دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘پرونده‌ي سياه’

 

.

.

گفت می خوابه.. راحت.. چشماشو که میزاره روی هم.. همین که سرش رو میزاره روی بالش.. همنی که… فقط انگار منتظره شب تاریک تر بشه.. انگار از وقتی می رسه منتظر شبه.. که بخوابه… که تموم بشه نگاه های من.. که تموم بشه سکوت من.. که تموم بشه چای خوردن هامون.. که تموم بشه میوه پوست کندن هامون.. که تموم بشه این بازی دو نفره ای که راه انداختیم.. هر دومون می دونیم اما من نمی تونیم بازی رو تموم کنم… من چجوری بازی رو تموم کنم؟؟

می گفت عادت.. عادت به بازی کردن کردم.. می گفت می خوابه و من بیدارم.. من نمی خوابم به ذره ذره ی بازی های صبح تا شبم فکر می کنم.. به بازی کردن فردام فکر می کنم.. به بازی های جدید فکر می کنم.. بعد اینقدر گریه می کنم.. اینقدر گریه می کنم… که بالشم خیس بشه.. که یادم بره اینها همش بازی ه.. گریه که می کنم خالی می شم از بازی های امروز… دوباره پر می شم برای بازی های فردا.. دوباره نقشه می کشم که قشنگتر بازی کنم.. طبیعی تر بازی کنم.. که بازی کردنر و یادم نره…
.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

.

اولش که اومده بودم به حمید گفتم من اگه یه فیلم رو کامل بفهمم بدون زیرنویس دیگه هیچ آرزویی از انگلیسی یاد گرفتن و خوندن ش ندارم.. بعدش که فهمدیم گفتم نه خوب اخبارها خیلی مهم ن.. من اگه اخبارهارو،سخنرانی های اوبامارو بفهمم خیلی خوشحال می شم یعنی… بعدش گفتم راستش نه.. من باید کتاب بخونم به زبان انگلیسی.. آخه می دونی که من باید خیلی کتاب بخونم.. باید نه ها.. اصلا کتاب خوندن همه ی چیزی ه که ادم می تونه به خاطرش پدید بیاد خوب… می دونی که… برات تعریف کردم.. اولین نقاشی دوران بچگی م کتاب بابام بوده. .. کتاب کشیده بودم و وسطش از اون پارچه سفید نازک ها رو باز گذاشته بودم.. از همون نشانگرها.. بعد هی به همه نشون می دادم و می گفتم این کتاب باباست… کتاب خوندم.. باورم نمی شد کتاب می خونم و می فهمم..
بعد گفتم خوب من خیلی دوست دارم دوست خارجی داشته باشم.. من دوست می خوام.. یه دوست های عجیب غریب خیلی خارجی ای پیدا کردم. چقدر خوشحال بودم اولین بار که یه دختری از کره جنوبی باهام دوست شد.. اولین بار که یه دوست فرانسوی به اسم فندی داشتم و اصرار داشتم که باهاش از ژان پل سارتر و سیمون دوبوار حرف بزنم و بگم این دوتا می دونی روان زندگی من رو به هم ریختند و .. دوست های ژاپنی م و حرف زدن از کوروساوا و هارارکیری کردن.. دوست های چینی مو و دیوار چین و اینکه چقدر شماها هاردورکیئد.. دوست هایی که ایران رو نمی شناختن … دوست های آرژانتینی م که همش تو اتوبوس با هم می رفتیم نیویورک از مسی و از ایران حرف می زدیم و دوست های برزییلی م که خیلی باصاف بودند و همش با هم عکس های سائوپائولو رو نگاه می کردیم و .. دوست های روسی و اوکراینی م که من براشون از کیشلوفسکی می گفتم و گروه بند موسیقی نیکیتا که دختر زیبایی ست و… دوست های ونزولایی و کوبایی و کلمبیایی م که گرم ترین و شادترین آدم های دنیا هستند و همش در حال رقص و خنده اند و مرگ و غم ندارند در فرهنگ شان… دوست های مکزیکی ام که برایشان تعریف کردم از ذرت مکزیکی که در ایران می فروشند و من می میرم برایش و آن ها با تعجب گفتند نه ما چنین چیزی نداریم و همش از غذا و ادویه حرف می زدیم.. دوست های هندی ام که خیلی عاشقم می شدند و کلا به دخترهای ایرانی و زیبایی شان بیش از اندازه معتقد بودند و هی می خواستند برایم شوهر پیدا کنند و عکس پسرهای فامیل شان را نشانم می دادند و ….
.
بعدش گفتم خوب حمید.. من دوست امریکایی می خوام.. اخه..
بعد که هی می رفتم تاک های دانشگاه کلمبیا و ان وای یو را.. تاک های سینما و نقد فیلم و مطالعات و … یک خانومی هم چند بار امد و کنارم نشست و آن موقع ها.. که هی دلم می خواست دوست آمریکایی داشته باشم و از حرف زدن با یک نیتیو اسپیکر می ترسیدم.. اما گفتم… گفتم چقدر جالب من شمارو همین دیروز هم دیدم..
بعد با هم دوست شدیم.. با مارلین که ۶۰ ساله است و استاد دانشگاه بوده و آرتیست و عشق فیلم است و هی با هم از فیلم ها حرف می زینم هی من را می برد موزه و کارهای پیکاسو را نشانم می دهد و برایم از نقاشی حرف می زند و از همه ی دنیا را که دیده و هی از نیویورک که شهری ست که در ان زندگی کرده و به دنیا آمده و …
.
.
آدمی ست.. آدمی که سیری ناپذیر است.. در همه چیز…
.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

