|
نوستالوژي
|
|
* مرضيه حاجي اميني سه سال ونیم پیش تو اولین وآخرین شمارهی مجلهی فصل نو (مجلهی سینای سابق که قرار بود به همت بچههای پزشکی 82(بیشتر) و دیگران یک مجله پرکار فرهنگی – اجتماعی – هنری باشد که نشد!) که بهار 84 چاپ شد، مطلبی نوشته بودم که مرور دوباره اش انگیزه ای شد برای نوشتن. version 1 من در این برهه از تاریخ که ایستاده ام اولین روزهای ترم 4 پزشکی را پشت سر می گذارم در حالی که کوله بار تجربه های اندوخته ام به مراتب بیشتر از روزهای سپری کرده ام در این دانشگاه است. من در دانشگاهی درس می خوانم که خیلی ها آرزوی قدم نهادن در آن را دارند ودر رشته ای درس می خوانم که به قول یکی از اساتیدمان over doseاست ومن انتخابش را مدیون نوع نگرش جامعهام هستم. من در کلاسی درس می خوانم که صندلی های آن یک جای خالی برای یادگاری نوشتن ندارد. من خیلی بیشتر از تمام ساعات سپری شده در کلاس های درسم ازدانشگاه، درس یاد گرفته ام؛ در واقع خیلی چیزها یاد گرفته ام جز درس، چون گوشهایی دارم که خود به خود موقع درس دادن استادها نمی شنوند ومغزی که در همان هنگام تعطیل شده وبه استراحت می پردازد ودستهایی که ناخودآگاه جزوه می نویسند وچشمهایی که موقع درس دادن استاد، معصومانه به او دوخته می شوند ونیمه باز به عالم هپروت تشریف می برند. من در این مدت یاد گرفته ام که چه طور با یک ژتون 4 بار غذا بگیریم، چگونه یک نفر برای ده نفر جا بگیرد (در سرویس، صف ژتون، صف غذاو...)چون ایستادن توی صف غذا و ژتون وخلاصه هر صفی بی کلاسی است. من فهمیده ام که کوئیز امتحانی ست که معمولا تصحیح نمی شود واگر هم بشود اثر ندارد، من فهمیده ام که textها و منابع معرفی شده توسط اساتید محترم که معمولا خیلی همup to date هستند، منابع امتحانی نیستند وبا همان مطالب جزوه می توان نمره خیلی خوبی آورد. من همه خاطراتی را که برای 20 درس می خواندم وخودکشی می کردم اگر نمره ام 25/. کمتراز 20 می شد، در سیاه چاله های ذهنم دفن کرده ام وسعی می کنم به یاد نیاورم چون خیلی ضایع است. چون دیده ام که برای امتحان نباید خیلی به خود زحمت داد ومعمولامی توان پاس شد. پدال زدن و تشخیص صدای فرد مورد نظر از پچ پچ های سرجلسه امتحان خیلی مهمتر وکار آمد تر از خواندن است. من دستگاه گوارشی دارم که به مزه انواع واقسام حشرات به ویژه سوسک سیاه عادت کرده است. من عضو کتابخانه ای هستم که رمان های بچه گانه ای دارد وtext هایش هم مال 10 ویرایش قبل از منابع علوم پایه هستند. من یادگرفته ام که زود رفتن سر کلاس بی کلاسی است برای همین نه تنها به موقع سرکلاس نمی روم بلکه ساعت حضور وغیاب اساتید هم دستم آمده وبه خودم زیاد زحمت نشستن سر کلاس را نمیدهم. من یاد گرفته ام که هر چه زمان کمتری داشته باشم کار بیشتری انجام میدهم، برای همین فقط شبهای امتحان زحمت درس خواندن را متحمل می شوم. من میدانم که 2555 روزاز زندگیام، بهترین دوران عمرم را باید پشت همین صندلی های خط خطی، توی همین خوابگاه پر شباهت به زندان وپادگان، توی همین 2 تا بیمارستان شلوغ وپلوغ بگذرانم. من می دانم یک روزی، 5 یا 6 سال دیگر، چشم باز می کنم وآرزو می کنم کاش توی این معجون 32 رنگ همکلاسی ها، چند همفکر، چند همراه انتخاب کرده بودم. کاش روزی یک کلمه انگلیسی حفظ کرده بودم. یا یک بیت شعر، کاش وهزاران کاش... اما الان حال این کارها را ندارم. تنها احساسی که ندارم دانشجویی است. من هدفم را در زندگی گم کرده ام. شاید خوشبختی ومفهومش را، شاید راه رسیدن را، شاید پای رفتن را، شاید جرات ماندن را، شاید خودم را گم کرده ام. همین!!
