دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘نقد و نظر’

 
.

.

.

قصه ی مردن من اینجوری شروع شد که من راهی نیویورک شدم. قشنگترین شهر دینا.. شهرهای زیادی تو دنیا هستند اما هیچ شهری به اندازه ی نیویورک شهر نیست. از همه جای دنیا ادم توش هست. مالتی کالچرترین شهر دنیاست. پرسرعت ترین شهر دنیاست. سعنی ادم هارو رو پله برقی می بینی که هی می دون و هی می دون و هی … رودخونه داره.. موزه داره.. رنگ داره.. نور داره.. بوی شاش داره.. تاکسی های زرد تاکسی درایور مارتین اسکورسیزی داره.. ایمپایر استیت داره.. پول داره زیاد.. خیلی زیاد.. حمید می گفت این خیابون رو نگاه کن.. تو پارک نشسته بودیم. همه گی بودند تو اون پارکه و یه جوری بود فضا که ما توش احساس معذب بودن داشتیم. زیر پاهامون معدن طلای دنیا بود. یه پارکی بود نزدیک وال استریت.. اصلا قرار نبود بحث به نیویورک بکشه.. اما کشیده..
.
روزی که قرار بود من بمیرم از شش ماه قبلش شروع شد و براش برنامه ریزی شد و من هم سهم به سزایی داشتم توش… رفتم و ثبت نام کردم کلاس های ادبیات انگلیسی.. این کلاس ها کتاب های مشهور دنیارو می خونی و به بحص می شینی و .. ولی خوب چون قرار بود به زبان انگلیسی باشه تازه بود و ترسناک و من به شدت می ترسیدم و بعد از اینکه اینترنتی ثبت نام کردم گفتم خداکنه بهم زنگ نزنن.. گفتم خداکنه سریع پر بشه و بگن جا برای شما نداریم
.با اینکه کلی فرم پر کردم و دو تا امتحان هم باید می دادم… و همه ی این کارها رو کرده بودم اما می ترسیدم برم کلاس رو… اعتماد به نفس ش رو نداشتم. بعد از سه ماه زنگ زدن و گفتن تو می تونی بیای شرکت کنی.. خوشحالی و ناراحتی توامان داتشم.
تایم کلاس هارو که چک کردم فقط ویکندها بود. بعد قرار شد برم ثبت نام. حمید هی می گفت بیا ویکندها با هم باشیم و این ترم همین creative writing رو برو
و هی یه جوری می گفت که می گفتم راست می گه ها چرا اخه ویکندها برم کلاس… کلاسم از ساعت ۴ بود تا ساعت ۸ و نیم .. هر دو روز ویکند.. آخر هفته ها…
و دقیقا همون موقعی بود که این این آقای افغان امریکایی بمب رو گذاشت توی سطل آشغال.. و دقیقا همون جایی تشکیلی می شد که این سطل آشغال قرار بود… دقیقا همون ساعت و همون خیابون…
من نرفتم. من نمردم.. من زنده ام و داستان یکی از مرگ هامون دارم می نویسم و همین الان یه هلی کوپتر بزرگ از توی پنجره ی خونه رد شد و آسمون آبی تر از همیشه ی پاییزه…

​راضیه مهدی زاده

 

.

.

.

یک دوست هایی که دارم که فلسفه خوانده اند و بی حیرت اند. یک دوست هایی که دارم که هرگز فلسفه نخوانده اند و بیش از اندازه فیلسوف اند. به من می گفت خوب سیر طبیعی ه زندگی ه دیگه.. اینکه بیست سالگی یه موجود دیگر را در خودت داشته باشی… مستند که می ساختم…
آن روزهای خوب سینماخوانی که هر شب سه تا فیلم یم دیدم و هی می نوشتمو هی نگاه می کردم و هی حیرت می کردم و هی گاهی هزار بار فیلسوف تر می شدم… مگر افلاطون نبود که می گفت حیرت این سرآغاز.. این نقطه ی آفرینش..
بچه ها را نگاه می کردم. دوست شده بودیم. دو ماه در مهدکودک با هم زندگی کردیم و من می خواستیم سخت ترین سوال های فلسفه را که هزارسال طول کشیده بود و هزار سال دیگر هم طول می کشد در چشم های بیش از اندازه درشت آن ها پیدا کنم. نسیم می گفت نور و خرد و روشنی اند…
آرامش را می گفت یا کلا بچه ها را… یادم نمی آید… ولی راست می گفت… بودند. همه شان… حتی آن هایی که زشت بودند و به دل آدم نمی نشستتند. حتی آن هایی که تخس بودند و ادم با خودش می گفت واقعا چرا عمر گرانمایه رو صرف یه بچه ای مثل این…
ازشان می پرسیدم خدا؟ می پرسیدم مادر؟ می پرسیدم طبیعت.. از خواب هایشان هم برایم گفته بودند…
یکی شان هم گفته بود خدا.. خدا نوووور داره و خیلی بزرگه… نور که می گفت فکر می کردم افتاده وسط فلسفه ی اشراق آنطور که محمدعلی سه ساله خدا را می دید و سوار کامیونش بود و ” واو” نوور را کش می داد… انطور ..که رها بود و داشت بازی اش را می کرد و از خدا هم حرف می زد…
از نرگس کهمی پرسیدم با سوال و با حیرت می گفت: خدا؟؟ خدا چرا نمیاد مهدکودک ما؟
راست می گفت چرا نمی آمد؟؟
​از گوشه ی دیوار دیدم که نگاهشان می کند ولی…

راضیه مهدی زاده

.