ساعت ۱۲ و نیم ظهر بود که کیک اومد دم خونمون. یه کیک سفید توت فرنگی ای.. همسایه های خوب داریم خیلی…
.
امروز که داشتم”تو دو لیست ” کارهای روزانه م رو می نوشتم دیدم دارم لیست آرزوهای انجام نشده رو می نویسم.. خوب معلومه با این نوع لیست نوشتن ها آخر شب از خودمون و کارهای باقی مونده ناراحت ناراضی ام… پرده رو کشیدیم نور نیاد تو خونه و من یه جورایی عذاب وجدان دارم.. نسبت به نوری که هست و ما جلوش رو گرفتیم که نپاشه رو میز تحریرمون موقع تایپ کردن و کد نوشتن و…حس می کنم نعمتی که هست و ما کفرانش می کنیم و جلوش رو می گیریم و از این لحاظ عذاب وجدان می گیرم.
داستان بشردوست یا فیلنتروفیست رو خوندم. رومن گاری… یهودی ای که نمی تونست اعتمادش رو به نوع بشر و همه ی کتاب هایی که خونده بود از دست بده و حاضر شد تمام دوران جنگ رو بره توی زیرزمین زندگی کنه با کتابخونه ی بزرگ ش و…
یاد فیلم زیرزمین امیر کاستاریکا هم می افتم که چقدر دوستش داشتم…از آدم هایی که کیم کی دوک رو می شناسن و فیلم
هاش رو می بینن و لذت هم می برن خوب تعجب می کنم.. حتی دوست
کره ی جنوبی هم تعجب کرد.. امروز شیرین بهم گفت من خیلی کیم کی دوک رو دوست دارم و من تعجب کردم… یه شربت قرمز و توت فرنگی قرمز رو میز قهوه ای مون ه با لایه های نور پاییز.. هی وسوسه می شم پونصدتا عکس می گیرم و هی همه شون عین همه درمیان و هی وسواس می شم که کدوم بهتره و …
.

راضیه مهدی زاده

.

.

.

مامامیا گوش می کنم.. برادوی شو اش را کاش می شد برم.. چندبار رفتیم بلیط ش را چک کردیم.. هنوز گران است و آف نخورده…
مامامیا آن فانتزی هزار رنگ و رقص و آواز… هنوز هم در ایران هستند قشر دوستان تحصیل کرده که می گویند ما دانشگاه تهرانی هستیم. شریف درس خواند ه ایم. بیایم برقصیم و شادی کنیم؟ بیا اینجا بنشین و بحث سیاسی و زنان در عصر هخامنشان داشته باشیم…
فیلسوف ترینمان او بود. فلسفه انقدر رهایش کرد که از گلویش هزار قناری طلایی بیرون پریدند. رفت اتریش و از قفس طلایی رتبه و فلسفه و دانشگاه خودش را نجات داد و فیلسوف ترین پرنده ی آوازه خوان آن حوالی شد… 
.
می خواستم از خانه های پایین روخانه بنویسم.. از خانه های ردیف شده ی شیروانی شکل.. از خانه هایی که با آب مماس اند و با درخت های پاییز زده… نمی دانم چرا این همه ذهنم پرید.. رفت اتریش ذهن من.. چمدان را جمع می کنیم و می رویم اوکراین .. اوکراین شهر زیبارویان سفیدرو که موهای براق مشکی دارند.
.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

