|
شاعرانه
|
|
نوشته شده توسط محبوبه عباسی
|
|

اشکم چکید از گونه و در او اثر نکرد برکوی ما آن قاصدک قصد سفر نکرد
جانم به لب رسیده و صبرم سر آمده اما دمی ز حال خود ما را خبر نکرد
کردم دعایی تا مگر رحمی به من کند لیکن حدیث هجر را از سر به در نکرد
گر گویدم جان گران تقدیم او کنم دست از طلب کشیده و ما را نظر نکرد
رفتی و بعد از رفتنت آشفته شد سپهر نفرین شوم دوریت شب را سحر نکرد
باد صبا بیامد و در کوچه ها وزید عطر نسیم تو ولی با او گذر نکرد
قلب زمین فسرده و آفاق تار شد بی لطف تو دست نسیم این خاک زر نکرد
فرهادم و با تیشه ام درجنگ با غرور تلخی شیرین را ولی شیرین، شکر نکرد
می آیی و روشن شود "ساقی" دو دیده اش جز هجر تو چیزی مرا بی بال و پر نکرد |
|
شاعرانه
|
|
نوشته شده توسط رویا
|
|
این است رنج ما رنج فنا شدن رنج ِندیدن و , در سایه گم شدن رنج ِهمیشه کوچ رنج ِهمیشه درد رنج ِسفر چو باد , در کوچه های شب پرواز تا کجا ؟ تردید تا به کی؟ تا چند شب دگر ,مائیم منتظر؟ کو انتهای شب؟ وادی ِصبح و نور؟ تا کی در این دیار ,لب بسته و خموش؟ ثانیه در گذر... احساس در عدم... یک جسم ناتوان... افکار پوچ و سرد... اینست سِر ِشب سِر ِسکوت و درد اینست انتها... معنای ژرف رنج!!!! |
|
شاعرانه
|
|
نوشته شده توسط فخرالدین محمد موسایی
|
اگر حتی کویر آباد گردد اسیر خسته ای آزاد گردد اگر هم بازگردد بغض تلخی سکوتی بشکند فریاد گردد بریزد از میان تندیس غم ها دل غمدیده ای هم شاد گردد شود دنیا گلستان روزگاری همه بیدادها هم داد گردد بخشکد ریشه ی نامردمی ها همه نامردمی ها راد گردد ببندد رخت خود از جان ما مرگ همیشه نوبت میلاد گردد و هر گم کرده راهی عاقبت باز زمانی راهی و ارشاد گردد "به چشم من بسی دورست کآخر فراموشم ره فرهاد گردد" |
|
شاعرانه
|
|
نوشته شده توسط فخرالدین محمد موسایی
|
شیوه ی دل شکستن کرده ای از بر چرا؟ هیچ نخوانی شبی نغمه ی دیگر چرا؟
سوختم از آتش و نرم نشد خاطرت اشک ندارد اثر،این گهر تر چرا؟
من که به دام توام ،رحم کن آخر کمی مرغ چو زندانی است،می کنیش پر چرا؟
خاطر نازکم را، به ضرب غم می زنی می شکنی پای گل،با تبر آخر چرا؟
پادشها گدایی، بر در خانه ی تو بست نشسته عمری،باز نشد در چرا؟ من که زخنده ی تو مست شدم تا ابد! این همه هر دم کنی جلوه ی دیگر چرا؟
دارم امید وفا از تو و پرسم زخود مانده چنین بی ثمر،این گل بی بر چرا؟
می بری ای سنگدل،پای دلم را و من در عجبم کآمدم، سوی تو با سر چرا؟
صبر و قراری نماند در غم دوری تو باز شکست از میان،سرو تناور چرا؟
آه چو من عاشقم! نیست مرا چاره ای! بودن من این چنین،گلایه پرور چرا؟ 
|
|
شاعرانه
|
|
نوشته شده توسط رویا
|
مترسک؛خسته ای انگار از هر روز, تنهایی سکوت مزرعه با تو شده همراز پنهانی مترسک، حال امروزت، پر از فریاد و طوفانی خموشی لیک میدانمسراسر بغض و اندوهی مترسک دوست می داری صدای نای گنجشگک ولی محروم از آنی، که باشی همدمش یک دم مترسم پای تو بسته زمین از رنج تو خسته ولی محکوم ِ دنیایی، که از آن عشق پر بسته مترسک قلب تو کاهی لبانت از شعف عاری ولی چشمانِ غم دارت پر از امید آزادی مترسک این منم با تو در این احساس تو هم خون پر از دلتنگی دیروز پر از تنهایی هر روز تو پایت در زمین بسته و در من روح در بسته تو از تنهایی می نالی ولی من از لب بسته تو می بینی و می خوانی و در ما گوشها خسته تو آواز قناری را من اینجا جغد دلخسته مترسک چشمهایت را بر این آشوبها بربند ز زیبایی عالم هم بخوان افسانه ای هر دم بخواب؛ شاید که در رویا ببینی روزگاری را که در هفت آسمان آن نباشد هیچ بند و دام......!!!!
|
|
|
|
|
|
صفحه 1 از 4 |