.

.

کریستوفر رضایی گوش می دهم.. آن قطعه ی ” کنعان” را… نسل دومی ست… از آن موجوداتی که وقتی آمدم امریکا فهمیدشان.. نسل دومی ها.. یک برزخ میانه.. گاهی خوبی های هر دو فرهنگ را دارند و گاهی هم بدی های هر دو را..
ایرانی آمریکایی باشی.. هی هالویین بگیری و هی عید نوروز و هی تنکس گیویتگ خانه ی این و آن بوقلمون بخوری و هی در خانه دلت برای بوی قرمه سبزی لک بزند… هی ندانی کدامت بیشتر است؟ هی گیر کنی و هی فکر کنی و هی…
.
ریحانه برایم تعریف می کرد.. یعنی همینجوری حرف تو حرف شد.. توی حرف هایش گفت.. ریحانه هم مثل پریساست.. درون گراست.. باید هی سوال بپرسی.. باید از ته اعماق شان یک چیزهایی را بکشی بیرون. باید تلاش کنی برای کشف شان.. این بچه آخری های غریب.. این بچه آخری های فهمیده.. این بچه آخری ها که در سکوت و نگاه می بینند و دم نمی زنند. که انگار می شوند گنجینه ی تجربه.. گنجینه ی اسرار مگو…
برایم تعریف کرد می روند بیمارستان… کودکان دیالیزی.. وقتی می گفت گریه اش گرفته بود.. گریه ام گرفته بود. بچه های خیلی کوچک که از روزی که به دنیا می آیند هر یک روز درمیان دیالیز می شوند. یک چیزی مثل تصفیه ی خون.. یک روز در میان.. فکرش را بکن.. فردا نه پس فردا از خواب بیدار می شوی.. ساعت ۸ صبح باشد. ان بلوز قهوه ای دکمه دارت را بپوشی.. آن کفش های کتانی که خاله از امریکا برایت سوغاتی آورده.. موهایت را مادر ببافد و یک پاییون صورتی بی ریط به رنگ لباس و کفش هایت ته گیس ها بزند… بعد سسرت را ببوسد و بپرسد: آماده ای؟
توی آینه نگاه کنی و قی گوشه ی چشم ها را پاک کنی و بروید دو تایی باهم.. بروید بیمارستان مثل پریروز.. مثل پس فردا… چندساعت بنشینی و دستت را مستقیم روی ملحفه های سفید نگه داری.. خون برود… خون بیاید..
بعد ریحانه و دوست هایش از داشنگاه تهران با آن لباس ها و روسری های گل دار بیایند تو و بگویند سلام الهه … حالت خوبه؟ امروز بهتری؟
الهه..
آخ الهه..
مگر تو چندساله ای… این همه رنج برای یک بدن ۷ ساله زیاد نیست..؟؟
بعد تو لبخند بزنی و بگویی آمدی ریحانه؟؟
ریحانه به تو ریاضی یاد می دهد. اینکه چطور دو را به توان سه برسانیم. اینکه چطور کسرها را یکسان کنیم و آن علامت های “د” را اینور و ان ورش قرار بدهیم و تو همینطور که خون ها می روند و یم آیند و ریاضی یاد می گیری و…
به ریحانه بگویی بزرگ که شدی دوست داری شاعر شوی… بگویی بیا.. برات نقاشی کشیدم.. بعد نقاشی ات را با همان دست های سوزن زده رنگ کرده باشی… نه خیلی مرتب.. نامرتب و رنگ به رنگ..
بعد هفته ی بعد ریحانه هرچقدر دنیال تو بگردد.. هرچقدر طبقه های بیمارستان را بالا پایین کند.. هرچقدر اسم تو را به مسیول بخش بگوید تو نباشی.. تو نباشی.. تو نباشی..
.
ریحانه گفت بعضی هفته ها که می رویم سنتور می برم.. گفت با گروه موسقی دانشگاه می رویم و برایشان آهنگ می زنیم و … گفت بعضی هفته ها که می رویم از الهه های هفته ی پیش خبری نیست…
.

راضیه مهدی زاده

.

.

.

.