version 2 من در این برهه از تاریخ که نشستهام (حق بدهید، از بس صبح ها سر راند سر پا می ایستیم نایی برای ایستادن باقی نمانده است!) اولین روزهای ترم 12 پزشکی را پشت سر می گذارم، در حالی که راه آمده بس کوتاه می نماید ومن هرگز تصور رسیدن به این نقطه در این فاصله را که بیشتر از چشم برهم زدنی نگذشته نداشته ام. چشم برهم زدنی که گاهی جان را تا سر مرز جنون به لب رسانید. فاصله ای کوتاه با بعضی لحظه های پررنگ تر قاب شده در تصویر خاطرات. خاطرات من وهمان معجون32 رنگ وطعم همکلاسی بودنمان. ما وهمه خاطراتی که لحظه های رفتنمان را به هم پیوند می دهد. خاطراتی از تاریخ دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد که توسط موزه های متحرک ذهن ما حمل وشاید تا ابد تاریخمان (منظورم تاریخ انقضایمان، البته به شرط نگرفتن آلزایمرو... !) نگهداری می شود.
دانشگاهی با 3 ساختمان کامل و یک ساختمان نیمه کاره، دانشکده پزشکی –مامایی- پرستاری- و خوابگاههای بوستان ومولوی ویک ساختمان نیمه کاره مسجد با آن گلدسته های سر پریده و گنبد قیر آلودش. دانشکده پزشکی – مامایی وپرستاری با آن عنوان پر طمطراقش، با درهای بسته شیشهای همیشگیش، لابیرنت تودرتویی که سر در گمی سر گشتگی روزهای اولت را بدفرم تر می کرد وبد جور تو ذوق می زد. سلفمان که همین پایین پله های بوفه بود، بوفه ای که جز اسم نبود و همیشه بسته بود، سایتی که 2 تا کامپیوتر پنتیوم 2عهد بوقی داشت و 5-4 تا مشتری هم فقط. انبوه خاک وآجر وسیمان وکارگر هایی که تمامی نداشتند وساختمانهایی که خیلی آهسته ولاک پشتی جلوی چشم ما بالا آمدند وسلف ودانشکده بهداشت ومسجد وسالن ابن سینا شدند، اما عمر رحمتیه ای ما کفاف وصالشان را ندادند. سالن پاتولوژی که با خاک یکسان شد وبه تاریخ پیوست، جرثقیل وسط بیمارستان کاشانی که سالها بیکار بود وکسی نمی دانست قرار است بیمارستان بسازد وبیشتر قطب نمایی بود برای پیدا کردن خیابان معاونت در هفته های اول ترم اولیها! و ... ما وهمه ی واژه ها وروزهایی که ذهن ما تجربه کرده اما این چند سال کمتر معادل بیرونی داشته اند، جشنهای متعدد در آمفی تئاتر بیمارستان هاجر وسالن اجتماعات خیابان شریعتی، تحصنها، سینمارفتن از طرف دانشگاه با همه بچه های دانشگاه، اردوهای دانشجویی، پیاده روی بزرگ دانشگاه، شب شعرها، جلسات ادبی فروغ وآذر و...، انتخابات واقعا دانشجویی (به معنای شرکت اکثر دانشجو ها)وجمله تاریخی خدا مولوی را آزاد کرد و صف سینی های غذایی که روی زمین ردیف می شدند تا دم معاونت، روزهایی که به اعتراض کسی سلف نمی رفت و... ما وخاطرات آویزان شدن از میله های سرویس های کم رحمتیه، همبستگیمان! در جا شدن 100 نفر در یک اتوبوس، آسمان پرستاره اما سیاه شبهای رحمتیه و فراموش شدن سرمای وحشی وسوزاننده اش با گرمای دور هم جمع شدنمان وشب زنده داریهای