می نشستیم در حیاط خانه ی ملک الشعرای بهار.. گاهی هم در بالکن خانه اش با دکتر عادل از فلسفه و میشاییل هانکه و تنهایی و کانادا و نیویورک و رفتن حرف می زدیم.و بله. از رفتن و تنهایی.. دکتر عادل این ها را خوب می دانست… من هم قرار بود یاد بگیرم…
می نشستیم در حیاط خانه ی ملک الشعرای بهار که دانشکده ی ما بود و سینما می خواندیم و فیلم هایمان را به هم نشان می دادیم و هی ایده می زدیم و می نوشیتم و می گفتیم حالا که رییسان طرح من را پذیرفته.. بله کارگردان چهل سالگی دیگر.. همان که ناهید طباطبایی نوشته بود.. کتابش را… می نشسیتم در حیاط خانه ی ملک الشعرای بهار که یک حوض نسبتا بزرگ مستطیلی و فیروزه ای داشت.. همیشه پر شده بود از برگ های پاییزی حتی وقت هایی که پاییز هم نبود.. می نشستیم در آن حیاط که دخترها نباید سیگار می کشیدند اما برای پسرها بد نبود.. برای پسرها عیبی نداشت…
حیاط کوچک خانه ی بهار و پنجره هایش که منبت کاری شده بود و رسیده بود به دکتر عادل.. قبل ترش رسیده بود به دکتر بنی اردلان.. پنجره ها شعر می دانستند.فلسفه می دانستند. سینما می دانستند. پنجره ها بیشتر از همه اما تنهایی را می دانستند.
.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

.

از تفریحات کودکی ما هم این بود که همش برای همدیگه داستان های جن و پری تعریف می کردیم و خواب های ترسناک و ماجراهای عجیب.. بعد کیف می کردیم اگه داستان ها باعث می شدند تا صیح خوابمون نبره و هی از ترس و کابوس از خواب بیدار می شدیم. اصلا یکی از دورهمی های کودکی بود این داستان های بی معنی ترسناک.. چرا واقعا؟ چه تفریحات عجیبی داشتیم تو بچگی… یادمه وقتی خونه تنها بود و بابا شب ها کار داشت و یه شهر دیگه داشت درس می داد و من همش می رفتم سمت بالاپشت بوم و برای موجودات خیالی شکلک های خیلی ترسناک درمی آوردم.. خوب فکر می کردم اینجوری از خانواده محافظت می کنم به عنوان بچه ی اول…
الان بچه های چرا همه چیزو زیادی می فهمن؟ اصلا چرا قصه های خیالی و رویاهای عجیب غریب و مزخرف ندارن؟ از همین دیوونه بازی هایی که ما داشتیم یعنی؟
.
داشتم داستان معصوم هوشنگ گلشیری رو می خوندم این فکرها اومد تو ذهنم… از یه مسیله ی خیلی خیلی کوچیک و جزیی چیزی ساخته که تا آخرش می خونی و به قول اینها بیگ دیل درست کرده.. و واقعا هم تا آخرش با کیف می خونی و با استرس و با ساختن ” حسنی” مترسک توی ذهنت.. فضای روستارو چقدر قشنگ ساخته… فضای ترس و خرافه و خاله زنک بازی ها و معقول جلوه دادن یه امر موهوم رو…
.
داستان نمازخانه ی کوچک من رو هم دوست داشتم و داستان دو روی یک سکه که فضای زندان رو توش به خوبی شرح داده و هی فکر می کنی تو زندانی با استدلال زندانی ها…
.
همینجوری که داشتم کتاب می خوندم یاد یه چیز دیگه ای هم افتادم.. همه ی دوست های دانشگاه تهران و شریف ت رو بالاخره می تونی تو یکی از ایالت های این خراب شده پیدا کنی… یکی شون که تو کتابخونه مرکزی زیاد می دیدم از طریق یه دوست مشترکی فهمدیم اینجاست… آدمی که اینقدر کتاب می خونه.. اینقدر روانی کتاب خوندن ه… که بیرون نمی ره.. که از خونه ش بیرون نمی ره.. که وقتی بهش گفتن بیا دو روز بریم رودتیریپ گفته دو روز یعنی ۵۰۰ صفحه کتاب؟ یعنی اینقدر کلمه؟ یعنی اینقدر صفحه… همین دیگه.. سنجیدن ثانیه ها با برگه های دفتر و کتاب…
.