رنگ زرد اینجا حالم را خوب می کند. رنگ های مختلفی را امتحان کردم. سبزش کردم. صورتی و قهوه ای و .. زرد اما مثل خورشید بود به وقت نیلی رودخانه… اینجوری که رودخانه نیلی می شود… نیلی با ـبی فرق دارد.. زمین تا آسمان فرقش است.. نیلی برق نقره ای دارد. لعنتی ست. خودش را قر و فر می دهد.. آدم را می برد وسط دشت رویا ول می کند و هی دستت به نقره ای هایش گیر می کند…اینجا یک سرزمین دیگر است.. دو شب اول خوابم نمی برد.. بعد از دو سال از مکزیک به امریکا مهاجرت کردیم. مکزیک را هم دوست داشتم. نه اینکه دوستش نداشته باشم.. رفتم از آنی خداحافظی کردم.. آنی مهربان بود..
حرف هم را که نمی فهمیدیم.. اسپنسش بود زبانش و انگلیسی را در حد لبخندش می دانست.. اما همیشه هوایمان را داشت.. پستچی که می آمد می دانست وسایل ما کدام است و خانه که نبودیم از پستچی می گرفت و برایمان تا طبقه ی بالا می آورد. با اینکه پیر بود و احتمالا مثل همه ی پیرها پاهایش درد می کرد.. یادم باشد از پیرها هم بنویسم اینجا…
.ماجرای پیرهایی که جوان بودند
برای آنی گل خریدم. یک گلدان بزرگ با گل های مخملی بنفش.. اسمش را که سرچ کردم بود گرازیلیا.. نمی دانم. تا به جال ندیده بودمش… رفتیم درب خانه شان را زدیم و آنی کلی خوشحال شد.. به آنی گفتیم محله ی جدیدمان را.. آنی کدخدای ان محله بود و هیچ جای دیگری را جز سرزمینش نمی شناخت.. آنجا را فقط می دانست.. با اینکه محله ی جدیدمان خیلی هم دور نبود.. با آنی عکس گرفتیم و وقتی رفتیم خانه ی خالی مان… دلم برای همه ی موش هایش هم تنگ شد.. برای آن روزهای سرد یخ زده که نصف پنجره برف می شد.. برای آن روزهای پشت پنجره نشستن و چای خوردن به ایران و مامان و ان غذه های موزی فکر کردن…
.
اما اینجا یک سرزمین دور است.. دور و آبی و قرمز… باید رنگ های ایمپایر را شب به شب یادداشت کنم. دیشب بالا و پایینش قرمز بود و وسط ش طلایی و پریشب طلایی بود کاملا و اولین شبی که در این خانه بودیم همه جایش قرمز بود.. ساعت سه شب که می شود خاموش می شود و رقص نور آن دو برج بلند که وقتی این یکی بنفش می شود ان دیگری سبز و…
.
.
از رنگ زرد رسیدم به اینجا.. اصلا نمی خواستم اینها را بگویم.. می خواستم از زندگی به سبک stil Alice بگویم
از قدرت لحظه ها.. از تمام شدن همین یک لحظه ی قبل.. از تمام شدن همه ی لحظه های بعد.. از..
.
پریشب که نغمه برایم تعریف کرد.. از عمه ی جوانش گفت.. از اینکه هر سال یک چیزی یادش رفت.. حرف زدن. غذا خوردن. راه رفتن و .. شد یک گیاه آفتابی… شد گیاهی که بچه ها می بوسیدندش.. بچه ها سلامش می دادند و او نگاهشان می کرد… نه گفت نگاه کردن هم فراموشش شده بود. حتی نگاهشان نمی کرد. نمی شناختشان.. نمی دانست بوسه چیست. نمی دانست سلام را…
دیشب هم توی یکی از پیج های اینستاگرام ” بیتا احمدزاده ” بود اسمش.. از پدربزرگ مادربزرگ ش نوشته بود. روزگاری که پدربزرگ رییس کل آستان قدس رضوی بوده و حالا هی پیاده روی می کرده و هی پیاده روی و هی یادش می رفته و یادش می رفته و همه ی خانه شب ها دنبالش می گشتند و برای او هر لحظه اولین قدم بوده.. اولین ثانیه ای که پا را برمی داری و شهر تا انتهای صبح کش می آمد.. و جاده ها تمام نمی شدند..
.
دیشب.. به مادرجون فکر می کردم. دنیای تنهایش که چقدر کم کشفش کردیم. که بچه هایش در جوانی مردند. که او زنده بود و ادم هایش همه رفته بودندیکبار بعد از دوره ی لیسانس بود رفتم تا مدرکم را بگیرم.. دیدم همه ی ادم هایم مرده اند. دانشگاه پر شده بود از بچه های کوچک.. از ورودی های جدید. سرزمین مردگان زیبا بود برای من اما… همه رفته بودند. و مادرجون هم همین فکر را می کرد شاید وقتی به تلویزون نگاه می کرد و دیگر این اواخر با مجری های تلویزیون دوست شده بود و خانه ی ما که می آمد ذوق می کرد و می گفت این خانومه خانه ی دایی غلام هم بوده. انجا هم او را دیده.. می پرسید: خانه ی شما هم می آید؟
مثل یک مهمان بود برایش.. برایشان قصه ساخته بود. قصه های کودکانه ای که ادم می توانست دوستشان داشته باشد.
خودش هم کودک شده بود. مامان که بیرون می رفت تمام اتاق ها را تمام خانه را به دنبالش می گشت.. می زد زیر گریه.. مامان شده بود مامان مامانش…پ
امروز مطی نوشته بود آرامش پیرها را خیلی دوست دارد. آرامش مادرجون به وقت مرتب کردن با حوصله ی لباس هایش در عصرهای طولانی پاییز. به وقت نشستن در کنار بقچه اش که هزار سال هم طول می کشید او دوست داشت و روسری هایش را یک به یک می ریخت بیرون و هزار بار تا می کرد و می گذاشت روی هم….

