دسته بندی

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘طنز’

* مطرود

هر جا را جست‌و‌جو کردیم، از بایگانی معاونت فرهنگی تا خوابگاه‌ها و از دوستان، نیافتیم که نیافتیم. می‌خواستیم ببینیم نشریه‌ی آسمانه که شده بود نشریه‌ی نمونه‌ی دانشگاه، اصلا چه شکلی است و مطالبش چیست. به هر حال ارزشش را داشت پیدایش کنیم تا روزنامه‌نگاری و کار مطبوعاتی را ازش یاد بگیریم، روش مصاحبه کردن را، روش طنز نوشتن را، روش کاریکاتور کشیدن را. یادبگیریم حتی‌الامکان مطالبمان تولیدی باشد، تنوع داشته باشد و به‌روز باشد. ازش یاد بگیریم چگونه برای هر صفحه‌ی نشریه‌مان کلیشه(سرصفحه) بگذاریم، چگونه صفحه آرایی کنیم که خواننده از خواندن نشریه‌مان خسته نشود. ستون بندی مناسب را ببینیم و تناسب نوع و اندازه‌ی قلم در مطالب را رعایت کنیم. طرح جلدش را ببینیم تا شاید بتوانیم طرح جلدهای مزخرفمان را اصلاح کنیم؛ مطالبش را بخوانیم تا تیترنویسی و لیدنویسی واستفاده از سوتیتر را بهتر یاد بگیریم، تا قواعد نگارشی و املایی را بهتر رعایت کنیم. اصلا طریقه‌ی تامین هزینه‌ی چاپ را بپرسیم از کادرش؛ البته نه، آسمانه که مستقل نیست تا نگران هزینه‌هایش باشد. افتخار می‌کنیم مستقلیم، افتخار می‌کنیم که با کمترین هزینه‌ای که بهمان می‌دهند، حداقل نشریه‌ای چاپ می‌کنیم که لیاقت شما را دارد، ندارد؟
به هرحال آخرش هم پیدا نکردیم. شاید اصلا در یکسال اخیر چاپ نشده! نه، مسلما چاپ شده چون هر ماهنامه‌ی دانشجویی اگر پس از ۳ مرحله‌ی متوالی عدم انتشار (یعنی ۳ماه) چاپ نشود مجوزش لغو می‌گردد!

ادامه مطلب »

* مطرود

+ الو، سیاه و سفید؟!
– بله؟
+ ببخشید من تازه اومدم تو این دانشگاه، چندتا سوال داشتم گفتم شاید شما جوابشو بدونید.
– بفرمایید؟
+ چرا اینجا اینجوریه؟!
– چه جوری؟
+ سایت کامپیوترش سه روز پشت سرهم کلاس می‌ذاره، تازه روزایی که کلاس نیست خیلی شلوغه و روزهایی که خلوته سیستما خرابن
– نمی‌دونم والا، خوب احتمالا بودجه ندارن
+ چرا اینجا تریا نداره؟ تازه این بوفه که داره هر روز تا ۱۰ صبح بسته‌س بعدشم هیچی نداره حتی پول خرد! تازه اینقدر فاصله‌ش زیاده تا دانشکده که وقت نمی‌کنیم بین کلاس‌ها چیزی بخریم.
– خوب چون تو این دانشگاه هیچ کاری بی‌هدف نیست حتما در آینده مشخص می‌شه چه مزایایی داشته، شما یکم صبر کنید.
+ چرا اینجوری شده اینجا؟ برادرم که چند سال پیش اینجا دانشجو بود می‌گفت خیلی شور و نشاط بین دانشجو‌ها هست و کارهای فوق برنامه هم زیاده و مفرح؛ ولی اینجا که خبری نیس؟ نمی‌دونم چرا بعضی تشکل‌ها هم اینجا رنگ عوض کردند!
– نمی‌دونم والا! تازه فکر نکنم اون تشکله رنگ عوض کرده باشه، اون دیگه نیس!!
+ خوب چرا اینجا…
– دوست ترمک من! شماره‌ی ریاست دانشگاه رو بدم اینا رو بهش بگی؟
+ آخه شنیدم اونم هیچ‌وقت تو دانشگاه نیس!
– الله اعلم!

