| من اخراج شدم... |
| اتاق آبي |
|
* فخرالدين محمد موسايي معصومانه کنار خیابان ایستاده بود. پسر کوچکی که مرا به یاد کودکی ام میانداخت. کیف مدرسه اش را روی دوشش انداخته بود و محکم بندهای آنرا با دو دست گرفته بود. با ترس به ماشینهایی که سریع و بیرحمانه از خیابان میگذشتند نگاه میکرد.میان رفتن و ماندن مردد بود.پرسیدم:میخوای رد شی؟ سرش را به نشانه تایید به آرامی تکان داد. گفتم:دستتو بده به من تا با هم رد شیم. با شک دستش را به طرفم دراز کرد..به آرامی از خیابان گذشتیم.وقتی به آن طرف رسیدیم، لبخندی زد و به طرف مدرسه شروع به دویدن کرد. بغض گلویم را فشار می داد.دلم می خواست من هم همراه او بدوم به سمت مدرسه. دلم میخواست یکبار دیگر کتاب نوی فارسی را جلوی بینی ام بگیرم و با تمام قدرت نفس بکشم تا بوی تازگیاش مستم کند. دلم می خواست اما نمیشد... افسوس.من از دنیای زیبای بچگی اخراج شده بودم..
افزودن به علاقمنديها
ثبت لينك در
ايميل كردن اين
نمايش: 74 نظرات (0)
![]() نوشتن نظر
|