راضیه مهدی زاده

 

.

.

.

آدم نباید وقتی می خواد اینجا از یه کتاب بنویسه اینجوری موسیقی هم گوش بده..” دویوانه نی ام من که روم خانه به خانه..”
اولین چیزی که از کتاب یادم می آد اون سرمای سرد زمستون های دهه ۴۰ و ۵۰.. زمستون هایی که دیگه توی ایران نیست.. بادهای سردی که من وقتی از فرودگاه جی اف کی اومدم بیرون گوش هام رو سوزوند… اون موقه بود که بهارم صادقی و اون زمستون های استخوان سوز رو فهمیدم.. فقر.. صف.. بچه ها.. بازی کردن.. مرام و مغرفت اون سال ها.. و توصیف های خیلی جاها ناتورالیستی کتاب…
بیشترین داستان هایی که از این مجموعه دوست داشتم. سنگر و قمقمه های خالی بود و اون شبوه ی روایی مهر اداره ی قند روی شناسنامه که خیلی شیرین بود… و نویسنده تازه کار است.. چه خوب بهرام صادقی رفته و گوشه وایستاده.. مثل یه منتقد .. بعد چه خوب هم نویسنده ی تازه کار شده و هم روایت واقعی تر رو از حرف های نویسنده ی تازه کار بیرون کشیده…
حال و هوای اون پیرمرد که یه شب سرد زمستون از خونه می ره بیرون و تا بیست سال بعد هم برنمی گرده.. وقت یهم که برمی گرده می گه اون چپق م رو روی طاقچه جا گذاشته بودم اومدم اون رو بردارم..
این میل به رفتن… این مد بودن رهایی بین پیرهای قدیم.. آقاجوون هم همین کارو کرد.. کلی گشتن بعد تو جغتا پیداش کردن.. یه شهر خیلی دور.. خیلی دور به شمال ایران… یعنی داشته می رفته مشهد زیارت؟ بعد وسط راه عاشق شده؟ بعد گفته خوب همینجا می مونم… چه بی تعلقی خوب و رشک برانگیزی..
.
.

