مستانه

آفرینش
امتیاز کاربران: / 4
ضعیفبهترین 
مستانه
نوشته شده توسط مهري چياني   

یکی بود یکی نبود عصر یکی ازآن روز هایی که همه باهم در سرزمین عدم زندگی می کردیم و ازل بر هستی وعدم می نگریست چشمش به ما افتاد، مدتی از آفرینشمان گذشته بود و ما خفته بودیم به ناز در کتم عدم؛ این چندمین باری بود که این جمله را می شنیدیم "بیدار شو،با من حرف بزن" وما چون کودکی بد خلق که خواب شیرین صبح چنان مدهوشش کرده که حتی نوازش صمیمانه ی صدای گرم مادرش را هم درک نمی کند ،سعی می کردیم صدا نشنویم...ودوباره ودوباره....
کمی به صدا توجه کردیم،چه صدای زیبایی بود،چه پژواک آرامش بخشی داشت .
از آنجایی که سرنشتر عشق بر رگ روحمان زده بودند وما موجوداتی با احساسوعشق آفریده شده بودیم در مقابل شورو اشتیاق او دوام نیاوردیم و حسن او به دست خویش بیدارمان کرد.
چه لحظه ای !!!
مات ومبهوت به نوری که بالای سرمان بود نگاه کردیم ،چقدر مقدس وملکوتی،زیبا وخواستنی ،چه آرامشی پیدا کردیم....نه....این آرامش نبود
قلبمان تند تند می زد،ما عاشق او شدیم ...
ما عاشق شدیم چون او عاشقمان بود واراده کرد تا عاشقش باشیم، اصلا به وجود آمدیم چون او خواست که باشیم تا همدمش شویم.
ازهمان آغازین لحظه های شروع خلقت ما نسبت به تمامی موجودات برتری داده شدیم ،با قلبی که سرچشمه ی مهرومحبت بود،عقلی که ظریفترین درایت ها را داشت، روحی که سخاوتمندانه از وجود خالق در ما دمیده شده بود وقدرتی که منشاء به وجود آمدن تمام جهان بود نیرویی که تا قبل از آن فقط شایسته ی ذات مقدس پروردگار بود.
ما از خواب بیدار شدیم اما این یک بیدار شدن عادی نبود ما آگاه شدیم،از اطرافمان،از کسی که دوستمان داشت.
روحمان در قالبی خاکی قرار گرفت وبه زمین فرستاده شد تا با زمین انس گیرد،اما شاید جسممان کنار خاک آرام گرفت اما روح، سرگشته، به دنبال منبع نوری بی پایان ،خیال بالا در سرمی پروراند، بله او با اینکه عاشقمان بود ما را از خود دور کرد .
درست است که از او دور شدیم ،اما خالق کریم به ما اراده داده بود در کنار عشق و عقل و روح...
او ما را با قدرتی بزرگ به زمین فرستاد و ما امانت دار او شدیم ،اراده از او بود ولی به ما هم داد تا عشقمان را به او ثابت کنیم وبرای لقای او،برای کناررفتن حجاب ها ودوباره دیدن آن پرتوهای عالم تاب تلاش کنیم .
همه ی کائنات در مقابل اراده ی انسان تسلم اند زیرا اراده ی ما ذره ای از اراده ی اوست.
و عشق یعنی این!

 
خدايا نذار بزرگ شم
مستانه

* محمد سليمي

الو؟... خونه خدا؟؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
[یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس.]
+ بله با کی کار داری کوچولو؟
- خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
+ بگو من می شنوم.
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟  من با خدا کار دارم ...
+ هر چی می خوای به من بگو قول میدم به خدا بگم.
صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منا دوست نداره؟
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و به روی گونه اش غلطید و با بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛
+ بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو.
دیگر بغض امانش را بریده بود، بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جون، خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو روخدا نذار بزرگ شم توروخدا...
+ چرا؟ این مخالف تقدیره  چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
- آخه خدا من تو رو خیلی دوست دارم قد مامانم . ده تا دوست دارم.  اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم. چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش را به اندازه بزرگ شدن فراموش میکند... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب، من را از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خود خواهی شان می خواستند. دنیا برای تو کوچک است... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک در کنار گوشی تلفن، در حالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت. آری بالاخره کودک بیمار به آغوش مهربان خدا رفت.