بوستان، روزهای برفی و حس گنگ گیجی بعد از فرود آمدن گلوله های برفی پر از برگ و نامردی، cm10 آب جمع شده توی کلاس 25 از بس قاچاقی برف به کلاس برده بودیم، تمرین مستمر اتحاد! برای تمام کوئیزهایی که لغو شدند، برگه هایی که سفید داده شدند و از دم، تمام میان ترم ها که بدون حتی یک استثنا عقب افتادند. لذت دانشجویی در جشن روز دانشجوی ترم3، خنده های بی امان روزی که بهرام رادان و محمدرضا فروتن، مهمتر از آنها هادی ساعی و حسین رضازاده همکلاسی ما سرکلاس انقلاب شدند، قرنطینه های امتحانهای عملی، سیاهی امتحان کورس کلیه و آن برف سنگین بی سابقه آبان 84و بی برفی و بی آبی و افتادن درختها و شهری شبیه رمان کوری، ما و فیلدبهداشت و مزمزه دوباره شادی های بی رمق شده مان و ... ***** هنوز هم اگرچه دیگر از آن صفهای عریض! وطویل ژتون و غذا خبری نیست، گاهی هوس می کنم به یاد قدیم همین دو نفری را که توی صف قبل از من هستند به خاطر وجود یک همکلاسی، پشت سر بگذارم. هنوز هم معده ام بدون طعم کافور و سس سوسک سیاه پخته، غذا از گلویش پایین نمی رود! هنوز هم همان کاشهای قبل وجود دارند، چون دانایی تضمین اجرا نیست. گاهی آرزو می کنم کاش هنوز هم گوشهایم خود به خود تعطیل شوند تا صدای خرد شدن احساسات چند دانشجوی چند سال بالاتر از خودمان و صدای له شدن تمام رویاهای خوش خرگوشیمان برای درس خواندن رزیدنت شدن را نشنوند، اما نمی شود، چون این چندساله در اثر تکامل داروینی سیستم شنوایی ام گوشهایی پیدا کرده ام که مجبورند صدای استاد را از بین صدای پیچ و صدای موتورخانه بیمارستان و صدای صفحه کلید موبایلم وقتی دارم smsمی فرستم و صدای خرخر پشت سریم، تشخیص بدهند. دلم می خواست خدا هم گاهی امتحانهای زندگیمان را مثل همان امتحانهای علوم پایه عقب می انداخت یا صحیح نمی کرد، اما نمی شود؛ فقط دلم به همین خوش است که می دانم نمی شود سر خدا کلاه گذاشت وبا تقلب قبول شد. گاهی دلم می خواهد چشمهایم معصومانه ونیمه باز بپرند به عالم هپروت و من بمانم با لبخندی نقش بسته بر پهنای صورت، به دستهای در هواچرخان استاد، وقتی کپسول بومن را در فضا ترسیم میکند؛ اما سالها ترک عادتم ممکن است باعث مرض شود! مهمتر از آن، بعد از این همه گذراندن اخلاق اسلامی وپزشکی، تکلیفم نسبت به مریضهای آینده ام و آرزوی شیرینشان برای درمان، وقتی جانشان را به دستم می سپرند، مانع از سر به هوایی های دلم است. اما ای کاشها همیشه باقی می مانند چون انسان به آرزوهایش زنده است. می دانم بقیه راه نیز به چشم بر هم زدنی خواهد گذشت و کوله باررفتن ورسیدنم را سنگین تر خواهد کرد. به عنوان تقدیر وتشکر معمول آخر!! الان از جامعه ممنونم واز نوع نگرشش که پزشکی را به عنوان رشته دانشگاهی برایم انتخاب کرد، چون هیچ چیز در هیچ کجای عالم قادر به اغنای من در این حد از کمال نبوده ونخواهد بود. همین!!!
|