| چشمها را باید شست! |
| داستانك |
|
* میثم معتمدپور
سکانس اول؛ یک سرویس بهداشتی متروکه تو جنوب شهر: سوسک پسر: بابا گشنمه... چرا کاری نمیکنی؟ پسر عمو رو دیدی؟ امروز یه دونه از اون بستنی کاکائوییا(!) دستش بود، وای که چقد دلمو سوزوند... سوسک مادر: مرد... خجالت بکش! این بود اون زندگی که بهم قولشو داده بودی؟ بچههامو ببین، رنگ به چهره ندارن... خودمو ببین، شاخکام دیگه سو ندارن... آخ که دلم چقد هوای یه دوش آب گرم کرده... سوسک پدر (با حالتی درمانده): میگی چیکار کنم زن؟ مگه من کم جون کندم؟ از صبح تا شب تو کثافتای آدما غلطیدم، گذاشتم دهن شما. خودم یه سر سوزن خوردم؟ سوسک دختر: بابا... خوب منو نگاه کن... یه زمانی خوشگلیم تو فامیل زبانزد بود... همین پسره، همسایه بقلی رو میگم، همون که دخترهای دمبخت محل براش سرودست میشکوندن... چند بار شماره داد، نگرفتم... کمترین عطری که استفاده میکردم HOG اصل فرانسه بود... یادته چقد درخواست داشتم از شرکتای بزرگ که عکسمو بندازم رو قوطی حشره کش؟ حالا چی شدم؟ یه سوسک ترشیدهی بیمصرف... پدر در حالیکه سعی میکنه لرزش صداش رو مخفی کنه: بابایی... گریه نکن... طاقت اشکاتو ندارم... دیگه نمیزارم گریهکنی... و درحالیکه سر بچههاش رو به سینهش میفشرد، زمزمه کرد: دیگه دورهی سختیمون تموم شد... سکانس دوم؛ یه سرویس بهداشتی عمومی تو شمال شهر: مرد مصمم به نظر میرسید... اونجا خیلی دور نبود، جلو چشمش بود. چند ساعتی بود اونجا رو زیر نظر داشت... از الان بوی غذا به مشامش میرسید، آه که رایحهش چه دلنواز بود... خودش رو درحالی تصورکرد که دستش رو دراز میکنه و یه مشت از اونا برمیداره و تو دهن بچههاش میزاره... بچهها هم که دور دهنشون چیز مالی(!) شده با یه گردش زبون اونا رو پاک میکنن و یه لبخند تحویل بابا میدن... تمام اینا دست یافتنی بود... فقط تمرکز لازم داشت؛ والبته یه کم شانس... آخرشب بود و این نفری که تو دستشویی دومی بود آخرین نفری بود که کار(!) میکنه... کارش که تمومشد، از دستشویی اومد بیرون. طبق برنامه، مسئول اونجا الان باید درو ببنده.. قیـــــــــــژژژ ... تلق...! درقفل شد. تمام لامپا خاموش شده بودن، تنها نور از روزنهای کنار هواکش، دستشویی رو کمی روشن کرده بود... سکانس سوم...همونجا: غذایی که اونجا بود به تنهایی برای 70میلیون سوسک، اونم به مدت چند سال کفایت میکرد... کیسه رو روی زمین گذاشت و مشغول شد... خوب، 2تا ازاین برمیدارم، 4تا هم از این... اوه! این از رنگش پیداس که خیلی غنیه(!!)... 2 تا کیف لوازم آرایش مارک LAHSE برا دختر گُلم... یه جعبه شوکولات کاکائویی مغز پستهای برا پسرم... یه کرم دور چشم برا زنم... وای اینو ببین...کرم کارامل(!!) مرد بارش رو بسته بود... وقتی از محکم شدن درکیسه مطمئن شد، عرق روی پیشونیش رو پاک کرد، اومد بره که یدفعه همه جا روشن شد، وای مسئول توالت نرفته بود، اونو دید که یه ماسک به صورتش زده و با یه چیزی شبیه تفنگ که به یه محفظه وصل بود، داره میاد طرفش... اون صحنه براش غریب نبود، پدرش و مادرش رو همینجوری از دست داده بود، با گاز ضدسوسک. اون مرد کمین کرده بود تا سوسکا رو گیر بندازه، لوله رو گرفت سمت سوسک