ادامه مطلب »

* افسانه قاسم زاده

در شگفتم از الطاف ایزدی و نعمات خداوندی فی ایام التعطیل من قبل العید!
در بین روزگاران جفا کار که هیچ دستگیری از بیچارگان در کلبه ی درویشی ها به عمل نمی آید به تازگی در یافته ایم که می بایست تا تاریخی نجومی در آن روزهای آخر اسفندماه به مکانی که عطر آن هیچ گاه از مشام انسان پاک نمی شود رجوع یابیم. باید حتما داروهای بخش از دست مبارک ما به بیماران داده شود تا ایام عید به کامشان باشد چرا که وقتی چهره‌ی ما می بینند به احوال خودشان امیدوار می‌گردند، می دانید چرا؟ آخر از سویی دیگر هم باید در مراسم شریف خانه تکانی هم حضور فعال یابیم. نمی‌دانیم دیگر چرا راهکارهای ما مبنی بر پیچاندن اهل خانه کارساز نیست، چرا که هر چه به آنها می‌گوییم آب نیست، هوا سرد است، بیمارم، درس دارم والی ماشاءالله بهانه های تپل و مپل، تنها چیزی که می شنوی این است که ”گوشه‌ی فرش هنوز تمیز نشده“
ای اهل درس شما را سپاسگذاریم که دعایی به جان ما بنمایید تا خلاصی یابیم از این وضع و هفت سینمان را در بیمارستان نگذرانیم چرا که اگر اینگونه شود تا آخر سال سماق خواهیم مکید.

ادامه مطلب »

* مطرود
پنج‌شنبه‌ی قبلی، روز سختی بود برای تعدادی از بچه‌های پزشکی. عبور از امتحان علوم پایه و پره‌انترنی، شاید خیلی هم سخت نباشد ولی آسان هم نیست. اما به یاد بیاوریم آزمون‌های علوم پایه‌ی سال‌های قبل که با درخشش فوق‌العاده‌ی دانشجوها همراه بود و اما در پایان جوایز این برتری تنها در دستان اساتید.
اگر دانشجو رمقی برای درس‌خواندن ندارد، اگر شوق پژوهش و تحقیق را از دست داده، تنها مقصر خودش نیست. وقتی تشویق‌هایمان شده فقط ”لوح تقدیر“ و نمره‌ی پایان ترم هر درس، چندان رابطه‌ای با تلاش و جدیت فرد در خواندن کتاب اصلی ندارد؛ نباید خیلی به پیشرفت علمی‌مان امید داشته باشیم.

ادامه مطلب »