” باران وحشی تر وسنگین تر شده بود” یکی دعا می کرد. یکی می خندید. یکی گریه می کرد. همه هم از ترس…
” آهان کمی سرتان را بالا بگیرید. ابروهایتان را از هم باز کنید. بخندید. حاضر یک دو سه..”
یاد اون داستان ها و طرح های فیلمسازی می افتم که با علیرضا رییسان نوشتیم سر کلاس فیلم سازی و هی هر روز می رفتیم بهمون پول بدن و طرح مون تصویب شده بود و نویسنده کارگردان و …. پیدا کرده بودیم… چقدر رییسان عاشق طرح م شده بود… چقدر راحت تر می نوشتم قدیم ترها…
این کلاف سردرگم را بهرام صادقی خیلی فلسفی نوشته.. فلسفه ی اینکه تو کی هستی؟ همه هم شبیه تو هستند. اصلا عکس ها چی را ثابت می کنند. دیروز رفتم تن اسپات یک تاپ خریدم ۳ دلار.. گفت ای دی لطفا.. گفت پالیسی ست و ببخشید و …
.
.
داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ را دوست داشتم.. داستان همه ی ما عن تلکت ها ست.. در خانه های روشنفرکانه و زندان های ثانیه مان که فکر می کنمی جهانی را به تفکر در حال چرخاندنیم… قوا می گفت باید بستنی خورد و رقصید و در خیابان به بستنی لیس زد.. سال اول فلسفه این را گفت.. خاتمی هم گفت همینی که تقلب کرده و با اخلاق ترین آدم زمین بود و به همه ی ما سال اولی های خاک بر سر سلام می داد تا شرمنده شویم.. می گفت همین سال ها باید کتاب بخوایند شما که فلسفه ی دانشگاه تهران قبول شده اید.. اینقدر هندوانه های سرخ و آبدار می گذاشت زیر بغل مان. اینقدر حال می کردیم سر کلاسش.. حتی از کلاس دکتر بهشتی هم که همش گیم بازی می کردیم وسط قرون وسطا و آگوستین عزیر هم بیشتر…
. ان موقع ها تازه اول هایش بود از این بازی های حرکتی در موبایل امده بود…دکتر بهشتی می دید مثلا ته کلاس دست و موبایل ها با هم حرکت می کنند. قرارا بود یک توپ برسد سرجایش.. بعد خودش هم بی خیال می شد و داستان پدرش را تعریف می کرد. بهشتی بزرگ که قانون اساسی ایران و .. آن خیابان که به نام اش است.. می گفت پدر را که می خواستند جراحی کنند. عمل جراحی اش سخت بود.. باید نامه می دادیم و می گفتیم پایش را قطع کنید و.. به این فکر می کردیم از کما که بیورن بیاید بعد از عمل.. بعد از اینجا درس اخلاق می داد و فلسفه اخلاق می گفت و ما گوش می دادیم….
.
(مغز که نیست .بی ربط ساز مسلم است.. از سنگر و بهرام صادقی رسیدی به اینها آخر؟)
.
یک روز از زندگی آقای کمبوجیه…
در یک صبح فرح انگیز بهاری که گنجشک ها با گنجشک ها عشق بازی می کردند. که ماهی ها با ماهی قرار می گذاشتند و پسرها خواب دخترها را می دیدند….
فکرهای آقای کمبوجیه.. به چی فکر کنم؟ به عشق؟ به خانه ام که جایی باشد که رودخانه داشت باشد. رودخانه ای که تابستان ها پر آب باشد و زمستان ها خشک….
.
یک شب از زندگی دوشیزه سکینه
” مرا به خارجه بفرستید”
.
شناسنامه ی سوم. ” اشکبوس” که برادری به نام” ارسطو” دارد.
.
گواهی می شود که آقای اشکبوس یک ساله به دلیل ضعف مزاج و بیماری داخلی فوت کرده است. در همان لحظات بحرانی سکینه خانوم دفتر خاطراتش را از چمدانی که یادگار دوران دوشیزگی اش بود بیرون کشید” آه از این محیط نامساعد… این همه ناملایمات… باید او را به خارجه بفرستیم…”
و فکرهای آقای کمبوجیه که ساکت نشسته بود و معلوم نبود در آن مغز فعالش چه می گذرد”
پسرم نمرد بلکه خودکشی کرد. او سنگر زندگی را تهی کرددرحالیکه من سال هاست با چند قمقمه ی خالی پوسیده،مدام از این گوشه به آن گوشه فرار می کنم.”
.
.
و این ظرافت های دقیق که خیلی حال می کنم.. چه خوب ادم هایش را دیده.. انگار گاهی رو به رویش نشسته اند و دارد با آن ها چای می خورد.. چای البته شاید ان موقع گران بوده…
.
” در حال تفکر،چانه اش را در دست گرفته بود. مثل اینکه به حل یکی از معضل ترین مسایل علمی مشغول است.”
..
واای داستان غیرمنتظره که کمدی تلخ و سیاه است..
شوهر در دوران بازنشستگی نشسته و کتاب می نویسد راجع به احساسات زنان ایرانی در دروه ی هخامنشیان 🙂
” زن های ایرانی حتی در زمان جاهلیت و وحشی گری تنکه می پوشیدند. پستان بند اعمال می کردند.”
از این کارهایی که اکتیویست های خارجی می کنند راجع به فمینیست 🙂 🙂
.
.
” لعنت بر تو ای رفیق گیج که تسبیح مرا گرفتی و به داروخانه رفتی که قرص سردرد بخری. ان وقت وقتی برگشتی خندیدی و گفتی گم شده است. همین. غافل از اینکه این تسبیح پنجاه سال در دست های من بوده. بوی پدرم را می داد. بوی جوانیم را می داد که تعلیمی در دست می گرفتم و فکل مرتب می کردم و به ” گراند هتل” می رفتم. بوی مشروطبت می داد….”
.
.
پسر اشرف خانوم که پزشک شده بود و فرنگی ..” بدکاری خانوم. بدکاری کبد دارید به اضافه ی سوهاضمه و ضعف قوای جسمانی”
” اشرف خانوم فاتحانه به گوشه ی آسمان که از پشت پنجره پیدا بود خیره شده بود.”
.
.
” در زمان مادها زن های ایرانی با لباس دکولته در جنگ شرکت می کرده اند. این کم است؟>”
.
داستان سبزعلی.. از نویسنده ای که اصلا ده رو زندگی در آن را تجربه نکرده اما مصرانه از آن نوشته است.
” برایم قالیچه ی کهنه ای آوردند. من سرم را پایین انداختم و می ترسیدم به ان ها نگاه کنم. من موجود رذل و پستی که از دسترج دیگران زندگی ام را می گذرانم و حتی برای یک لحظه مزه ی گرسنگی و درد و زحمت شب های کار را نچشیده ام. بریام چای آوردند و توت تکاندند.”
سبزعلی مغازه ای زده بود و وقتی کارها رو به راه شد می گذراد و می رود و…
” همه چیز تغییر کرد. اندوخته ی مختصر بر باد رفت. گوسفند بیچار کشته شد. طلبکارها مغازه را تصرف کردندو بچه ها بزرگتر شدند.”
..
زن سبزعلی می گوید: فکر می کردم ترک دست هایم باز می شود. دست هایی که در سرما رخت می شستند. درد استخوان هایم رو به بهبود می رود.نمی داتستم که…
..
اذان غروب و آن مرد که برای دیدار شیخ بهایی از هزار شهر گذشته بود. و نمی دانست وقتی به او می رسد چه باید بگوید… و شیخ بهایی و ان مرد غریبه با هم راه رفتند.. رفتند به شهری دور…
..
کتاب را از دست فروش خریدم. از این ها که کتاب ها را پهن می کنند وسط خیابان انقلاب…

