| مترسک... |
| شاعرانه |
| نوشته شده توسط رویا |
|
مترسک؛خسته ای انگار از هر روز, تنهایی سکوت مزرعه با تو شده همراز پنهانی مترسک، حال امروزت، پر از فریاد و طوفانی خموشی لیک میدانمسراسر بغض و اندوهی مترسک دوست می داری صدای نای گنجشگک ولی محروم از آنی، که باشی همدمش یک دم مترسم پای تو بسته زمین از رنج تو خسته ولی محکوم ِ دنیایی، که از آن عشق پر بسته مترسک قلب تو کاهی لبانت از شعف عاری ولی چشمانِ غم دارت پر از امید آزادی مترسک این منم با تو در این احساس تو هم خون پر از دلتنگی دیروز پر از تنهایی هر روز تو پایت در زمین بسته و در من روح در بسته تو از تنهایی می نالی ولی من از لب بسته تو می بینی و می خوانی و در ما گوشها خسته تو آواز قناری را من اینجا جغد دلخسته مترسک چشمهایت را بر این آشوبها بربند ز زیبایی عالم هم بخوان افسانه ای هر دم بخواب؛ شاید که در رویا ببینی روزگاری را که در هفت آسمان آن نباشد هیچ بند و دام......!!!! نظرات (2)
![]() نوشتن نظر
|

بسیار، بسیار شعر خوبی بود.
خوشمان آمد ... :zzz