​ راضیه مهدی زاده

.

.

.

.

ان موقع که تو رفته بودی… من می خواستم به همه بگویم که تو رفته ای.. ان موقع که نه… یعنی اول هایش نه.. نه.. ان اول ها نمی خواستم به کسی بگویم که تو رفته ای.. اگر می گفتم یعنی رفته بودی..یعنی اگر قرار بود باز هم باشی و برگردی.. ان موقع دیگر نمی آمدی.. اصلا نه به خاطر اینها.. نه.. اگر می گفتم که رفته ای رفت می شدی.. می رفتی.. واقعا رفته بودی؟
اگر می گفتم همه چیز واقعی می شد… نمی گفتم اول هایش.. نباید می رفتی .. حتی اگر رفته بودی و ماه ها گذشته بود و قرار نبود برگردی.. حتی اگر هرگز هرگز برنمی گشتی… نه نمی گفتم.. کافی تا بگویم که رفته ای…
.
اما بعدش که رفت شدی.. بعدش که شدی قصه ی همه ی رفتن های عالم.. بعدش شروع کردم به همه گفتم. گفتم رفته ای.. با هر کس یک جوری گفتم.. به هر کسی یک قصه ی تازه از رفتنت گفتم… هزار زاویه داشت رفتن ت…کم نمی شد زوایایش.. کم نمی شد هزار پنجره ی باز که رفتنت در من جا گذاشته بود.. به همه.. به هر کسی که می رسیدم می گفتم تو رفته ای… آنقدر می گفتم.. آنقدر قصه ساختم از رفتن ت که رفتی.. که رفت شدی.. رفته بودی .. برای من.. توی آن مغز ملولم هم رفتی.. رفت شدی…
.
وقتی می گویم به همه می گفتم.. وقتی می گویم به هر کسی که می رسیدی تو فکر می کنی می خواهم کمی قشنگ تر بنوبیم… اما نه… به همه می گفتم.. به همه ی آدم هایی که تو را نمی شناختند و من می گشتم تا عکس تو را نشانشان دهم.. تاان ها به من حق دهند.. تا بگویند چقدر ان چشم ها تنها بود و تنها مانده و…
.
سال اول بودم.. قرار بود فوق لیسانس را شروع کنم. توی صف ثبت نام با غزال دوست شدم.. توی صف… اسمش غزال بود و فامیلی اش عربی.. اولین آدمی بود که در آن دانشگاه عجیب که مرکز اصلی اش در باغ همایون بود دیدم.. دانگشاه هنر قبول شده بودم و وقتی از سردرد تاریخی اش رفتم تو.. موزه ی ملک.. کتابخانه ی ملک و وزات کشور و هزار نقش و نگار تاریخی و خیابان سنگ فرش شده تا رسیدن به دانشگاه و درب های بزرگ.. درب های خیلی خیلی بزرگ… از این همه تاریخ و شکوه می ترسیدی.. مخصوصا که تو هم رفته بودی…
به غزال گفتم.. به غزال گفتم تو رفته ای و دلم خنک شد…
غزال گفت خوب چرا باهاش حرف نمی زنی؟
غزال هم می دانست با حرف زدن نیست.. غزال هم می داسنت کار از کلمه ها می گذرد گاهی.. غزال خودش می دانست و می خواست دوست باشد. دوست مهربانی که راهی دارد برای امدن تو….
دوست بود.. شماره ی هم را گرفتیم؟ نگرفتیم؟
یادم نیست.. من سینما می خواندم و دانشکده مان با غزال جدا بود. گاهی که می رفتم دانشگاه مرکزی غزال را می دیدم و با هم حرف می زدیم و با لبخند و شوق و …
.
سه سال از آن روز می گذرد…. غزال را می بینم که توی ایسنتاگرام لایک می زند پای خانه ی دوتایی مان.. غزال را می بینم که عکس هایی دارد از پراگ و روسیه و او هم ایارن نیست و همه مان پر زده ایم و من دیگر قصه ی رفتنت را یادم نمی آید که برای آدم ها تعریف کنم.
.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