 

 راضیه مهدی زاده

 

 

.

.

.آرزوی چیپی ه دیگه.. نیست؟؟

نمی دونم شاید من هم چهل پنجاه سال دیگه همیچین آرزویی داشته باشم… شاید نه تنها این آرزو رو دارم بلکه بزگرتین آروزم هم هست.. اصلا شاید دلم می خواد به همین یه دونه آروز برسم و بعد راحت و آروم همونجوری که مرجان داشت از مامانبزرگ امین تعریف می کرد که نشسته بوی و خوایش برد و بعد هم مرد.. همونجوری بمیرم…

یعنی بعد از اینکه به او بزرگترین آروزم رسیدم.. تو پارک ها دیدم… تو ایران دیدم. تو هوبوکن دیدم. تو شهر غرب دیدم. تو یونیون سیتی دیدم. تو گوتنبگ دیدم.. تو متروهای نیویورک دیدم که یه مادربزرگ چینی می میره برای نوه اش.. که پدربزرگ اسپنیش با نوه ی کوچیک اش آروم آروم از خیابون رد می شن…. که یه مادربزرگ اروپایی با نوه ش بزی می کنه و بعد هم فشارش می ده و می بوستش و…
امیر می گفت باباسیاه اصلا این کاره نبود که.. اصلا احساساتی نبود.. اصلا از این آدم ها نبود که.. عین خبالش نیود.. اما این که دنیا اومد… پدربزرگ که شد.. شد یه آدم دیگه ای.. شد یه موجود تازه ای.. که باید روزی سه بار زنگ بزنه و با نوه اش حرف بزنه.. نوه ی دو ساله ش .. که تازه افتاده به حرف زدن… نوه ی کوچیکش که تازه سرما خورده و باباسیاه باید به جای روزی دو بار روی پنج بار رنگ بزنه و…
.
.
یعنی منم یه روزی اینجوری میشم واقعا که آرزوم.. بزرگترین آرزوم… آره منم می شم… می دونی از کجا می گم؟؟
سال سوم فلسفه که بودم شب ها بعد از کلی چرند و پرند خوندن فلسفی و ادبیات دراماتیک و مطالعات سینمایی خوندن…
– همین الان حمید اومد… با اوبر رفته بود… گفت با خوزه رفتم با عماد برگشتم-
آره بعد از همه ی درس خوندن ها همیشه یه ویلاگی می خوندم که اصلا اسمش یادم نیست دقیقا چی بود؟؟ یادمه تو اون وبلاگه نوشته بود که مامان داره همه ی دنیارو دنبال قابلمه های ست می گرده و شش تایی و … داشت از مامنش می گفت و از این دغدغه های این مدلی ش…. و من دقیقا همون لحظه فکر کردم یعنی عمرا.. یعنی هرگز من اینجوری بشم.. اما پارسال… یعنی هفت سال بعد از اون شب و خوندن اون وبلاگ و اون عمرا گفتن ها…
پارسال تو black Friday
که همه چیزو آف های شدید اخر سالی می زنند و همه چیز می شود یک دهم قیمت و … رفتم توی سایت گروپان و همان اول سایت یک سرویس ده تایی ماهیتابه و قابلمه ی قرمز گذاشته بود. کیلیک کردم روی عکس… تعداد قابلمه ها را شمردم و اوردر دادم و هر روز منتظر بودم تا پستچی بیاید و قابلمه های قرمزم را ببیینم…
.
همه ی این فکرها از آنجا شروع شد که ان ها پشت اسکایپ گفتند این دو تا مادربزرگ ها آرزو دارن نوه شون رو ببینند.
.

