم!!! تا دیگه بچه ای حسرت آب نبات چوبی نخوره…تا مجبور نشیم بریم گوجه رو از میدون میوه تره بار نزدیک خونه ی رئیس جمهور بخریم…تا برای مامان یه ماشین لباس شویی بخرم تا پوست دستاش زبر نشه؛ آخه هر وقت میگم نازم کن میگه صورتت اذیت میشه…

مُراد: من دوست دارم بازیگر بشم…آخه پریا، دختر عباس آقا میخواد بازیگر شه…اونوقت تو هر فیلمی که خواست بازی کنه میرم شوهرش میشم تا هیچ کس دیگه ای نتونه شوهرش بشه…

سینا: من دوست دارم خواننده شم…بعدش به کامران و هومن بگم با هم یه آهنگ بخونیم…اونوقت تا دیدمشون یه امزا(!) ازشون بگیرم واسه تینا…

محمود: من دوست دارم رئیس جمهور بشم…میرم به همه ی بچه های روستایی سر میزنم…هرکی برام نامه نوشت بهش پول میدم…می خوام مثه اون شجاع باشم، برم اسماعیلو بکشم، آخه اسماعیل بچه های فلسطینی رو اذیت میکنه…

————————————–آینده——————————————

چشماتونو ببندین…میخوایم با ماشین زمان ساخت دانشمندان توانمند داخلی بریم به ۲۰ سال دیگه؛ درنتیجه:

زمان: ۰۷ آذر ۱۴۱۸

حالا کجایی ببینی مانی پرستار شده…با خانمش که اونم پرستاره زندگی خوبی دارن…خیلی دلسوزه، خدا حفظش کنه…

مرتضی…تا سوم راهنمایی بیشتر نخوند…درسته خلبان نشد اما به قول خودش رو زمین پرواز میکنه…آخه شوفر اتوبوس شده…

شایان؛ خیلی سختی کشید اما پشتکارش باعث شد موفق بشه…اولش المپیاد شیمی، بعدشم دانشگاه و جشنواره ی خوارزمی…الان مغز متفکر یه شرکت سازنده ی پودر رخت شویی به حساب میاد…پودری سازگار با پوست دست…همون پودری که جایزه نداره و بعضی وقتا جعبه ای هم میبرن…

مُراد اما…دچار یه بلای خانمانسوز شد…اعتیاد لعنتی…پریا خیلی به پاش نشست…صبر کرد…اما آخرین دیدارشون وقتی بود که پریا یه شاخه گل رو قبر مراد گذاشت…

سینا رو باید ببینی…چه برو بیایی داره…درسته با کامران و هومن کنسرت نذاشت اما خیلی محبوب شده…هیچ وقت سعی نکرد بره اونور آب کنسرت بذاره…الان هر جوونی از کنارت رد میشه داره آهنگاشو زمزمه میکنه…تینا همیشه کنسرتاشو میره، همه آهنگاشو حفظه، اما سینا انگار یکی دیگه رو داره؛ آخه دیگه مثه بچه گیا سراغ تینا رو نمیگیره…

محمود، همیشه میخواست کارا رو درست کنه اما اوضاع رو بدتر میکرد…واسه همین قید آرزوش رو زد و رفت…البته اینطور به نظر میومد…الان خیلی وقته ازش خبری نیست…ببینید دوستان، ما یه محمود با مشخصاتی که گفتم گم کردیم، شما ندیدینش؟؟؟

ادامه مطلب »