بین این همه سبک موسیقی جورواجور، از پاپ و راک و رپ و متال و… که فت و فراوان گوش می دهیم، موسیقی سنتی ایرانی جایگاه مناسبی میان جوانان ندارد. اینکه چرا سلیقه‌ی جوانان امروزی، موسیقی سنتی را کمتر می پذیرد، جای بحث بسیار دارد اما در نوای‌سفید این شماره می خواهیم دستگاه ها و آوازهای موسیقی سنتی ایرانی را فقط نام ببریم، موسیقی‌ای که از غنای بی‌نظیری برخوردار بوده و امروز مورد بی‌توجهی وارثانش قرارگرفته است.
نقوش و حجاری ها و نگـارگـری های به جای مانده از دوران باستان تا زمان اسلام نشان دهـنده عـلاقه و ذوق ایرانیان به هـنر موسیقی می باشد. در دوران پس از اسلام موسیقی به دلیل مخالف ها، شکوفایی دوران پـیشین خود را از دست داد. ولی به هـرحال به حیات خود ادامه داد. این استمرار را می توان در زمان صفویه در بنای کاخ چهـلستون و اتاق موسیقی کاخ عالی قاپو مشاهـده کرد.  
موسیقی ملی ایران، مجـموعه ای است از نواهـا و آهـنگ هایی که در طول قـرن هـا، در این سرزمین به وجود آمده و پـا به پای سایر مظاهـر زندگی مردم ایران تحول وتکامل یافتـه، و بازتابی از خصوصیات اخلاقی، وقایع سیاسی، اجـتماعـی و جـغـرافـیایی ملتی است که تاریخـش به زمان های بسیار دور می رسد. ظرافت و حالت تعـمق ویـژه موسیقی ایرانی انسان را به تـفـکر و تعـقل و رسیدن به جـهـانی غـیر مادی رهـنمون می سازد.   
موسیقی ملی ایران، که مبـنا و سابقه ای بسیار کـهـن دارد، شامل شاخه های مختـلفی به شرح زیر است:   
۱ – قـبل از اسلام: موسیقی های اقوام کهـن ایران شامل: بـخـتـیـاری، کردی، لری و…
۲ – بعـد از اسلام:   
الف -موسیقی مقامی(حماسی، تعـزیه، عـزا)
ب -ردیفـی(دستگـاه های موسیقی سنـتی)  
۳ – موسیقی های محـلی ایران و نغـمه های سنـتی ( ملودی های دو گـروه قـبل) و تـنـظیم و تهـیه کلاسیک آنهـا.  
طبق روش طبقه بـندی جـدید در آواز و مقامات، که از حدود صد سال پـیش برقـرار شده، آواز و موسیقی سنـتی ایران را در دوازده مجـموعه قرار داده اند که هـفت مجموعـه که وسعـت و استـقـلال بـیـشـتری داشتـه اند، دستگـاه نامیده شده و پـنج مجموعـه دیگـر را که مستـقل نـبوده و از دستگـاهـهای مزبور منشعـب شده اند، آواز نامیده اند.  
بر هـفت دستگـاه اصلی و پـنج آواز، تعـدادی گوشه استواری و الگـوی نوازندگـان و خوانـندگـان امروزی است.  
شمار این گـوشه ها را ۲۲۸ ذکـر کرده اند، ردیف های مخـتـلف و مشهـور استادان موسیقی سنـتی صد ساله اخـیر مانـند آقا حسیـنـقـلی، میرزا عـبدالله، درویش خان و صـبا نـیـزاز هـمین نـظم پـیـروی میکـند.
نام هـفت دستـگـاه اصلی عـبارت است از شور، ماهـور، هـمایون، سه گـاه، چـهـارگـاه، نوا و راست پـنجـگـاه؛ نام پـنج آواز بدین شرح است: اصفـهـان، ابوعـطا، بـیات ترک، افـشاری و دشتـی.   
برای اجرای یک دستگـاه با یک آواز تـرتـیـبی را باید رعـایت کرد که معـمولا این چـنـیـن است: درآمد، آواز، تصنـیف و رنگ، از زمان مرحوم درویش خان و به ابـتکـاری وی پـیش درآمد و چـهار مضراب نیـز به این سلسله مراتـب اضافه شده است.
برای مثال دستگاه شور شامل: درآمد اول، درآمد دوم، کرشمه، درآمد رهاوی، سلمک، قرچه، رضوی، غزال و حسینی و زیرکش سلمک
آواز دشتی شامل: درآمد اول،دشتستانی، حاجیانی، غم انگیز، اوج و گیلکی
آواز ابو عطا شامل:  درآمد، رامکلی، حجاز، چهار پاره، خسرو و شیرین و گبری
دستگاه سه گاه شامل: درآمد، زابل، مویه، شکسته مویه، مخالف، مغلوب و مثنوی
دستگاه همایون شامل: درآمد، چکاوک، شوشتری، لیلی و مجنون، نی داوود، بیداد، بختیاری و اوج
دستگاه نوا شامل: درآمد، درآمد نیشابورک، گردونیه، نغمه، بیات راجه، عراق، نهفت، مجسلی، بوسلیک، عشاق، تبریز، رهاب، تخت طاقدیس و شاه ختایی
دستگاه راست پنجگاه شامل: درآمد اول، درآمد دوم، زنگوله، نغمه، پروانه، روح افزا، بیات عجم، بحر نور، قرچه، پنجگاه، عشاق، مبرقع، بوسلیک، نیریز، چکاوک، طرز، راک هندی، راک کشمیر،راک عبدالله وماوراء النهر.

ادامه مطلب »

* پروا

استاد در کلاس درس مشغول تدریس بود و در مورد مونث و مذکر بودن اسم ها توضیح می داد. یک دانشجوی کنجکاو! پرسید: استاد، ببخشید کامپیوتر مذکر است یا مونث؟! استاد یکه خورد و چون از پاسخ درست سوال مطمئن نبود دانشجویان کلاس را به دو گروه دختر و پسر تقسیم کرد و از دو گروه خواست که با ارائه ی دلیل های قابل قبول به این پرسش پاسخ دهند. ابتدا گروه دانشجویان دختر جنس رایانه را مذکر اعلام کردند به دلایل زیر:
۱- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم. ۲- با آنکه داده های زیادی دارد، نادان است. ۳- قرار است مشکلات را حل کند اما بیشتر اوقات معضل اصلی خودش است. ۴- همین که پای بند یکی از آن ها شدید متوجه می شوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان می شد.
دانشجویان پسر که متحیر شده بودند با قدرت اعلام کردند که جنس رایانه مونث است زیرا:
۱- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی شان سر در نمی آورد. ۲- کسی زبان ارتباطی میان آن ها رانمی فهمد.
۳- کوچکترین اشتباهات را در حافظه ی بلند مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند. ۴-همین که پای بند یکی از آنها شدید باید تمام پولتان را صرف لوازم جانبی برای آن بکنید!

