|
مستانه
|
|
نوشته شده توسط مهري چياني
|
|
یکی بود یکی نبود عصر یکی ازآن روز هایی که همه باهم در سرزمین عدم زندگی می کردیم و ازل بر هستی وعدم می نگریست چشمش به ما افتاد، مدتی از آفرینشمان گذشته بود و ما خفته بودیم به ناز در کتم عدم؛ این چندمین باری بود که این جمله را می شنیدیم "بیدار شو،با من حرف بزن" وما چون کودکی بد خلق که خواب شیرین صبح چنان مدهوشش کرده که حتی نوازش صمیمانه ی صدای گرم مادرش را هم درک نمی کند ،سعی می کردیم صدا نشنویم...ودوباره ودوباره.... کمی به صدا توجه کردیم،چه صدای زیبایی بود،چه پژواک آرامش بخشی داشت . از آنجایی که سرنشتر عشق بر رگ روحمان زده بودند وما موجوداتی با احساسوعشق آفریده شده بودیم در مقابل شورو اشتیاق او دوام نیاوردیم و حسن او به دست خویش بیدارمان کرد. چه لحظه ای !!! مات ومبهوت به نوری که بالای سرمان بود نگاه کردیم ،چقدر مقدس وملکوتی،زیبا وخواستنی ،چه آرامشی پیدا کردیم....نه....این آرامش نبود قلبمان تند تند می زد،ما عاشق او شدیم ... ما عاشق شدیم چون او عاشقمان بود واراده کرد تا عاشقش باشیم، اصلا به وجود آمدیم چون او خواست که باشیم تا همدمش شویم. ازهمان آغازین لحظه های شروع خلقت ما نسبت به تمامی موجودات برتری داده شدیم ،با قلبی که سرچشمه ی مهرومحبت بود،عقلی که ظریفترین درایت ها را داشت، روحی که سخاوتمندانه از وجود خالق در ما دمیده شده بود وقدرتی که منشاء به وجود آمدن تمام جهان بود نیرویی که تا قبل از آن فقط شایسته ی ذات مقدس پروردگار بود. ما از خواب بیدار شدیم اما این یک بیدار شدن عادی نبود ما آگاه شدیم،از اطرافمان،از کسی که دوستمان داشت. روحمان در قالبی خاکی قرار گرفت وبه زمین فرستاده شد تا با زمین انس گیرد،اما شاید جسممان کنار خاک آرام گرفت اما روح، سرگشته، به دنبال منبع نوری بی پایان ،خیال بالا در سرمی پروراند، بله او با اینکه عاشقمان بود ما را از خود دور کرد . درست است که از او دور شدیم ،اما خالق کریم به ما اراده داده بود در کنار عشق و عقل و روح... او ما را با قدرتی بزرگ به زمین فرستاد و ما امانت دار او شدیم ،اراده از او بود ولی به ما هم داد تا عشقمان را به او ثابت کنیم وبرای لقای او،برای کناررفتن حجاب ها ودوباره دیدن آن پرتوهای عالم تاب تلاش کنیم . همه ی کائنات در مقابل اراده ی انسان تسلم اند زیرا اراده ی ما ذره ای از اراده ی اوست. و عشق یعنی این!

|