راضیه مهدی زاده

.

.

.

چند روز که بگذره ادم سفت می شه.. آدم خیلی سفت می شه.. وقتی نمی نویسی چند روز.. وقتی هی توی ذهنت شاهکارو می سازی.. هی توی ذهنت انگولکش می کنی.. هی توی ذهنت .. هی توی ذهنت.. اخ از این ذهن… بعد اینقدر شاهکار می شه که می ترسی بهش نزدیک بشی.. بعد اینقدر آدم ها بزرگ شدن.. اینقدر همون شخصیت ها.. همون ها که کوچیک بودند و تو با هزار خون و درد و اشتیاق و آه و ناله بزرگ شون کردی و خیلی وقت ها اون ها عین خیالشون نبود .و لج بازی می کردند و بدقلق بودند و …
همون ها حالا بعد از این مدت که توی ذهنت بودند و همونجا داشتند نفس می کشیدند و همونجا نگه شون داشتی.. حالا دیگه کار خیلی سخت شده… دیگه زیادی بزرگ شدن.. به کاغذ راضی نیستند… به تایپ شدن راضی نیستد.. نمیان بیرون.. انگار که یه جورایی پیر شده باشند.. انگار که تحمل و طاقت درد مهاجرت رو نداشته باشند.. انگار که بهت بگن.. حالا این موقع؟
نمیان بیرون دیگه.. اینقدر هم بزرگ شدن که بتون توی همون ذهن رو پای خودشون بایستن و تو رو به هیچی شون حساب کنند.. اینقدر بزرگ شدند و گاهی اینقدر پیر شدند که می شینند به نصیحت کردن تو.. به خندیدن بهت.. به نیشخند زدن و …
نباید بزاری این همه آدم های توی ذهنت بمونن.. نباید پیرشون کنی.. بنویسشون… نه وقی نوزادن.. نه.. نه وقتی جت لگ ن نه.. بزار وقتی راه می رن و کمی می تونن حرف بزنن.. اون موقع.. اون وقت خوبی ه…

راضیه مهدی زاه

.

.

.
قوم و خویش دور را می خوانم. از اورهان پاموک… دریاچه ی بهشت از جسی راو… و خانواده ی مصنوعی را از استیون کینگ…
بعد عکس ها را نگاه می کنم.. چقدر آدم های ایرانی دیده ام که عاشق استانبول هستند و ترکیه رو کشورشان می دانند. حمید ترکیه رفته و یک دوست صمیمی و هماکار ترکیه ای دارد که استنفورد درس خوانده و هی چپ ش استنفورد است. راستش بریتش کلمبیا،پشت سر ام آی تی.. و رو به رویش برکلی.. دیوانه می شود خوب. حق دارد
اما ترکیه را می گفتم. من نرفته ام. حمید که رفته بود می گفت پوست دخترها سفید است اما نه به اندازه ی روس ها.. می گفت با نم اند اما نه به اندازه ی اوکراینی ها.. می گفت غذاها خوشمزه است اما نه به اندازه ی غذای مدیترانه ای ها مصل لبنان و… دوست داشت… اما خیلی از ایرانی ها را دیده ام که می گویند آنجا ترکیه استانبول مخصوصا شهرشان است.. شهر رویایی و جادویی شان…
.
اورهان پاموک هم در چند مصاحبه خودش را ایرانی می داند بیشتر تا ترکیه ای.. یک جوری بیشتر با آداب و رسوم ایران انگار می نویسد. توی این داستان اسم ها بود ” سیبیل” نسبیه” فسون:” اسم های خوش هجای ترکی…
یک دوستی داشتم سال اول دانشگاه که بودم . دوست بهاره بود. بهاره خودش دخترخاله ی سمیه بود. بهاره میکروپیولوژی می خواند. سال آخر که دیدمش داشت زبان می خواند که برود کانادا و ان سال من امده بودم نمازخانه دانشگاه که نمازم را بخوانم و .. او هم امده بود و داشت تنهایی درس می خواند. یکی بود اسمش بود… (حالا ان ماجرا را ولش… یک دوست های مشترک عجیب غریبی هم با بهاره داشتیم..) اسمش دوست بهاره اولدوز بود. اسم ترکی ای که به معنای ستاره… این همه را گفتم که بگویم همین را بگویم اولدوز و ستاره را…
.
.
چند وقت پیش ها داشتیم از خیابون رد می شدیم. همینجوری بلند بلند هم داشتیم حرف می زدیم.. فارسی دیگه… بعد یه
آقایی اومد به انگیلسی ازمون پرسید شما دارید فراسی حرف می زنید؟ واااای من عاشق فارسی ام… بعد کلی شروع کرد از فرهنگ غنی و زبان فراسی و شاعران و .. گفت.. خودش اهل ترکیه بود و از طرفدارهای اردوغان و … بعد حرف رومی شد… مولانا… گفت مولاانا که مال ترکیه ست…
:۰دیگه گفتیم سریع بحث رو خاتمه بدیم و بیشتر از این باهاش دوستی نکنیم.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