 
...
مستانه

 * سيب

حتی از گوشه‌ی شیشه ی چرك‌آلود و یخ زده‌ی مینی‌بوس سرد شنبه ها هم می‌شود
شاخه های نیایشگر درختان را كه رو به سوی آستانت بلند شده‌اند دید؛
پس من چه بهانه بیاورم برای دست‌های همیشه رو به پایینم؟ ...

 
عارف
مستانه

 روزی عارفی ندایی از غیب شنید:
که ای اهل دل؛
آیا می‌خواهی آنچه از درون تو میدانیم، بر مردم آشکار کنیم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان میدهی زاهد و عارف نیستی؟
و عارف پاسخ داد:
آیا تو می‌خواهی که من به مردم بگویم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بی پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بی انتهایت، به هرکاری که دوست دارند، دست بزنند؟!
مجددا همان ندای غیبی به گوش رسید که گفت:
بسیار خب عارف،... تسلیـــــم!
نه تو چنین کاری بکن و نه من چنان کاری را انجام میدهم.
او معنای رحیم را میدانست...

 
سلام خداجون...
مستانه
* میثم معتمدپور
سلام خداجون، منم... همون بچه‌ای که وقتی بهش میگفتن خدا اون بالاهاس، تو آسموناس، دل کوچیکش که میگرفت از زمونه، آسمونو نگاه میکرد...
همون بچه‌ای که اولین نمازشو انقدر تکرار کرد تا مطمئن بشه درست خونده...
همون بچه‌ای که قسم خدا براش ته اعتقاد بود و اگه نفسشم بند میومد، قسمشو نمی‌شکست...
همون بچه‌ای که وقتی بابا مامانش ازش ناراحت میشدن، انگار دیگه دنیاش خورشید نداشت، بارون نداشت، زندگی نداشت...
همونی که تو اولین دعاش، دست تو رو دید...
حالا میگن اون بچه دیگه مرد شده...
دیگه تو آسمون جز دود و کدورت و سیاهی هیچی نمی‌بینه...
می‌دونی آخه خدا‌جون؛ خیلی وقته دیگه نمازش باری به هر جهت شده؛ خیلی وقته یادش میره، خیلی وقته...
آخه دیگه حالا مرد شده؛ دیگه شکستن دل مامان باباش شده براش یه عادت...
خدا جون... دیگه از بقیه می‌خواد براش دعا کنن، آخه روش نمیشه خودش باهات حرف بزنه...
خدا جونم...
تو رو به همین اشکایی که الان تو چشام حلقه زد...
به همونایی که دلشون هنوز صافه، زلاله؛ مثه دل بچگیای من...
به همونایی که تو نمازشون غرق تو میشن، محو تو میشن؛ که حتی درد تیر تو پاشون یادشون میره...
به همونایی که به خاطر قول به مادر، حتی از دیدن فرستاده ت خودشونو محروم می کنن...
اونایی که تو دعاشون هیچ وقت خودشونو دعا نمی‌کنن...
به خاطر اونا...
منو برگردون به بچگیم...
 
مطالب بیشتر...


صفحه 1 از 2

فراخوان همکاری با مجله اینترنتی سیاه و سفید

حمایت دو طرفه

با قرار دادن بنر زیر در وب سایتتان از ما حمایت کنید

مجله اینترنتی سیاه و سفید

حمایت می کنیم

مجله کارگاهی زیگ زاگ


© وب‌گاه مجله‌ي اينترنتي سياه و سفيد. طراحي و اجرا توسط محمد اسماعيل آرامش.
تمامي حقوق معنوي مطالب انتشار يافته در اين وب‌گاه، متعلق به گاهنامه‌ي سياه و سفيد و نويسندگان آن است.
استفاده از اين مطالب، تنها با ذكر وب‌گاه سياه و سفيد و نام نويسنده‌ي مطلب مجاز است.
اين وب‌گاه، تنها نسبت به مطالب منتشر شده توسط "نويسندگان" خود مسئول است و مسئوليتي در قبال مطالب منتشر شده توسط كاربران ديگر نمي‌پذيرد.
قدرت يافته توسط:
پارسه هاستينگ