.به من گفت هروقت میام تو دنیات فکر می کنم اومدم دیزنی لند.. کلی رنگ و کلی بچگی ه.. کلی کودکی و شوق.. وقت یاین حرف ها رو می نوشت شبیه همون دختری می شد که می خندید و یه چال قشنگ تو گوشه ی گونه هاش باز می شد.. گونه های همیشه اکلیلی سرخ و نارنجی ش… لب های همیشه درشت خندون ش .. دندون های همیشه نگین زده ی براقش.. چقدر خوشگل بود.. چقدر جذاب بود.. چقدر هم مهربون بود.. همیشه هر وقت می اومد از درب کتابخونه مرکزی اونجا نشسته بود و داشت با یکی حرف می زد.. اینقدر خوب و قشنگ حرف می زد که همه دوست داشتن باهاش حرف بزنن.. حتی دوست های من رو که نمی شناخت. اینقدر خوب حرف می زد.. اینقدر قشنگ می خندید.. اینقدر همیشه مقنعه های خیلی بلند می پوشید که سینه های بزرگ ش رو بپوشونه..
آدم می تونست به سادگی دوستش داشته باشه.. به ساده ترین حال ممکن همه دوستش داشتن و همه عاشقش می دشند و همه دلشون می خواست خیلی سریع اسمش رو بپرسن و توی گوشی شون بنویسن…
خود من هم همین کارو کردم.. خوب بلد بود ذوق کنه.. خوب بلد بود لبخند بزنه.. خوب بلد بود حرف بزنه…
بعدش یک هو رفت.. رفت تو دنیای خوشد.. رفت و غیب شد و همه ی آدم هایی که اسمش رو سیو کرده بودند رو پاک کرد… پاک کرد یا نه؟ نمی دونم؟ اما دیگه نیست شد… رفت و بعضی وقت ها عکس هاش رو که می بنیم… عکس هایی که فرق کردند اما هنوز اون چاله رو دارند. اون چاله که کنار اسم سیو شده ش می تونستی بنویسی لبخند چاله ای داشت. لبخند چاله ای دارد.
.

راضیه مهدی زاده

.

.

.

سمیه همیشه از من می پرسد پیشرفت دیگه راضیه جون؟؟
همیشه این سوال را می پرسد و من نمی دانم جواب چیست؟؟ سوالش را می دانم چیست؟؟ سوالش همان دکتری و کار پر پول و منزلت اجتماعی و خفن بودگی و شهرت و لایک های زیاد است دیگر.. وگرنه آرامش و مهربانی و خوب بودن و ادم بهتری شدن و .. اینها که جواب آن سوال نیست… نه نیست…
اما زودتر رسیده باشی به سبکباری بیهوده ی زندگی اینطور می شود که لبخند می زنی و در جواب سوال پیشرفت دیگه راضیه جون…
آونگ می شوی و لذت می بری و می مانی وسط رودخانه و کمی تکان می خوری به سمت وال استریت و کمی هم به سمت جورج واشینگتن بریج…
از دیشب این کشتی ه قرمز بزرگ را می بینم که غول شده افتاده وسط رودخانه و هی ذره ذره تکان می خورد و من را یاد کلمه ی ” آونگ” می اندازد.
بله آونگی که منم . آونگی که در داستان نویسنده تازه کار است بهرام صادقی بود. همان پیرمرده که گذاشته بود رفته بود…
.
دارم چانه می زنم با آدم ها تا وسایل هایمان را بفروشیم. چانه زدن چیزی خوبی نیست.. اصلا خوب نیست…
شیرموز و عسل هم می خوردم و دلم م یخواد مه از آسمان برود و آفتاب بزند بر سر رود.. آفتاب که می آید آب فیروزه ای می شود رنگ انگشتر گلاره…
گلاره را چقدر دوست دارم.. ان مظلومیت اش را.. آن گستاخی اش را.. ان زیبایی موهای سیاه بافته اش را.. آن اصرارش بر مدل بودن و زیبا بودن و مستقل بودن.. آن غم هایش را که می ریزد توی خودش و هی می خورد تا مادرش بو نبرد.. تا مادرش دستش را نخواند..
.