ادامه مطلب »

من خودم، با گوش های خودم شنیدم که یک آدمی که شغلش سخن گفتن است با یک نیم لبخند مهربانانه گفت: ”گران نشدن عین ارزانی است و ما در کشورمان گرانی نداریم، یعنی ارزانی داریم…“
آن روز صبح که این حرف ها را شنیدم، با انرژی از خواب بیدار شدم. سوار تاکسی شدم، یادم آمد که کرایه ها نسبت به سال گذشته همین موقع بالا رفته است، آن هم خیلی. با خودم گفتم: ”ملالی نیست، کرایه تاکسی خیلی تفاوتی در وضعیت زندگی آدم ایجاد نمی کند…“ پیاده که شدم، رفتم خودکار و جوهر خودنویس بخرم، دیدم آنها هم گران شده اند. پشت ویترین کفش ها و پیراهن ها و شلوارها خودنمایی می کرد، قسم می خورم که قیمت آنها از سال قبل بیشتر شده بود. در محل کارم بچه ها، دوستانم که دوستشان دارم، صفحات آگهی ها را شخم می زدند تا یک سرپناه، حتی یک قوطی کبریت پیدا کنند و نمی یافتند. آنها براساس نصیحت ها و حرف ها و خواسته ها سر وقت متاهل شده بودند و زندگی خوبی هم داشتند و دارند، اما نمی توانند سرپناه مناسب، یا حتی غیرمناسبی برای خودشان پیدا کنند. قیمت مسکن بالا رفته، بالا رفتن که برای یک روزش است، بهتر است بگویم سرسام آور شده است. خانه خریدن؟ فراموشش کنید، وام خرید مسکن می دهند، اما با این وام کجا را می شود خرید؟ به صفحات روزنامه ها نگاه کنید، ده صفحه مخصوص خرید و فروش وام مسکن است. دردناک است، وام مسکن که قاعدتا باید راهی برای خانه دار شدن فقیرترها باشد در نهایت سود اصلی خود را به جیب پولدارها سرازیر می کند. فکر خرید خانه برای نود درصد جوان ها، به رویا (نه ببخشید) کابوس، می ماند. و جور کردن پول پیش و اجاره یک سرپناه هم همین طور….
برای خوردن، برای روزی را گذراندن، به مغازه ها که داخل شوی، می بینی گرانی دارد گلویت را فشار می دهد، شیر، ماست، پنیر، تخم مرغ، روغن، گوشت سفید، گوشت قرمز، ماهی، میوه و سبزیجات گران شده اند، عدس و لپه و برنج هم همین طور. شب گرم تابستانی، سردم می شود، با خودم می گویم: ”گرانی یعنی چی؟… ارزانی یعنی چی؟… زندگی یعنی چی؟..“
نفسم درنمی آید، دلم می خواهد یکی را ببینم و بگویم زندگی کردن با گرانی یعنی چی؟ فقر یعنی چی؟ تبعیض طبقاتی یعنی چی؟…
بنزها و بی ام وها و پرادوها و ماکسیماها و موسوها و تویوتوها از کنارم رد می شوند. بالای سرم شاید عروس و داماد خوشبختی یک هلی کوپتر برای گردش شب عروسی خود کرایه کرده اند و دارند خوشبختی شان را بالای سر ما فریاد می زنند…

ادامه مطلب »