چند روز که بگذره ادم سفت می شه.. آدم خیلی سفت می شه.. وقتی نمی نویسی چند روز.. وقتی هی توی ذهنت شاهکارو می سازی.. هی توی ذهنت انگولکش می کنی.. هی توی ذهنت .. هی توی ذهنت.. اخ از این ذهن… بعد اینقدر شاهکار می شه که می ترسی بهش نزدیک بشی.. بعد اینقدر آدم ها بزرگ شدن.. اینقدر همون شخصیت ها.. همون ها که کوچیک بودند و تو با هزار خون و درد و اشتیاق و آه و ناله بزرگ شون کردی و خیلی وقت ها اون ها عین خیالشون نبود .و لج بازی می کردند و بدقلق بودند و …
همون ها حالا بعد از این مدت که توی ذهنت بودند و همونجا داشتند نفس می کشیدند و همونجا نگه شون داشتی.. حالا دیگه کار خیلی سخت شده… دیگه زیادی بزرگ شدن.. به کاغذ راضی نیستند… به تایپ شدن راضی نیستد.. نمیان بیرون.. انگار که یه جورایی پیر شده باشند.. انگار که تحمل و طاقت درد مهاجرت رو نداشته باشند.. انگار که بهت بگن.. حالا این موقع؟
نمیان بیرون دیگه.. اینقدر هم بزرگ شدن که بتون توی همون ذهن رو پای خودشون بایستن و تو رو به هیچی شون حساب کنند.. اینقدر بزرگ شدند و گاهی اینقدر پیر شدند که می شینند به نصیحت کردن تو.. به خندیدن بهت.. به نیشخند زدن و …
نباید بزاری این همه آدم های توی ذهنت بمونن.. نباید پیرشون کنی.. بنویسشون… نه وقی نوزادن.. نه.. نه وقتی جت لگ ن نه.. بزار وقتی راه می رن و کمی می تونن حرف بزنن.. اون موقع.. اون وقت خوبی ه…

راضیه مهدی زاه

.

.

.

صبح بدون اینکه به گلدون هام آب بدم اومدم و قصه های تو رو خوندم و بی صدا.. با چند تا دست صورتی به علامت لایک قایم شدم.. صبح ها با سان دیدن از گل هام شروع می شه.. ساعت ۷ تا ۸ صبح همشون باید آب شون رو خورده باشن و مرتب نشسته باشن.. منتظر اتفاق های خوب بعدی…
. امروز ولی با صدای شکستن گردوها تو آشپزخونه شروع شد.. بهش گفتم نون و پنیر و گردو هوس کردم… رفت درست کرد.. فکر نمی کردم راستش این کارو کنه.. فکر کردم فراخی ش می شه خوب…
.
اما قصه ی تو.. قصه ی تو یک قصه ی تکراری آشنا و زیبا بود.. از ان تکرارها که هر بارش تازه است و نو و برای هر کس یک قصه ی جدید است.. از ان قصه ها که تا ابد در یادت می ماند و هر کسی باید بگوید.. قصه درمانی هم مثل تواتر درمانی یک نظریه ی دیگر است… نمی دانم کی گفته؟ گفته اند اصلا یا نه؟؟ اما من خودم درمانش را دیده ام.. ان روزها که تو را قصه کردم و دهن به دهن توی چشم ها و نگاه ها چرخاندم… آن روز ها که سر از فیلمنامه ها و نمایشنامه های سال اول دوره ی کارشناسی ارشد ادبیات دراماتیک و مطالعات سینمایی دانشکده ی سینما تیاتر دانشگاه هنر تهران سر درمی آوردی… که هی می ـمدی توی پارک دانشجو می نشستی و خودت نبودی… آنی بودی که من ساخته بودمت.. آنی که من می گفتمت.. آنی که بود و نبود… آنی که قصه اش کردم و از دستش خلاص شدم. خلاص شدم؟؟
.
قصه اش را دوست داشتم. زود درمان می شود و خودش خبر ندارد. خبر ندارد که این اول درمان است.. اینکه بگویی قصه ات را.. اینکه قصه ات را بسازی.. اینکه نترسی از ساختن قصه هایت……
.
.
یک هواپیمای کوچک از بالای رودخانه ی هادسون رد می شود. پارچه ای تبلیغاتی هم همراهش است و می رود به سمت وال استریت تا برای پولدارها پارچه را نمایش دهد. پولدارها اما به آسمان نگاه نمی کنند….
.
قصه ها نجاتت می دهد. قصه ها جواب می دهد. تو راهش را پیدا کرده ای.. من برای تو خوشحالم… روی قصه هایت راه برو… راهش همین است.. همین قصه ها…
.

راضیه مهدی زاده