راضیه مهدی زاده

 

.

.

.

از مجید صایبی می پرسم خوب یه کم تعریف کن از کلاستون.. از بچه هاتون.. از رابطه تون.. از صمیمت تون.. از استادها.. از فلسفه خوندن در سال ۹۵.. یا ۹۶ ایم الان؟؟ :۰
دلم می خواست بگوید نه خیلی.. نه خیلی با هم دوست نیستیم.. صمیمی نیستیم. گروه تلگرام نداریم.. از همدیگر خجالت می کشیم.. با هم پانتومیم بازی نمی کنیم.. با هم کافه نمی رویم.. با هم زیاد حرف نمی زنیم… از خودمان که نه. … اصلا از خودمان حرف نمی زنیم.. همه چیز را درباره ی زندگی شخصی مان می ریزیم توی حلق مان..
همه چیز مان شبیه راز است.. نه اصلا همش راجع به فلسفه و تارک عرش و نظر هایدگر در باب زمان و کانت در استعلا اینچنین گفته است حرف می زنیم.. همش راجع به مباحث نظری و انتزاعی فلسفه حرف می زنیم….خیلی هم حرف نمی زنیم کلا با هم.. دخترها با خودشان می پرند و پسرها هم که هرکدام عالمی دارند… اره دیگر.. هر کس برای خودش دنیایی دارد…
اما اینها را نگفت.. نه.. مثل ریحانه از دانشگاه حرف زد.. مثل ریحانه از فضای دانشکده شان تعریف کرد.. گفت می رویم بیرون.. همگی با هم.. همه با هم خیلی جوریم.. همش کلاس ها را می پیچانیم.. کلا جدی نمی گیریم… کلاس ها را که دسته جمعی می پیچانیم می رویم کوه.. می رویم همه با هم سیگار می کشیم..
از همان اول هم یک گروه تلگرام داشتیم و همه شماره های همدیگر را گرفتیم و سیو کردیم و دوست شدیم.. کلاس تفریبا یک دست است… همه با هم دوستیم… می رویم پانتومیم بازی می کنیم و به هم می خندیم..
.
اینها را گفت و عکس هایشان را فرستاد…مثل ما که همه مان ان سال های اول چادری بودیم و می خواستیم خدا را پیدا کنیم نبودند.. همه شان خودشان بودند.. یا حداقل تا حدی شبیه خودشان بودند. یاسمن هم موهایش را نارنجی کرده بود… یک دختر و پسر هم در عکس ها دست انداخته بودند روی شانه های هم.. داشتیم ما هم.. از این عشق ها که پر زدند و ما حیرت کردیم… ما هم داشتیم…
دوباره حسودی ام شد.. به ریحانه.. به مجید اینها.. به بچه های فلسفه ی این سال ها که ادم تر از ما هستند.. که مینا گفت : تازه فهمیده ایم زندگی این همه عمق و انزوا نمی خواست و نمی خواهد و راستش من هم فکر می کنم همینطور است.. تخمی تر از این چیزهاست…
بله من حسودی ام شد و تمام لپ تاپم را زیر و رو کردم.. همه جا را گشتم تا رسیدم به آن فولدر سرخ که عکس های ما بود و فارغ التحصیلی مان و آن سردرد پنجاه تومانی و آن روزها جوانی و عاشق بودگی و حرف داشتن و هزار دغدغه ی خنده دار که مانده بود میانه های کودکی و جوانی و پیری و .. ما نمی دانستیم چه کنیم با ان ها…
عکس هایمان را پیدا کردم و دلم سرخ شد.. دست هایم لرزید.. آشوب افتاده بود به ایمپایر استیت حتی.. باد می زد و آب روی رود هی تکان های آبی تند می کرد و من دلم داشت می ترکید… دوست داشتم تا ابد پشت این پنجره بنشینم و برای عکس هایمان قصه بگویم…
ننشتم… فرستادم و هایده گفت اینها چیه فرستادی.. گلی را دیده بود.. دلش طاقت نیاورده بود.. حرف زد.. حرفش آمد.. دیگر حرفی نزد… سکوت کرد.. دوباره رفت…
و نسیم اسم گروه را عوض کرد و گذاشت ما آدم های پاره که ماییم…
و تف کردیم به مونادهای لایبنیتزی
.

راضیه مهدی زاده