اخه رو چه حسابی انقدر من رو تحویل میگرفت؟
چه دلیلی داشت همش سر به سرم بزاره و وقتی منو میبینه به دوستاش نشونم بده با هم بخندند..
اون روزو بگو که برای هممون فالوده بستنی خرید
درسته هر روز یکی بقیه رو مهمون میکرد ولی اون از کجا میدونست من عاشق بستنی ام؟تازه تو جمع به من اشاره کرد و گفت باید یه روز هم برای این خانوم یه بسته قرص فسفر برای افزایش  ای کیوشون بگیریم!
آخی چقدر دست و دلباز!!!!
مطمئنم عاشقم بوده وگرنه دلیلی نداشت که کارشو بی خیال شه و کار با اون دستگاه و بهم یاد بده
درسته منم طبق معمول گیج بازی در می اوردم و سر وارد نبودن به دستگاه مدام سوتی میدادم ولی اینا همش بهونست
مسلما اون دنبال فرصت میگشته تا سر صحبت رو باهام باز کنه!!
خدایا چقدر خوشحال بودم
چقدر اعتماد به نفسم بالا رفته بود
تازه داشتم به خودم امیدوار میشدم
طرف همونی بود که تو رویاهام دنبالش میگشتم!
تقصیر خودمه نباید تابلو بازی در می آوردم
دوستم بهم گفته بود که هر وقت اونو میبینم نیشم تابناگوش بازمیشه!
اصلا چه میدونی شاید دوستم وقتی
فهمیده طرف آنقدر عاشقمه چشمم زده
از رو حسادتشم بود که بهم گفت: به محض اینکه وامت
جور شد یه چندتا عمل زیبایی رو صورتت انجام بده بعدشم برو
باشگاه یه ۲۰کیلویی وزن کم کن وگرنه همه میدونن هیکل و قیافم حرف نداره!!
من که میدونم دوستم دعا جادوم کرد وگرنه یهو چی شد که وقتی به طرف گفتم من رو اخراج کردند بر و بر بهم نگام کرد و
با ذوق گفت خیلی خوبه خواهشا از فردا دیگه این ورا پیدات نشه!!

ادامه مطلب »

 * مطرود

چهل وپنج دقیقه از ۸ گذشته بود و استاد نیامده بود. ما هم رفتیم آموزش و به خانم اولادی گفتیم که استاد نیامده، حالا چه کار کنیم؟! خانم اولادی خندید و گفت: شما واقعا چهل و پنج دقیقه منتظر نشستید برای استاد؟! حقا که صفری هستید.
کلاس که تشکیل نشد، همینطور الاف می گشتیم که یادمان آمد سخنرانی یک پروفسور از یکی از دانشگاه های خارجه در حال برگزاری است. ره سپار شدیم به سوی سالن ابن سینا. دم درب ورودی بودیم که یک عدد دستگاه واکس زنی کشف نمودیم. ما هم ذوق مرگ شدیم که واکس مجانی را از دست ندهیم. دسته جمعی نیم ساعت پای دستگاه بودیم. کفش اسپرتم از سفیدی به رنگ سیاه خالص درآمد.
وارد سالن که شدیم دیدیم جا برای نشستن نیست و تمام صندلی ها از دانشجویانی پر شده است که نگاهی گلابی شکل به سخنران می کنند که یک ریز انگلیسی حرف می زند. ما هم که خواستیم کم نیاوریم خود را به فهمیدن زدیم و مبهوت سخنانش شدیم.
ظهر، داشتیم در دانشکده پرسه می زدیم و سالن ها را متر می نمودیم که به نمازخانه برادران رسیدیم. اما گویا مخروبه ای شده بود و در دست تعمیر بود. جلو تر رفتیم و بقایای آسانسور کشف نمودیم!
یکی از دوستان پیشنهاد داد برویم سایت و اندکی چت نماییم که دیدیم ماشاالله جای نفس کشیدن هم نیست! طبق معمول تعدادی از سیستم ها تحت اشغال چند نفری بود که به سرقفلی های سایت مشهورند و داشتند چند گیگابایتی دانلود می کردند. حال آنکه وقتی ما خواستیم یک عدد ترانه دانلود کنیم، دیدیم امکان پذیر نیست!
بی خیال اینترنت شدیم. گفتیم خوب اینها که برای آدم نون و آب نمی شود، زدیم به راه بیابان که برسیم به اداره ی رفاه و پر بودیم از شور و شعف که دیگر مجبور نیستیم ساعاتی از وقت گرانبهای خود را در طی مسیر گودال چشمه تلف کنیم. وقتی رسیدیم جواب دادند که تا وقتی جاگیر شویم بی خیال وام و اینجور چیزها شوید. گفتم نکند فرم های واممان هپولی هپو شده؟جواب شنیدیم که تا وقتی اینترنتمان وصل شود از ارسال اطلاعات وامها به سوی مرکز معذوریم.
ناامید روی گردانیدیم و به سمت دانشکده برگشتیم. یکی از دوستان گفت که یک جاده ی دیگر موجود است که گویا کوتاه تر می نماید و در واقع راه میانبر است. قدم در راه نهادیم و نزدیک که شدیم تابلوی خوابگاه دختران بوستان را دیدیم. خجل زده شدیم و راه کج نمودیم که ساختمانی نیمه کاره یافتیم. با خود گفتم که باید محل ساخت دستشویی بین راهی باشد که دوستان ندا دادند که یک بوفه ی جدید قرار است اینجا ساخته شود. اندکی تامل نمودم که سرمای زمستان و این مکان دور افتاده مجالی می دهد به ما که برای یک چایی و تی تاپ این همه مصیبت بکشیم؟
گذشت و بعد از کلاس خسته و پلاسیده در ایستگاه نشستیم و منتظر. یک اتوبوس بود و جمعیتی عظیم که دوان دوان خود را به آن می رسانیدند. ما که جنتلمن بودیم و وقار و IQ از سر و رویمان می بارید، خرامان خرامان می آمدیم.که رفیقمان فریاد کشید”بدو برات میله گرفتم“
معاونت پیاده شدیم. از ترس این استاد های گیر، رفتیم کتابخانه که اندکی مطالعه کنیم. که صدای فغان بیماری، ما را که در بحر کتاب غرق بودیم به لرزه در آورد. گویا مسئولان دلسوز و مهربان این مکان آموزشی را به مکان درمانی عمومی تبدیل کرده اند که هم رفاه حال مردم تامین شود و هم از تجمعات غیر اخلاقی تعدادی دانشجوی بی سر و پا جلوگیری شود. خدا از بهشت برین نصیبشان کناد!  