پدر و ماشه رو چکوند. پدر ابری از گاز رو دید که به سمتش میومد. با تمام توان شروع کرد به دویدن. مرد دنبالش میدوید... یه لحظه زیر پای سوسک پدر خالی شد... بله، اونجا یه پله بود. سوسک به پایین سقوط کرد، اما نه... در آخرین لحظه دستش رو به لبهی پله گرفت... مرد گازبهدست، سوسک رو ندید و از کنارش رد شد... پدر که به شدت سرفه میکرد با یه دست آویزون مونده بود و با دست دیگهش، کیسه رو چسبیده بود... مطمئن بود حتی اگر بیفته، کیسه رو ول نمیکنه... دستش بی رمق شده بود، نمیدونست از خستگیه یا اثرات گازه. کم کم دستش لیز خورد و ول شد... سکانس چهارم...دو قدم اونورتر: در آخرین لحظه، یه دست لاغر اما قوی دستشو گرفت... دیگه چیزی نفهمید... وقتی بههوش اومد، یه سوسک سالخورده جلوش نشسته بود. چهرهی رنجور و چروک خوردهش، خبر از سن زیادش می داد. ریش سفید بلندی چهرهش رو پوشونده بود. سوسک سالخورده گفت: اسم من رابینسونه، از مدتها پیش اینجا اومدم، با پسرم، اما تو شلوغی گمش کردم. حالا هنوز منتظرم تا بیاد... سوسک پدر در حالیکه به سختی نفس میکشید پرسید: هنوز؟ اگه میخواست پیداش بشه، تا حالا شده بود. رابینسون جواب داد: ”میاد...مطمئنم“. بعد دست پدر رو گرفت و اون رو از سوراخی در گوشهی دستشویی بیرون برد. در راه، حال پدر بد شد. رنگش شده بود قهوهای رنگ پریده. بنابراین رابینسون مجبورشد، پدر رو روی کولش بزاره... پدر فهمید که برخلاف ظاهرش، رابینسون قدرت بدنی خوبی داره... سکانس پایانی... سرویس بهداشتی پایینشهر،خونهی سوسکها: پسر: آه پدر... تو را چه شده است؟سخن بگو مرا پدر... پدر (درحالیکه به شدت سرفه میکرد): خوبم پسرم...نگران نباش...توی اون کیسه رو دیدی؟برات شوکولات آوردم... پسر (که اشک تو چشماش حلقه زده): نمیخوام بابا...بدون تو هیچی نمیخوام... پدر با سرفهی آخرش خون بالا آورد و بیهوش شد... مادر گریه امونش نمیداد حرف بزنه... دختر (با گریه): بابا جون... غلط کردم... دیگه هیچی نمیخوام... شماره نمیخوام... شوهر نمیخوام... فقط حرف بزن... پدر چشماشو باز کرد و لبخندی زد... همه خوشحال شدن... بعد گفت: آ.......ه و دوباره چشماش رو بست... خلاصه، زدحالی زد به جمع... رابینشون گفت:“ از عوارض گازگرفتگیه شدیده... ممکنه دیگه به هوش نیاد... بیا دختر... اینو بگیر بریز تو حلقش... خوب میشه.“بعد با خودش زمزمه کرد:“ اینو برا پسرم نگه داشته بودم که شاید گازی(گاز گرفته) شده باشه.“ پدر بعد از خوردن پادگاز(مثه پادزهر) تکونی خورد و لحظاتی بعد چشماشو باز کرد... صورت پسر و دخترش رو بوسید... لبخند رضایتی روی لباش نقش بسته بود... اون یه قهرمان بود...یه مَرد... بعد بلند شد و رو به زنش گفت: چشماتو ببند تا من بیام... باز نکنی یه وقتا! میخواست بره گلهای قهوهای خوش بویی رو که برا زنش چیده بود بیاره... آخه موقع اومدن افتاده بودن دم در... وقتی رسید دم در دولا شد و گل رو برداشت... سرش رو که بالا آورد یه دفعه یه کفش اومد رو سرش... بله، سوسک قصهی ما ترکید، در حالی که گل هنوز تو دستش بود... اون کفش ممکنه پای هر کدوم از ما باشه...
افزودن به علاقمنديها
ثبت لينك در
ايميل كردن اين
نمايش: 71 نظرات (0)
![]() نوشتن نظر
|