ادامه مطلب »

* بهناز کمرانی
سالن اجتماعات ابن سینای دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد، امسال برای اولین بار، شاهد بچه‌هایی بود که با بغض قدم میذاشتند توش. بچه هایی که آروم و قرار نداشتند و قلب همشون تنها به یک دلیل به تپش در اومده بود. هرکسی به یک امیدی ثبت نام کرده بود، اما بین این جمع، افرادی حضور داشتند که همه‌ی درها به روشون بسته شده و به قول خودشون دنیا چشم دیدن چیزایی رو که حق اونا بوده نداشته، چه بسا بعضی از ما، به خاطر موقعیت و شرایط مثبتی که داریم، این حق رو از اون ها می گیریم. رفتن به این سفر تنها امیدشون بوده، تنها راه آروم شدن، تنها راه فهم و درک عدالت این دنیا…
قرعه کشی انجام شد و بغض ها جای خودشون رو به گریه دادند. اشک هایی که مظلومانه سرازیر می شدند و گلایه داشتند از اینکه چرا ظرفیت امسال کم شد و هیچ کدوم از مسئولین جواب درستی ندادند و از اینکه چرا از ظرفیت ۲۳نفره‌ی دخترها، ۸ نفر کم شد و بدون قرعه کشی به ۸نفر دختر از ظرفیت سال قبل، که به دلیل مشکل پاسپورت نتونسته بودند عازم بشند، اختصاص داده شد در حالیکه به یادآوردن اینکه از بین این ۸نفر چه کسی سال قبل انتخاب شد یا نشد حافظه قوی‌ای نمی خواد…
بهتر بود آقایان مسئولین در پایان جلسه به جای طفره رفتن از پاسخگویی بچه هایی که حق خودشون میدونستند که دلیل این نحوه‌ی انتخاب و کاهش ظرفیت رو بدونند، اونها رو متقاعد می‌کردند و جوابگوی جمع باشند، نه اینکه چراغ‌ها خاموش بشه و سالن پر بشه از سکوت، بغض و اشک این بچه ها. وهیچ احترامی برای اون دانشجویی که ایستاده تا جواب سوالش رو بگیره قائل نشدند.
دوست عزیز، می‌گویند خدا از رگ گردن هم به آدم نزدیکتره، پس به این جمله ایمان داشته باش. چون خدا همیشه و همه‌جا باهاته، حتی اگه یه سری از افراد با موقعیت خاص خودشون، حق تو رو برای رفتن به خونه‌اش گرفته باشند.

ادامه مطلب »